حقوق خبر
سقراط

محاکماتی که جهان ما را تکان دادند (قسمت سوم)

من کاری نمی کنم جز این سو و آن سو رفتن برای قانع کردن شما که به هر چیزی فکر نکنید بلکه اول و عمدتاً به سلامت روحتان بیندیشید


 

پایگاه خبری حقوق نیوز

محاکماتی که جهان ما را تکان دادند

سقراط

ادامه سوال و جواب سقراط  از قسمت دوم

س. من مایلم بدانم، مله توس، چرا اینقدر مطمئن است که من جوانان را از راه به در می کنم. من گمان می کنم که تو معتقدی که من به آنها آموزش می دهم که خدایانی را قبول نداشته باشند که کشور به رسمیت شناخته است بلکه خدایان دیگری را بپذیرند.

ج. بله من این را با قاطعیت اعلام می کنم.

س. پس به خدایان قسم، مله توس، ما اصلاً درباره ی چه صحبت می کنیم؟ به من و دادگاه بگو مقصود تو چیست؟ من هنوز نمی فهمم. آیا تو می گویی که من به دیگران می آموزم خدایان دیگری را بپذیرند و اینکه من به خدایان دیگری اعتقاد دارم و یا خداشناسی هستم که تو لااقل ادعا نکرده ای. تو فقط می گویی مسئله بر سر خدایانی است که دولت به رسمیت می شناسد. پس اتهام راجع به خدایان دیگری است و یا تو معتقدی که من خدانشناس هستم، و یا یک معلم خداشناسی؟

ج. مقصود من این نکته ی آخر است که تو کاملاً خدانشناس هستی.

س. آیا کسی می تواند به مراجع معنوی و خدایی اعتقاد داشته باشد ولی ارواح و نیمه خدایان را باور نکند؟

ج. نه کسی نمی تواند.

س. من خوشبخت هستم که این جواب را گرفتم ولی تو در ادعانامه می گویی که من مراجع معنوی و خدایی را قبول دارم. تو این جواب را داده ای. ولی وقتی من به وجود خدا اعتقاد دارم پس چگونه می توانم ارواح و نیمه خدایان را قبول نداشته باشم؟ آیا من نباید این گونه باشم؟ حتماً من باید این گونه باشم. سکوت تو حق را به من می دهد. ولی این ارواح و نیم خدایان چه هستند؟ آنها خدا هستند یا نیمه خدایان؟

ج. حتماً هستند.

س. این همان چیزی است که من معمای خنده دار می نامم که تو خیالپردازی کرده ای. نیم خدایان و ارواح خدا هستند. تو اول گفتی که من به خدایان اعتقاد ندارم. اینک دوباره می گویی من به خدایان اعتقاد دارم. این یعنی من به نیمه خدایان اعتقاد دارم...تو این را در ادعانامه آورده ای چون چیزی نداری که بتوانی با آن مرا متهم کنی. ولی کسی که کمترین اطلاعی در این باره داشته باشد قانع خواهد شد که همان انسان هایی که به خدایان و چیزهای فراانسانی اعتقاد دارند باور ندارند که خدایان و نیمه خدایان وجود دارند.

من به اندازه کافی حرف زدم تا با اتهام مله توس مواجهه کنم: دفاعیه ی مشروح لزومی ندارد ولی من خیلی خوب می دانم که بسیاری از شما دشمنانی هستند که من برای خود به وجود آورده ام و اینکه اگر من محکوم شوم، به بررسی های منفی من بستگی دارد، نه مله توس یا آنیتوس که باعث مرگ انسان های خوبی شده و باز هم حتماً می شود. دلیلی وجود ندارد که من آخرین قربانی شما باشم.

اگر کسی خواهد گفت سقراط تو به خاطر آموزش هایت خجالت نمی کشی که برای تو چنین پایان بی وقتی دارد؟ من آرام به او جواب خواهم داد: تو اشتباه می کنی کسی که به درد کاری بخورد به زندگی یا مرگ نمی اندیشد. او در این باره فکر خواهد کرد که آیا کار صحیح یا اشتباهی انجام می دهد و اینکه انسان خوب یا بدی است.

ترس از مرگ را این به اصطلاح فرزانگان دارند و نه فرزانگان واقعی-کسانی که چیزی نمی دانند. هیچ کس نمی داند که آیا مرگ برای انسان های ترسو که آن را بدترین چیز نصور می کنند بهترین چیزی نباشد که برای آنها مقدر شده است. من گمان می کنم در این مورد با همنوعانم تفاوت دارم و از آنها داناتر هستم. در حالی که من از دنیای آن سو خیلی کم می دان- دست کم گمان نمی کنم درباره ی آن چیزی بدانم- ولی آگاهم که ستم کاری و اجتناب از پیروی یک نفر بهتر، حال چه خدا باشد و چه انسان، بد است. من هیچ گاه از چیز خوب نمی ترسم و سعی در اجتناب از آن نمی کنم و بدین جهت...اگر شما به من بگویید، سقراط این بار ما نمی خواهیم دنباله رو آنتیوس باشیم و تو آزاد هستی ولی البته با این شرط که هیچ گاه سوالی نکنی و نظریات منتقدانه نداشته باشی و اینکه اگر مچ تو را بگیریم باید بمیری، اگر این شرطی برای آزادی من باشد من جواب می دهم مردان آتن! من به شما احترام می گذارم و دوستتان دارم ولی من بیشتر از خدا اطاعت می کنم تا از شما...من هیچ گاه از فلسفه و تدریس و هشدار دادن به کسی که باید هشدار دهم دست بر نمی دارم چون باید به شیوه ی خودم بگویم رفیق، شهروندان این شهر بزرگ و قدرتمند و دانای آتن، خجالت نمی کشی پول و افتخار و شهرت جمع کنی اما کوششی برای دانش و حقیقت و سلامت روح خود نمی کنی؟ و بعداً اگر کسی که با او صحبت می کنم جواب بدهد من برای سلامت روحم کوشش می کنم، او را به سادگی رها نکرده و نمی روم بلکه از او سوال و او را امتحان می کنم...و اگر گمان کنم که نتیجه ای ندارد به او ایراد می گیرم که مهمترین چیزها را دست کم و چیزهای کمتر مهم را دست بالا گرفته است. من این کلمات را به هر کسی که برخورد کنم تکرار خواهم کرد. پیر و جوان، شهروند و غریبه ولی بخصوص به شهروندان چون آنها برادران من هستند. پس گوش فرا دهید که این امر الهی است. من فکر می کنم چیز بهتری در کشور بهتر از خدمات من در راه حق اتفاق نیفتاده است.

من کاری نمی کنم جز این سو و آن سو رفتن برای قانع کردن شما که به هر چیزی فکر نکنید بلکه اول و عمدتاً به سلامت روحتان بیندیشید.

من مردانی را دیده ام که وقتی محکوم شده اند رفتار عجیبی از آنها سرزده است. آنها گمان می کردند اگر بمیرند مصیبتی به آنها وارد می شود و اگر فقط به آنها اجازه می دادند به زندگی ادامه دهند فناناپذیر می شوند. من گمان می کنم چنین انسان هایی برای کشور افتخار نیستند...

سقراط همان طور که انتظار داشت محکوم شد و هیات منصفه نه به اتفاق آرا بلکه با فقط با اکثریت 8 نفر به اعدام رای دادند و دیگران به مجازات های دیگر رای دادند. استدلال حکم اعدام: اغفال جوانان، وارد کردن خدایان جدید.

سقراط بیشتر راضی به نظر می رسد. او چند بار تاکید کرده و تمام عمر گفته بود که از مرگ نمی ترسد. فعلاً اجرای حکم- او باید یک جام شوکران را بنوشد – برای مدت کوتاهی به تعویق می افتد.

هنوز فرصتی برای او وجود دارد. دوستانی که در محل هستند او را قسم می دهند که فرار کند. علاوه بر این ظاهراً مسئولین و یا حداقل چند مسئول هم حساب می کنند که او از مجازات شانه خالی کند. ولی این کار با همه ی چیزهایی که سقراط آموزش داده و تکرار می کرد در تضاد بود.

از صبح روز بعد از اعلام جرم در جلو خانه ی او ازدحام است. همه ی دوستان و شاگردان او مایلند یک بار دیگر او را ببینند. درباره مرگ و روح صحبت می شود که افلاطون بعداً شرح آن را می دهد. سرانجام غروب می شود. یکی از شاگردان او به نام کریتون می خواهد بداند سقراط مایل است چگونه دفن شود. او با لبخند می گوید«هرگونه شما بخواهید».

او مایل نیست سخنرانی کند چون سخنرانی های زیادی کرده و آخرین آن دیروز در محضر دادگاه بود. «مرا آن گونه که مایلید دفن کنید. فقط مواظب باشید که مرا محکم بگیرید تا از دست شما فرار نکنم!»

بعد به اطاق دیگری می رود تا استحمام کند و زحمت شستن جنازه را از زنش کم کند.

مدتی بعد...

جام شوکران. او لیوان را خیلی سریع تا آخر سر می کشد. اثر زهر به زودی ظاهر می شود. اول پاها بی حس می شود و سپس زهر به ران ها سرایت کرده و بی حسی سراسر بدن را می گیرد و خیلی زود او دیگر چیزی حس نمی کند.

اغلب کسانی که نزد او مانده بودند شروع به گریستن می کنند. سقراط خوددار است. او می گوید وقتی بی حسی به قلب برسد آن گاه همه چیز تمام شده است. آخرین کلام های او این است «کریتون، ما به الکیپوی یک مرغ بدهکاریم. قربانی کنید و فراموش نکنید.» این به خاطر خدای بهشت بود.

در جواب این سوال که آیا برای خود او هم باید کاری کرد او دیگر جوابی نداد. چند دقیقه ی بعد چشم های او مات شد و کریتون آنها و دهان باز او را بست. سقراط مرده است. یک قربانی برای حقیقت.

بیشتر بخوانید:

محاکماتی که جهان ما را تکان دادند (قسمت اول)

محاکماتی که جهان ما را تکان دادند (قسمت دوم)

 

تهیه کننده: عاطفه کریمی

منبع: محاکماتی که جهان ما را تکان دادند - مصطفی شمسا - انوشیروان خلعتبری

پایگاه خبری حقوق نیوز - مقالات حقوقی



+ 0
مخالفم - 0

 

سرخط خبرها: