حقوق خبر
نادر ابراهیمی

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم (قسمت 15)

 چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم (قسمت 15)
 

پایگاه خبری حقوق نیوز

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم

نامه ی بیست و نهم

عزیز من!

از این که می بینی با این همه مسأله برای سخت و جان گزا اندیشیدن، هنوز و باز، همچون کودکان سیر، غشغشه می زنم؛ بالا می پرم، ماشین های کوکی را کف اتاق می سرانم، با بادکنک بادآلویی که در گوشه ای افتاده بازی می کنم و به دنبال حرکت های ساده لوحانه و ولگردانه اش، ولگردانه و ساده لوحانه می روم تا باز آن را از خویش برانم، و ناگهان به سرم می زند که بالا رفتن از دیوار صاف صاف را تجربه کنم-گرچه هزاران بار تجربه کرده ام، و با سرک کشیدن های پیوسته و عیارانه به آشپزخانه، دلگی های دائمی ام را نشان می دهم، و نمک را هم قدری نمک می زنم تا قدری شورتر و خوشمزه تر، مرا سرزنش مکن، و مگو که ای پنجاه ساله مرد! پس وقار پنجاه سالگی ات کو؟

نه...

همیشه گفته ام و باز می گویم،عزیز من، کودکی ها را به هیچ دلیل و بهانه، رها مکن، که ورشکست ابدی خواهی شد...

آه که در کودکی، چه بی خیالی بیمه کننده ای هست، و چه نترسیدنی از فردا...

بانوی من!

مگر چه عیب دارد که انسان، حتی در هشتاد سالگی هم الک دولک بازی کند، و گرگم به هوا، و قایم باشک، و اکردوکر، و تاق یا جفت، و «نان بیار کباب ببر» و «اتل متل»... جدا مگر چه عیب دارد؟ مگر چه خطا هست در این که برای چیدن یک دانه تمشک رسیده که در لابلای شاخه های به هم تنیده جا خوش کرده است، آن همه تیغرا تحمل کنیم؟

مگر کجای قانون به هم می خورد، اگر من و تو، و جمع بزرگی از یاران و همسایگانمان، در یک روز زرد پاییزی، صدها بادکنک رنگین را به آسمان بفرستیم و کودکانه به رقص های خالی از گناه آن ها نگاه کنیم؟

بادکنک ها، هرگز ندیده ام که ذره ای از شخصیت آدم ها را به مخاطره بیندازند.

باور کن!

اما شاید، طرفداران وقار خیال می کنند که بادبادک بازی ما، صلح جهانی را به مخاطره خواهد انداخت، و تعادل اقتصاد جهانی را، و عدل و انصاف و مساوات جهانی را... بله؟

بانوی من! این را همه می دانند: آنچه بد است و به راستی بد است، چرک منجمد روح است و واسپاری عمل به عقده ها، نه هوا کردن بادکنک ها...

ای کاش صاحبان انبار های چرک منجمد و دارندگان عقده های حقارت روح نیز همگان بودند. آن وقت، فکرش را بکن که چه بادکنک بازی عظیمی می توانستیم در سراسر جهان به راه بیندازیم، و چه قدر می خندیدیم...

بشنو، بانوی من!

برای آن که لحظه هایی سرشار از خلوص و احساس و عاطفه داشته باشی، باید که چیز هایی را از کودکی با خودت آورده باشی؛ و گهگاه، کاملا سبکسرانه و بازیگوشانه رفتار کرده باشی.

انسانی که یاد های تلخ و شیرینی را، از کودکی، در قلب و روح خود نگه ندارد و نداند که در برخی لحظه ها واقعا باید کودکانه به زندگی نگاه کند، شقی و بی ترحم خواهد شد...

حبیب من!

هرگز کودکی خویش آنقدر فاصله مگیر که صدای فریاد های شادمانه اش را نشنوی، یا صدای گریه های مملو از گرسنگی و تشنگی اش را...

اینک دست های مهربانت را به من بسپار تا به یاد آن ها بیاورم که چگونه باید زلف عروسک ها را نوازش کرد...

 



+ 0
مخالفم - 0
نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

سرخط خبرها: