حقوق خبر
یورگن هابرماس (Jürgen Habermas)

یورگن هابرماس مهمترین وارث مکتب چپ نو (1)

هابرماس سالها تحت تاثیر عقاید و شاگردی آدورنو به مطالعه و تحقیق مشغول بود. اگرچه با مرگ بنیانگذاران اصلی مکتب فرانکفورت یعنی هرکهایمر و آدورنو و نهایتاً مارکوزه، مکتب انتقادی چپ نو (فرانکفورت) عملاً به صورت کلاسیک خود پایان یافته تلقی می شود ولی متفکر و نویسنده ای خلاق و پرکار یعنی یورگن هابرماس دنباله کار آنان را گرفته و افکار و عقاید آنان را به نوعی تاثیرگذار در جوامع غربی دنبال می نماید


 

یورگن هابرماس در سال 1929 در شهر دوسلدوف متولد شد. در سال 1961 از رساله ی دانشیاری خود دفاع کرد و اجازه تدریس فلسفه در دانشگاه هایدلبرگ را گرفت. از سال 1964 در دانشگاه فرانکفورت عهده دار تدریس فلسفه و جامعه شناسی شد. بین سالهای 81-1971 ریاست انستیتو ماکس پلانک، بخش تحقیقات علوم اجتماعی به او سپرده شد و در همین رابطه بود که تحقیق خود در رابطه با شرایط زندگی در چارچوب دنیای کنونی و علم در شهر اشتانبرگ آخرین محل اقامت و درگذشت مارکوزه به اتمام رساند. در سال 1983 به مقام استادی کامل در دانشگاه فرانکفورت نایل آمد.

هابرماس سالها تحت تاثیر عقاید و شاگردی آدورنو به مطالعه و تحقیق مشغول بود. اگرچه با مرگ بنیانگذاران اصلی مکتب فرانکفورت یعنی هرکهایمر و آدورنو و نهایتاً مارکوزه، مکتب انتقادی چپ نو (فرانکفورت) عملاً به صورت کلاسیک خود پایان یافته تلقی می شود ولی متفکر و نویسنده ای خلاق و پرکار یعنی یورگن هابرماس دنباله کار آنان را گرفته و افکار و عقاید آنان را به نوعی تاثیرگذار در جوامع غربی دنبال می نماید. بدین ترتیب هابرماس را باید مهمترین وارث مکتب چپ نو دانست که اگرچه اندیشه‌هایش بیشتر بر محور تفکرات چپ متمرکز است ولی با این حال از جنبش های دانشجویی دهه 60 که در کنار مارکوزه بطور موثر شرکت داشت، کناره گرفت و به خودانتقادی پرداخت و حتی بعضی از نظرات پارسونز را صحه گذاشت.

او به عنوان یک فیلسوف چپ‌گرا، تمایزی که مارکس در رابطه با زیربنا و روبنا می گذارد در جوامع صنعتی پیشرفته و سازمان یافته غربی دیگر صادق نمی داند، زیرا عقیده دارد که بعد از بحران سال 1929 و دخالت های مستمر و روزافزون و هدایت های مرکزی‌گونه دولت، دیگر آنطوری که مارکس در قرن نوزدهم می پنداشت، زیربنا نمی تواند تعیین‌کننده روبنا باشد و برعکس روبناهای سیاسی بطور جدی زیربنا را تعیین و شکل می دهد.

زمانی که هابرماس در سال 1968 در فرانکفورت عهده دار تدریس فلسفه بود، کتاب علاقه و شناخت را به رشته تحریر درآورد. در این کتاب او سعی دارد ضمن نقد آئین اثبات گرایی از دیدگاه تاریخی، اثبات گرایی نوین را به نوعی بازسازی نماید که علم تجربی بطور سیستماتیک به یک تجزیه و تحلیل علمی در رابطه با سود و شناخت انسان منتهی شود. در حقیقت او خواهان تئوری شناخت به جای روش اثبات گرایی در علوم اجتماعی است؛ زیرا عقیده دارد که علوم اجتماعی، معارف انسانی هستند که توسط انسان در شرایط خاص تاریخی ایجاد می شود و با علوم طبیعی که صرفاً نتیجه ی مشاهده و روش عینی و استدلالی است و در علوم طبیعی کاربرد دارد، متفاوت خواهد بود و نتیجه یکسانی نخواهد داد. به نظر او کسی که تئوری شناخت را نادیده می گیرد و در عوض به تئوری علمی (که در علوم طبیعی رایج است) رو می آورد در حقیقت به مانند کسی است که تفکر و تامل را نادیده گرفته باشد؛ زیرا تئوری‌های علمی همواره نیاز به تعریف و تفسیر مجدد از تجربیات جدید و فراموش شده گذشته دارند. اگر ما تفکر و تامل را در اندیشه کنار بگذاریم، آنوقت حاصل کار همانا آئین و روش اثبات گرایی کلاسیک خواهد بود. تحلیل شناخت و سود و ارتباطی که این دو با هم دارند باید این ادعا را ثابت کند که نقد معرفت بنیادی فقط در چارچوب تئوری اجتماعی ممکن خواهد بود. به عقیده او این روش، تئوری مارکسیستی جامعه را نیز در بر می گیرد، اگرچه این مطلب در نطرات مارکس و مارکسیست ها به وضوح و روشن اظهار نشده باشد.

بیشتر بخوانید:

هربرت مارکوزه و انسان تک ساحتی

اندیشمندان مکتب فرانکفورت - ماکس هورکهایمر Max Horkheimer

تئودور آدورنو 1 Theodor Adorno

تئودور آدورنو 2 Theodor Adorno

تئودور آدورنو 3 Theodor Adorno

تئودور آدورنو 4 Theodor Adorno

تئودور آدورنو 5 Theodor Adorno

 

منبع: اندیشه های سیاسی غرب در قرن بیستم - دکتر ملک یحیی صلاحی

پایگاه خبری حقوق نیوز - مقالات سیاسی



+ 0
مخالفم - 0
سرخط خبرها: