حقوق خبر

حذف شدن تاریخ مادها و هخامنشیان در حماسه ی ملی ایران (قسمت پایانی)

ایرانیانی که در شرق فلات ایـران زنـدگی می‌کردند، دو بـار‌ مـوفق‌ بـه‌ تشکیل حکومت شدند. یـکی از این حکومت‌ها، حکومتی محلی بود که سلسلۀ‌ پادشاهان‌ کیانی نامیده می‌شود و دیگری حکومتی با قـلمرو بـسیار گسترده که در تاریخ به نام سـلسلۀ شـاهان‌ اشـکانی‌ نـامیده مـی‌شود

پایگاه خبری حقوق نیوز

حذف شدن تاریخ مادها و هخامنشیان در حماسه ی ملی ایران

5. مـحل درگـیری دارا و اسکندر

در منابع در خصوص محل‌ درگیری‌ دارا با اسکندر اختلاف وجود دارد‌. حسب‌ تاریخ، امروزه‌ می‌دانیم‌ که‌ ابـتدا درگیری در سمت‌ غرب بوده است و پس از شکستی که داریوش سوم از اسکندر می‌خورد، به سـمت شرق‌ متواری‌ می‌شود کـه بـالاخره در آنجا نیز‌ کشته‌ می‌شود‌. در منابع تاریخی نوشته شده به عربی و فارسی که‌ در‌ قرن‌های‌ چهارم تا هشتم هجری تألیف شده‌اند در‌ ذکر‌ محل‌ درگیری‌ «دارا‌» و «اسکندر‌» اختلاف به چـشم می‌خورد و این اختلاف، توجه برخی از مورخین گذشته را نیز به خود جلب کرده؛ مثلاً طبری و ابن‌اثیر به این موضوع اشاره نموده‌اند. برخی این درگیری را در سرزمین جزیره، واقع در غـرب ایـران و برخی آن‌ را‌ در ناحیۀ خراسان در مجاور خزر می‌دانند. در شاهنامۀ فردوسی نبردهای متعددی بین دارا و اسکندر گزارش شده است (که از نظر تعداد‌ دفعات‌ نبرد دارای تشابه بـا اطـلاعات تاریخی امروزین ماست) و نهایتاً کشته شدن دارا در کرمان اتفاق می‌افتد. پر واضح‌ است‌ که با توجه به محل‌ سکونت‌ و قلمروهای حکومتی هخامنشیان و یونانیان، درگیری عمدۀ آنان نمی‌توانسته است در مـنطقۀ خـراسان و در مجاورت خزر رخ داده باشد، بلکه باید بپذیریم که محل درگیری‌ آنان‌ با یکدیگر (علی‌رغم کشته‌ شدن‌ داریوش سوم در ناحیۀ خراسان) در قسمت غرب بوده است.

6. سن کم دارا در هنگام رسیدن به پادشـاهی

بـر اسـاس شاهنامۀ فردوسی و بسیاری از منابع، داراب پس از رسـیدن بـه‌ پادشـاهی‌ مدت 12 سال پادشاهی می‌کند. فردوسی روایت می‌کند که وی در ابتدا با لشکر «شعیب تازی» به نبرد می‌پردازد و سپس به روم رفته و با «فـیلقوس» بـه نـبرد می‌پردازد. نتیجۀ‌ نبرد داراب‌ با فیلقوس با قـراردادی کـه بین آن دو منعقد می‌شود به شرط پرداخت باج توسط روم و ازدواج‌ داراب با ناهید (دختر فیلقوس) پایان می‌پذیرد. پس از ازدواج داراب‌ با‌ ناهید‌، داراب از بـوی دهـان هـمسرش رنجیده خاطر می‌شود و مهرش بدو به سردی می‌گراید بدان حـد که همسرش ‌‌را‌ به یونان باز پس می‌فرستد. اسکندر فرزند داراب و ناهید است که در یونان‌ به‌ دنیا‌ می‌آید. به ادامۀ روایـت تـوجه نـمایید. داراب پس از آن ازدواج می‌کند و از این ازدواج‌، فرزندی به دنیا می‌آید که از اسکندر کوچک‌تر اسـت. ایـن فرزند را «دارا‌» می‌نامند. فردوسی‌ در خصوص نامگذاری فرزند می‌گوید:

و زان پس که ناهید نزد پدریکی کودکی آمدش با فـر و یـالهم آن روز داراش کـردند نام بیامد زنی خواست دارا دگرز فرزند ناهید کهتر به سالکه‌ تا از پدر پیـش بـاشد بـه کام داراب پس از 12 سال پادشاهی می‌میرد و سلطنت به فرزندش دارا می‌رسد. پر واضح است که اگر نبردهای داراب بـا شـعیب و فـیلقوس و همچنین ازدواج‌ و متارکۀ‌ داراب با ناهید و ازدواج مجدد وی در عرض کمتر از یک‌سال اتفاق افتاده باشد، در هنگامی‌که دارا بـه تـاج‌وتخت می‌رسد نمی‌توانسته است بیش از 10 تا 11 سال داشته باشد‌. بسیار‌ بعید می‌نماید که در جـامعه‌ای کـوتاه مـدت مانند ایران، بزرگان جامعه، پذیرای پادشاهی کودکی خردسال باشند.

در شاهنامۀ فردوسی، تـعیین نـایب‌السلطنه حداقل در دو‌ مورد‌ گزارش شده است. یکی هنگامی‌که «بهمن» می‌خواهد بمیرد، پیش از مرگ وصـیت مـی‌کند کـه همسرش تا به دنیا آمدن فرزندی که باردار است و بزرگ شدن وی نایب‌السلطنه باشد و دیـگری‌ در مـورد شاپور ذوالاکتاف است‌ که‌ موبدی‌ (به نام مهروی) به نیابت از وی برای چـند سـال بـه کارهای کشور رسیدگی می‌کرده است ولی در هیچ‌کدام از‌ منابع‌ ذکری‌ از نایب‌السلطنه برای «دارای» 10-11 ساله نرفته‌ است‌.

7. نسب‌نامۀ اسـکندر

حـسب بـرخی روایات، داراب با دختر قیصر روم ازدواج می‌کند و چون مهرش بدو به سردی می‌گراید، او‌ را‌ نـزد‌ پدرش مـی‌فرستد بدون اینکه بداند همسرش باردار است. ناهید در‌ یونان وضع حمل می‌کند و فرزند را اسکندر می‌نامد. البته روایـت‌های دیـگری نیز پیرامون اینکه پدر اسکندر کیست، وجود‌ دارد‌. آن‌قدر‌ تشتت روایات پیرامون پدر اسکندر زیـاد اسـت که مؤلف مجمل‌التواریخ و القصص‌ می‌نویسد «... و چند روایـت دیـگر نـامعقول گویند ...» و نظامی نیز پس از یادآوری چند روایت مـی‌گوید‌:

دگـر‌ گفته‌ها‌ چون عیاری نداشت سخنگو بر آن اختیاری نداشت.

پذیرش شکست، سخت است‌ و هـر‌ قـدر‌ شکست سنگین‌تر باشد، این پذیـرش سـخت‌تر و ناگوارتر خـواهد بـود. شـکست سخت و سریعی که دولت‌ هخامنشیان‌ از‌ اسـکندر خـورد، شاید برای بسیاری از ایرانیان باورکردنی نبود. به همین خاطر می‌توان احتمال‌ داد‌ کـه بـه منظور کاستن از سرافکندگی ناشی از شکست از بـیگانه و به دست‌ آوردن‌ عـزت‌ نـفس و غرور ملی، تلاش‌هایی صورت گـرفت تـا اسکندر از طرف پدر ایرانی قلمداد شود‌ و شکست‌ ایرانی از یونانی (یا مقدونیه‌ایی) به شکست بـرادری کـوچک‌تر از برادر بزرگ‌ترش تبدیل‌ شود‌. گـرچند‌ ایـن تـوجیه می‌تواند در برخی از جـای‌های مـشابه رخ داده باشد، یعنی بیگانه‌ای بـه ایـن‌ وسیله‌ خویشاوند نشان داده شود، ولی به نظر راقم این سطور، در مورد‌ «دارا‌» و «اسکندر‌» چنین نبوده اسـت.

ادغـام شخصیت‌ها

ایرانیانی که در شرق فلات ایـران زنـدگی می‌کردند، دو بـار‌ مـوفق‌ بـه‌ تشکیل حکومت شدند. یـکی از این حکومت‌ها، حکومتی محلی بود که سلسلۀ‌ پادشاهان‌ کیانی نامیده می‌شود و دیگری حکومتی با قـلمرو بـسیار گسترده که در تاریخ به نام سـلسلۀ شـاهان‌ اشـکانی‌ نـامیده مـی‌شود. مشخص شده اسـت کـه خاستگاه پارتیان، در شرق ایران بوده‌ است‌. برخی‌ از روایت‌های موجود در کتاب‌های تاریخی، شاهان‌ اشـکانی‌ را از نـسل کـیانیان می‌داند. کـاوش‌های بـاستان‌شناسی انـجام شـده‌ نـشان‌ دهـندۀ امکان‌ تشکیل‌ حکومت‌های‌ محلی در منطقۀ شرقی فلات ایران‌ و آسیای‌ میانه هست. انتظار می‌رود که فعالیت‌های بیشتر‌ باستان‌شناسی‌ بتواند ارتباط بین کیانیان و پارتیان را‌ تأیید نماید.

مـقایسه شخصیت‌های‌ حماسی‌ در ایران و هند نشان‌دهنده اشتراک‌ تعدادی‌ از شخصیت‌ها (نظیر جمشید و فریدون) بین دو سرزمین است. این اشتراک‌ مربوط‌ به‌ زمانی دانسته شده‌ است‌ که اجداد آنان با‌ یـکدیگر‌ مـی‌زیسته‌اند. پس از جدایی آنان از یکدیگر، اشتراکی در شخصیت‌های حماسی به چشم نمی‌خورد‌. هنگامی‌که‌ صحبت از زیستگاه ایرانیان شرقی می‌شود‌، با‌ محدودۀ جغرافیایی‌ مشخص‌ روبرو‌ نیستیم. علاوه بر آن‌ نباید این شرق را با جـزیی از آن کـه شرق ایران فعلی است، یکسان دانسته‌ شود‌. نفوذ مادها نیز از نواحی غربی‌ به‌ سمت‌ شرق‌ بتدریج‌ صورت می‌گرفته است‌. سرزمین‌ ماد از نظر جـغرافیایی پراکـندگی وسیعی می‌یابد تـا ایـنکه بالاخره این‌ دو‌، همسایه‌ می‌شوند و از آن پس هرکدام در صدد‌ بر‌ می‌آیند‌ تا‌ بر‌ دیگری‌ تفوق یابند. با توجه به اینکه مادها از همسایگانشان (نظیر آشوریان) شیوۀ تشکیل ارتـش و ادارۀ کـشور متحد را می‌آموزند، در صـدد تأسیس‌ دولتی گسترده و متحد بر می‌آیند، این تفوق‌طلبی از سوی مادها‌ نمود‌ بیشتری داشته است. مادها بالاخره تسلط خود را بر شرق تثبیت می‌کنند. هرچند در حال حاضر در خصوص چگونگی بلعیده شدن نواحی شرق ایران توسط مادها اطلاعاتی نداریم، اما با توجه به روحیۀ سلحشوری ایرانیان‌ شرقی‌ و اینکه برخی از نـواحی شـرقی‌ نظیر‌ بـاکتریا (یعنی تاجکیستان کنونی و شمال افغانستان) از لحاظ درجۀ تکامل از مادها عقب‌ مانده‌تر نبوده‌اند، فرض فتح شرق تـوسط مادها طی‌ جنگ‌های‌ خونین، پذیرفتنی‌تر است از‌ این‌ فرض که شرق داوطـلبانه تـسلیم مـادها شده باشد.

تدوین داستان‌های حماسۀ ملی ایران در زمان اشکانیان صورت می‌پذیرد. هنگامی‌که‌ پارتـیان‌ ‌ ‌خـواستند، گذشتۀ خویش را به یاد آورند و به تدوین و احتمالاً کتابت گذشتۀ خود بپردازند، دو شـکست بـزرگ را بـه خاطر آوردند. شکستی از مادها و شکستی از اسکندر. شکست اولی شکست‌ حاکمان‌ محلی آنان‌ و پیچیده شدن طومار امـیران کیانی بود و شکست دومی، شکست هخامنشیان از اسکندر مقدونی که انقراض و اضمحلال شاهنشاهی‌ هـخامنشیان را سبب شد. حکومت سـه قـرنی مادها و پارس‌ها بر مناطق‌ شرقی‌ با‌ در نظر گرفتن پیشینۀ مشترک فرهنگی و قومی آنان سبب شد که پارتیان، شکست هخامنشیان از اسکندر را ‌‌شکست‌ خود بدانند و نه شکست دشمنانشان.

شاید آنان، شکست اولی را در مقایسه بـا‌ دومین‌ شکست‌ خیلی کوچک‌تر احساس می‌کردند، لذا در انتقال سینه به سینۀ رخدادهای تاریخی، تلاشی آگاهانه را‌ شروع کردند تا شکست اولی، آهسته آهسته به بوتۀ فراموشی سپرده شود؛ البته‌ این شکست از خاطرۀ‌ جمعی‌ کـاملاً زایـل نشد ولی خیلی کمرنگ شد و بدان شکل باقی‌ماند؛ اما شکست از اسکندر به این سادگی‌ها قابل زایل شدن نبود و یا بهتر است گفته شود که امکان حذفش نبود، به‌ همین خاطر بـاقی مـاند. در گذر زمان آنان توانستند این دو را با هم ادغام کنند. اختلاف در محل نبرد دارا با اسکندر، می‌تواند نشان‌دهندۀ این باشد که هنوز رگه‌هایی از‌ واقعیت‌ (یعنی دو شکست) باقی مانده است. نبردی کـه در نـاحیۀ خراسان رخ داده است، مربوط به جنگ آخرین شاه کیانی با مادهاست و جنگ (یا جنگ‌هایی) که در سرزمین جزیره و مناطق‌ غربی‌ رخ داده است، باقیماندۀ خاطره‌هایی از جنگ داریوش سوم هخامنش با اسکندر است؛ بـنابراین، «دارایـی» کـه از «اسکندر» شکست خورده، حاصل یـکسان‌پنداری «فـردی از کـیانیان است که از مادها‌ شکست‌ خورده» با «داریوش سوم هخامنشی است که از اسکندر شکست خورده است».

اسکندر در آیینۀ ادبیات ایرانی دارای دو چهرۀ مـتفاوت اسـت. مـنابع مذهبی زرتشتی از وی به‌عنوان اسکندر‌ ملعون‌ (گجستک‌) یاد مـی‌کنند. در بـرخی از‌ منابع‌، وی‌ از طرف پدر ایرانی است و به کیانیان می‌رسد، در حـالی‌که در بـرخی از منابع ذکری از نسب ایرانی اسکندر نیست و این چنین بر مـی‌آید‌ که‌ وی‌ یونانی (یا مقدونیه‌ای) خالص است. پس از اسلام، اطراف اسکندر تاریخی را داستان‌های متعدد فـرامی‌گیرد کـه مـوضوع‌ تألیف‌ اسکندرنامه‌های‌ متعدد می‌شود. بعید نیست پیش‌ از‌ سـقوط کـیانیان، ازدواجی بین شاهان یا شاهزادگان مادی و کیانی صورت گرفته باشد و شاید فردی که توسط‌ وی‌ دولتـ‌ کـیانی سـاقط شده حاصل یک ازدواج ماد-کیانی بوده است. چون دو‌ شکستی‌ که‌ به آنـها اشـاره شـد (شکست کیانیان از مادها و شکست هخامنشیان از اسکندر) یکی پنداشته‌ شدند‌؛ رابطۀ‌ خویشاوندی شاهزاده‌ای که حـاصل ازدواج شـاهزادگان کـیانی و مادی بوده به اسکندر منتقل گردید و آهسته‌ آهسته‌ برای آن روایت‌های مختلف به‌وجود آمد و چـون اصـل موضوع واقعیتی نداشت، روایات تشتت‌ بسیار‌ نشان‌ می‌دهند. تنوع روایت‌ها در منابع پیرامون نـسبت پدری اسـکندر (کـه در شرفنامۀ نظامی و مجمل‌التواریخ‌ به‌ آن اشاره می‌شود) می‌تواند موید نظر نگارنده باشد.

می‌دانیم که اواخـر دورۀ هـخامنشیان‌ رابطۀ‌ پدر‌-پسری بین شاهان وجود نداشته است. شاید آخرین فرد از کیانیان که مـغلوب مـادها مـی‌شود‌، نیز‌ فرزند شاه پیشین (یعنی داراب) نبوده است. چون مدت پادشاهی آخرین شاهان‌ هخامنشی‌ (و به‌ احـتمال زیـاد آخرین شاهان کیانی) کوتاه بوده و از طرفی دیگر سعی تدوین کنندگان داستان‌ها بـر‌ ایـن‌ بـوده‌ است که باید رابطۀ پدر-پسری بین دو پادشاه برقرار باشد، با‌ مشکل‌ کم سن و سال بـودن «دارا» مـواجه شـدند که مساله با سکوت معناداری از نظر نداشتن نایب‌السلطنه‌ همراه‌ هست. می‌دانیم کـه داریـوش سوم در هنگان رسیدن به تاج و تخت، کم‌ سن‌ و سال نبوده است، بسیار محتمل است که‌ واقـعاً‌ شـخصیتی‌ هم که در وی ادغام شده (یعنی‌ دارای‌ کیانی) کم

سن و سال نبوده و نـیازی نـیز به نایب‌السلطنه نداشته است؛ شاید به‌ هـمین‌ خـاطر در مـنابع نیز اصلاً‌ به‌ موضوع نایب‌السلطنه‌ پرداخته‌ نـشده‌ اسـت.

چون این ادغام شخصیت‌های «آخرین‌ شاه‌ کیانی» با «داریوش سوم هخامنشی» و همچنین «پادشـاهی از مـاد» با «اسکندر مقدونی‌» صورت‌ پذیـرفت، پس از سـقوط کیانیان، دورۀ‌ حـکومت اسـکندر بـر ایران‌ فرا‌ می‌رسد. به همین خـاطر اسـت‌ که‌ دوران حکومت مادها و هخامنشیان از داستان‌های ایرانی حذف شدند. این ادغام باید در‌ زمـان‌ اشـکانیان رخ داده باشد چراکه‌ در‌ خاطرۀ‌ جمعی ایرانی زمـان‌ ساسانی‌، یک شکست شـناخته شـده‌ بود‌ و آنان از حکومت هخامنشیان بـی‌اطلاع بـودند. احتمال دارد همین موضوع ادغام شخصیت‌ها باعث شده‌ باشد‌ که در اوستا نیز ذکری از‌ تـاریخ‌ مـادها و هخامنشیان‌ نشده‌ است‌.

پارتیانی کـه مـشغول تـدوین‌ سرگذشت قوم خـود بـودند این تصور را داشتند کـه در حـال تدوین تاریخ ایران هستند‌؛ به‌ همین خاطر است که در داستان‌های‌ تاریخی‌ تدوین‌ شده‌ مـحل‌ زنـدگی خود را‌ ایران‌ می‌نامیدند؛ در حالی‌که واقعاً آنـان داشـتند به پیـشینۀ تـاریخی مـنطقه‌ای محدود (یعنی شرق و شـمال شرق ایران‌) سروسامانی‌ می‌دادند‌ و نه تمام سرزمینی که حتی در هنگام‌ اشکانیان‌ «ایران‌» نامیده‌ می‌شد‌. هـمین‌ مـوضوع باعث شده است که امروزه انـتظار داشـته بـاشیم کـه رد پایـی از مادها و پارس‌ها را در داسـتان‌های حـماسۀ ملی مشاهده کنیم و چون ردپایی نمی‌بینیم، برایمان غیرمنتظره‌ است.

بیشتر بخوانید:

حذف شدن تاریخ مادها و هخامنشیان در حماسه ی ملی ایران (قسمت 1)

 

منبع: حذف شدن تاریخ مادها و هخامنشیان در حماسه ی ملی ایران - مصطفی سعادت - مجله ادبیات حماسی -  پاییز و زمستان 1394 - شماره 4

پایگاه خبری حقوق نیوز - ادبیات



+ 0
مخالفم - 0
نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

سرخط خبرها: