حقوق خبر

هوش کارآفرینی (قسمت اول)

هوش کارآفرینی مجموعه ای از مهارت های نرم و ذهنی است که کارآفرینان می توانند آن ها را یاد گرفته و در خود نهادینه کنند، یعنی تبدیل به یک عادت کنند تا بتوانند در مسیر سخت کارآفرینی با کمک آن توانمندی ها بر موانع فائق آیند.


 

هوش چیست؟

هوش یعنی فرآیند ...

به مجموعه ای از پژوهش های علمی در زمینه ذهن و مغز انسان، علوم شناختی گفته می شود. این علم از مجموعه رشته های مختلف مانند روانشناسی، فلسفه ذهن، عصب بشناسی، زبان شناسی، انسان شناسی، علوم رایانه و هوش مصنوعی تشکیل شده است.

تمرکز این علم در زمینه بینایی، تفکر و استدلال، حافظه، توجه، ادراک، یادگیری و زبان میباشد. در این علم یک تعریف کامل و جامع از هوش وجود دارد که میگوید: هوش، فرآیندی ذهنی و دربرگیرنده ی ظرفیت منطقی، درک خودآگاهی، یادگیری، مهارت حل مسئله، برنامه ریزی، خلاقیت، دانش فردی، زبان و … است. هوش، توانایی یادگیری از تجربه ها، تفکر انتزاعی و برخورد کارآمد با محیط و افراد پیرامون خود است.

به زبانی دیگر میتوان این گونه گفت که تمامی اعمال و رفتار انسان که نتیجه مجموعه ای از اطلاعات به دست آمده از آموخته ها و تجربیات انسان است که ابتدابه ساکن در مغز انسان پدیدار شده است.

همه چیز از اینجا شروع می شود

با توضیحاتی که در بخش قبل ارائه شد، کاملاً واضح است که در واقع اعمال انسان نتیجه فرآیندی است که از تفکر آغاز شده و به رفتار منتهی می شود. در واقع اول فکر و تجسم میکنیم، بعد اقدام می کنیم و با تکرار، آن را تبدیل به یک عادت و رفتار می کنیم.

یعنی هر چیزی که در این دنیا به دست انسان خلق شده، ابتدا به ساکن در ذهن او پدیدار شده است. در واقع شروع همه چیز از مغز انسان است.

مغز انسان به دو نیمکره تقسیم شده است، نیمکره چپ و نیمکره راست. تمامی رفتار، گرفتار و اعمال انسان نتیجه فعل و انفعالاتی است که در این دو نیمکره انجاممی شود.

وظیفه ایجاد هر یک از اعمال ما بر عهده یکی از این دو نیمکره می باشد. محققان به این نتیجه رسیده اند که نیمکره راست که به اصطلاح شهودی نامیده می شود، مواردی مانند خلاقیت، تصویرسازی، احساسات و خیال پردازی را بر عهده دارد و نیمکره چپ مواردی مانند منطق، آنالیز، محاسبات و هر آنچه مربوط به اعداد و منطق می باشد را بر عهده دارد برای همین به آن نیمکره منطقی می گویند.

در واقع می توان گفت که هر یک از مهارتها و علومی که انسان با آن آشنا می شود در بخشی مشخص از این دو نیمکره به وجود می آید.

 


 

بسیاری از افراد تصور می کنند که انسان ها یا راست مغز هستند یا چپ مغز! که از دیدگاه دانشمندان کاملاً اشتباه است. زیرا شخصیت، افکار و رفتار هر فرد متشکل از مجموعه ای از فعالیت های مغزی است.

هیچ فردی نمی تواند بگوید که فقط احساسات در او وجود دارد و جایی برای منطق وجود ندارد. ولی می تواند بگوید که احساسات او قوت بیشتری نسبت به منطقش دارد و تصمیم گیری هایی که در زندگی انجام می دهد بیشتر با احساساتش است.

در واقع هر دو نیمکره به یک نسبت در فعالیت های انسان نقش دارند و یکی بر دیگری غالب نیست. به بیانی دیگر فعالیت مغزی افراد بنا به کاری که انجام  میدهند متفاوت خواهد بود. یعنی گاهی از نیمکره چپ و گاهی از نیمکره راست استفاده می کند.

یک باور اشتباه درباره هوش و مغز

یک باور کاملاً اشتباه در میان مردم وجود دارد. آن ها باور دارند که مغز و هوش انسان بالغ همان چیزی است که از بدو تولد با او متولد شده است و هیچ وقت تغییر نکرده و نخواهد کرد.

یعنی هر آن چیزی که در بدو تولد به عنوان هوش در ما وجود داشته غیر قابل تغییر است و امکان رشد وجود ندارد که کاملاً اشتباه است!

هما نطور که گفتیم در علوم شناختی هوش را فرآیندی ذهنی میدانند که بخشی از آن به موضوع یادگیری پرداخته شده است. با این تعریف می توان گفت که مغز انسان از بدو تولد در حال رشد است و این رشد به واسطه یادگیری صورت می گیرد.

در ادامه به این موضوع می پردازیم که محققان به چه نتایج شگرفی در زمینه مغز انسان دست یافته اند. آ نها فهمیده اند که مغز انسان مدام در حال تغییر و بازسازی است. یعنی مغز انسان خاصیت سازندگی دارد و می تواند رشد و نمو داشته باشد. پس این گونه می توان نتیجه گرفت که این باور کاملاً اشتباه است و می توان هوش را تقویت کرد.

انعطاف پذیری عصبی

به غیراز مردم عادی، حتی دانشمندان هم تا چند سال پیش فکر می کردند که مغز انسان فقط در دوران کودکی تغییر می کند و بعد از آن همان گونه ثابت خواهد ماند.

اما علم متوقف نماند و دانشمندان با تحقیقات مجدد به این نتیجه رسیدند که این موضوع کاملاً اشتباه است. زیرا مغز می تواند در گذر زمان تغییرات بسیار فراوانی داشته باشد.

آنها مغز را به یک پلاستیک تشبیه کردند که می تواند حالت های مختلف را به خود بگیرد و قابل انعطاف باشد.

همین موضوع باعث شد که عنوان انعطاف پذیری مغز را برای این حالت مغز در نظر بگیرند. در واقع مغز مانند یک شبکه الکتریکی پویا و به هم پیوسته است که در هر لحظه که فکر می کنیم یا عملی انجام می دهیم یک مسیر ارتباط فعال می گردد.

برخی از این مسیرها که به راحتی در آن ارتباطات جریان دارد در واقع همان عادت هایی است که پیش از این در ما ایجاد شده است. در واقع هر کاری که ما در
حال انجام آن هستیم، مانند نفس کشیدن، فکر کردن، راه رفتن و بسیاری دیگر از اعمال به واسطه مسیرهایی است که سالیان سال در آن جریان ارتباطی وجود داشته و طی مسیر در آن بسیار آسان است. حالا اگر بخواهیم به چیزی که پیش از این در توانمندی های ما وجود نداشته دست یابیم و یا مهارت جدیدی را بیاموزیم باید یک مسیر جدید در مغز ما ایجاد گردد. یعنی یک مسیر جدید به مسیرهای قبلی اضافه شود.

حال اگر به تردد در مسیر جدید ادامه بدهیم مغز توانایی این را دارد که این مسیر را برای ما هموار کرده و تردد در آن را برایمان آسان گرداند. این گونه می توانیم احساسات، تفکرات و مهارتهای جدید را در خودمان ایجاد کنیم.

اگر به تردد در این مسیر ادامه دهیم، مسیر قبلی که همان عادتهای قبلی ما است کم کم از بین می رود و مسیر جدید تثبیت می شود. این گونه عادتی جدید و یا مهارتی جدید در ما ایجاد می شود.

مثلاً برای یادگیری مهارت های کلامی، برای فردی که پیش از این توانایی صحبت کردن در جمع را ندارد می بایست مسیری را ایجاد کنیم که بتواند با تمرین و ممارست مسیر آن را در ذهن خود ایجاد کند و آن را تبدیل به یک عادت نماید.

مسیر عصبی

در بخش قبلی گفتیم که مغز ما قابلیت انعطاف پذیری دارد و می تواند مسیرهای جدید را ایجاد کند تا بتوانیم چیزهای جدیدی بیاموزیم.

در این قسمت کمی موشکافانه تر این موضوع را تشریح می کنیم. چیزی که باعث می شود تا مغر ما انعطاف پذیر باشد، وجود مسیرهای عصبی است که در مغز ما وجود دارد.

مغز ما دارای هزاران میلیارد سلول مغزی است که به هم متصل هستند و یادگیری هم زمانی صورت می گیرد که یک مسیر بین سلول ها ساخته یا تقویت شود.

وقتی پالس الکتریکی از سلولی به سلول دیگر می رود و ارتباطی در مغز ما ایجاد می کند، باید از فاصله بسیار کوتاهی که بین سلول ها وجود دارد که نام آنها سیناپس است عبور نماید. در واقع باید پالس های الکتریکی از این فاصله بپرند و خود را به سلول دیگر برسانند.

فاصله بین سلول ها بسیار کم است، اما برای الکترون ها پریدن از این فاصله بسیار سخت است. مانند فردی که می خواهد برای اولین بار رانندگی کند، قطعاً اولین رانندگی برای او کار بسیار سختی خواهد بود، زیرا تا کنون این کار را انجام نداده است. ولی وقتی که چندین مرتبه آن را تکرار می کند کار بسیار عادی و راحتی خواهد بود.

پالس های الکتریکی هم به همین شکل عمل می کنند، وقتی اولین بار میان دو سلول حرکت می کنند به سختی این کار را انجام میدهند، سخت ترین کار را پالس الکتریکی اول انجام می دهد. ولی وقتی چندین مرتبه تردد صورت گیرد، کاری بسیار سهل و آسان خواهد بود.

این دقیقاً مانند چیزی است که ما برای اولین بار می خواهیم یاد بگیریم، که شروع آن سخت ترین قسمت آن است. برای همین است که می گویند هر کاری اولش سختاست و اگر مداومت داشته باشد، آسان می شود.

کارآفرینی چیست؟

کارآفرینی چیست؟ این سؤال، سؤالی هست که در بسیاری از مواقع از من پرسیده می شود. سؤالی کوچک ولی با جوابی بسیار بزرگ و گسترده.

تعاریف زیادی از کارآفرینی وجود دارد، از تعریف ریچارد کانتیلون و آدام اسمیت که در قرن هفدهم و هجدهم برای اولین بار از این واژه استفاده کردند گرفته تا تعریفی که ژوزف شومپیتر حدود یک قرن پیش آن را مطرح کرد.

البته معنا و مفهوم کارآفرینی که ما در عصر حاضر آن را درک کرده ایم به تعریفی که آقای ژوزف شومپیتر در سال 1928 آن را مطرح کرد نزدیک تر است. زیرا وی اعتقاد داشت که کارآفرینی رابطه نزدیکی با نوآوری دارد، چیزی که ما در این زمان به شدت به آن نیازمندیم.

ژوزف شومپیتر اولین بار کارآفرینی را این گونه تعریف کرد” عصاره کارآفرینی در درک و بهره برداری از فرصت هاست” و بعدها کارآفرینی را با دیدگاهی گسترده تر و کلا نتر تعریف کرد و کارآفرینان را کسانی دانست که اقتصاد و سازمان ها را زنده می کنند،افرادی که کمبود آن ها در بسیاری از سازمان های دولتی ما به شدت احساس می گردد.

همان طور که گفتم نوآوری از ملزومات اصلی کارآفرینی از دیدگاه آقای ژوزف شومپیتراست. او اعتقاد داشت که نوآوری را می توان به پنج شیوه ارائه کرد:

• معرفی یک کالای جدید
• به کارگیری یک شیوه جدید برای تولید یک محصول قدیمی
• ایجاد یک بازار جدید برای یک محصول موجود
• کشف و به کارگیری یک منبع جدید برای تأمین مواد اولیه
• ایجاد یک ساختار جدید برای یک صنعت موجود

من اعتقاد دارم کارآفرینی، یعنی اینکه فردی به واسطه تغییر سبک زندگی، ابتدا خود را آنقدر توانمند سازد که بتواند کسب و کاری را برای خود راه اندازی کند و آن را مدیریت کند، یعنی خودکارآفرینی کند. بعد با تفکر و عمل گرایی نوآورانه و خلاقانه، ایده و فرصتی را ایجاد یا پیدا کند، تا بتواند با پذیرش ریسک و با حداقل منابع، ارزش آفرینی کرده و جهت توسعه آن برای دیگران شغل ایجاد نماید.

در این تعریف، تأکید من بر این است که فرد کارآفرین ابتدا باید از خود شروع کند. یعنی به پرورش خود بپردازد، زیرا کارآفرینی یک علم و مجموعه ای از مهارت هاست که ابتدا باید آن را در خود ایجاد کرد، و این تغییر به واسطه سبک زندگی کارآفرینانه است.

هنگامی که یک فرد بتواند برای خود کسب وکاری ایجاد نماید و بتواند آن را مدیریت کند، قطعاً می تواند برای دیگران هم شغل ایجاد نماید. در غیر این صورت کارآفرینی مسیر بسیار سختی برای او خواهد بود.

فردی که سبک زندگی کارآفرینانه را انتخاب کرده است، همیشه به دنبال یک فرصت و یک ایده است و اگر نتواند آن را بیابد، آن را می سازد. پیدا کردن یک فرصت و یک ایده نیاز به یک تفکر نوآور و خلاق دارد، تفکری که بتواند به عمل منتهی شود.

 


 

کارآفرین با پذیرش ریسک و مقابله با عدم قطعیت های موجود در ابتدای راه، باید بتواند با حداقل منابع موجود ارزشی ایجاد کند که دیگران متقاضی آن شوند.
یعنی ارزشی ایجاد کند که مشتریان حاضر باشند برای آن پول پرداخت کنند. این گونه می تواند برای توسعه کسب وکار خود اقدام به استخدام افرادی نماید که در مسیر رشد و پیشرفت کسب وکارش یاری رسان او باشند.

دو نوع مهارت برای کارآفرین شدن

کارآفرینان موفق دارای ویژگی ها و مهارت هایی هستند که توانسته به آن ها کمک کند تا بتوانند مسیر کارآفرینی را به بهترین شکل ممکن طی کنند.

سال ها پیش وقتی از آموزش کارآفرینی صحبت می شد، شاید برای بسیاری از مردم خنده دار و تعجب آور بود که آموزش کارآفرینی را قبول کنند. زیرا آن ها اعتقاد داشتند که کارآفرینی ذاتی است و باید در خون و رگ و ریشه شخص باشد.

در واقع آن ها اعتقاد داشتند که کارآفرینی آموختنی نیست و صرفاً با کمی شجاعت و ریسک پذیری و داشتن یک تخصص می توان کارآفرین بود. زیرا کارآفرینی را صرفاً ایجاد اشتغال برای تعدادی کارگر و کارمند می دانستند.

با گذر زمان این دیدگاه و نظر رد شد و دیگر قابل قبول نیست، زیرا علم کارآفرینی به عنوان یک واحد دانشگاهی به دانشجویان عرضه شد و نشان داد که کارآفرینی هم آموختنی است و باید آن را فراگرفت.

این مسئله حتی ثابت کرد که کارآفرینی چیزی ذاتی نیست و هر فردی می تواند آن را بیاموزد و تبدیل به یک کارآفرین شود. کارآفرینی دیگر تنها ایجاد شغل به حساب نمی آید! بلکه کارآفرینی نوعی ارزش آفرینی است که نیاز است آن را هوشمندانه مدیریت کنیم.

کارآفرینان برای شروع و مدیریت کسب وکارشان نیاز به یک سری مهارت ها دارند تا بتوانند درصد موفقیت شان را بیشتر کنند. شاید بتوان بدون فراگرفتن این مهارت ها کاری انجام داد، ولی قصد ما از آموختن و فراگرفتن این مهارت ها این است که بتوانیم کسب وکارمان را هوشمندانه مدیریت کنیم و موفقیت را برای خودمان تضمینی به دست آوریم.

متخصصان و محققان امر کارآفرینی، دو نوع مهارت را لازمه شروع کارآفرینی می دانند:

1. مهارت های نرم
2. مهارت های سخت

مهارت های نرم، شامل مهارت هایی می شوند که کمک می کنند تا کارآفرینیان بتوانند روابط مستحکم تری با اعضای تیم و دیگران داشته باشند.

مهارت های نرم شامل انواع مهارت های فردی و بین فردی مانند خودآگاهی، هدف گذاری، مدیریت زمان، ارائه مؤثر، مدیریت تعارض، حل مسئله و تعدادی دیگر از مهارت هاست.

اگر خاطرتان باشد در تعریف کارآفرینی بیان کردم که برای شروع کارآفرینی شخص باید ابتدا سبک زندگی خودش را تغییر دهد، این تغییر از زمانی شروع می شود که فرد بتواند این مهارت ها را فرابگیرد و در کار و زندگی خود آن ها را اجرایی کند.

پس گام اول، فراگرفتن همین مهارت های نرم است که می تواند به فرد کمک کند از زندگیقبلی خود به زندگی کارآفرینانه مهاجرت کند و خود را تبدیل به یک کارآفرین موفق گرداند.

مهارت های سخت هم شامل یکسری مهارت ها است که کارآفرین برای مدیریت کسب وکار خود نیاز دارد آن ها را فرا بگیرد. مهارت هایی مانند حسابداری، نگارش طرح کسب وکار، فنی و مهندسی، برنامه ریزی شغلی و استخدام که بخشی از این مهارت ها به حساب می آیند.

هر کارآفرینی علی القاعده به کاری مسلط است یا تخصصی در یک زمینه دارد، این تخصص و مهارت همان مهارت های سختی است که یک کارآفرین باید به آن تسلط داشته باشد.
تخصص هایی مانند برنامه نویسی، طراحی، گردشگری و یا بسیاری دیگر از تخصص ها که می توان در هر یک از آن ها کارآفرینی کرد و کارآفرین شد.

کدام یکی مهم تر است؟

در بسیاری از مطالب اینترنتی و کلاس ها و دوره های آموزشی که در زمینه کارآفرینی با آن ها آشنا شدم و در مورد آن ها تحقیقات کردم، متوجه شدم که متأسفانه تأکیدات بسیار فراوانی بر مهارت های نرم شده است.

حتی بعضاً دیده ام که سؤالاتی از این دست پرسیده می شود که کدام یک مهم تر است؟ داشتن مهارت های نرم یا مهارت های سخت!

این سؤال مانند این است که بگوییم برای زنده ماندن وجود قلب لازم است یا مغز!
کدام یک مهم تر است؟!

به نظر من این سؤال از پایه و اساس کاملاً اشتباه است و پاسخ تأکیدی بر یکی از آن ها کاملاً اشتباه تر. خوب کاملاً مبرهن است که برای زنده ماندن هر دوی آ نها لازماست، هم قلب و هم مغز!

برای کارآفرینی هم هر دوی آن ها لازم است، هم مهارت های سخت و هم مهارت های نرم! کدام یک بیشتر؟! بستگی به فرد و نوع کسب و کاری دارد که کارآفرین آن را آغاز کرده است. ولی به طور کلی وجود هر دوی آن ها لازمه کارآفرینی است.

 


 

ادامه دارد... 

 

تهیه کننده: شیوا ترابی

هوش کارآفرینی (مهارت های ضروری برای شروع کارآفرینی) - حسن زارعی

پایگاه خبری حقوق نیوز

 

بیشتر بخوانید:

هوش کارآفرینی (قسمت دوم)

هوش کارآفرینی (قسمت سوم)

اطلاعات کامل درباره کارآفرین(Entrepreneur) و کارآفرینی(Entrepreneurship)



+ 0
مخالفم - 0
نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

سرخط خبرها: