حقوق خبر
تساهل و تسامح (Tolerance)

تساهل و تسامح؛ سیر تاریخی، مبانی و حوزه های آن (2)

در دوره ی قرون وسطا هنگامی که دین یک نهاد دولتی بود، خشونت و عدم تساهل سایه سنگینی بر رفتار آدمیان انداخته بود. استقبال شدید و مشتاقانه ی جوامع غربی از مفاهیمی چون آزادی، تساهل، جدایی دین از سیاست، کوچک کردن حوزه ی دین و دولت، و تقدم حق بر تکلیف و...، انعکاس دهنده ی میزان خشونتهای کلیسایی است

تساهل و تسامح؛ سیر تاریخی، مبانی و حوزه های آن (2)
 

پایگاه خبری حقوق نیوز

سیر تاریخی تساهل و تسامح

هم مدارا و آسان گیری در فرهنگ اسلام و هم تلرانس در مغرب زمین هر کدام در زمینه و بستر فرهنگی خود دارای قدمت بلندی است؛ اما آنچه در مغرب زمین بکار می آمده با مفهوم اسلامی آن کاملاً متفاوت است. در مغرب زمین، تلرانس ابتدا رنگ و بوی دینی داشت مثلاً در یونان باستان به دلیل وجود خدایان و مراسم گوناگون، هر آیین نسبت به رفتار غیر مقبول آیین دیگر چندان اعتراضی نمی کرد؛ البته در همان زمان رفتار سیاسیِ رومیان متغیر بود گاهی تساهل را اعمال می کردند و گاه بسیار نامتساهل بودند.

در دوره ی قرون وسطا هنگامی که دین یک نهاد دولتی بود، خشونت و عدم تساهل سایه سنگینی بر رفتار آدمیان انداخته بود. استقبال شدید و مشتاقانه ی جوامع غربی از مفاهیمی چون آزادی، تساهل، جدایی دین از سیاست، کوچک کردن حوزه ی دین و دولت، و تقدم حق بر تکلیف و...، انعکاس دهنده ی میزان خشونتهای کلیسایی است. فشار و مداخله و تفتیش از عقاید در آن دوران به پایه ای رسیده بود که امروزه هنوز پس از گذشت قرنها، مفاهیمی مثل باید و نباید، امر و نهی، و تکلیف اجتماعی دینی و...از امور مطرود به حساب می آیند. از جمله شخصیتهای بارز در این دوره قدیس آگوستین را می توان نام برد که مجازات اعدام را برای مخالفان جایز می شمرد، تفسیر دینی آنها این بود که مدارا در قبال بدعت گذاران نوعی ظلم به ایشان و به جامعه ی دینی است.

دوره ی دیگر اواخر قرون وسطا است که خود چهار مرحله را شامل است:

نخست، مسیحیت خود را تنها دین نجات بخش می دانست در مرحله ی دوم کلیسای مقدس رم به سال 1446 اعلام کرد که هیچ کس بیرون از کلیسا باقی نمی ماند؛ که این عقیده بر فراگیر بودن دین مسیحیت دلالت دارد. مرحله سوم همه ی ادیان را به یک اندازه مورد احترام می دانستند، مشروط به این که با بداهت عقل ناسازگار نیافتد. در مرحله چهارم، شورای واتیکان حتی عقاید غیردینی را هم محترم شمرد.

بنابر آن چه گفته شد، مفهوم تساهل در غرب خیزشگاه دینی داشت و بیشتر به یک گرایش و موج عمومی شباهت داشت تا یک نظریه. اما بعدها خصوصاً در دوره ی روشنگری با مبانی انسان گرایی (اومانیسم)، عقل گرایی(راسیونالیسم)، و فردگرایی تئوریزه شد؛ و به حوزه های غیردینی نیز سرایت کرد. از آن پس تاکنون تساهل به عنوان یک اصل و به مفهوم «به رسمیت شناختن مطلق تنوع و گوناگونی» در هر عرصه ی معرفتی و رفتاری – اعم از فردی، اجتماعی، سیاسی، دینی، فرهنگی و...تبدیل شده است.

مبانی تساهل و تسامح

قائلان به تسامح برای توجیه و تبیین آرای خود به مبانی گوناگونی تمسک کرده اند؛ که در پی به سه مبنای عمده اشاره می شود:

1-از جمله ی مبانی، مبنای «معرفت شناختی» است. محور این مبنا نسبیت حقیقت (حقیقت نسبی) و عدم دستیابی به حقیقت مطلق است. می توان گفت مسأله تحصیل یقین و دستیابی به حقیقت از کهن ترین مسایل از صدر تا ذیل اندیشه های معرفت شناسانه بوده است.

در یونان باستان، گرگیاس واقعیت را انکار می کرد؛ و پروتاگوراس می گفت هر چیز همان است که به نظر انسان می رسد، زیرا انسان معیار است. این نوع تفسیر از انسان و حقیقت می تواند دستمایه ی انسان گرایی، ذهنیت گرایی، نسبیت گرایی، تکثرگرایی و فردگرایی بشود. این اندیشه موجب می شود تا انسان، محور همه چیز باشد؛ به گونه ای که مفهوم بیراهه و خطا مفهومی واقعی نخواهد بود و صرفاً نسبت به سایر نگاهها به عنوان خطا مطرح شود. در این صورت معلوم است که فرزند چنین تفکری تجویز تساهل فردی در همه ی عرصه ها خواهد بود.

در فلسفه های جدید (از دکارت به بعد) نیز این گونه نسبی گرایی که می تواند مبنای تساهل باشد، به شکلهای مختلف و به تفاوت درجات، سکه رایج نظریات گوناگون معرفت شناختی است. به عنوان مثال عقل گرایی دکارتی اگر چه به بدیهیات عقلی نظری قایل است و اگر چه ابتدا با شک دستوری شروع می کند، اما میان ذهن و عین تفکیک قائل می شود و میان عالم واقعی و ادراک انسان ارتباط دقیقی نمی توان برقرار کند. عقل گرایی کانتی نیز بر داده های عقلِ عملی تکیه می کند، اما عقل نظری را قادر به شناخت جهان واقع – یا نومن – نمی داند.

تجربه گرایان (آمپریست ها) نیز هر نوع معرفت غیرتجربی را مردود می شمرند و به هیچ نوع از معرفت عقلانی یا ایمانیِ محض اعتقاد ندارند. پوزیتیویست های منطقی به شکلی افراطی تر هر گزاره ی غیرتجربی (مابعدالطبیعی) را تنها بی ارزش که «بی معنا» قلمداد می کنند.

پیداست که همه ی این دستگاه های فکری در سطوح متفاوت، به نوعی از نسبیتِ معرفت شناختی معتقدند؛ که از لوازم آن عدم امکان ارزیابی و داوری در مورد درستی یا نادرستیِ باورهای فکری و روشهای رفتاری است. چنین تفکری به وجهی بلیغ منجر به عقیده به تساهل و تسامح می شود. اما برخلاف توهم برخی – بی تردید مشخص است که هر نوع باوری به تساهل، لزوماً مبتنی بر این مبنا نیست.

بنابراین با لحاظ مبنای معرفتی، رواداری همزاد نسبی گرایی و شک گرایی و تکثرگرایی است، و هر نوع جزم و یقین و اعتقاد حصرگرایانه را موجب خشونت و عدم تساهل می داند. از افراد شاخص این نوع رویکرد از جان لاک و پیر بیل می توان یاد کرد.

2- مبنای دیگر، «مبنای هستی شناختی» است. تقریباً تمام نظریات در این باب را می توان به این صورت خلاصه نمود که : خلقت و جهان مخلوقات مستلزم دوگانگی و اختلاف است. حتی در نظم و تدبیر الاهی و در میان اسماء و صفات الاهی نیز ریشه های دوگانگی و اختلاف قابل مشاهده است.

در جهان همه چیز از طریق ضد خودش شناخته می شود. به همین دلیل است که تساهل و عدم تساهل نه تنها مقولاتی اخلاقی اند بلکه جهان شمولند. لذا مسأله تساهل را نباید صرفاً یک گزینش و انتخاب اخلاقی یا ارزشی دانست؛ بلکه باید به عنوان واقعیتی جهان شناختی به حساب آورد که از هماهنگی و همگرایی با جهان واقعیت زائیده می شود.

سایر توجیهات هستی شناسانه ی تساهل نیز جانمایه ی ایده ی ارسطو را دارند که می گوید جهان سراسر دوگانگی و ضدیت است؛ و عقل آدمی باید آزاد باشد تا مجال گزینش و انتخاب داشته باشد؛ چرا که سعادت او در گرو همین امر است؛ و تساهل ورزی، حافظ و ضامن این انتخاب و گزینش اوست. در واقع لازمه ی انتخاب و گزینش، وجود تکثر و تنوع است. بنابراین، شخص ناشکیبا و نامتساهل و خشونت گرا که این تنوع را بر نمی تابد و جهانی یکدست و یکنواخت را می طلبد، اولاً، با جهان واقع و با هستی از در ستیز درآمده است؛ و ثانیاً قدرت انتخاب و نتیجتاً سعادت آدمیان را محدود می کند.

3- از دیگر مبانی تساهل، «انسان گرایی و فردگرایی» است. بر اساس اعتقاد به محوریت انسان و نیز بر اساس باور به تقدم و اصالت فرد انسانی و خیر فردی یک چرخش اساسی در فلسفه ی اخلاق و فلسفه سیاست غربی افتاد؛ و در واقع مفهوم جدید و بنیادیِ «حقوق طبیعی» را پدید آورد. این دگردیسی از «قانون طبیعی و الاهی» به «حقوق طبیعی» توسط هوگو گروسیوس، توماس هابز، ساموئل پوفندورف و جان لاک – در قرن 17 – ایجاد شد. در این دیدگاه انسان صرفاً موجودی مطالبه گر و ذی حق است؛ نه مسؤول و مکلف. به همین خاطر کسی حق ندارد به او چیزی را تحمیل و تکلیف کند.

اندیشه، احساس و رفتار آدمی اصل است؛ و تا آنجا که به دیگری لطمه نزده است باید مورد تساهل و تسامح واقع شود، و مداخله ای در آن صورت نگیرد، چرا که برای دیگری علی الاصول حقی وجود ندارد که به جز این رفتار کند. در واقع این نحوه نگرش بازتابی طبیعی و گریزگاهی بود برای رهایی از مداخله ها و تحمیل گریها و خشونتهای دو نهاد کلیسا و دولت.

این مبنا در مباحث حق و حقوق انسانی و ارائه جهان بینی اساساً عنصر خداوند و مالک هستی را نادیده می گیرد. و بیش از آن که مبتنی بر استدلال باشد، بر حس ابتهاج انسان استوار است.

همین مبنای انسان گرایانه با تکیه و توجه به «نیک سرشتیِ» انسان نیز تقریر شده است. بر این اساس انسان موجودی است که نهاد و سرشت اولیه او چنان چه آزاد و رها گذارده شود به خیر و نیکی میل می کند، و در برابر خطاهای استثناییِ او بایستی با مدارا و تسامح رفتار شود.

بیشتر بخوانید:

تساهل و تسامح؛ سیر تاریخی، مبانی و حوزه های آن(قسمتهای دیگر)

مکتب اصالت انسان یا اومانیسم (Humanism) چیست؟

پروتستانیسم؛ پیشینه ی تاریخی، عقاید و فرقه ها

 

منبع: فرهنگ واژه ها - عبدالرسول بیات

پایگاه خبری حقوق نیوز - مقالات سیاسی



+ 0
مخالفم - 0
سرخط خبرها: