حقوق خبر
هربرت مارکوزه (Herbert Marcuse)

از خود بیگانگی و شهروندی در اندیشه هربرت مارکوزه (قسمت پایانی)

ارتباط ميان از خود‌ بيگانگي‌ بشر‌ با مفهوم شهروندي در انديشه‌ هربرت‌ مارکوزه‌ آنجـا برجسته مي شود که مـارکوزه هـرگاه از وضـعيت نـاگوار بشـر و از خـود بيگـانگي او ســخن مـي گـويد، به تبيين عصيان‌ و طغيان‌ و انقلاب‌ بـه عنـوان راهکارهـايي عملـي بـراي حـل معضل بيگانگي‌ بشر‌ مي پردازد


 

پایگاه خبری حقوق نیوز

نسبت ميان از خود بيگانگی و شهروندی در انديشه هربرت مارکوزه

ارتباط ميان از خود‌ بيگانگي‌ بشر‌ با مفهوم شهروندي در انديشه‌ هربرت‌ مارکوزه‌ آنجـا برجسته مي شود که مـارکوزه هـرگاه از وضـعيت نـاگوار بشـر و از خـود بيگـانگي او ســخن مـي گـويد، به تبيين عصيان‌ و طغيان‌ و انقلاب‌ بـه عنـوان راهکارهـايي عملـي بـراي حـل معضل بيگانگي‌ بشر‌ مي پردازد. او مي گويد کـه تمـام واقعيـات دردنــاکي کــه بـيـان شـد، ضرورت دگرگوني عميقي را در جامعه هاي‌ معاصر‌ اثـبات‌ مـي کنـد؛ تحـولي کـه منجـر بـه ايجاد اسلوب و شيوه هاي تازه اي‌ براي زندگي بشر خواهد شد.

براي مارکوزه، تحقق يک جـامعه بـهتر، بـه رهايي سوژه ها وابسته‌ اسـت؛ ‌زيرا مردمي که در نظام هاي سرمايه داري زندگي مـي‌ کنند‌، از خود بيگانه، استثمارشـده و انسانيت زدايي شده و فاقد صفات شهروندي هستند و هدف پراکسيس انقلابـي غلبـه بـر‌ همه‌ اشکال‌ از خـود بـيگانگي بـه منظور دستيابي به يک زندگي شايسته بـراي انسـان‌ اسـت.‌ البته مارکوزه در «انـسان تـکساحتي » بـرخلاف «گفتـاري در رهـايی» نسبت به امکان‌ تحقق‌ اين‌ دگرگوني بدبين تر شده است. او مي گويد کــه وضــعيت پيچـيـده جامعه امروز، انسان‌ تکساحتي‌ را با دو فرضيه متضاد روبه رو خواهد ساخت:

١. جامعه پيشـرفته صـنعتي مـعاصر‌، شايستگي‌ آن‌ را دارد که از هرگونه تغيير کيفـي و سريع احتمالي در آينده ممانعت به عمل‌ آورد‌ .

٢. درون جامعه ، نـيروها و گـرايش هـايي شکل گرفتـه کـه بـه زودي جامعـه موجـود را‌ منفجر‌ خواهد‌ ساخت.

مارکوزه معتقد است که هـر دو راه حل محتمل هستند و به موازات هم پيش مي‌ روند.‌

او معتقد است که هر چند راه حل نـخست نـفـوذ بيشـتري دارد، بعيـد‌ نيسـت‌ کـه‌ وقـوع حادثه اي، اوضاع را به سود معتقدان به فرضيه دوم تغيير دهـد.

انديشه او بر نوع جديدي از انسان و يک ساحت زيستي تمرکز دارد که‌ با‌ اين عقيـده او مرتبط شـده اسـت کـه قلمرو آزادي، علاوه بر يک تمايز کمي از جوامع‌ موجود‌ بـه يـک تمايز کيفي نيز نياز دارد و همين عقيده سـبب مـي شود‌ که‌ مارکوزه قائـل بـه بازسـازي و اصلاح در نظام‌ سرمايه‌ داري‌ نباشد و به انـقلاب عـقيـده داشــته باشـد.

براي تبيين چگونگي وصول به آزادي و نيکبختي و همچنين بالفعل ساختن توانايي هـاي‌ انساني‌ و حرکت در مـسيري کـه از‌ قـهقراي‌ از خود‌ بيگانگي‌ تا‌ بهشت شـهروندي توصـيف شده است، مي‌ توان‌ از مفهوم «امـتناع بـزرگ» مارکوزه وام گرفت ؛ يک مفهوم چندبعـدي و پيچيده که‌ بر‌ عصيان و اعتراض افراد به نظام سلطه‌ و سرکوب موجـود و عـصـيان هـنـري‌ آوانگارد‌ دلالت مي کند که چشم‌ انداز‌ جهان ديگري را ترسيم مي کند، يک جـهـان بـهتـر و اشکال فرهنگي جايگزين و انديشه‌ هاي‌ مخالفت آمـيـزي کــه روشـهـاي غالـب‌ و مرسـوم‌ انديشيدن‌ و رفتار کردن را‌ رد‌ مي کـند.

بـه باور مارکوزه، گروهي مي تواند نظام توليد موجود را واژگون کنـد و آن را‌ دگرگـون‌ سازد کـه در خـود، سوژهاي انقلابي‌ است‌. سوژه انـقلابي‌ «بـراي‌ خود‌»، گـروهي (گــروههـايي) هـستند که‌ تقاضاهاي حياتي مبرمي براي انـقلاب دارنـد و به مثابه يـک هسـتي خودآگـاه محسوب مي شوند که‌ از‌ ستم و جوري که بـر او وارد‌ مـي‌ آيد‌ آگاه‌ است‌ و در جست وجـوي‌ از‌ بين بـردن آن است. بنابراين ديگر از خـود بـيگانه نيست و يا در تـلاش بـراي رهـايي از‌ بـيگانگي‌ اسـت‌. با توجه به اينکه‌ بحران هاي‌ محيطي‌ و انساني‌ زمانـه‌ ما‌ به يک جهت گيري مـجدد راديکــال سياسـي و فلسـفي نيـاز دارد، مـارکوزه در امـتنـاع بـزرگش، بـر نظمي با سـرکوب کـمتر، هم براي انسان و هـم بـراي طبيعـت تأکيـد مـي‌ کنـد.

اما فاعل اين امتناع بزرگ کيست ؟ آيا هر فردي مي تواند بـه خـودآگاهي بـراي امتنـاع نظم موجود دست يابد؟ بــي گـمـان چنـين شــهروندي بـايـد آزاد بـاشـد. لازمـه آزادي‌ او‌، خودمختاري است و غـايت آزادي، حقيقـت اسـت و آزادي را بايـد بـا حقيقـت تعريـف و تحديد کـرد. آزادي يعنـي خودمختـاري خودفرمـان و شـرط توانـايي تعيـين زنــدگي و سـرنوشت شخص را بيان مي کند: توانايي‌ تـعيين‌ چـه بـايد کـردها و چـه نبايـد کردهـا، چــرا بـايد تحمل کرد و چرا نبايد. اما «فاعل اين خودمختاري بـه هـيچ رو هـر فـرد احتمـالي و مشخصي‌ نيست‌، بلکه فـرد در مـقام مـوجود‌ انساني‌ است که مي تواند در کنار ســايرين آزاد بـاشد و مـسئله امـکانپذير سـاختن چـنين هم نوايي و تـوافقي بـين هـر آزادي منفـردي بـا آزادي ديگري، با‌ مسئله‌ يافتن مصالحه اي بين‌ رقبا‌، يا بين آزادي و قانون، يا منافع فردي و عمومي، يا رفاه خصوصي و عمومي در يک جامعـه اسـتقراريافته معـادل نيسـت؛ بـلکـه مسئلة آفريـدن جامعـه اي مطـرح اسـت کـه در آن ديگـر آدمـي‌ توسـط‌ نهادهـايي کـه خودفرماني را در نطفه خفه مي کنند، به بردگي کشانده نشود».

به اعتقاد مارکوزه، هر چند فرايند عينيت سازي را مـي تـوان به عنوان‌ مستمسکي‌ بـراي احتمال‌ از خود بيگانگي در نظر گرفت، از خود بيگانگي خود به صورت تـاريخي بـا روش توليد سرمايه‌ داري تـداوم يافتـه اسـت و مـي تـوان تنهـا زمـاني بـر آن غلبـه‌ يافـت‌ کــه‌ ســرمايه داري منسـوخ شـده باشـد؛ زيـرا در جوامـع سـرمايه داري کنوني، اليناسيون به نقطه ‌‌اي‌ رسيده است که حتي آگاهي از «از خود بيگانگي » به شـکل گسترده اي سرکوب‌ مي‌ شود‌ و در نـتيجه افـراد خود را تنهـا بـه واسـطه ديگــري شـناسـايي مي کنند.

مارکوزه‌ معتقد است که «خود» به درون يک جامعه سرمايه داري افکنده شـده اسـت‌؛ جايي که بيگانگي از‌ توليد‌، منشأ بي اصالتي است کـه در جامعـه اســتيلا يافـتـه اسـت. او معتقد است کـه امـروزه «اصالت »، وجه راديکـال يـک امتنـاع انقلابـي نسـبت بـه جامعـه موجود محسوب مي شود. در‌ حقيقت جامعـه صـنعتي، شـرايطي را براي به وجود آمدن از خود بيگانگي ايجاد کرده اسـت کـه عينيـت يـافتگي را گسـترش مـي دهـد و اين عينيت يافتگي جامعه فني، کاملا فرد را در‌ خود‌ مي بلعد. بـه همـين دليـل براي مارکوزه ايجاد بديلي براي جامعه تکساحتي و آگاهي هاي خرسـند، نيازمنـد يـک دگرگوني راديکال است.

نظم بـديلي‌ کـه‌ مـارکوزه مــدنظر دارد، پيـدايش هــدف هـا و ارزش هـاي مـتفـاوت و آرمان هاي تازه مردان و زناني است که در برابر قدرت استثمارگر سـرمايه داري جهـاني و حتي در برابر اشکال و ابعاد پر از آسايش و تـجليات‌ آزادمنشانه‌ اش، مقاومت کرده و آن را نفي مي کنند؛ زيرا امروزه نيازهاي بشر در مـعرض خـطر قـرار دارند و البته فراتر از اينکه تأمين نيازهاي فرد به‌ ديگري‌ آسيب‌ نزنـد، مسـئله ايـن اسـت کـه‌ انسان‌ به‌ گـونه ‌ ‌اي نـيازهاي خود را تأمين کند که بـه خـودش هـم آسـيبي نرسـاند و بـه واسطه ارضاي آرزوهـا و تـمايلاتش، وابـستگي به شبکه‌ هاي‌ استثمارگر‌ را تشديد نکنـد کـه در ازاي ارضاي نيازهايش موجب‌ بردگي‌ وي مي شود. بنابراين بـايد محيطـي جديـد پديـد آيد که قرار نيست با پرخاشگري، ددمنشي و زشتي و پليدي شيوه هـاي ديرپـاي‌ زنـدگي‌ مدارا‌ کـند. «طغيان» جزء لاينفک مـحيط جـديد است و تـا اعمـاق طبيعـت‌ و کنـه ذات او ريشه خواهد دوانيد. عصيان کنندگان بر اساس ايـن بنيـاد تـازه، هـدف هـا و راهبردهـاي مبــارزه سياســي را از‌ نــو‌ تعريــف‌ خواهنــد کــرد. در واقــع «در فراســوي محدوديت هاي جوامع‌ مستقر‌، فضايي وجود دارد کـه هم جسماني و هـم ذهنـي اسـت و قلمرو آزادي در آن مشخص مي شود‌ (قلمرويي‌ که‌ با حيطه امروز آن متفـاوت اسـت ). در اين قلمرو، سخن از رهايي‌ از‌ آزاديهاي‌ نظم استثمارگر است. اين آزادي و رهايي، شرط اساسي ايجاد جامعه اي آزاد است؛ جامعه‌ اي‌ کـه‌ نـاچار به قطع رابطة تاريخي بـا گذشـته و حال است ».

هربرت مارکوزه‌ در‌ کتاب «اروس و تمدن» مي کوشيد تا امکان سياسي جديدي را بنـا کند و در‌ اين‌ راستا‌ به مخالفت با ديدگاه هاي زيگموند فرويد پرداخـت. پـيش فــرض کلـي که فرويد صراحتا بيان‌ کرد‌ اين بود که تمدن بر سرکوب بنا شده است. به اين معنـا کـه‌ براي‌ رشد‌ تمدن، مردمان بايد تا حد زيادي خواسته ها و تمايلات خود را زير پا بگذارند. بـا اين تعبير‌، براي هيچ جامعه اي امکان ندارد تمام شهروندان خود را بدون نظارت‌ به‌ حـال‌ خود رها کند؛ زيرا خواسته هاي شهروندان سازش ناپذيرند و همه آنها قابل حصول نيست و اگر‌ بدون‌ نظارت رهـا شـود، جـامعه را نابود خواهد کرد. مارکوزه در مـقام مـخالفت‌ بـا‌ ايـن نظر مي گويد که خيلي ساده مي توان خواسته ها و تمـايلات انسـان امـروز را ارضـا‌ کـرد.‌ موفقيت هاي اقتصادي حاصل در جوامع صـنعتي مـي تـوانـد افـراد را آزاد‌ و بـه‌ حـال خـود بگذارد .بنابراين ارضاي کـامل خـواسته‌ هاي‌ فطـري‌ بـا يـک جامعـه مـنظم هـم زاد اسـت.‌

مارکوزه در «اروس و تمدن» تلاش مي کند دوگانگي بين عقل و احساس‌، تـن‌ و ذهــن و در واقـع دو پارگـي سوژه‌ و ابژه‌ دکارتي را‌ از‌ بين‌ ببرد، تا رهايي شکل گيـرد و بـايـد‌ يـک‌ انقلاب کامل در شيوه ادراک و احساس بشر صورت گيرد و حـواس انسـان آزاد‌ شـود‌. در اروس، تن آزاد مي شود‌ و حواس در برابر خودکامگي‌ عـقل‌ سـرکوبگر قـرار مي گيرد. به‌ بـاور‌ مارکوزه، عقل و حس بايد با هم مـيانجي يابـند. عقل بايد بازسازي شود. تفکـر‌ انتقـادي‌ و ديالکتيکي، محور مهم حس پذيري‌ است‌. به‌ نظر او، تعلـيم‌ زيباشـناختي‌، بـاعـث پـرورش حــواس مــي‌ شـود‌ و نظريـه و تعلـيم زيباشناسـي، مؤلفـه هـاي اصـلي آزادي و تغييـرات دگرگون کننده يا به عبارتي انـقلاب هـسـتند‌. در‌ حـقيقـت بـه واسـطه انقـلاب، روش هـاي آموزشي‌ و مشرب هاي‌ سياسي حاکمي‌ که‌ بيـنش‌ سياسـي انسـان را محـدود‌ و تـحريـف مـي کـنند، مضمحل و معدوم مي شوند؛ زيرا آنها نوع نافذي از يک «شعور کاذب‌» به‌ وجـود مي آورند کـه آدمـي را‌ از‌ دستيابي‌ به‌ حقيقت‌ راستين منفصل مي‌ کند‌. مـارکوزه در کتـاب «انسان تک ساحتي » مـي نـويسد: تـا جايي که به حقيقت مشخصي مربوط مي‌ شود‌، تفکـر‌ و رفتار، شعور کاذبي را القا مـي کـند‌ که‌ به‌ حفظ‌ نظم‌ کاذبي‌ از واقعيات کمک مي کنـد و بـر آن منطبق است. اين شـعور کـاذب در قـالب ابزار تکنيکي حاکم بروز مي کند کـه بـه نوبـه خود، توليدکننده اين شعور‌ کاذب اند. به نـظر مـارکوزه ، اينگونه کج بيني ها و شعور کاذب، پيامدهاي سياسـي عميقـي دارنـد.

آنها سـلب کـننده آزادي انـد و راه تحقـق اسـتعدادهاي انسـاني را کـه بـا پيشـرفت جوامـع صنعتي امکانپذير شده‌ است‌، مي بندند. وظيفه، آرزو و نـويد نـظريه هـاي سياسي اين است که بشر را از کج بيني ها و پس از آن از چنبر نظام هاي اجتمـاعي سـرکوب کننـده نـجـات دهـند. بينش خطيـر‌ عقلـي‌ کـه در نظريـه پـردازي هـاي سياسـي نهفتـه اسـت، نيرويـي واژگون ساز است که بشريت را قادر مـي ســازد آزادي واقعـي را بـه دسـت آورد.

مارکوزه جامعه اي‌ نو‌ براي آينده را طرح ريزي مي کـند کـه لازمه اش انساني نو با آگاهي و حساسيتي جـديد خـواهد بـود. به نظر مارکوزه، تکنولوژي صرفنظر از مزاياي‌ آن مـنجـر به تداوم سلطه‌ مي‌ شود. تنها انقلاب، آن هم انقلابي که تکنيک و تکنولوژي را در خـدمت نـيازها و هدف هاي انساني آزاد درآورد، مي توانـد ايـن پيونــد مــرگبـار را از هـم بـگسـلد.

مـارکوزه، تـغييراتي را که‌ به‌ بازگشت آزادي و اختيار انسان بـه عـنوان مبدأ و اساس زندگي بشر منجر مي شود و کار او را بر پايه نيازهاي واقعي تـنظيم مـي کند، به انقـلاب اصـولي و تاريخي تـعبير مي کند‌. از‌ نظر مـارکوزه‌، اين انـقـلاب بـه رهـايي و آزادي انسـان هـا منجـر مـي شـود. انقلابي رهايي بخش که حامل آن، نيروهاي غيـر‌ سـرکوبگري اسـت کـه جامعـه موجود را بـرمي انـگيزد. اين مسئله کم‌ وبـيش‌ تجسـم‌ امـيـدي اســت کــه رسـالت تغييـر و دگـرگوني انـقلاب را متوجه گروه هايي مي دانـد کـه بايد بازسازي مادي و معنـوي ‌‌جامعـه‌ را براي ايجاد يک زمينه زيبايي شـناختي تـازه را فـراهم کنـد و بــدين مـنظـور‌ بـر‌ «نظريـه‌ گروههاي حاشيه اي» تأکيد مـي کـرد و خواستار يکـپارچگي دانـشجويان، اقـليت هـاي قـومي - نژادي، زنـان و ديگران‌ در قالب جنبشي راديکال بود.

در نهايت مي توان‌ گفت که مارکوزه معتقد‌ است‌ کـه سـيستم سرمايه داري مبتني بر از خود بيگانگي، اسـتثمار و ظـلم و سـتم فـاجعه بـاري است که تـنهـا بــه واسـطه يـک انقـلاب تمام عيار مي توان بر تضاد ميان وجود انساني و جامعه سرمايه‌ داري فائق آمد. مارکوزه بــر اين بـاور اسـت که دليل آنکه به يک انقلاب تمام عيار نياز اسـت، هـم بـه دليـل کــار از خــود بـيگانه اي است که بر تماميت زندگي اثر‌ گذاشته‌ است و هم به دليل نظام يکپارچه کـار و اوقات فراغتي است که زير سـيطره سـرمايه داري از خـود بيگانـه و سـرکوب شـده اسـت.

مارکوزه مي گويد صـحبت از ستيز ميان‌ دو‌ حق است، حقي در برابر حقي ديگر، حـق ايجابي، مدون و داراي ضمانت اجرايي در برابر حقي فرازجو و نفي کننده و فاقـد ضـمانت اجرايي. تعالي جويي، جزيي از عمق وجود انسان‌ در‌ تاريخ است و بــه مـنزلـه حـق اصـرار درباره وجود انساني کمتر هم نوا، گناهکار و استثمار شده است. تا زماني که جامعـه حـاکم براي ادامه حيات خود به استثمار و گناه نيازمند باشد‌، اين‌ دو‌ حق ناگزير بـايد بـه نحـوي‌ خشونت‌ بار‌ با يکديگر در ستيز باشند.

پل متيک در باب انسان تکساحتي مارکوزه مي گويد: «انسان تک ساحتي نمـي توانـد‌ براي‌ مدت زمان‌ درازي دوام آورد. او با نـخستين درهـم شکسـتگي‌ اقتصـاد‌ سـرمايه داري از صحنه نـاپديد خـواهد شد، آن هم در حمام خوني که نظم سرمايه داري از هم اکنـون بـراي‌ وي‌ فراهم‌ کرده است. نظام سرمايه داري در اوج قدرت و توانايي بلامعارضـش‌ بـي نهايـت آسيب پذير و شکننده است. راه گـريزي بـه هيچ جا ندارد، جـز گـورستان. مـرگ، يگانـه راه برون رفت‌ براي‌ اوست‌. هر چند فرصت ها و امکان براي شورش و طغيان کم است، هنگـام‌ سپر‌ انداختن نيست، نبايد به شکست يا عدم موفقيت اعتراف کرد».

بیشتر بخوانید:

از خود بیگانگی و شهروندی در اندیشه هربرت مارکوزه (قسمتهای دیگر)

 

منبع: نسبت میان از خود بیگانگی و شهروندی در اندیشه « هربرت مارکوزه» - عباس منوچهری و  آزاده شعبانی

پایگاه خبری حقوق نیوز - اندیشمندان جهان

 



+ 0
مخالفم - 0
سرخط خبرها: