حقوق خبر
نادر ابراهیمی

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم (قسمت 13)

 چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم (قسمت 13)

 

پایگاه خبری حقوق نیوز

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم

نامه ی بیست و پنجم

عزیز من!

امروز که روز تولد توست، و صبح بسیار زود برخاستم تا باز بکوشم که در نهایت تازگی و طراوت، نامه ی کوچکی را همراه شاخه گلی بر سر راه تو بگذارم تا بدانی که عشق، کوه نیست تا زمان بتواند ذره ذره بسایدش و بفرساید، ناگهان احساس کردم که دیگر واژه های کافی نامکرر برای بیان احتیاج و محبتم به تو در اختیار ندارم...

صبور باش عزیز من، صبور باش تا بتوانم کلمه یی نو، جمله ای نو، و کتابی نو، فقط برای تو بسازم و بنویسم، تا در برابر تو اینگونه تهی دست و خجلت زده نباشم...

بانوی من باید مطمئن باشد که می توانم به خاطرش واژه هایی بیافرینم، همچنان که دیوانی...

با وجود این، من و تو خوب می دانیم که عشق، در قفس واژه ها و جمله ها نمی گنجد-مگر آن که رنج اسارت و حقارت را احساس کند.

عشق، برای آن که در کتاب های عاشقانه جای بگیرد، بسیار کوچک و کم بنیه می شود.

عزیز من!

عشق، هنوز از کلام عاشقانه بسی دور است.

نامه ی بیست و ششم

عزیز من!

چندی پیش برایت نوشتم که چه خوب است جای کوچکی برای «انتخاب گریستن» باز کنیم! جایی همیشگی، از امروز تا آخرین روز. و شنیدم که می گفتی -با لبخند- که «در چنین روزگاری اگر کاری باشد که آن را خیلی خوب و ماهرانه بدانیم، همان خوب گریستن است و بس».

بله، قبول. اما مقصود من، البته، نه گرستن زیر فشار های جاری، بلکه «اراده به گریستن» بود؛ و میان این دو تفاوتی ست.

من با این سخن منظوم موافقم که می گوید:

کلامی که نتوانی اش گفت راست

به غیظ فروخورده تبدیل کن!

اما موافق نیستم که همه چیز را چون نمی توانی بگویی، آنقدر به غیظ فروخورده تبدیل کنی که یک روز، با گلو دردی خوفناک از پا درآیی-بی تأثیری بر زمان و زمانه ی خود.

همه ی حرف های نازدنی را به غیظ تبدیل مکن، همچنان که به بغض. بغض حرف هایت را به اشک مبدل کن! روشن است که چه می گویم؟ گرستن به جای گرستن، نه. گریستن به جای حرفی که نمی توانی به تمامی اش بزنی، و در کمال ممکن.

همه ی آبها نباید در اعماق زمین جاری شوند، تا یک روز، شاید، مته ی چاهی به آن ها برسد، و فورانی و طغیانی... کمی از آب ها باید که چشمه کنند و چشمه شوند، و جریانی عینی و ملموس بیابند.

تشنگی ما را، همیشه، آب هایی که در اعماق جاری اند فرو نمی نشانند، و همه ی رهگذران را، همیشه، چنان بازوی بلند، دلو کهنه، و چرخ چاهی نیست که بتوانند به مدد آن، داغی بی پیر این کویر را تحمل پذیر کنند.

اشک، خدای من، اشک...

بدون احساس کمترین خجالت، به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم؛ اما نه به خاطر این یا آن مسأله حقیر، نه به خاطر دنائت یک دوست، نه به خاطر معشوق گریزپای پر ادا، و آن که ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت، و آنکه اینک در خاک خفته است و یادش به خیر، و نه به خاطر خبث طینت آن ها که گره های کور روح صغیرشان را تنها با دندان شکنجه دادن دیگران می خواهند باز کنند...

نه... اشک نه برای آن چه که بر تک تک ما در محدوده ی محقر زندگی فردی مان می گذرد؛ بلکه به خاطر مجموع مشقاتی که انسان در زیر آفتاب کشیده است و همچنان می کشد؛ به خاطر همه ی انسان هایی که اشک می ریزند و یا دیگر ندارند که بریزند.

گریستن به خاطر دردهایی که نمی شناسی شان، و درمان های دروغین.

به خاطر رنج های عظیم آنکس که هرگز او را ندیده یی و نخواهی دید.

به خاطر بچه های سراسر دنیا که ما چنین جهانی را به ایشان تحویل می دهیم و می گذریم...

عزیز من!

اینک سخنی از «سهراب» به خاطرم می آید، در باب گریستن، که شاید نقطه ی پایانی بر این نامه نیز به حساب آید:

بی اشک چشمان تو ناتمام است

و نمناکی جنگل نارساست...

 

 



+ 0
مخالفم - 0
نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

سرخط خبرها: