حقوق خبر
شک گرایی

بررسی سیر تاریخی شک گرایی در غرب (قسمت 2)

اگـرچه با افول فلسفه‌های یونانی، مکاتب شک‌گرایی نیز برچیده شدند و اثری از آنها باقی نماند، اما ریشه‌های پوسیده آن در حدود قرن شـانزدهم مـیلادی‌ دوبـاره‌ در اروپا جوانه زد و با ظهور شکّاکان دینی به ثمر رسید؛ زیرا قـرن شانزدهم قرن احیای شکّاکیت بود


 

پایگاه خبری حقوق نیوز

بررسی سیر تاریخی شک گرایی در غرب

2. دوره دوم شـکّاکیت

اگـرچه با افول فلسفه‌های یونانی، مکاتب شک‌گرایی نیز برچیده شدند و اثری از آنها باقی نماند، اما ریشه‌های پوسیده آن در حدود قرن شـانزدهم مـیلادی‌ دوبـاره‌ در اروپا جوانه زد و با ظهور شکّاکان دینی به ثمر رسید؛ زیرا قـرن شانزدهم قرن احیای شکّاکیت بود و پیروی از پیرهون از جریان‌های عمده فکری این قرن به شمار‌ می‌آید‌ و پرچمدار این شـکّاکیت نـیز شـکّاکان دینی بودند. آنان هر جا که نتوانستند نظریات علمی را با مـعتقدات دیـنی سازگار کنند، آن نظریه را‌ در‌ معرض شک قرار دادند. از‌ این‌رو‌، به جرئت می‌توان گفت: این شکّاکیت نه فـقط بـر ضـدّ دیانت نبود، بلکه موافق آن و بر ضدّ فلسفه و علم بود. مونتنی

(Montaijne) و پاسکال (Pascal) مشهورترین کسانی هستند کـه بـرای دفـاع از دین، متوسّل به شک شده‌اند. مونتنی‌ برای‌ حمایت از دین، در همه چیز شک کرد و شـک پیـرهونی را با بیان علمی و تازه زنده ساخت. وی با تشکیک در یافته‌های علمی، از اعتبار آنها کـاست و یـقین را در‌ هـیچ‌ نظریه علمی‌ جایز ندانست. به نظر او:

معلوم نیست آنچه مطابق علم امروز مسلّم گـرفته شـده است تا کی‌ معتبر خواهد بود، و شاید علم فردا بی‌اعتباری آنها و اعتبار نـظریه‌های دیـگر‌ را‌ روشـن‌ سازد؛ چنان‌که در طب، هندسه و کیهان‌شناسی چنین بوده است. هرچند جزم‌گرایی و اعتماد به علوم در نظر وی ‌‌مـورد‌ مـذمّت قرار گرفت، ولی او با نگاهی نتیجه‌گرا به علوم می‌نگرد و ارزش هر‌ علمی‌ را‌ به کـارکرد آن عـلم مـی‌داند.

علمی که مونتنی نمی‌پسندد علمی است مدعی ابتنا بر اصول‌ ثابت. بنابراین، انتقاد او متوجه نـتایج مـثبت عـلوم نیست، بلکه متعرّض اصول ادعایی‌ و اطمینان آنهاست. بنابراین، قدر‌ و ارزش‌ علم از مـوضوع و مـتعلَّق آن نیست، بلکه از کاربرد آن است. از سوی دیگر، مونتنی هیچ‌حکم‌کلی‌رانمی‌پذیرد؛ زیرا به عقیده وی، هیچ‌قانون‌کلی‌وثابتی در جهان وجود ندارد. دیـگر از مـشابهت و مماثله کلی، که‌ بر حسب عقیده قدما در جهان حکم‌فرماست، اثری نیست؛ زیـرا دنـیا جز تنوّع و ناهمگونی نیست. هیچ خصوصیتی ایـن انـدازه عـمومیت و کلّیت ندارد که گوناگونی و تنوّع صورت اشـیا داراسـت. وی حتی شناخت‌ اشیا‌ و جهان خارج را ممکن نمی‌داند. در کُنه اشیا هیچ طبیعت یگانه و مـستمرّی نـیست، طبیعت اشیا، که فیلسوفان رواقـی مـتابعت از آن را توصیه مـی‌کردند، امـری نـیست که بتوان شناخت.

پاسکال‌، ریاضیدان‌ و فـیزیکدان و فـیلسوف فرانسوی قرن هفدهم، نیز به تبعیت از مونتنی، برای دفاع از مذهب کاتولیک، فـلسفه و عـلم را زیر سؤال برد و به باد تـمسخر گرفت و برای اینکه جـایی بـرای‌ ایمان‌ در میان جوامع انسانی بـاز کـند، از جایگاه عقل کاست و فیلسوفان را مورد مذمّت قرار داد. او به صراحت می‌گفت:

ما فکر نمی‌کنیم‌ که‌ کلّ‌ فلسفه‌ به‌ یک‌ ساعت‌ زحمت‌ بیرزد.

به نـظر پاسـکال، عقل به تنهایی از اثبات‌ دانـش‌ انـسان‌ عـاجز است؛ زیرا بـدون نـور‌ دین‌ مسیح‌، انسان بـرای خـویش غیرقابل ادراک است. عقل قلمرو خاص خویش را دارد که ریاضیات و علوم طبیعی یا فلسفه طبیعت اسـت؛ امـا‌ حقایقی‌ که‌ دانستن آنها برای انـسان واقـعا اهمیت دارد، سـرشت‌ و سـرنوشت‌ طـبیعی اوست و اینها اموری هـستند که فیلسوف یا عالم نمی‌تواند آنها را کشف کند.

او حتی براهین عقلی را‌ در‌ اثبات‌ وجود خدا بـی‌فایده و تـلاش فیلسوفان را در این راه عقیم‌ می‌دانست.

براهین فـلسفی وجـود خـدا نـه تـنها برای متقاعد سـاختن مـلحدان قاسیه‌القلوب کافی نیست، بلکه از آن حیث‌ که‌ معرفت‌ حاصله معرفت خداوند بدون مسیح است، بی‌فایده و عقیم اسـت.

بـنابراین، عـقل‌ حتی‌ از اداره امور انسان و تنظیم برنامه‌ای برای زنـدگانی او عـاجز خـواهد بـود.

اگـر فـلسفه از اثبات‌ وجود‌ خدا‌ عاجز است... از نشان دادن این معنا به انسان هم، که سعادت‌ حقیقی‌ در‌ کجاست، عاجز است.

پاسکال دل را به جای عقل، برای درک مفاهیم دینی و اثبات‌ خداوند‌ مـی‌نشاند‌ و عقل را در حوزه دین، ناکارآمد معرفی می‌کند. وی می‌گوید: دل دلایلی دارد که‌ عقل‌ قادر به فهم آن نیست. دل است که خداوند را احساس می‌کند، نه‌ عقل‌.

3. شکّاکیت جدید

شکّاکیت جدید در قرن هجدهم میلادی با ظـهور دیـوید‌ هـیوم‌ (David‌ Hume) آغاز می‌شود. وی فیلسوفی اسکاتلندی ـ انگلیسی بود که به پیروی از فلاسفه انـگلیسی مـاقبل‌ خود، «تجربه‌گرایی» را برگزید. هیوم جنبه تجربی علم را بسیار مهم برمی‌شمرد و هرگونه‌ معرفت را ناشی از‌ تأثرات‌ حسّی مـی‌دانست. وی مـانند لاک، هـمه محتوای ذهن را از سرچشمه تجربه، بیرون می‌کشید.

هیوم ادراکات4 را به انطباعات و تصوّرات تـقسیم کـرد. «انـطباعات» داده‌های بی‌واسطه تجربه و در واقع، همان احساساتند. «تصوّرات‌»، صورت‌های ذهنی خفیف انطباعات در اندیشه و استدلال هـستند. او چـنین مـثال می‌زد: من وقتی به اتاقم نگاه می‌کنم، انطباعاتی برایم حاصل می‌شود و هنگامی که چـشمانم را مـی‌بندم و به اتاقم می‌اندیشم تصوراتی‌ برایم‌ حاصل می‌شود که بازنمودهای دقیق انطباعات من هـستند. هـیچ حـالی نیست که در یکی باشد و در دیگری یافت نشود، تصوّرات و انطباعات همیشه مطابق یکدیگرند.

هیوم تـفاوت بـین انطباعات و تصوّرات را‌ بر‌ حسب وضوح و روشنی، توصیف می‌کرد. ادراکاتی که دارای وضوح بیشتری هـستند، «انـطباع» نـامیده می‌شوند و تمامی احساسات، عواطف و انفعالاتی را که در نفس آدمی پدید می‌آیند، دربر می‌گیرد. صور ذهنی‌ خـفیف‌ ایـن انطباعات در ذهن، «تصوّر» نامیده می‌شوند. وی می‌گوید:

روشن‌ترین فکر (تصوّر) باز از محوترین احـساس (انـطباع) فـروتر است.

شکّاکیت هیوم در این مرحله خودنمایی می‌کند؛ زیرا به نظر‌ وی‌، تصوّرها‌ در نهایت، به انـطباعات تـبدیل‌ مـی‌شوند‌ و انطباعات‌ هم از حالات و عوارض ذهن به شمار می‌آیند. بنابراین، برای ما غـیرقابل تـصوّر است که بدانیم اشیا جدا از ادراکات ما‌ چگونه‌اند‌. هیوم‌ نمی‌خواهد وجود اجسام مستقل از ذهن و ادراکات مـا‌ را‌ انـکار کند، بلکه می‌خواهد ادعا کند که ما نمی‌توانیم وجود اجسام را مستقل از ادراکـات خـود اثبات کنیم. اما‌ چاره‌ای‌ نداریم‌، جز ایـنکه در عـمل، ایـن گزاره‌ها را اثبات شده فرض‌ کنیم.

در همه وقـایع زنـدگی، بر ماست که شکّاکیت خود را حفظ کنیم. اگر اعتقاد داریم که آتش‌ گـرم‌ مـی‌کند‌، یا آب طراوت می‌بخشد، فقط بـدین جـهت است کـه خـلاف ایـن‌ اعتقادات‌ برای ما اسباب زحمت اسـت.

نـتیجه‌ای که هیوم می‌گیرد این است که تجربه‌گرایی چیزی درباره جهان‌ نمی‌آموزد‌، امـا‌ در عـین حال، راه دیگری برای رسیدن به مـعرفت درباره جهان نیست‌.

هـیوم‌ مـی‌کوشد که علّیت را نیز توجیه تـجربی کـند و چون آن را از طریق تجربه‌ نمی‌یابد‌، به‌ ناچار آن را غیر واقعی دانسته، توجیه روان‌شناختی می‌کند. تـوجیه وی در تـحلیل‌علّیت،براساس‌تصورعادت‌ و انس‌ ذهن‌آدمی است.

امـور بـا یـکدیگر رابطه قابل اکـتشافی نـدارند و اینکه ما می‌توانیم تـجربه‌ امـری‌ را‌ از ظاهر امر دیگر استنباط کنیم بر طبق هیچ اصلی نیست، جز اصل عمل‌ کـردن‌ بـر عادت مخیّله.

به نظر وی، هیچ کـیفیتی از آن چـیزهایی که‌ «عـلل‌» مـی‌نامیم‌، نـمی‌تواند منشأ تصوّر علّیت بـاشد؛ زیرا نمی‌توانیم کیفیتی را کشف کنیم که نزد همه مشترک‌ باشد‌. پس تصور علّیت باید از نسبتی مـیان اشـیا ناشی شده باشد. اولین‌ نسبتی‌ کـه وی نـام مـی‌برد، نـسبت «مـجاورت یا هم‌پهلویی» اسـت.

مـا از عـلت و مـعلول مـفهوم دیگری نداریم‌، جز‌ دو امر که همیشه به یکدیگر متصل‌ بوده‌اند‌. علّیت‌ در حقیقت، تنها این واقعیت مشهود است‌ که‌ «الف» پیوسته با «ب» همراه بوده و در نتیجه، این انتظار را در ما بـرانگیخته‌ است‌که‌این‌ دو همیشه‌ همراه‌ هم‌ خواهند بود‌.

دومین نسبت «توالی و تعاقب» است‌. به‌ نظر او‌، علت‌ باید‌ از حیث زمانی، مقدّم بر معلول‌ باشد‌ و تجربه مؤیّد این رأی است.

با فاصله کمی از هیوم یک فیلسوف‌ آلمانی‌ با تأثیرپذیری از افـکار او ظـهور‌ کرد که اندیشه فلسفی‌اش‌ نقطه‌ عطفی در تاریخ فلسفه غرب‌ به‌ شمار می‌آید. او کسی نبود جز ایمانوئل کانت که تأثیری‌پذیری خود از هیوم‌ را‌ در یک جمله چنین بیان‌ می‌کند‌:

دیوید‌ هیوم مـرا از‌ خـواب‌ جزمی‌ام بیدار کرد.

کانت‌ بر‌ آن بود که آمیزه‌ای از خردگرایی و تجربه‌گرایی پدید آورد. بنابراین، کار خود را با‌ بررسی‌ قضایای منطقی آغاز کرد. این قضایا‌ و یـا‌ بـه گفته‌ او‌ «احکام‌» به دو دسته‌ تحلیلی‌ یا ترکیبی‌ و پیشینی یـا پسـینی‌ تقسیم می‌شوند. «حکم تحلیلی» حکمی است که محمولش در موضوع نهفته باشد و بنابراین، انکار آن‌ با‌ تناقض مواجه شود.

برای مثال، حکم‌ «همه‌ مثلث‌ها‌ سـه‌ ضـلع‌ دارند» تحلیلی است‌؛ زیـرا‌ مـحمول (سه ضلع داشتن) در موضوع (مثلث) نهفته است. حکم ترکیبی نیز حکمی است که محمولش‌ در‌ موضوع‌ نهفته‌ نیست‌ و انکارش‌ گرفتار تناقض‌ با‌ خود نمی‌شود. برای مثال، «الکل خواب‌آور است‌» ترکیبی‌ است‌؛ زیرا‌ محمول‌ (خواب‌آور‌ بودن) در موضوع (الکـل) نـهفته نیست.

حکم پیشینی حکمی است که مستقل از تجربه باشد و حکم پسینی به تجربه متکی است. بر پایه همین تمایزها، کانت احکام‌ را در سه دسته ممکن رده‌بندی می‌کند: 1. پیشینی تحلیلی؛ 2. پسینی تـرکیبی؛ 3. پیـشینی ترکیبی.

کـانت مفاهیمی را که با ادراک حسی انطباق دارند، اما از ادراک حسی انتزاع نمی‌شود «مقولات» می‌نامد‌. وی‌ از صورت‌های گوناگون احکام، مـقولات دوازده‌گانه را استخراج می‌کند. او اشیا را چنان‌که فی‌نفسه یا به خودی خود هـستند، «بـود یـا نومن» و اشیا را آنچنان‌ که ادراک می‌شوند، «پدیدار یا نمود‌ و یا‌ فنومن» می‌نامد و بوده یا اشیای فی‌نفسه را علت نمودها برمی‌شمرد.

کـانت ‌ ‌بـر خلاف فلسفه‌های قبل از خودش که معتقد بودند عقل آدمی می‌تواند اشیای‌ فی‌نفسه‌ را ادراک کـند و از ایـن‌ نـظر‌ عقل نظری قابل اعتماد است، معتقد بود: عقل انسان فقط توانایی شناخت پدیدارها را دارد؛ یعنی فـقط می‌تواند فنومن‌ها یا نمودها را درک کند‌، نه‌ نومن‌ها و بودها را. بنابراین‌، آدمی‌ در فرایند شناخت و مـطابقت آن با خارج، فقط بـا ذهـن و مقولات ذهن سر و کار دارد. به همین دلیل، هیچ‌گاه نمی‌تواند مطابقت نمودها را با بودها درک کند. پس در نظر‌ کانت‌، انسان راهی به عالم واقع ندارد و این درست همان نقطه‌ای است که شکّاکیت کانتی خـود را نمایان می‌کند.

بیشتر بخوانید:

بررسی سیر تاریخی شک گرایی در غرب (قسمت 1)

 

منبع: شک گرایی در غرب (بررسی سیر تاریخی) - طاهر کریم زاده

پایگاه خبری حقوق نیوز - مقالات سیاسی

 



+ 0
مخالفم - 0

 

سرخط خبرها: