حقوق خبر
حافظ و نیچه

نگاه حافظ و نیچه به زهد (قسمت پایانی)

براي درك نگاه تراژدی گونه يا به عبارت بهتر، ديدگاه اساطيری نيچه به جهان، بايد‌ گزاره مشهور او، یعنی «خـدا مـرده است» بررسی شود تا بـراساس نـگرش وی نسبت به مسئله خدا، ديدگاه وی نسبت به جهان دانسته شود

نگاه حافظ و نیچه به زهد (قسمت پایانی)
 

پایگاه خبری حقوق نیوز

نگاه حافظ و نیچه به زهد

مقايسه آراء نـيچه و حـافظ دربـاره زهد و زاهدی

پیش از ورود به بحث‌، گفتنی‌ است، اساساً در جهان‌نگری این‌ دو‌ متفکر و یا به بیان فنی‌تر، طرز تـلقی‌های ‌ ‌آنـان از طبیعت به‌عنوان یکی از سه موضوع اصلی اندیشه در کنار خدا و انسان، با یکدیگر تـفاوت‌ عـمیقی‌ وجـود دارد. چنان‌که در‌ بند‌ نخست اشاره شد، نیچه جهان را «خائوس» می‌بیند؛ مفهومی که ریشه در فلسفه پیش‌سقراطی و بـویژه اندیشه آناکساگوراس دارد؛ با این کاستی که دیگر در کنار آن، عقل یا «نوس» غیرانسانی‌، ورافـردی‌ و الهی وجود ندارد کـه بـدان نظم ببخشد؛ بلکه آن عقلِ انسان اندیشنده است که به میزان بهره‌وری خود از قدرت، نظمی موقت و خبط‌ آمیز بدان می‌بخشد: «نه «دانستن» بلکه (طرح‌افکندن)؛ آن‌ اندازه‌ از نظم‌ و شکل را که نیازهای عملی ما لازم دارنـد، بر بی‌نظمی تحمیل‌کردن.»

این در حالی‌ است که حافظ در مقام نظاره، طبیعتی سراسر متفاوت با این‌ می‌بیند‌. دراین‌باره‌، ابیات مشهور ذیل بسنده است:

صوفی آر باده به اندازه خورد نوشش باد

ورنه اندیشه این کار فراموشش باد

پیر مـا گـفت: خطا بر ‌‌قلم‌ صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطا پوشش‌ باد‌

نظر به اینکه بیت اخیر، پس از اشاره به باده‌نوشی سروده شده است‌، تردیدی در ایـن بـاقی نمی‌ماند که استنباط کنیم، «خطا» صرفاً از جانب دستگاه‌ شناسایی انسان است؛ خطایی‌ که‌ درنتیجه باده‌نوشی و به‌دست‌آوردن «نظر پاک» از طبیعت محو می‌شود. پس از این، اتصال با واقعیت عینی گریزناپذیر است. بنابراین، در نـظر حـافظ، عین، مرتبه‌ای از هستی است که مستقل از عقل‌ انسان و شرایط شناسایی او واقعیت دارد و سرمنزل سیر و سلوک عرفانی است؛ درحالی‌که طبیعت خائوس‌وار نیچه، واجد هیچ‌گونه نظم و حقیقتی نیست و خطاهای دستگاه شناسایی انـسان اسـت کـه هر از گاهی بدان نظمی‌ مـی‌دهد‌.

بـه هـنگام مقايسه ميان عبارات نيش‌دار نيچه درباره زهد و ابيات كنايه‌آميز حافظ نسبت به شيوه زاهدانه معرفت (در برابر شيوه رندانه آن)، نخستين مطلبي كه بـه ذهـن مـتبادر مي‌شود، آن‌ است‌ كه اين دو متفكر با نفس زهد خـصومتي نـدارند؛ چنان‌كه نيچه آن را بستر پرورش «جان‌هاي بسيار والا» مي‌داند و حافظ نيز از ابراز پوشيده «زهد» و «علم» خود ابائي ندارد‌. با وجود اين‌، چنانچه ترفندهاي تـصفيه و تـهيّؤ نـفس، فرد را از جهان حسي به‌طوركلي منقطع سازد و به گفته نيچه، در هـيئت يك «سرشت خلاف معمول» ظاهر شود، هر دوي‌ اين‌ متفكران‌، بناي انتقاد مي‌گذارند؛ زيرا درمورد‌ اول‌، ما‌ با «زهد» مواجه‌ايم؛ درحـالي‌كه درمـورد دوم، مـا با تشكيل طبقه «زاهدان» سر و كار داريم؛ پيشه‌وراني كه ميان «عوام» و ميان «عارفان» دچـار‌ وضـعيت‌ «تذبذب‌»اند. زهد در نگاه اين دو، عين «فراغت‌» از‌ عام و خاص و زمینه‌ای برای خلاقیت (درمورد نیچه) و معرفـت (درمورد حـافظ) اسـت؛ درحـالي‌كه «زاهدي» يك فراغت عقيم و بي‌ثمر است. نيچه‌ در‌ تبارشناسي‌ اخلاق، «تهيدستي، فروتني، پارسايي» را بـه‌عنوان «سـه شـعار آرمانِ زهد‌» مي‌ستايد و آن‌ها را «درخورترين و طبيعي‌ترين شرايط براي بهترين زندگاني» معرفي مـي‌كند؛ امـا ازآنـجايي‌كه نزد او‌ «فاعلِ‌» يك‌ عمل اهميت دارد، نه خود عمل، هرگز بر زهد كشيشانه صحّه‌ نمي‌گذارد‌: « ... و اگـر ديري بـنا كرد، بر سر درش نوشت: راه تقدّس، باز هم خواهم گفت: يعني چه‌! اينك‌ حماقتي‌ ديگـر! او بـراي خـود كيفر خانه‌اي و گريزگاهي بنا كرده است. باشد كه‌ او‌ را‌ سودمند باشد! اما من باور ندارم. هـركس، هـرچه را كه با خود به خلوت‌ برد‌، آن‌ چيز، آنجا رشد مي‌كند، ازجمله ددِ درون؛ ازاين‌رو، بـسياري را بـايد از خـلوت‌نشيني برحذر‌ داشت‌. از آن سو، حافظ نيز پيرو اعمال زاهدانه است:

روزگاري‌ شد‌ كه‌ در ميخانه خدمت مـي‌كنم

در لباس فقر كار اهـل دولت مـي‌كنم

خـواهم شدن به دير مغان آستين‌فشان

زين‌ فتنه‌ها‌ كه‌ دامن آخر زمان گرفت

مقيم حلقه ذكر است‌ دل‌ بدان اميد

كه حلقه‌اي ز سر زلف يار بگشاید

در‌ ابيات‌ مذكور، «لبـاس فـقر»، «دير مـغان» و «حلقه ذكر»، به اين نکته اشاره دارند‌ كه‌ عارف‌، پايبند طريقه زهد است؛ امـا آنـچه وجه امتياز او از «زاهد» است، اين مشخصه است‌ كه‌ وي‌ اعمال خويش را وقف عشق و باده‌گساري مي‌كند؛ وقفي كه از طبع زاهـدان‌ انـتظار‌ نتوان داشت:

بر در ميخانه رفتن كار يك‌رنگان بود

خودفروشان را به كوي مي‌فروشان راه نيست‌

بـنابراين، به زبان عرفان نظري، اگر طريق زهـد طـريق تـنزيه دانسته‌ شود‌، طريق مستي و شهود محبوب در مـرتبه‌اي از‌ سـلسله‌ مراتب‌ وجود، طريق تشبيه است و بنا بر اين‌ اصل‌ كه اسلام به موجب آية شـريفه «ليس كمـثله شيء وهو السّميع البصير» (شوری 11) و تـفسير ابن‌عربي بـر اين جمع‌ ميان‌ تنزيه و تشبيه است، حـافظ را مـي‌باید‌ مبلّغ‌ تفكر اصيل اسلامي برشمرد و در برابر اين تفكر، طريقه زهّاد را بازگشتي‌ دانست‌ بـه وضـعيت تنزيهي اديان گذشته كه‌ به اقتضاي دوران، وحـي‌ شده‌اند.‌

در همين مقطع، وجـه تـشابهي‌ ميان‌ مواضع نيچه و حافظ مـشاهده شـده است. نيچه با طرح زهد فيلسوف ناب، از‌ زهد‌ يوناني‌رومي و زهد يهودي‌مسيحي، هر دو‌ روي‌گـردان‌ اسـت‌ (در عين حال‌ که‌ ملهم از هـر دو‌ اسـت‌) و بـيش از همه، در برابر دومـي اسـت كه موضع‌گيري مي‌كند؛ يعني وي عـلاوه بـر‌ اينكه‌ زهدپيشگي را ترفندي براي سروري معرفي‌ مي‌كند‌، از بيخ‌ و بن‌ با‌ صرف زاهدانه‌زيستن، سرِ سـتيز‌ دارد و آن را دشـمن حيات معرفي مي‌كند. به باور او، دسـيسه زهـدپيشگي، حاصل تـباني عـلني‌ كليسـا‌ و بردگان است. به گـفته وی در‌ غروب‌ بتان‌، كليسا‌ دشمن‌ زندگي ا‌ست و بردگان نيز كه رفته‌رفته، «خيال خامِ» غلبه بر اشـراف جـامعه را به‌صورت يك اعتقاد در‌ مي‌آورند،‌ از آنجا به‌عنوان مـقرّ نـظامي‌ خـود‌ بـهره‌ مـي‌برند‌؛ ازاين‌روست‌ كه‌ نـيچه پس از تـمركز قدرت در كليسا بدين نحوِ دسيسه آميز، قائل به اين مي‌شود كه «كليسا نيز گونه‌اي دولت است».

درحقيقت، نـيچه بـا‌ بـه حكومت رسيدن روش تنزيهي يهودي، موافق نيست؛ هـمچنان‌كه حـافظ نـيز بـا اسـتفاده از اسـتعاره «ميخانه» يا «خرابات» قصد دارد به باطن اماكن مقدسّه اشاره كند و ظهور حق را در‌ آن‌ها‌ متذكر شود كه خود، ناب‌ترين و بي‌شبهه‌ترين مقام تشبيه است:

من ز مسجد به خرابات نه خود افـتادم

اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

با اين همه‌، ترديدي‌ نيست كه ميان تشبيه‌گرايي حافظ و ظاهرگرايي نيچه تفاوت چشمگيري وجود دارد. بنا به توصيف عرفان نظري، نهايت تشبيه، شهود اسماء الهي در سلسله‌ مـراتب‌ هـستي است؛ درحالي‌كه ظاهرگرايي نيچه‌ با‌ چينش و ستيزش اشياء در جهان مادي سر و كار دارد: «به زمين وفادار مانید»؛ زيرا «دل زمين از زر است». فيلسوف‌ نابِ نيچه را مي‌بايد‌ به‌صورت‌ انديشمندي فهميد كه شاهد بي‌واسطة ظـهور و سـقوط قدرت‌ها و نيروها در گستره زمين يا طبيعتِ تراژدي‌گونه است.

نگاه حافظ و نیچه به زهد (قسمت پایانی)
 

براي درك نگاه تراژدي‌گونه يا به عبارت بهتر، ديدگاه اساطيري نيچه به جهان، بايد‌ گزاره مشهور او، یعنی «خـدا مـرده است» بررسی شود تا بـراساس نـگرش وي نسبت به مسئله خدا، ديدگاه وی نسبت به جهان دانسته شود. بنا به تحليل زوپانچيچ، يكي از مفسّران‌ نيچه‌، مي‌بايد به‌ هنگام بررسي گزاره‌هاي راجع به خـدا، در مـسيحيت، ميان دو مفهوم خدا تـفاوت قـائل شويم: نخست خداي‌ «ضامن نظم» كه درباره او تنها دو گزاره كلي مي‌توان صادر‌ كرد‌: «خدا‌ هست»، «خدا نيست». اين مفهوم خدا كه طي تفكرات عقلي و استدلالي در حوزه فلسفه و علم تجربي كشف ‌‌مي‌شود‌، متضمن خداي «واقعي» ا‌سـت. مـفهوم ديگر از خدا، خداي «مولّد» و «خلاق» است كه‌ در‌ وضعيتي‌ از مستي و شور، شهود مي‌شود و به نحوي رازآميز در طبيعت متجلّي ا‌ست؛ درحالي‌كه خداي نظم‌، بيشتر مانند يك عقل مفارق، خارج از طبيعت سكني دارد و به تـدبير آن مشغول اسـت. اين مفهوم‌ ثاني‌ خدا، خداي «نمادين» نام دارد. بنابراين، مفهوم تلويحي گزاره «خدا مرده است»، آن است كه بر اثر سـيطره تفكر استدلالي و عقلي محض، خداي مولّد و خلاق، قرباني خداي‌ تدبير و انـتظام شـده اسـت و بنابراین خدا از طبيعت رخت بربسته است. با وقوع اين پيشامد، جنبه‌هاي «آپولوني» خدا، يعني عقل و درايت بر جنبه‌هاي «ديونـيزوسي» ‌ ‌او، يعـني خلاقيت و قدرت غلبه كرده است‌ و بنابراين‌، وجه تحديدي و تعيّن‌بخش آن بر وجه تكثيري و تعيّن‌گريز آن حـاكم شـده اسـت. از نظر نيچه، ديونيزوس، خداي مستي و شراب در اساطير يونان باستان، يك‌بار ديگر بايد احيا شود؛ امـا نه‌ بدين‌ معنا كه او مبلّغ مي‌خوارگي ا‌ست؛ زيرا وی شراب را به جهت شرايط سرخوشي و بي‌غمي فـريبنده ناشي از آن، از سنخ بي‌دردي و رنـج‌گريزي بـرآمده از زهد مسيحي به شمار‌ مي‌آورد‌ ديونيزوسِ مورد اعتقاد نيچه، خداي بسط و افزايش است؛ درست به همان مضموني كه مقصود حافظ در تعابير «باده»، «ميگساري» و نظاير آن است:

ديدمش خرّم و خندان، قدح‌ باده‌ بـدست‌

و اندر آن آينه صدگونه تماشا‌ مي‌كرد

به هنگام سعه وجودي ناشي از حالت سكر عرفاني، عارف از وضعيت‌هاي مقيّد و محدودِ - به تعبير فلسفه اسلامي- «به‌ شرط‌ شيء‌» خلاصي می‌یابد و در تجربه اتحاد، عين «بـسيط الحـقيقه‌» مي‌شود‌ و به وضعيت «لابشرط» عروج مي‌كند. نزدیک به اين مضمون نيز، نيچه در غروب بتان، فرد ديونيزوسي را چنين توصيف‌ مي‌کند‌: «محال‌ است، محال كه يك انسان ديونيزوسي از كمترين كنشي چشم‌ بپوشد. او هرگز هيچ اشـارت تـأثرانگيزي را فروگذار نمي‌كند. او از بالاترين سطح غريزه، دريافت و گمانه‌زني برخوردار است‌. چنان‌كه‌ هنر‌ هم‌كنشي را نيز در والاترين فرض، هرچه نيكوتر مي‌داند. او در‌ هر‌ پوستي مي‌خزد و به هر انگيزش و احساسي راه مي‌برد».

چـنان‌كه پيش‌تر‌ اشاره‌ شد‌، اين خصيصه فيلسوفِ ناب است كه به خودِ «شور» اهتمام دارد، نه‌ به‌ حيطه‌هاي‌ فريبنده «بودن» و «شدن»؛ بنابراین وي در وضعيت «لابشرط» خاص خود به سر مي‌برد. تشابه‌ ميان‌ شخصيت‌ «رنـد» حـافظ كه تـعيّن‌گريز و تصلّب‌پرهیز است و «فيلسوف ناب» نـيچه، درخـور ذكر اسـت. بااین‌حال، جایی‌ که‌ مقصود «رند»، تعالی از خطاهای بشری است برای اتّصال با واقعیّت نفس‌الامری، «فیلسوف‌ ناب‌»، مهیای‌ واسپاری خویش به امـواج بـی‌تعیّن خـائوس کیهانی است؛ وضعیّتی که با منظر مبرّا از‌ خـطای‌ عـارف، سازگار نیست. خائوس سرچشمة خطاهاست؛ درحالی‌که واقعیت نفس‌الامری منبع فیضان انواری است‌ که‌ مملو‌ از صحت و حقیقت‌اند؛ انواری که در شـعر عـرفانی از آن‌ها به می و باده تعبیر می‌شود‌. میان‌ شهود این «وجودِ» بـهشت‌نشان و شهود آن «عدمِ» دوزخ‌وار، تنها تشابهی ظاهری به‌ چشم‌ می‌ خورد، نه سنخیّتی از هر نظر همسان. هر دوي اين شخصيت‌ها «زهـدخشك» و «عـبوسِ» نـاشي از‌ آن‌ را‌ زهدي معرفی مي‌كنند كه باعث تصلّب خلق‌وخو مي‌شود و انعطاف و تحرك را از‌ طـبع‌، بـاز مي‌ستاند. «رند» به همان اندازه از «كسي» بودن مي‌گريزد كه «فيلسوف ناب» از خطاهاي فلسفيِ‌ ضامن‌ بقای بشر؛ بـنابراین زهـد نـزد اين دو، همچون «كسي» يا «شخصيت خاصي‌» بودن‌ نیست؛ بلكه همچون اجتناب، كناره‌گيري و فراغت از‌ ایـن‌ دسـت‌ عـناوین است. به تعبير استرن از فرد‌ مدّنظر‌ نيچه، چنين شخصيتي، «فردی خودآگاه و حاكم بر سـرنوشت خـويش» اسـت.

نتيجه‌

انشعاب مفهوم زهد در غزليات‌ حافظ‌ و سخنان نيچه‌، امكان‌ آن‌ را فراهم مي‌سازد كه بـه دور‌ از‌ تـعصب يا افراط در داوري، چنين استنباط شود كه نزد اين دو‌ انديشمندِ‌ آزادانديش، ميان زاهدمنشي و زاهدپيشگي تفاوت و فاصله چـشم‌گيري وجـود دارد. هـرچند‌ در‌ نگاه حافظ، گاه «محتسب» نيز‌ بر‌ طريق رندي حركت مي‌كند و نزد نيچه، زاهدِ شـاغل زهـد منفي، مصداقي از «ارادة‌ معطوف‌ به قدرت» است، دست آخر‌، هيچ‌يك‌ از‌ اين دو شخصيت‌، از‌ كمال فلسفي يا مـعنوي‌ مـدّنظر‌ آنها برخوردار نيستند. اشتغال به زهد از نظر اين دو متفكر، ميل به فراغت‌ از‌ چشم‌اندازهاي عام و خاص است. بـاوجوداين، هـرگز‌ نمي‌توان‌ در زهد‌ حافظ‌ از‌ سهم زهد ديني چشم‌پوشي‌ كرد؛ زیراكه مقيّد به آداب ويژه‌اي اسـت و بـه تـطهير باطن مي‌انجامد. بنابراین اين‌گونه زهد را‌ در‌ كنار زهدهاي چهارگانه مذكور در بند‌ اول‌ اين‌ پژوهش‌، مي‌باید‌ به‌عنوان «زهـد از‌ نـوع‌ پنـجم» در نظر گرفت.

در اين سنخ از زهد، ميان آداب ديني و طريقه شهودي حكماي ذوقي‌ و اشراقي‌ مـانند‌ افـلاطون و افلوطين، توافقي حاصل مي‌شود. بر اين‌ مبنا‌، زاهدی‌ که‌ حافظ‌ می‌پسندد‌ به بسط حيات در سلسله مـراتب هـستي نظر دارد؛ درحالي‌كه «جان آزاده» نيچه به هنگام اشتغال به زهد، سر آن دارد كه حيات را در سـطح افـق‌ ادني و زمين تصديق کند. بنابراین در عين حـال كه مـيان انـتقاد اين دو از «قدرت‌طلبيِ» فرد زاهدپيشه شباهت بسياري وجود دارد و تـا حـدودي تحليل نيچه دراين‌باره، بيان فلسفي‌روانشناختي از كنايات‌ نيش‌دار‌ شعر حافظ در اين مضمون است، مي‌باید اين وجـه تـمايز را نيز مدّنظر قرار داد كه اصولاً طـبع حـافظ به دلیـل حـساسيت عـرفاني، طبعي زمين‌گريز و طبيعت‌ستيز است:

تو كز‌ سـراي‌ طـبيعت نمي‌روي بيرون

كجا به كوي حقيقت گذر تواني كرد

اين درحالي است كه «فيلسوف ناب» نـيچه در حـين تعالي از چشم‌اندازهاي عوام‌ و خواص‌، ناظرِ نـمادها و شاهدِ نيروهاي كيهاني‌ ا‌سـت‌. بـنابراين، مي‌توان نتيجه گرفت كه پس از توافق بـر سـر فراغت زهد و معايب و نواقص اخلاقي و روشيِ زاهدپيشگي، به هنگام اتجّاه به سمت «حـقيقت»، راه اين‌ دو انديشمند از يكديگر‌ جدا‌ مـي‌شود: نـيچه بـا اعلان وفاداري بـه زمـين، حيات زميني را برمي‌گزیند و حـافظ بـا گزينشِ «موت اختياري»، به حيات فرازميني متمسّك مي‌شود.

بیشتر بخوانید:

نگاه حافظ و نیچه به زهد (قسمت 1)

 

منبع: ‌‌‌زهـد‌ از نگاه حافظ و نیچه - ابراهيم رضايي و مهدی دهباشی

پایگاه خبری حقوق نیوز- دین و اندیشه

 



+ 0
مخالفم - 0

 

نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

سرخط خبرها: