حقوق خبر

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم (قسمت 9)

هرگز از زندگی آنگونه سخن مگو که گویی بدون حضور تو، بدون کار تو، بدون نگاه انسانیِ تو، بدون توانِ درگیری و مقاومتِ تو، بدون مبارزه ی تو، پافشاریِ تو، سرسختیِ تو، محبت تو، ایمان تو، نفرتِ تو، خشمِ تو، فریاد تو، و انفجار تو، باز هم زندگی ست و می تواند زندگی باشد

 چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم (قسمت 9)
 

 

پایگاه خبری حقوق نیوز

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم

نامه ی هفدهم

عزیز من!

گهگاه، در لحظه های پریشان حالی، می اندیشم که چه چیز ممکن است عشق را به کینه، دوست داشتن را به بیزاری، و محبت را به نفرت تبدیل کند...

راستش، اگر پای شخصیت های داستان هایم در میان باشد، امکاناتی برای چنین تبدیل های مصیبت باری به ذهنم می آید گرچه هنوز، هیچ یک از آن ها را رغبت نکرده ام که باور کنم و به کار بگیرم...

اما، زمانی که این پرسش، مستقیما، در باب رابطه ی من و تو به میان بیاید، اطمینان خدشه ناپذیری دارم به این که هرگز چنین واقعه ی منهدم کننده یی پیش نخواهد آمد. هرگز. بار ها و بار ها اندیشیده ام: چه چیز ممکن است محبت مرا به تو، حتی، مختصری تقلیل بدهد؟

چه چیز ممکن است؟

نه... به همه ی آن مسائلی که شاید به فکر تو هم نرسیده باشد، فکر کرده ام؛ ولی واقعا قابل قبول نیست.

اعتماد به نفسی به وسعت تمامی آسمان داشته باش؛ چرا که ارادت من به تو ارادتی مصرفی نیست و به وسعت تمامی آسمان است.

قول می دهم:

در جهان، قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند؛ و این نشان می دهد که جهان، با همه ی عظمتش، در برابر قدرت عشق، چه قدر حقیر است و ناتوان.

ای عزیز!

من نیز همچون تو در باب انهدام عشق، داستان های بسیار خوانده ام و شنیده ام؛ اما گمان می کنم - یعنی اعتقاد دارم - که علت همه ی این ویرانی های تأسف بار، صرفا سست بودن اساس بنا بوده است، و بیش از این، حتی حقیقی نبودن بنا...

عزیز من!

امروز که بیش از همیشه ی عمرم، خاک این وطن دردمندم را عاشقم، و نمانده چیزی که کارم همه از عاشقی به جنون و آوارگی بکشد، بیش از همیشه آن جمله ی کوتاه که روزگاری درباره ی تو گفتم، به دلم می نشیند و خالصانه بودنش را احساس می کنم:« تو را چون خاک می خواهم، همسر من!»

در عشق من به این سرزمین، آیا هرگز امکان تقلیلی هست؟

نامه هیجدهم

بانوی ارجمند من!

دیروز شنیدم که در تایید سخنِ دوستی که از بدِ روزگار می نالید، ناخواسته و به همدردی می گفتی: «بله...درست است. زندگی، واقعاً خسته کننده، کسالت آور، و یکنواخت شده است»...

اما این درست نیست عزیز من، اصلاً درست نیست.

مستقل از انسان و آنچه که انسان می کند، در جستجوی چیزی در ذات زندگی نباید بود.

از مزاحِ مکرر «زندگیِ موریانه ها و زنبوران عسل» بگذر! آنها شاید موجودات بسیار مهمی هستند که مسائل بسیار مهمی را اثبات می کنند؛ اما کمترین نقشی در ساختمان معنویِ حیات ندارند.

به جستجوی بیهوده ی چیزی نباش، که اگر تو نباشی و دیگران نیز نباشند، آن چیز، همچنان باشد، و خوب و دلخواه و سرشار از نشاط نامکرر باشد.

نه...تنها به اعتبار وجود زنده و پویای توست که چیزی بد است یا چیزی خوب؛ چیزی کهنه است و چیزی نو، چیزی زیباست و چیزی نازیبا؛ و تنها بر اساس اراده، عمل، و اندیشه ی تو آنچه بد است به خوب تبدیل خواهد شد، آنچه نازیباست به زیبا و آنچه مکرر است به نامکرر...

هرگز گمان مبر که زندگی، بدون انسان، یا بدون موجودی زنده که قدرت تفکر و انتخاب داشته باشد، باز هم زندگی ست.

عزیز من!

هرگز از زندگی، آنگونه که انگار گلدانی ست بالای تاقچه یا درختی در باغچه، جُدا از تو و نیروی تغییردهنده ی تو، گِلِه مکن!

هرگز از زندگی آنگونه سخن مگو که گویی بدون حضور تو، بدون کار تو، بدون نگاه انسانیِ تو، بدون توانِ درگیری و مقاومتِ تو، بدون مبارزه ی تو، پافشاریِ تو، سرسختیِ تو، محبت تو، ایمان تو، نفرتِ تو، خشمِ تو، فریاد تو، و انفجار تو، باز هم زندگی ست و می تواند زندگی باشد.

زندگی، مُرده ریگ انسان نیست تا پس از انسان یا در غیابش، موجودیتی عینی و مادی داشته باشد. زندگی، کارمایه ی انسان است، و محصولِ انسان، و دسترنج انسان، و رویای انسان، و مجموعه ی آرزوها و آرمان های انسان - که بدون انسان هیچ است و کم از هیچ.

زندگی، حتی ممکن است خوابِ طولانی و رنگینِ یک انسان باشد - بسیار دور از واقعیتِ بیداری؛ اما به هر حال چیزی است متعلق به نسان، برخاسته از انسان، و سرچشمه گرفته از قدرت های مثبت و منفیِ انسان.

به یادم می آید که در جایی خوانده ام یا نوشته ام: «خدای من، زمینِ بی انسان را دوست نمی دارد و هرگز نیز دوست نداشته است».

ساختنِ زمین آنگونه که انسان، روی آن، نفسی به آسودگی و سلامت بکشد، و بتواند جُزء و کل آن را عاشقانه اما نه طمع ورزانه بخواهد و نگه دارد، تنها رسالت انسان است؛ و رسالتِ تو و من، اگر از داشتنِ عنوانِ پُرمسئولیت و خطیر «انسان» هراسی به دل هایمان نمی افتد...

بانوی من!

ما نکاشته هایمان را هرگز دِرو نمی کنیم.

پس به آن دوست بگو: خستگی کاشته یی که خستگی برداشته یی.

اینک به مدد نیرویی که در توست و چه بخواهی و چه نخواهی زمانی از دست خواهد رفت، چیزی نو و پُرنشاط بساز...

چیزی که اگر تو را به کار نیاید، دست کم، بچه هایت را به کار خواهد آمد...

بیشتر بخوانید:

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم (قسمت 1)

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم (قسمت 2)

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم (قسمت 3)

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم (قسمت 4)

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم (قسمت 5)

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم (قسمت 6)

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم (قسمت 7)

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم (قسمت 8)

 

پایگاه خبری حقوق نیوز- ادبیات

 

 

 



+ 0
مخالفم - 0
نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

سرخط خبرها: