حقوق خبر

بخت و اقبال - اندرومتیوس

اگر خواهان آرامش بیشتری هستید، از زدن برچسب « خوب » یا « بد » به اتفاقات زندگی بپرهیزید.


 

روزی، روزگاری کشاورزی در مزرعه اش زندگی می کرد. او از مال دنیا تنها یک پسر و یک اسب داشت. یکی از روزها اسب او از مزرعه فرار کرد و عصر آن روز همه ی همسایه ها در خانه اش جمع شدند تا او را تسلی دهند. آن ها به او گفتند: « ولی واقعا بدشانسی آوردی که اسبت فرار کرد!» و پیرمرد جواب داد: « کسی چه می داند که بد شانسی بوده یا خوش شانسی! » و همسایه ها گفتند: « خب معلومه که بدشانسی بوده دیگه ! »
یک هفته بعد، اسب پیرمرد با یک گله دوازده تایی از اسب های اصیل وحشی به مزرعه برگشت و این بار همسایه ها برای تبریک به پیرمرد در خانه اش جمع شدند: « بابا عجب خوش شانسی که اسبت با دوازده تا اسب دیگه برگشت! » پیرمرد پاسخ داد : « کسی چه می داند که خوش شانسی بوده یا بد شانسی! »
فردای آن روز پسر کشاورز پیر در حال سوارکاری از اسب افتاد و پایش شکست. همسایه ها برای عیادت و دلداری آمدند و شروع کردند: « عجب بدشانسی! » و پیرمرد دوباره گفت: « کسی چه می داند که بد شانسی بوده یا خوش شانسی! » چند نفر از همسایه ها حسابی عصبانی شدند و گفتند: « آخه پیرمرد خرفت، معلومه که بدشانسی بوده دیگه!»
یک هفته گذشت و لشکری از سربازان برای نام نویسی از نیروهای جوان و سالم روستا به آنجا آمدند و همه ی جوانان روستا را برای جنگ در سرزمین های دور با خود بردند مگر پسر پیرمرد را که پایش شکسته بود. همسایه ها به پیرمرد تبریک گفتند که :« عجب خوش شانس بودی که پسرت رو به جنگ نفرستادند!» و پیرمرد پاسخ داد: « کسی چه می داند؟» ...

ما می توانیم کل روزهای زندگی مان را صرف تجزیه و تحلیل و درک پیشامدها کنیم و آن ها را دسته بندی کنیم که « فلان اتفاق خوب بود، بهمان اتفاق بد بود ...» اما چه فایده ای دارد؟

تلاش بیهوده ای است.

ما که توانایی درک همه ی رویدادها را نداریم، گاهی تنها در حالی که فقط گوشه ی کوچکی از یک ماجرا را دیده ایم، اسم آن را « بدبختی» می گذاریم.

تا زمانی که باور داشته باشید همه چیز خراب پیش می رود، روند زندگی تان نیز به همان خرابی و ویرانی خواهد بود. تا زمانی که کل روزتان را صرف پا به زمین کوفتن و نعره کشیدن می کنید،هیچ کاری از پیش نمی برید. اما به محض این که دیدگاه و طرز تفکرتان را عوض کنید، همه چیز عوض می شود.

فرض کنید که پروازتان دیر شده و اگر چند دقیقه دیگر معطل شوید، از هواپیما جا می مانید. مدام پیش خود می گویید:« وحشتناکه، من خیلی عجله دارم، مردم منتظر من هستن، باید به اون پرواز برسم!» اگر چنین الگوی فکری در ذهن داشته باشید، آنگاه نتیجه این می شود که همه، چمدان های شان را سد راه شما قرار می دهند و شما چندبار سکندری می خورید، توی خیابان، ماشینی از کنارتان رد می شود و همه ی گل و لای خیابان را به شما می پاشد تا مجبور شوید برگردید و دوباره لباس عوض کنید. در قسمت تحویل بار، چمدانتان گم می شود و ... اگر با زندگی بجنگید، همواره بازنده خواهید بود.

اما اگر به خود بگویید که « در زندگی هیچ چیز تصادفی نیست، من همواره همان جایی هستم که برایش برنامه ریزی کرده بودم.» آنگاه همه چیز روبه راه خواهد شد. آن وقت است که موفق به دیدن یک دوست قدیمی می شوید یا دوست جدیدی پیدا می کنید، وقت می گذارید و چند صفحه کتاب می خوانید و به این ترتیب همه چیز با خوبی و خوشی پیش می رود.

البته داشتن نگاهی جدی و منطقی به مسایل همیشه هم کارساز نیست. شما در کاری استخدام می شوید، سپس آن را از دست می دهید، اگر پیش خود بگویید که « این کار مال من بود. من همه توانایی ها و تجارب لازم برای انجام اون را داشتم! با این بیکاری دیگه خونه خراب می شم!» آنگاه جز یک آدم شکست خورده ی منزوی چیزی نیستید. این شکست و انزوا می تواند یک هفته طول بکشد و یا اگر شما بخواهید یک عمر. شما می توانید مدت ها در مورد مساله ای با خود و دیگران کلنجار بروید و بحث کنید و حرف منطق و حساب و کتاب را پیش بکشید که حق با شما بوده است. اما آیااین بحث ها برای شما زندگی می شود؟ نع، زیرا زندگی تابع منطق ویژه ای نیست. 

اگر در زندگی خواهان آرامش بیشتری هستید، دست از برچسب « خوب یا بد» زدن به رویدادهای زندگی بردارید. « دین بلک» در یکی از کتاب هایش به دو داستان واقعی با این عناوین اشاره می کند:

« یک ستاره ی شانزده ساله ی بسکتبال در تصادفی هر دو پایش را از دست می دهد»
« مرد میان سالی که نابینای مادرزاد بود، بینایی اش را به دست می آورد»

بازیکن بسکتبال « کورت برینکمن» که دو پایش را از دست داده بود، به یکی از ورزشکاران مطرح و برجسته ی ورزش معلولین تبدیل شد، اودر یکی از مصاحبه هایش می گوید:« من حالا دقیقا مثل زمانی هستم که دو پا داشتم،چیزی فرق نکرده، نمی دونم اگه دوتا پایم را داشتم،چه کار می کردم، اما حالا میدانم چه کارکرده ام وچه کارهایی می خواهم بکنم و این هیجان انگیز است.من هیچ احساس کمبودی نمی کنم.همه چیز دقیقا همان گونه است که میخواستم.»

و اما ریچارد گریگوری، پزشک روانشناس یک نابینای مادرزاد پنجاه و دو ساله ای که با استفاده از عمل جراحی بینایی خود را به دست آورده بود، می گوید: « او در عالم نابینایی، انسان بسیار موفق و جالبی بود اما ... از زمانی که سرانجام توانست ببیند، همه ی توانایی ها و موفقیت های او برایش پیش پا افتاده و جزیی به نظر می رسند و شیرین کاری هایش کمی ساده لوحانه.» این مرد، داشتن قدرت بینایی را یاس و حرمانی عظیم یافت و همین ناامیدی و سرخوردگی یک سال بعد او را از پا درآورد.

اندیشه ها

به عبارت ساده تر، هر کس می تواند دو نگاه نسبت به زندگی داشته باشد:

  • دنیا بلوایی بیش نیست.
  • دنیا همین گونه که هست، عالیست.

« دنیا بلوایی بیش نیست»

انرژی زیادی می خواهد که از ذره ذره ی جهان خرده بگیری و روی هر چیزی عیبی بگذاری. این که مدام به خود بپیچی و نق بزنی که چرا بعضی آدم ها دله دزد و خائن هستند، یا بعضی دانا یا نادان هستند، چرا عده ای این قدر پرخورند و بعضی این قدر ولخرج، چرا فلانی خاویار می خورد و بهمانی گیاه خوار است. انتقاد از دیگران و عیب جویی جز بدبختی و ملال هیچ سودی برای شما ندارد.

می توانیم به گرسنگی و فقر در کلکته اشاره کنیم و نتیجه بگیریم که « دنیای بی رحم و کثیفی داریم.» و این بهانه ای باشد برای سست کاری ها و سهل انگاری های خودمان و شانه خالی کردن از زیر بار تلاش و کوشش. اگر هندی باشید و ساکن کلکته و قصدتان این باشد که برای کمک به آن ها کاری کنید، شاید مطرح کردن چنین بهانه ای، منطقی به نظر برسد. اما این که از دور تماشاچی باشیم، یا بیرون گود بایستیم و در بی خبری بخواهیم نظریه بدهیم، هیچ فایده ای ندارد. حالا اگر بخواهید کمکی کنید و کاری انجام دهید، موضوع فرق می کند. اما از خرده گیری و انتقاد خشک و خالی هیچ سودی نصیب هیچ کس نمی شود. تمام منجیان بشریت و کسانی هم چون مادر ترزا هرگز انتقاد نکرده اند، آن ها عمل کرده اند.

« دنیا همین گونه که هست، عالیست»

انتخاب دیگر این است که دنیا را همان گونه که هست بپذیریم. شاید بپرسید: « چه شاهدی است که ثابت کند دنیای خوبی داریم؟» گواه ما، خود دنیاست! اصلا نیازی به دلیل و مدرک نیست. ماه که به دور زمین می گردد و زمین که به دور خورشید می چرخد و شب و روز را پدید می آورد، رزهای زیبایی که در باغچه می شکفند، پرنده هایی که از ته دل آواز شادی سر می دهند، آدم هایی که ازدواج می کنند و ... جدا می شوند، همسایه هایی که با هم جر و بحث می کنند و فردا به هم سلام می دهند؛ همه ی این ها بخشی از چرخه ی عظیم و با شکوه هستی است.

این که بگوییم:« آدم ها اصلا نباید بیمار شوند ... آدم ها نباید به هم دروغ بگن.» مثل این است که بگوییم:« خورشید خیلی بزرگه! کاش کوچکتر بود» چنین امکانی وجود ندارد. همه چیز همان گونه است که باید باشد.

مری می گوید:« تا وقتی که آرامش در کل دنیا برقرار نشه، من شاد و خوشبخت نخواهم بود.» این حرف مری شاید بزرگ منشانه و با شکوه باشد، اما هوشمندانه و واقع گرایانه نیست. بهتر این است که ما شاد و آرام باشیم و در عین حال تلاش خود را نیز بکنیم تا آن تکه کوچک از دنیا که به دست ماست را نیز شادتر، زیباتر و آرام تر کنیم. ما می توانیم دنیا را همان گونه که هست بپذیریم و از طرفی قسمتی از مسئولیت تلاش برای بهتر شدن آن را نیز عهده دار شویم.

زندگی را در اکنون زندگی کنید و نگران اتفاقاتی که شاید هرگز رخ ندهد، نباشید. شاد باشید و ارام.

 

تهیه کننده: شیوا ترابی

آخرین راز شاد زیستن! - اندرومتیوس

پایگاه خبری حقوق نیوز



+ 0
مخالفم - 0
نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

سرخط خبرها: