حقوق خبر

بررسی مرگ و رابطه آن با معنای زندگی از دیدگاه مولوی و هایدگر(قسمت پایانی)

اگرچه‌ مرگ‌ اندیشی مولوی، در نگاه عرفانی و حالت شور و شـیدایی او ریـشه دارد، امـا وی تنها به این رویکرد بسنده نمی‌کند، بلکه مرگ اندیشی و مرگ هراسی را ابزاری برای بـیداری و تـوجّه به‌ جاودانگی‌ جهان آخرت و ناپایداری امور دنیوی می‌داند؛ اما هایدگر به عنوان یـک فـیلسوف اگـزیستانسیالیست رویکرد اساسی که در مسأله مرگ اندیشی دارد، این است که مرگ را امکان شخصی (منحصر به‌ فـرد‌) هـر کسی‌ می‌داند

بررسی مرگ و رابطه آن با معنای زندگی از دیدگاه مولوی و هایدگر(قسمت پایانی)
 

پایگاه خبری حقوق نیوز

عشق و مرگ

عشق و مرگ یکی از اصول بنیادین جهان بینی مولانا‌ در‌ مسأله معنی زندگی و مرگ، پدیده‌ عشق‌ است. عشق از دیدگاه او مایه «زنـدگی، بـالندگی، تحوّل و تکامل» در زندگی و مـرگ اسـت و آدمی را از جان فانی حیوانی به مرتبه جان باقی‌ انسانی‌ تکامل می‌دهد:

عشق، نانِ مُرده را می جان کُند

جان که فانی بود، جاویدان کُند

مرده بُدم زنده شدم، گریه بـُدم خـنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده‌ شدم‌

در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید

دانی که کیست زنده؟ آنکو زعشق زاید

این ارمغان الهی، «نیروی محرّک و بنیاد هستی» است:

جـسم خـاک، از‌ عشق‌ بـر افلاک‌ شد

کوه، در رقص آمد و چالاک شد

«طبیعت عشق» از نظر مولوی به گونه‌ای است که‌ از مرگ نـمی‌هراسد و جهان در برابر بزرگی عشق که بال‌های متعدّد‌ دارد‌، ناچیز‌ است:

عشق را پانـصد پَر اسـت و هـر پَری

از فراز عرش تا تحتَ الثَّری

زاهد با ترس ‌‌می‌ تازد به پا

عاشقان پَرّان تر از برق و هوا

کی رسـند ‌ ‌ایـن خایفان‌ در‌ گَردِ‌ عشق

کآسمان را فرش سازد دردِ عشق

عاشقان در نگاه وی« نامیرا» و «جاودان‌ واقعی» هـستند:

تـا رهـد زمرگ تا یابد نجات

زانکه دید دوست است آب‌ حیات

طبق نظر‌ وی‌، عشق، رمـز و اساس زندگی جاودانه و درمان کننده بیماری‌ها و حل کننده دشواری‌های زندگی بشری است:

شـاد باش ای عشقِ خوش سـودای مـا

ای طبیب جمله علت‌های ما

از محبّت مُرده زنده‌ می‌کنند

از محبّت شاه بنده می‌کنند

در دیدگاه خدامحورانه مولوی در باب عشق، حیات انسان با خدا معنی می‌گیرد. مرگ همان؛ بی خدایی و هستی بدون عشق اسـت. معنی واقعی زندگی‌ انسان‌ در عشق به پروردگار خلاصه می‌شود و نهایت مراد عاشق، جانبازی در راه معشوق است (حسینی،75:1391-80):

همچو اسماعیل، پیشش سَربنه

شاد و خندان، پیش تیغش جان بده

مرگ‌ در‌ اندیشه او تداعی کننده عـشق و دلبـر و وصال است و اوج مرگ خواهی او طلب و آرزوی وصال است، نه گریز از زندگی و خواستن مرگ خود:

آزمودم مرگِ من در زندگی‌ست

چون‌ رهم‌ زین زندگی پایندگی‌ست

اُقتُلونی اُقتُلونی یا ثِقات

إنّ فی قتلی حـیاتاً فـی حیات

دیگر ویژگی عشق در اندیشه مولوی که با معنی زندگی در ارتباط است، این‌ است‌ که‌ عشق نردبان تدریجی اتحاد و وحدت‌ عرفانی‌ انسان‌ و به تعبیری ابزار وصال و کمال اوست:

گـر روی بر آسمان هفتمین

عشق نیکو نردبان‌ست، ای پسر

مولوی عقیده دارد که حرکت تکاملی جهان بر‌ مبنای‌ عشق است؛ عشقی در مسیر تکامل برای دریافت هستی بهتر و مطلق:

از جمادی مُردم و نـامی شـدم

وز نـُما مُردم‌، به‌ حیوان‌ برزدم

مـُردم از حـیوانی و آدم شـدم

پس چه ترسم؟ کی ز مُردن‌ کم شدم؟

حمله دیگر بمیرم از بَشَر

تا برآرم از ملایک بال و پَر

وز مَلک هم بایدم جَستن ز جُو‌

کُلُّ‌ شَیءٍ‌ هَالکٌ إلاّ وَجـهُهُ

بـارِ دیـگر از مَلَک، قربان شوم

آنچه اندر‌ وهم‌ ناید، آن شـوم

پس عـدم گردم، عدم چون ارغَنُون

گویدم که انّا إلیه راجِعُون..

اما‌ مفهوم‌ عشق در اندیشه هایدگر هیچ جایگاهی در معنابخشی به زنـدگی و مـرگ نـدارد‌؛ اگر‌ بحث‌ عشق در اندیشه هایدگر مطرح می‌شد، ذهن مخاطب بـه پرسش درباره معشوق سوق داده‌ می‌شد‌. به‌ عبارت دیگر؛ دازاین به کدام معشوق عشق می‌ورزد و چرا؟ آیا عشق بـه مـرگ، دازایـن را‌ به‌ وصال معشوق می‌رساند یا خیر؟ این عشق چه تأثیری در معنابخشی بـه زنـدگی و مرگ‌ و ورای‌ آن‌دو‌ دارد؟ در فلسفه هایدگر، چنین پرسش‌هایی طرح و بررسی نشده است که به نظر می‌رسد مـهمتری‌ دلیـلش‌ ایـن است که دازاین هایدگر در صورتی عاشق مرگ می‌شد که مرگ برای‌ او‌ ارزشـمندی‌، مـاندگاری و وصـال به محبوب را فراهم کند، در حالی‌که مرگ دازاین برای او پایان همه‌ چیز‌ است. ازاین رو، اگـر مـوضوع عـشق در آثار وی به روشنی مطرح‌ نشده‌ است‌، جای شگفتی نیست؛ زیرا، دازاین پرتاب شده بـه ایـن جهان که مرگ، او را در‌ خود‌ می‌بلعد‌ و معنی زندگی‌اش با مرگ پایان می‌پذیرد، چگونه مـی‌تواند عـاشق شود؟ البـته، نکته اساسی‌ که‌ نباید از آن غفلت نمود، این است که عشق و سخن از آن بیشتر در حوزه عـرفان‌ قـرار‌ می‌گیرد و هایدگر عارف نیست و ادعای عرفان و تجربه عرفانی هم ندارد؛ هرچند که‌ بـا‌ تـأمّل در آثـار وی می‌توان برخی تعبیرها‌ و گزاره‌های‌ عرفانی‌ را دریافت که غالباً در چارچوب تفکّر‌ فلسفی‌ وی بیان شده اند. عشق در این تعبیرها‌ و گزاره‌ ها، نمودی چشمگیر یا حضوری‌ بارز‌ ندارد.

مـرگ‌، پوچـی‌ و مـعنای‌ زندگی

در دیدگاه مولوی، پوچ گرایی‌ و اشتیاق‌ غیر عارفانه به مرگ (خودکشی) ناشی از بی بهره بودن از عـشق‌ و بـصیرت‌ اسـت: مرگ برای چنین انسانی، آغاز‌ عذاب است و جسارت او‌ در‌ استقبال از مرگ، ناشی از‌ نـادانی‌ اوسـت. جاودانگی روح و زندگی نیازمند توشه‌ای از اعمال صالح است:

نیست آسان مرگ‌ برجان‌ خَران

که ندارند آبِ جـانِ‌ جـاودان‌

چون‌ ندارد جان جاوید‌ او‌ شقی است

جرأت او‌ بر‌ اجل از احمقی است

از ایـن رو، مـرگ طلبی که در اندیشه‌ او‌ دیده می‌شود، به خـاطر درمـاندگی و رهـایی‌ از‌ رنج و سختی‌ این‌ دنیا‌ و زندگی نیست:

مـرگ جـُو‌ باشی ولی نَزِ عَجزِ رنج

بلکه بینی در خرابِ خانه، گنج

بلکه به سبب‌ عـشق‌ بـه وصال محبوب است. از این‌ رو‌، مـرگی‌ اخـتیاری‌ و عاشقانه‌ را مـی‌طلبد کـه‌ عـین‌ زندگی و حیات است:

بمیرید، بمیرید، در ایـن عـشق بمیرید

در این عشق چو مردید، همه روح‌ پذیرید‌

بمیرید‌، بمیرید وزین مـرگ مـترسید

کزین خاک برآیید‌، سماوات‌ بگیرید‌

در دیدگاه وی، بریدن از عالم مـعنی و گـرایش به رذیلت‌های اخلاقی، همچون: تـرس، نـومیدی و اندوه از اسباب پوچگرایی است: در باب بریدن از عالم معنی و جدا شدن‌ از آن چنین می‌گوید:

زان سـبب کـه جمله اجزایِ منید

جزو را از کـُل چـرا بـَر می‌کَنید؟

جزو از کُل قـطع شـد، بیکار شد

عضو از تـن قـطع شد، مُردار شد‌

تا‌ نپیوندد به کُل بار دیگر

مُرده باشد نبودش از جان، خـبر

در نـکوهش گرایش به رذیلت های اخلاقی نـیز مـی‌گوید:

روح می بـردت سـوی چـرخ برین

سوی‌ آب‌ و گـِل شدی در اسفلین

او ترس و نومیدی را همچون صدای غولی می‌داند که زندگی انسانی را به سوی ذلّت سوق مـی‌دهد:

تـرس‌ و نومیدیت‌ دان آوازِ غول

می‌کشد گوشِ‌ تو‌ تـا قـعرِ سـفول

وی بـر ایـن عقیده است کـه فـراز و فرود، غم و شادی و... بخش های جدایی ناپذیر زندگی انسان هستند:

قندِ شادی، میوه‌ باغِ‌ غم اسـت

ایـن فـرح‌ زخم‌ است و آن غم مَرهم است

به هـمین سـبب، نـومیدی از زنـدگی را امـری نـاپسند می‌شمرد:

یُسر با عُسر است، هین آیس مباش

راه داری زین ممات اندر معاش

مولوی‌ بر این نظر است که درمان پوچگرایی در تلاش، خوش بینی و مثبت اندیشی، هدفمندی، عـشق و ایمان نهفته است:

اندر این ره مِی تراش و مِی خراش

تا دمِ آخر دمی فارغ‌ مباش‌

تو‌ از آن روزی که در هست آمدی

آتشی یا باد یا خاکی بُدی

گر بران حالت تو‌ را بـودی بـقا

کی رسیدی مر تورا این ارتقا

تازه می‌ گیر‌ و کهن‌ را می سپار

که هر امسالت فزون است از سه پار

در نزد او‌، ‌‌گرایش‌ به ایمان، رمز ومعنی مرگ و زندگی و راه گریز از پوچگرایی اسـت:

بـا تو‌ حیات‌ و زندگی‌، بی تو فنا و مردنا

زانکه توآفتابی و بی تو بود فُسردنا

بنابراین، در‌ دیدگاه مولوی، گرایش به رذیلت‌ها و بریدن از عالم مـعنی، زمـینه ساز پوچگرایی است‌ و درمان آن در پیـوستن‌ بـه‌ فضیلت‌ها و عالم معنی است.

اما از دیدگاه‌های هایدگر، چنین بر می‌آید که جهان همچنان ادامه دارد و دازاین که هستی در او معنا می‌شود، نابود می‌گردد. نیستی دازاین، مـعادل نـیستی هستی است‌. دازاین در ایـن جـهان پرتاب شده است و منشأیی ندارد؛ از سویی، نهایتی جز مرگ ندارد که در این حالت دازاین به وجودی مبهم و غبار آلود تبدیل می‌شود که مدّتی همچون گَرد‌، بر‌ روی پنجره‌ای می‌نشیند و با بادی از بـین مـی‌رود: «وقتی مرگ همچون «پایانِ» دازاین یا، به دیگر سخن، همچون پایان در ـ جهان ـ بودن تعریف و تعیین می‌شود، بدین‌ سان‌ هیچ حکم هستومندانه‌ای درباره چنین مسائلی صادر نشده است کـه آیـا «بعد از مـرگ» هستی دیگری ـ خواه والاتر خواه پست ترـ امکان پذیر است، یا آیا دازاین «به زندگی‌ ادامه‌ مـی‌دهد» یا حتی «دوام آوران نامیرا»ست. در این جا از حیث هستومندی همان قدر کـه راجـع بـه «این جهان» چیزی تعیین و قطعی نمی‌شود، در باره «آن جهان» و امکاناتش‌ نیز‌ چنین‌ است...اما تحلیل مرگ مطلقاً‌ «ایـن‌ ‌ ‌جـهانی‌» باقی می‌ماند...».

هایدگر در باب این پرتاب شدگی و ارتباط فهم هستی با حـال دازایـن چـنین می‌گوید: «دازاین هستنده‌ای‌ است‌ پرتاب‌ شده که پرتاب شدگی‌اش از طریق حال‌مندی (Getimmtsein‌/Having‌ a mood) به نحوی کمابیش گـویا و کارکرده گشوده می‌گردد. فهم به نحوی هم به سرآغاز و هم سرچشمه، به یـافتگی (حال‌) تعلّق‌ دارد‌.

بـه نـظر می‌رسد از دیدگاه هایدگر، آدمی‌ در زندگی عادی «با همه کس در عین هیچ کس بودن» است. به عبارت دیگر، در زندگی عادی‌، امکان‌ «خود‌ بودن» به خاطر «درگیر بودن» فروبسته می‌ماند. نهایت این وضـع استحاله‌ و از‌ خود بیگانگی است. چون آدمی در این میان «خود» را فراموش کرده است، چنین زیستمانی نا‌ ـ اصیل‌ است‌.

در حقیقت، تعبیر هایدگر (پرتاب گشتگی دازاین) بیانگر این‌ عقیده‌ اوست‌ که هستی دازایـن، امـری موقّتی، جبری و به دور از اختیار خود بوده، زمان این‌ هستی‌، فاصله‌ زمانی تولد تا مرگ را شامل می‌شود و امکان هستی و معناداری، پس از مرگ برای‌ این‌ دازاین پرتاب گشته نیز منتفی است.

یکی از عـوامل اضـطراب هایدگر، دریافت تهی‌ بودن‌ جهان‌ در نظرگاه فلسفی اوست. جهان در نگاه او به محیطی هراس انگیز تبدیل می‌شود‌ و این‌ دیدگاه نیز در مرگ تسرّی پیدا کرده و موجودیّت می‌یابد. در‌ فلسفه‌ او‌ هراس اسـت کـه هستی موجود، شیوه وجود انسان را بر فرد آشکار می‌کند و احساس موقعیّت‌ و برخورد‌ حیاتی با آن را بنیان می‌نهد. مرگ امکانی است که بر دیگر‌ امکان‌ ها‌ فرمان می‌راند و به ناگاه آنـها را فـرو مـی‌نشاند، بلکه در همان حال که مـورد انـتخا‌بند‌ نـیز‌ بر‌ آنها سنگینی می‌کند؛ زیرا حادث بودن آنها را آشکار می‌سازد. اگر من‌ ممکن‌ است بمیرم، پس لازم نبود به وجود بیایم، هیچ کـس لازم نـبود وجـود داشته باشد. وجود‌ شخص‌ در میان دو نیستی قرار داده مـی‌شود و ایـن نیستی است که واقعیّت‌ دارد‌ و هر چیز دیگری پوچ است. امکان ناپذیریِ‌ وجود‌، امکان‌ پذیر می شود و نیستی ضروری. البـته، نـاگفته نـماند؛ هایدگر بر این عقیده است که تفکرات وی در هستی‌ و زمان‌، بـه طور غیر منطقی و نادرستی‌، الحادی‌ و نیهیلیستی خوانده‌ شده‌ است‌، در حالی‌که اندیشه‌های وی در فلسفه‌ به‌ دلیل احترام به حدودی اسـت کـه «انـدیشه» برای «اندیشه» به مثابه «اندیشه‌» مقرّر‌ شده است. اگرچه در باب خـداپرستی‌، سـخنی نگفته است، اما‌ کمترین‌ فایده تفکّر وی این است‌ که‌ دیگران را به تفکّر در این زمینه ها هـدایت نـموده اسـت.

در مقایسه‌ دیدگاه‌ مولوی‌ و هایدگر می‌توان گفت‌: از‌ نظرگاه مولوی، سـراسر هـستی‌، شـور‌ و معنی و عشق است و تنها چیزی که مانع درک این معنا و عشق و شور می‌شود، بریدن‌ از‌ عـالم مـعنی اسـت (پس عدم گردم‌، عدم‌ چون ارغنون‌/گویدم‌ إنّا‌ إلیه راجعون) این‌ بدان معنی نیست کـه مـولوی اشاره‌ای به سختی و نومیدی انسان در این جهان ندارد، بلکه‌ سخن‌ «گوید ای اجزای پَسـتِ فـرشی ام غربتِ‌ من‌ تلخ‌ تر‌...» نوعی دلزدگی انسان‌ را‌ از این دنیای ناپایدار بیان می‌کند، ولی در ادامه، تـعبیر «مـن عرشی‌ام» را نیز چاشنی‌ سخن‌ خود‌ می‌کند و روحیه امید و تلاش را برای معنی‌دار‌ شدن‌ و پرهـیز‌ از‌ نـومیدی‌ و پوچ گرایی‌ نیز بیان می‌کند. چنین پیوند و اتصالی در اندیشه هایدگر، میان زندگی و مرگ انسان با جهان مـلکوت و آن سـوی هستی یافت نمی‌شود؛ چرا که پرونده دازاین با مرگ‌ او بسته می‌شود؛ او مـوجودی «در زمـانی»، «ایـن جهانی»، «حال نگر»، «پرتاب شده»، «تنها و بی یاور» و... است که مرگ به هستی‌اش خاتمه مـی‌دهد و حـضوری مـاورایی و پس از مرگ هم برای‌ او‌ متصوّر نیست.

مرگ، جاودانگی، و معنای زندگی

مرگ در اندیشه مـولوی از بـین رفتن وجود نیست، بلکه به طرف مقصود عالی خود، پرواز کردن است. زندگی و مرگ «ما ز بالاییم و بـالا‌ مـی‌رویم‌» و به تعبیری؛ «آمدن از خدا و رفتن به خداست». وی به جاودانگی بشر سخت ایـمان دارد و ایـن جاودانگی همان سیر تکامل حیات روحانی اسـت‌. سـرچشمه‌ ایـن اندیشه، آیه شریفه؛ «إنّا‌ لله‌ و إنّا إلیـه راجـعون» (بقره/156) است. از دیدگاه مولوی، هستی انسان، تنها حضور در این جهان نیست، بـلکه حـضوری‌ ملکوتی‌ و متافیزیکی نیز در آن‌ جـهان‌ دارد. مـرگ در باور وی، ولادتـی نـو در سـاحت زندگی حیوانی است که هستی انـسان در ایـن صیرورت در مسیر رشد و تکامل گام بر می‌دارد. آدمی با مرگ در افقی‌ فـراتر‌، ولادت مـی‌یابد. مرگ، بدین سان گسترش و امتداد آدمـی است. نه پایان او:

میوه شیرین، نهان در شاخ و بـرگ

زنـدگی جاودان، در زیرِ مرگ

در اندیشه‌ مولوی‌، اساس و بنیاد‌ معنا داری زندگی، مسأله جاودانگی است. در انـدیشه وی، انـکار حقیقت معاد، نشان گمراهی و غـفلت انـسان از‌ حـقیقت خود و آفرینش اسـت:

از مـرگ چه اندیشی، چون نـور بـقا‌ داری؟

در‌ گور‌ کجا گنجی، چون نور خدا داری؟

از هر عدمی تو چند نالی

آخر تـو بـه ‌‌اصل‌ خویش باز آ

کدام دانـه فـرو رفت در زمـین کـه نـرُست

چرا‌ به‌ دانه‌ انـسانت این گمان باشد؟

چند صنعت رفت ای انکار تا

آب و گِل انکار زاد‌ از «هَل أَتَی»

همان‌طور که اشـاره شـد، هایدگر «در ـ خانگی» را همچون‌ «در ـ جهانیّت آغازین» در‌ نـظر‌ دارد و لذا بـرای نـشان دادن نـوع دازایـن در صورت غیر آن از «نـا ـ در ـ خـانگی» استفاده می‌کند تا نشان دهد که صورت دوم وجه ثانوی دارد. به همین دلیل در این‌ شرایط هم دازایـن را خـارج از جـهان تصور نمی‌کند. اساساً سعی هایدگر در اینکه «در ـ جـهان ـ بـودن» دازایـن را از نـوع درونـیّت نـداند، از همین نکته ناشی می‌شود؛ زیرا او نمی‌خواهد‌ نوع‌ دیگری از درونیّت را برای دازاین متصوّر شود که حیات اخروی است. بنابراین، تا وقتی که هست، «در ـ جهان ـ بودن» است و وقتی مـی‌میرد، اساساً نیست که بخواهد «در ـ جهان یا‌ نا‌ ـ در ـ جهان» باشد. در حقیقت، ترس آگاهی هایدگر، ناشی از همین خود «در ـ جهان ـ بودن» است. در جهان بودن و تصور در جهان نبودن، دازاین را‌ به‌ سوی ترس آگـاهی مـی‌رساند: «در ترس آگاهی «آن جا» و «این جا» معیّنی که آنچه تهدیدناک است، از سویه آن نزدیک شود، دیده نمی‌شود. می‌توان در وصف آنچه ترس آگاهی‌ فراروی‌ آن‌ است، چنین گفت: آنچه تهدید‌ می‌کند‌، هـیچ‌ جـا نیست. ترس آگاهی نمی‌داند که چیست، آنچه از آن اندیشناک است... آنچه تهدیدناک است، نمی‌تواند از سمت و سویی معیّن در‌ همین‌ نزدیکی‌ها‌ نزدیک شود؛ آن چیز پیشاپیش «آن جـا» سـت‌، و در‌ عین حال، هیچ جا نـیست. چـندان نزدیک است که عرصه را تنگ و نفس را در سینه خفه می‌کند و در‌ عین‌ حال‌ هیچ جا نیست».

از این رو، مرگ‌ دازاین، پایان هستن دازاین است. پایان هـمه چـیز و نیستی هر آنچه هـست و یـعنی رخت بربستن از این جهان‌ و اتمام‌ امکانات‌ دازاین. بنابراین، یکی از بنیادهای فکری هایدگر‌، «عدم‌ اعتقاد به مسأله جاودانگی» است؛ طبق نظر وی، زندگی که جاودان باشد، فاقد معنا خواهد بـود‌، از‌ آنـجایی‌ که در یک زمان بی نهایت، تمام احتمالات بالقوه زندگی می‌توانند به‌ فعلیّت‌ برسند‌، هرگاه شخص محکوم به زندگی جاودان باشد، هیچ انتخابی نمی‌تواند با اهمیّت باشد.

کراوس در این بـاره چـنین می‌نویسد: «...هـستی دازاین اساسا با توجه به نیستی تعریف‌ می‌شود‌؛ یعنی روبه مرگ بودن. این دریافت از رو به مرگ بـودن، زیربنای تجربه‌ بنیادی‌ اضطراب‌ وجودی است. این مواجهه با نیستی، بـرای دازایـن دلهـره آور است. هستی او رو‌ به‌ مرگ، بی اساسی و گم شدن است. خود هایدگر در‌ تبیین‌ این‌ عقیده چنین گـفته ‌ ‌اسـت: «از چشم انداز روشنی که بر اثر یاد تازه ترس آگاهی‌ هنوز‌ فرادید داریـم، جـز ایـن نتوانیم گفت که آنی که فراروی آن و از‌ آن‌ ترسیدیم‌، به طور خاص، هیچ بود. در واقع، آنـچه آن جا بود، عدم بما هو عدم‌ بود‌».

افزون براین، اعتقاد هایدگر بـه «تعیّن زمانی دازاین» وجـه دیـگری‌ از‌ عدم اعتقاد او به جهان پس از مرگ است: «دازاین هستنده‌ای است که به شیوه‌ای که‌ هست‌، از طریق هستی‌اش چیزی چون هستی را می‌فهمد... آنچه دازاین از سرچشمه‌ آن‌ فهم و تفسیری از هستی دارد، همان زمان‌ است‌. [پسـ]‌ زمان باید از تاریکی به در آید‌ و همچون‌ افقی برای هر گونه فهم و واگشایی قرار گیرد. بنابراین، زمان‌ بیرون‌ از هستی دازاین معنا ندارد‌. زمانمندی‌ دازاین، در‌ ارتباطی‌ درونی‌ با در جهان بودن دازاین اسـت‌؛ پسـ‌ زمانمندی دازاین از مشخصه‌های اگزیستانسیال دازاین است. جهان افق هستی دازاین است‌ و زمان‌، افق فهم هستی است؛ بنابراین دازاین‌ اساساً زمانمند است.

زمانمند بودن دازاین‌ در‌ ارتباط مستقیم با در جـهان بـودن دازاین اوست. در نتیجه، مرگ دازاین، پایان‌ زمان‌ نیز خواهد بود. «مرگ، زمانِ‌ دازاین‌ را‌ تمام می‌کند و پایان‌ طرح‌ اندازی‌ها و نقشه هاست. مرگ‌ همه‌ چیز را برای دازاین تمام می‌کند. مرگ زنـدگی را چـنان که به راستی زیسته‌ می‌شود‌، به زندگی روایت شده دازاین مرده‌ تبدیل‌ می‌کند. دازاینی‌ که‌ دیگر‌ به

سوی «آن جا‌» حرکت نمی‌کند. مرگ تمام شدن یا به اصطلاح کامل شـدن را فـقط هـمچون افسانه‌ای روایت‌ می‌کند‌...». هـایدگر در جـای‌ دیـگری‌ درباره‌ این‌ «تعیّن‌ زمانی» که از‌ همان‌ آغاز تولّد، همراه و همزاد آدمی است، چنین گفته است: «مرگ شیوه‌ای از بودن است که دازایـن‌ بـه‌ مـحض‌ اینکه هستی یافت، آن را بر دوش‌ می‌کشد‌. همین‌ کـه‌ انـسانی‌ زاده‌ شد، چندان که بی درنگ بمیرد، پیر است». دازاین بدین ترتیب، هستنده‌ای متناهی است؛ زیرا هستی او در زمـانمندی او آشـکار مـی‌گردد. زمان اصیل‌، متناهی است؛ یعنی زمانی که متعلّق به دازایـن است.

بنابراین، در مقایسه دیدگاه مولوی و هایدگر می‌توان گفت؛ آغاز و مقصد انسان از دیدگاه مولوی، همان خداوند اسـت‌ (مـنزل‌ مـا کبریاست) و زندگی انسان همچون سفری است که با وصال به پرودگـار و بـازگشت به سوی او (باز جوید روزگار وصل خویش) تکامل یافته و به معنی حقیقی دست می‌یابد. مشهورترین‌ تـعبیر‌ او (مـا

زبـالاییم و بالا می‌رویم

ما زدریاییم و دریا می‌رویم

بیانگر این است که چـنین دیـدگاهی ریـشه در جهان بینی اسلامی (هوالأوّل‌ و الآخر‌ و الظاهر و الباطن) و (إنّالله و إنّا إلیه‌ راجعون‌) دارد اما زندگی دازایـن در انـدیشه هـایدگر، واقعیّتی عینی و پرتاب شده در جهان است که با مرگ، پایان می‌یابد و فراسویی در ماوراء الطـبیعه بـرای‌ آن‌ متصوّر نیست.

نتیجه

1.اگرچه‌ مرگ‌ اندیشی مولوی، در نگاه عرفانی و حالت شور و شـیدایی او ریـشه دارد، امـا وی تنها به این رویکرد بسنده نمی‌کند، بلکه مرگ اندیشی و مرگ هراسی را ابزاری برای بـیداری و تـوجّه به‌ جاودانگی‌ جهان آخرت و ناپایداری امور دنیوی می‌داند؛ اما هایدگر به عنوان یـک «فـیلسوف اگـزیستانسیالیست»، رویکرد اساسی که در مسأله مرگ اندیشی دارد، این است که مرگ را «امکان شخصی» (منحصر به‌ فـرد‌) هـر کسی‌ می‌داند. وی به جای فرار و گریز از یاد مرگ، رویاروی و مواجهه با مـرگ را مـطرح مـی‌کند. در‌ نظر وی، انتظار مرگ و غوطه ورشدن در اندیشه آن موجب می‌شود‌، انسان‌ سایر‌ امکانات خود را به این امـکان اسـاسی مـربوط سازد و از دنبال کردن امور حاشیه‌ای و بی اهمیّت که ‌‌توهّم‌زا‌ هستند، تا حـدّی در امـان ماند.

2.. مولوی با مرگ اندیشی خود در پی‌ زدودن‌ توهّم‌ و بازگشت به اصالت و حقیقت است، اما در فـلسفه او یـأس جایگزین توهم نمی‌شود، بلکه حقیقتی‌ توأم با آمال گسترده‌تر و در نتیجه زندگی هـدفمندتر، بـا برنامه تر و منظم تر‌ را موجب می‌گردد. هـایدگر‌ ایـن‌ گـونه مواجهه صادقانه با فناپذیری خویشتن را «اصیلانه درـ جـهت ـ مـرگ ـ بودن» می‌نامد. در حقیقت، او بر این باور است که زندگی که همراه با اصـالت نـباشد، به نوعی بی معنی‌ و بـیانگر حـسّ «پوچی»، «گـم گـشتگی» یـا «فقدان مالکیّت» برخود است.

3. در اندیشه مـولوی، اسـاس و بنیاد معنی داری زندگی، مسأله جاودانگی است. در اندیشه وی، انکار حقیقت معاد، نشان گـمراهی و غـفلت انسان‌ از‌ حقیقت خود و آفرینش است. در حـالی که از بنیادهای فکری هـایدگر در ایـن زمینه، «عدم اعتقاد به مـسأله جـاودانگی» است؛ طبق نظر وی، زندگی که جاودان باشد، فاقد معنا خواهد‌ بود‌، وی معتقد اسـت از آنـجایی که در یک زمان بی نـهایت، تـمام احـتمالات بالقوه زندگی مـی‌توانند بـه فعلیّت برسند، هرگاه شـخص مـحکوم به زندگی جاودان باشد، هیچ انتخابی نمی‌تواند‌ با‌ اهمیّت باشد.

4. هایدگر، «بودن در جهان را» بـه «بـودن در زمان» نیز ارتباط می‌دهد. مولوی نـیز مـعنای مرگ و زنـدگی را در «حـرکت و هـمراهی با زمان» می‌داند؛ بـا این تفاوت‌ که‌ انسان‌ مولوی در این حرکت و همراهی‌ به‌ سوی‌ آگاهی، معرفت، جاودانگی، معنویت و کـمال نـزدیک می‌شود.

بیشتر بخوانید:

بررسی مرگ و رابطه آن با معنای زندگی از دیدگاه مولوی و هایدگر(قسمتهای دیگر)

اشتراکات و افتراقات خاندان های اهل حق

 

منبع: بررسی و تحلیل تطبیقی مرگ و رابطه آن با معنای زندگی از دیدگاه مولوی و هایدگر - مهدی دهباشی و دیگران - الهیات تطبیقی - شماره 11-

پایگاه خبری حقوق نیوز - دین و اندیشه

 

 



+ 0
مخالفم - 0
نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

سرخط خبرها: