حقوق خبر

بررسی مرگ و رابطه آن با معنای زندگی از دیدگاه مولوی و هایدگر(قسمت 2)

طبیعت‌ و ماهیّت‌ مرگ، دغدغه زا و هراس انـگیز اسـت‌. ایـن‌ ترس و اضطراب نزد بیشتر مردمان یافت می‌شود. حسّ فناپذیری و پایان یافتن حیات‌، شیفتگی‌ و دلبستگی نـسبت به دنیا و نعمت‌های دنیوی‌، کردار نادرست، کثرت گناه‌، کاستی‌ ایمان، ناآگاهی درباره مـرگ و ذهنیّت‌ نادرست‌ در مورد آن و... از جـمله سـبب های این ترس و اضطراب است


 

پایگاه خبری حقوق نیوز

هراس از‌ مرگ‌ و معنی زندگی‌

طبیعت‌ و ماهیّت‌ مرگ، دغدغه زا و هراس انـگیز اسـت‌. ایـن‌ ترس و اضطراب نزد بیشتر مردمان یافت می‌شود. حسّ فناپذیری و پایان یافتن حیات‌، شیفتگی‌ و دلبستگی نـسبت به دنیا و نعمت‌های دنیوی‌، کردار نادرست، کثرت گناه‌، کاستی‌ ایمان، ناآگاهی درباره مـرگ و ذهنیّت‌ نادرست‌ در مورد آن و... از جـمله سـبب های این ترس و اضطراب است.

مولوی به‌ طبیعت‌ هراس انگیز مرگ اعتقاد دارد‌ و از‌ آن‌ با تعبیر «قاطع‌ الأسباب‌»یاد می‌کند؛ زیرا همچنانکه‌ زمستان‌، برگ و بار درختان را قطع می‌کند، مرگ نیز رشته آرزوهـا و وابستگی‌های دنیوی آدمی را‌ قطع‌ می‌کند:

قاطعُ الأسباب‌ و لشکرهای‌ مرگ

همچو‌ دَی‌ آید‌ به قطع شاخ و برگ‌

اما اگر زندگی به پاکی و معنویت بگذرد، نه تنها بیمی از مرگ نیست، بلکه‌ مـرگ‌ امـر سودمندی است:

روزها گر رفت‌، گو‌: رو‌، باک‌ نیست‌

تو بمان ای‌ آنکه‌ جز تو پاک نیست

وی به هنگام مواجهه با پدیده مرگ بیشتر در مقام موعظه‌ و نصیحت‌ بر‌ می‌آید و اگر مخاطب را از مـرگ بـیم‌ می‌دهد‌، در‌ پی‌ تهذیب‌ و تربیت‌ اخلاقی اوست:

چون رود جان، می شود او بازِ خاک

اندر آن گورِ مَخُوفِ ترسناک

روز دیدی طلعتِ خورشید خوب

مرگ او را یاد کن وقتِ‌ غروب

پیشِ چشمِ خـویش او مـی‌دید مرگ

رفت و می لرزید او مانندِ برگ

همان‌طور که ملاحظه می‌شود؛ مولوی در این ابیات بیشتر در مقام ارشاد و موعظه‌ است‌، اما گاهی وقت‌ها، بویژه آنجا که راویِ نگاهی دیگر و از زبـان دیـگری اسـت، به مانند داستان شیر و نـخجیران کـه خـرگوشی برای فریب دادن شیر وقتی نزدیک چاه می‌رسند، پا‌ را‌ پس می‌کشد و سبب ترس خود را که ترس از مرگ است، چنین بیان می‌کند:

در من آمد آنـکه دسـت و پا بـَرَد

رنگ و رو‌ و قوّت‌ و سیما بَرَد

آنکه در هرچه‌ درآید‌، بـشکند

هـر درخت از بیخ و بن او برکَنَد

در من آمد آنکه از وی گشت مات

آدمی و جانور ، جامِد، نَبات...

به نظر‌ می‌رسد‌، ریشه این تـرس و هـراس‌ در‌ سـختی روز قیامت، نسبت به امور دنیوی و حسابرسی کردار آدمی نهفته اسـت. مولوی، سبب وحشت آدمی از مرگ را در غفلت و شیفتگی شدید او به دنیای ناپایدار و فریبنده می‌داند. این‌ ترس‌ در واقع ترسیدن از زشـتی کـردار اسـت:

مرگِ هر یک ای پسر همرنگ اوست

پیش دشمن، دشمن و بر دوسـت، دوسـت

پیشِ تُرک، آیینه را خوش رنگی است

پیشِ زنگی، آینه‌ هم‌ زنگی است‌

آنکه می‌ترسی زمرگ انـدر فـرار

آن زخـود ترسانی ای جان، هوش دار

رویِ زشتِ تُست نه رُخسارِ‌ مرگ

تو همچون درخـت و مـرگ، بـرگ

به عبارت دیگر‌: مرگ‌ از‌ دیدگاه وی همچون آیینه است که در آن زیبایی و زشتی آدمی به تـناسب کـردارش آشـکار می‌شود:

مرگ ‌‌آیینه‌ است و حسنت در آینه درآمد

آیینه بربگوید: «خوش منظرست مردن»

گر مـؤمنی و شـیرین‌ هم‌ مؤمن‌ست‌ مرگت

ور کافری و تلخی هم کافرست مردن

گر یوسفی و خوبی آیینه ات چـنان‌ست

ورنـی در‌ آن نـمایش هم مضطرّست مردن

مولوی با بر شمردن حکایت‌ های گوناگون بر آن‌ اسـت‌ تـا ترس منطقی و غیر منطقی از حقیقت مرگ را برای مخاطبان روشن نماید و ایشان را از بیم و هـراس آن بـرهاند و از ایـن طریق، راهی به سوی وصال و ابدیت نشان دهد (اکرمی‌،396:1382-397). قصه حمزه که در وقت پیری، بـدون زره بـه جنگ می رفـت: حمزه در این گفت و گو، سبب ترس خویش را از مرگ و ایـنکه مـرگ را نـیستی و فنای‌ مطلق‌ می‌دانسته، خامی و ناپختگی و ناآگاهی بوده است که به برکت اسلام، خود را از این دشـواری رهـانیده اسـت:

گفت حمزه چون که بودم من جوان

مرگ می‌دیدم وداع این جهان

سـوی‌ مـردن‌، کس به رغبت کی رود

پیش اژدرها، برهنه کَی شود

لیک از نور محمّد(ص) می کنون

نیستم ایـن شـهر فانی را زبون

گفت و گوی امام علی(ع) در‌ همراهی‌ با رکابداری که قصد کـشتن او را داشـت: امام(ع) در این گفت و گو، مرگ را همچون بـاغ و بـستان دانـسته است:

پیشِ من این تن ندارد قـیمتی

بـی تنِ خویشم‌ فتی‌ ابنُ‌ الفتی

خنجر و شمشیر شد ریحانِ‌ من‌

مرگِ‌ من شـد بـزم و نرگسدان من

قصه خوشحالی بـلال بـه هنگام مـرگ و نـاراحتی هـمسرش از این مسأله: بلال در این‌ گفت‌ و گـو‌، مـرگ جسمانی را یکی از مراحل تکامل انسان‌ دانسته‌ است و فرا رسیدن مرگ برای سـالکان حـقیقت را، نه تنها مایه اندوه نمی‌داند، بـلکه آن را موجب شادمانی و طرب‌ مـی‌داند‌:

چـون‌ بِلال از ضعف شد همچون هـلال

رنـگِ مرگ افتاد بر‌ روی بلال

جفتِ او دیدش بگفتا: وا حَرَب

پس بلالش گفت: نه نه وا طـَرَب

تـاکنون اندر حَرَب‌ بودم‌ ز زیست‌

تـو چـه دانـی مرگ چون عـیش اسـت و چیست

چکیده‌ سخن‌ وی در اشـتیاق بـه مرگ و بیم نداشتن از آن، در این سخن زیر به روایت امام‌ علی‌ (ع) آمده‌ است: امام(ع) در ایـن گـفت و گو، این مرگ را مرگ جسم دانـسته‌ و در‌ پسـ‌ آن بر جـاودانگی تـأکید مـی‌نماید. مثال مرگ، همچون مـثال کودکی است که چون از‌ رحم‌ مادر‌ خارج می شود، پندارد که این زادن اورا مرگ است، امـا او از جـهانی‌ محدود‌ و تاریک درآمده و به جهانی پهـناور و روشـن رسـیده اسـت:

مرگِ بی‌ مـرگی‌ بـود‌ ما را حلال

برگِ بی برگی بود ما را نوال

ظاهرش مرگ و به باطن‌ زندگی‌

ظاهرش ابتر، نـهان پایـندگی

در رَحـِم زادن جَنین را رفتن‌ست

در جهان او‌ را‌ زنَو‌ بشکفتن است

«یـانگ»، در تـحلیل ایـن پدیـده در انـدیشه هـایدگر، ویژگی «دازاین غیر‌ اصیل‌» را در «هراس و گریز از مرگ» می‌داند و چنین می‌گوید: «دازاین غیر اصیل‌ از‌ آری‌ گفتن به مردن عاجز است و دازاین اصیل در مقابل آن و زندگی خود را با اصالت‌ مـی‌زید‌. رویارویی‌ با مرگ، اصیل عمل کردن است. اصیل عمل کردن مربوط به محتوای‌ زندگی‌ نیست، بلکه مربوط به شیوه زندگی است».

در حقیقت، ترس آگاهی (anxiety/Angest‌) یکی‌ از مختصات دیگر «دازاین» در انـدیشه هـایدگر است. ترس آگاهی نیز از‌ جنس‌ ترس (fear ) ولی در عین حال متفاوت‌ با‌ آن‌ است. موضوع ترس، موجود یا موجودات در‌ جهان‌ است، ولی موضوع ترس آگاهی «بودن ـ در ـ جهان» است. هایدگر‌ خـود در ایـن باب چنین‌ می‌گوید‌: «آن چیزی‌ که‌ ترس‌ آگاهی عمیقاً از بابت آن اندیشناک‌ است‌، یک نوع معیّن از وجود برای دازاین یا یک امکان معیّن برای‌ آنـ‌ نـیست....آنچه ترس آگاهی از بابت‌ آن انـدیشناک اسـت، خود‌ «بودن‌ ـ در ـ عالم» است» . وی در تأکید بر پیوند میان ترس و در «مقام ـ در ـ جهان ـ بودن» عقیده‌ دارد‌ که «ما با صورت‌های گوناگون‌ دیگری‌ از‌ ترس، از جمله‌: بزدلی‌، مـحابا، دلواپسـی و بد دلی‌ آشنا‌ هـستیم. هـمه این اطوار گوناگون ترس، که به منزله امکانات یافتگی‌اند، مشیر به آنند‌ که‌ دازاین در مقام در ـ جهان ـ بودن‌ «ترسان‌» است».

در‌ ترس آگاهی، آدمی خود‌ را «نامأنوس» (unheimlich) احساس می‌کند و این حالت مـعادل بـا «نا ـ در ـ خانه ـ بودن» (not- being‌-at‌-hom) است: «در این امکان، دازاین‌ یکسره‌ به‌ غرابت‌ عریانش‌ باز برده می‌شود‌ و این‌ غرابت او را مدهوش می‌کند» .

دازاین در بی اصالتی، پنهان می‌شود و در این حالت‌ آرامش‌ دارد‌، اما در ترس آگـاهی اسـت که اصـالت‌، رخ‌ می‌نمایاند‌. ترس‌ از‌ نظر‌ هایدگر، سبب می‌شود که دازاین، خود را به صورت «هستنده‌ای در معرض خطر» قرار دهـد و آشکار نماید. ترس در اینجا یک حالت و واکنش احساسی ـ عاطفی نیست، بـلکه‌ بـخشی از سـاختار و اندیشه وجودی دازاین است. در این اندیشه، ترس آگاهی یکی از زمینه‌های گشودگی دازاین و حرکت وی به سوی درک و حقیقت اسـت. ‌ ‌بـدان جهت که در ترس آگاهی‌، دازاین‌ یکه و منفرد می‌شود و واقعیّت مرگ خود را درک می‌کند و از انـس و الفـت و انـتشار در دیگران خارج می‌گردد؛ «ترس آگاهی، دازاین را در اصیل ترین در ـ جهان ـ بودنش، فرید و یگانه‌ می‌کند‌ تا خـود را بنا به ذاتش، فهم کنان برحسب امکاناتش طرح افکند. بدین‌سان، ترس آگاهی هـمراه با آنی که انـدیشناکی و خـوفش از برای‌ آن‌ است، دازاین را همچون ممکن‌ بودن‌ (یا هستی ممکن) و در واقع همچون آنی که در فردیتی از آن خودش می‌تواند منفرد شود، آشکار می‌کند» .

در این شرایط‌، دازاین‌ با «امکانات اصیل» خاص‌ خودش‌ مـواجه می‌شود. ترس آگاهی، انس و الفت هر روزینه دازاین با دیگران را از او می‌ستاند، اما در عین حال، او را متوجّه وجهی اصیل در وجود خودش می‌کند. در ترس‌ آگاهی‌، «گشودگی‌اصیل» او محقق می‌شود: «دازاین را از انجذاب سقوط کـننده در «جـهان» بازپس می‌گیرد. انس و الفت هرروزینه در ترس آگاهی از هم فرو می‌پاشد. دازاین، تک‌ و منفرد‌ می‌شود و با‌ این همه، همچون «در ـ جهان ـ بودن» است. «در ـ بودن» به «حالت» «نا ـ درخانگی» در می‌آید. وقتی از‌ «نامأنوس و غـرابت» سـخن می‌گوییم، ما را جز این مقصود نیست». در حقیقت، این ترس آگاهی سبب می‌شود که دازاین دریابد که جهان در عین حال که «آن ‌‌جا‌»ی همیشگی اوست، اما بنیاد وجودی او نیست، مـگر ایـنکه در ساخت آن، مشارکت‌ فعّال‌ داشته‌ و همواره تفرّد و میرایی خویش را به یاد داشته باشد.

ازاین رو، در‌ مقایسه ترس آگاهی و تأثیر آن بر معنی زندگی از دیدگاه مولوی و هایدگر می‌توان‌ دریافت که مولوی دو‌ گـونه‌ تـرس از مـرگ را مطرح می‌کند: نخست؛ ترس مـنطقی از مـرگ بـه عوان پدیده و حقیقتی مقدّر و گریزناپذیرکه بر دلبستگی‌های آدمی در این دنیا پایان می‌دهد و فرصت توشه گرفتن برای جهان آخرت‌ را از او می‌گیرد. چنین تـرسی مـنطقی و آگـاهانه است. و سبب پویایی و تحرّک آدمی و تلاش برای مـعنی بـخشی به زندگی شود. دوم؛ ترس غیر منطقی که دلبستگی به دنیا، عدم اعتقاد به‌ معاد‌ و روز بازگشت و تصور غلط و مجهول در بـاب مـرگ بـه عنوان مزاحم، نه به عنوان پُل عبور از دنیا و... از ریشه‌های چنین تـرسی است. به بیان دیگر؛ مولوی بر این عقیده‌ است‌ که زندگی هدفمند و لذّت بخش، کردار درست، اعتقاد به مـعاد و یـاد خـدا سبب می‌شود که آدمی چهره زیبایی از مرگ تصوّر نماید و عکس ایـن رویـکرد نیز سبب می‌شود که‌ آدمی‌ چهره‌ای تلخ و ترسناک از آن داشته باشد. ترس از دیدگاه هایدگر، اگرچه سبب مـی‌شود کـه دازایـن، انس و الفت هرروزینه خود را با دیگران از دست بدهد و تنها و غریب در‌ هستی‌ بـماند‌، امـا سـبب می‌شود که دازاین‌ اصالت‌، گشودگی‌ و امکانات خود را بازیابد. چنین ترسی، مایه آگاهی و معنی بـخش بـه زنـدگی بوده و فرد را از غفلت دور نگه می‌دارد.

بیشتر بخوانید:

بررسی مرگ و رابطه آن با معنای زندگی از دیدگاه مولوی و هایدگر(قسمتهای دیگر)

رنج‌ و مرگ‌

از‌ دیدگاه مولوی، رنج و درد، رسولِ مرگ و بخش جـدایی‌ نـاپذیر‌ آن به شمار می‌آید.تحمّل این درد و رنج از سختی و دشواری مرگ می‌کاهد:

دردها از مرگ مـی آیـد رسـول‌

از‌ رسولش‌ رُومگردان ای فضول

هر که شیرین می زید او تلخ‌ مُرد

هرکه او تن را پرستد جـان نـبُرد

از دیدگاه وی، مهمترین اثر درد و رنج، مرگ‌ اندیشی‌ است‌ و در بیداری و هوشیاری وی نسبت به رخدادها و پیـدا نـمودن جـایگاه واقعی‌ خود‌، آگاهی و بصیرت می‌دهد:

حسرت و زاری گهِ بیماری است

وقتِ بیماری همه بیداری است...

هـرکه او بـیدارتر‌، پُردردتر‌

هرکه‌ او آگاه تر، رُخ زردتر

مرگ، همواره به نظر مولانا‌، موجب‌ شـادی‌ و مـسرّت اسـت و در صورتی رنج و مصیبت است که پایان زندگی بشر تلقّی شود. بنابراین‌، مرگ‌ از‌ دیدگاه وی منبع و مـنشأ شـادی و آغـاز زندگی دوباره است و حجاب میان عاشق و معشوق را‌ از‌ بین می‌برد:

بروز مـرگ، چـو تابوت من روان باشد‌

گُمان‌ مَبر‌ که مرا درد این جهان باشد

جنازه‌ام چو بینی، مگو: «فراق فـراق»

مـرا وصال‌ و ملاقات‌ آن زمان باشد

مرا به گور سپاری، مگو: «وداع وداع»

که گور پردهـ‌ جـمعیت‌ جنان‌ باشد

فرو شدن چو بدیدی بـرآمدن بـنگر

غـروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟

افزون بـر ایـن، از دیدگاه مولوی، مرگ و زندگی هرکس به اندازه‌ای که‌ به‌ خدا‌ نزدیک است بـه هـمان اندازه با معنی است و در صـورت دوری از خـداوند، سراسر رنـج‌ و سـختی‌ و جـان‌ کندن است:

عمر بی توبه، هـمه جـان کندن است

مرگِ حاضر، غایب‌ از‌ حقّ بودن است

عمر و مرگ این هـردو بـا حقّ خوش بود

بی خدا آبـِ حیات، آتش‌ بُوَد‌

درد و رنـج واقـعی در نزد مولوی، نه امری جـسمانی و ظـاهری و شهوانی، بلکه‌ حکایتگر‌ دردی وجودی ـ فلسفی است که بیانگر مهجوری‌ و سرگذشت‌ سیر‌ و سفر روح آدمـی اسـت که از اصل‌ خویش‌ دور مانده اسـت:

بشنو از نَی چـون حـکایت می‌ کند‌

از جدایی‌ها شـکایت مـی کند‌...

سینه‌ خواهم شرحه‌ شرحه‌ از‌ فراق

تا بگویم شرح دردِ اشتیاق‌

هرکسی‌ کاو دور ماند از اصـل خـویش

باز جوید روزگارِ وصل خویش

مـفهوم‌ درد‌ و رنـج، در اندیشه هـایدگر بـه گـوناگونی‌ و صراحت آن در اندیشه‌ مولوی‌ نـیست، اما از فحوای سخنان‌ وی‌ درباب دازاین و هستی می‌توان دریافت که تفاوت دیدگاهی آن دو در اینست که‌ مـولوی‌ ـ هـمان‌طور که گفته شد ـ درد‌ و رنج‌ را‌ ابزاری بـرای بـیداری‌ و بـصیرت‌ نـسبت بـه هستی و درک‌ فـراسوی‌ آن مـی‌داند، اما درد و رنج دازاینِ هایدگر، معطوف به درـ این ـ جهانی مادّی است‌. مرگ‌ آگاهی دازاین به همان انـدازه کـه‌ او‌ را در‌ فـهم‌ هستی‌ و درک دیگر امکاناتش کمک‌ می‌کند می‌تواند بـرای او رنـج آور و دغـدغه‌زا بـاشد؛ زیـرا او در یـک تعیّن زمانی مشخصی‌ می‌زید‌ که با مرگ «هیچ» می‌شود و «هیچ‌» کس‌ نمی‌تواند‌ به‌ جای‌ او بمیرد و تنها‌ اوست‌ که باید تصمیمات زندگی‌اش را بگیرد. او جبراً، برخوردار از هستی متناهی و مـعطوف به مرگ و ایستاده‌ در‌ نیستی‌ است. در‌ حالی‌که‌ مرگ‌ آگاهی‌ منطقی انسان از دیدگاه مولوی، سبب و زمینه ساز درک وجود ملکوتی آن جهان است.

قرابت دیدگاهی ایشان نیز بیشتر در حوزه درد و رنج فکری ـ فـلسفی نـهفته است‌؛ یعنی همان‌طور که حکایت درد و رنج از نظرگاه مولوی، فلسفی بوده و بیانگر روح مهجور انسانی است که از اصل خویش دور مانده است، درد و رنج دازاین در اندیشه هایدگر، مربوط‌ به‌ پرسش‌های بنیادین فکری ـ فـلسفی و در حـوزه‌های اساسی زندگی و سرنوشت انسان است: معنی زندگی و رابطه آن با مرگ، امکانات و محدویت‌های دازاین، غربت و تفرّد، هستی و فهم آن، روزمرّگی، تکنولوژی و پیامدهای منفی‌ آن‌ بـر انـسان و هستی و ... در شمار این دغدغه هـا و دلواپسـی ها و به تعبیری؛ رنج هاست.

بیشتر بخوانید:

اشتراکات و افتراقات خاندان های اهل حق

 

منبع: بررسی و تحلیل تطبیقی مرگ و رابطه آن با معنای زندگی از دیدگاه مولوی و هایدگر - مهدی دهباشی و دیگران - الهیات تطبیقی - شماره 11-

پایگاه خبری حقوق نیوز - دین و اندیشه

 



+ 0
مخالفم - 0
نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

سرخط خبرها: