حقوق خبر

روحانیت در اندیشه علی شریعتی (قسمت پایانی)

شریعتی کم تر کسی از روحانیت مبارز را به نام تشیع علوی شناسایی می کند, اما مصادیق زیادی از جمله مرحوم بهبهانی, میلانی, خواجه نصیر, مجلسی و… را به نام تشیع صفوی شناسایی می کند

روحانیت در اندیشه علی شریعتی (قسمت پایانی)
 

پایگاه خبری حقوق نیوز

آرا شریعتی در نقد از روحانیت

1. درهم آمیختن مفاهیم

از نظر شریعتی, در باب واژه هایی که جریان روحانیت را توصیف می کنند, درهم آمیختگی آشکار و ناپسندی صورت گرفته است. این درآمیختگی به گونه ای است که سبب شده تا در طول تاریخ و گذشت زمان, این جریان از رسالت اصلی و اساسی خود بازماند و یا به کارهای حاشیه ای و جزئی و یا به بخشی از کارهای اساسی خود بپردازد. برخی از این مواردِ درهم آمیختگی واژه ای که شریعتی نام می برد, عبارتند از: روحانی عالم دینی, طبقه رسمی طبقه ضروری, سازمان رسمی, سازمان غیررسمی, فقیه اسلام شناس و…

از نظر شریعتی, در اسلام, چیزی به نام (روحانی) نداریم, بلکه (عالم دینی) داریم و آن (کسی است که به روح, هدف, روابط و قوانین دین آشناست). چنین کسی, تنها (یک داننده بی تعهد و دارنده مشتی دانستنی و اطلاعات فنی تخصصی نیست), بلکه (علم, در دل او پرتوی از نور خدایی است). شریعتی میان (علم دانستنیها) و (علم نور) تفاوت قایل است. از نظر وی, (علمِ دانستنیها یک نوع قدرت و علمِ نور, یک نوع هدایت است). عالم دینی, دارنده علم نور می باشد، نه دارنده علم قدرت. رابطه چنین عالمی با مردم, (رابطه متخصص و غیر متخصص است نه مقدس و غیرمقدس, متبرک و غیر متبرک, روحانی و مادی, مرید و مراد).

روحانیون کسانی هستند که:

(وجهه مذهبی خود را از ایمان مذهبی خود برتر می شمارند و نام و نان را به خاطر حقیقت به خطر نمی افکنند و به تحریف حق و مسخ دین و زوال ایمان و قربانی شدن فرهنگ و شعور و جامعه و زندگی مردم, با سکوت خود رضا می دهند.)

(روحانی, یک اصطلاح مسیحیِ هم تیپ برهمنان, مغان, کشیشان, مؤبدان, خاخام ها و رهبانان است که در عالم اسلام وارد شده است و آن, کسی است که تفسیر, فلسفه, تاریخ, فقه, اصول و کلام اسلامی را یاد ندارد, بلکه تنها کار ویژه وی, عوام فریبی و قداست وی است, آن هم قداستی بدون روح و شعور و آگاهی.)

وی در جای دیگر می نویسد:

(آقا روحانی است, یعنی مصرفش چیست, متفکر اسلامی است؟ نه! عالم اسلامی است؟ نه! سخنران اسلامی است؟ نه! نویسنده یا مترجم اسلامی است؟ نه! پس چیست؟ ایشان یک پارچه نور است, مقدس است, شخصیّت دینی است, آبروی دین است, وجودش توی این شهر مایه برکت است, نمی بینی چه صفایی دارد؟ روحانیت از چهره اش می بارد, وقتی چشم آدم به جمال مبارکش می افتد قلبش روشن می شود, اصلاً توی این دنیا مثل این که نیست, با این زندگی و این مردم مثل این که سرو کار ندارد, چیزهای دنیا را اصلاً نمی شناسد, این جور نورها باید توی این ظلمات دنیای سیاه ما باشند وگرنه سنگ روی سنگ بند نمی آید, به خاطر چند وجود نازنین مثل همین ها است که خدا آسمان را بالای سر ما و زمین را زیر پای ما نگه داشته و از عذاب ما در برابر این همه گناهان مان چشم پوشیده وگرنه باید زمین ما را مثل عاد و ثمود (کن فیکون) کند. او, آیت خدا است, حجت الاسلام است, از اولیاء اللّه است…26 روحانی آن است که می گوییم تنها رابطه شان با مردم دستی است برای گرفتن و دستی برای بوسیدن. روحانی ساختند که هم دست و همکار قزلباش بود و نعلینش لنگه دیگر چکمه و هر دو, یک جفت کفش در پای شاه. من, روحانیون را با علمای اسلامی یکی نمی گیرم, بلکه متضاد می بینم. روحانی, هم مفهومش و هم مصداقش و حتی هم لفظش از فرنگ آمده است, همراه فُکُل و کراوات و…)

شریعتی پس از این که منکر وجود روحانیت در اسلام می شود, از سر مسامحه و از باب اشتراک در مقام تفاهم و تخاطب, این واژه را برای محصلان و مدرسان علوم دینی به کار می برد.

از نظر وی, روحانیت یک طبقه رسمی نیست, به همین علت, از نظر اسلام, (آخوند رسمی, روحانیت رسمی, مبلّغ رسمی, مقلّد رسمی, مفسّر رسمی, جانشین رسمی, شفیع و واسطه رسمی وجود ندارد).

وی معتقد است که روحانیت یک طبقه ضروری است; بدین معنی که از سویی, نه فراغت افراد به گونه ای است که همگان بتوانند با غور و تأمل در متون و نصوص دینی مستقیماً معارف دینی را خود استخراج کنند و نه امکان دسترسی به منبع اصلی دین پیامبر و ائمه اطهار (ع) فراهم است تا بدون صرف وقت با خیال راحت بتوان معارف دینی را کسب کرد و از سویی, با (دور شدن مسلمین از صدر اسلام و پیچیده شدن معارف و توسعه فقه و ایجاد فرقه ها و مذاهب و اختلاط با عقاید و سنن انحرافیِ دیگر ملل و مذاهب و تخصصی شدن رشته های مختلف علمی و صنفی در جامعه های پیشرفته اسلامی, وجود کسانی که عمر را یکسره به کار شناخت و تحقیق در اسلام مشغول باشند ضرورت یافت.)

شریعتی بر افرادی که روحانیت را یک نظام و سازمان اداری متشکل تلقی کرده و بر همین اساس همچنان که درباره نظام روحانیتِ مسیحیت قضاوت کلی می کنند درباره کلیت آن به قضاوت و ارزیابی می نشینند خرده می گیرد و می نویسد:

(در اسلام مانند مسیحیت, روحانیت یک سازمان اداری متشکل ندارد که بتوان درباره اش یک قضاوت عمومی کرد. در اسلام, علما برگزیدگان طبیعی توده و جامعه اند و هرکدام شخصیتی مستقل و بنابراین در اسلام از یک جامعه واحدی به نام (روحانیت) سخن گفتن و درباره آن قضاوت کردن سخت جاهلانه است, ولی با این که در میان آنان افراد منحط و حتی وابسته به استبداد بوده اند, در عین حال مقایسه آنان با سازمان روحانیت قرون وسطای اروپا منطقی نیست, زیرا دو واقعیت اجتماعی نامتجانس و نامتشابهند.)

از سوی دیگر; شریعتی, فقیه را به (اسلام شناس) تعریف می کند و از این که امروزه, اصطلاح فقیه را (به انحصار علم احکام و شناخت حلال و حرام درآورده اند) ناراحت بوده و آن را معنی تازه ای می داند. وی در این خصوص می نویسد:

(فقیه, به معنی اصطلاحی متأخرش, به کسانی اطلاق می شود که غالباً فقط دانستن احکام عملیه را علم می نامند و رشته های دیگر از جمله عقاید و منطق و… را فضل و فرع می دانند و معتقدند که دانستن آنها خوب است, اما پرداختن به آنها کسر شأن آنهاست.)

از نظر وی, اگر فقیه به اسلام شناس تفسیر شود, علاوه بر فقه, پای بسیاری دیگر از علوم نیز به میان کشیده می شود. علومی که از نظر وی پیوند و پیوستگی مستقیمی با نیازهای امروزی جامعه های اسلامی دارد.

2. محتوای آموزشی بیگانه با نیازهای اساسی جوامع اسلامی

به باور شریعتی, محتوای دروسی که در حوزه های علمیه مورد مطالعه و تحقیق قرار می گیرد, غیر مناسب با زمان و مکان و نیازهای اساسی امروزین جوامع اسلامی است. محتوای آموزشی غلط در حوزه های علمیه, باعث شده تا (همه نبوغها و استعدادهای بزرگ ما به کار فلسفه, تصوف, فقه و اصول, ادبیات و معانی و بیان و بدیع, صرف و نحو) و مثل این علوم مشغول شوند. و (پس از سالها تحقیق و تفکر و رنج علمی, جز یک رساله عملیه در آداب طهارت و انواع نجاسات و احکام حیض و نفاس و شکیات نماز) و یا مباحث (اماء و عبید) چیز دیگری تولید نداشته باشند:

(چه خون های مفتی که دهقانان و مردم خرده پا و محروم شهرها دادند, بر سر این بازیهای ذهنی علمای بیکار و فقهای بی درد و حکمای بی هدف که فارغ از معنی و روح اسلام و رسالت و آرمان توحید و غافل از فقر و تبعیض و ظلم و غضب و سرنوشت شوم است و آن همه شکنجه ها و قتل عامها و پرده دریها و شهادتها که بیخ گوش شان می گذشت و نمی شنیدند, می شنیدند و می بافتند و مسأله و مشکله می ساختند و می پرداختند و نامش معارف اسلامی! و نتیجه اش, قربانی شدن امامت در پای خلافت جور, فدا شدن عدل به سوی نظام طبقاتی ظلم و تبدیل شدن اسلام, به ماده مخدری برای مردم.)

این در حالی است که بخش اصلی رسالت روحانیت که عبارت است از: (حرف زدن با مردم, ابلاغ حقایق مذهب و فلسفه احکام و بیداری و آگاهی توده و شناساندن سنت پیغمبر و شخصیت امام و حکمت انقلاب کربلا و معرفی اهل بیت و نهضت تشیّع و مبانی فکری و اعتقادی), غالباً به افراد (متفرقه بی مسؤولیت و بی ضابطه) یعنی به (رفوزه های مدارس قدیمه) واگذار شده است.

از سوی دیگر, این که جریان روحانیت رسالت خود را منحصر به استنباط و تولید همان مقدار علوم سنتی و قدیمی دانسته است, سبب شده تا با این که (حقیقت اسلام همیشه نو است), در عصر ما, فرهنگ اسلامی به عنوان علوم قدیمه تلقی شود. این چنین شد که:

(زمان, دور از هدایت اسلام, به حرکتی انحرافی ادامه داد و بینش و فرهنگ اسلامی که با حرکت زمان هماهنگی نکرد, قدیمه شد و ناچار قلب و مغزش نیز از هم جدا افتاد. ایمان و اعمال مذهبی ماند, اما در میان عوام, و علوم اسلامی ماند, اما در قرون قدیم. در نتیجه, اسلام کنونی ایمانی شده بریده از علم و دلی شده جدا مانده از دماغ و احساسی محروم از عقل و احکامی فاقد روح و معنی و فلسفه. اعتقاد ما بر این است که عاملی که حرکت روح اسلامی را در مسیر زمان سدّ کرد و فرهنگ و بینش اسلامی را کهنه و متحجر ساخت, مرگ روح اجتهاد است.)

اگرچه شریعتی تصریح نمی کند, اما عبارت نقل شده از وی اشعار در این مطلب دارد:

نخست آن که: برخلاف این که می نویسد (زمان, دور از هدایت اسلام, به حرکتی انحرافی ادامه داد), باز هم این قرینه که می نویسد (بینش و فرهنگ اسلامی با حرکت زمانی همگانی نکرد) نشان می دهد که گو این که (زمان) فی نفسه برای وی اصالت دارد و در نتیجه, هماهنگی با آن نیز ضرورت. از همین روست که وی دغدغه هماهنگی تفکر و فرهنگ دینی با زمان را دارد. این در حالی است که مهم تر از (زمانی کردن دین), (دینی کردن زمان) است, چیزی که شریعتی در هیچ کدام از آثار خود کم ترین اشاره ای بدان نداشته است.

دو دیگر: به نظر می رسد, منظور وی از علم و عقل نیز, به این قرینه که می گوید (اما قرن ما, قرن دین نیست, قرن علم و فکر و ایدئولوژی و مکتبهای فلسفی است), علوم جدید و عقل کم ّنگر مدرن است, چیزی که امروزه حتی خود غربی ها نیز در اصالت مطلق آنها به شدت تردید و خود به خلاف اعتراف به این که: (در کل تاریخ انقلاب علمی, هیچ اندیشه ای مطرح نشد که از دیدگاه منطق بتواند کم ترین تأثیری در راه از بین بردن ایمان به خدا داشته باشد) بر تضاد میان نتیجه این علوم و دین تصریح کرده اند. و نیز به نظر می رسد منظور وی از اجتهاد نیز همان روش نقادانه ای است که تحت عنوان (عقلانیت انتقادی) از خصوصیات بارز روشنفکری و عصر مدرن معرفی شده است.

از سوی دیگر, این مطلب که جریان روحانیت رسالت خود را منحصر به استنباط و تولید همان مقدار علوم سنتی و قدیمی دانسته و این امر باعث شده تا با این که حقیقت اسلام همیشه نو است, در عصر ما, فرهنگ اسلامی به عنوان علوم قدیمه تلقی شود, مورد خدشه است. یکی از محققان و اندیشمندان معاصر در نقد این دیدگاه می نویسد:

(الف. روحانیت شیعه هیچ گاه علم را منحصر در فقه ندانسته و اساساً نمی تواند بداند, و حدیثِ پیامبر (اَلعلمُ علمان; علمُ الأدیان و علمُ الأبدان) شهره آفاق است. آنان زمانی که مریض می شوند یا می خواهند خانه بسازند, همچون دیگران, بی هیچ تأمّلی به دنبال (کارشناس) مربوطه (طبیب, معمار و… ) می روند, بلکه سراغ بهترین پزشک یا معمار را می گیرند و کم نیستند فقهای قله پویی چون شهید اول و ثانی که گذشته از فقه و اصول و علوم رایج حوزوی, در دیگر علوم نیز دستی داشته و به (جامعیت علمی) مشهور و ممتاز بوده و هستند. اساساً تا همین اواخر در حوزه ها در کنار علوم دینی, موادی چون نجوم, هیأت, طب و ریاضیات نیز تدریس می شد و طلاب و فضلا به طور گسترده در آن دروس شرکت می جستند و وجود دانشمندانِ بزرگِ آشنا با این علوم در تاریخ تمدن و فرهنگ اسلامی همچون ابن سینا, ابوریحان بیرونی, زکریای رازی, خیام, خواجه نصیر طوسی و ابن هیثم گواه این امر است.)

(شهید مدرس در مجلس چهارم (1300 1302 ش) هنگام بحث درباره قانون نظارت شورای معارف بر امور مدارس قدیمه, تاکید کرد که: هرچند وجهِ تفوّق مدارس قدیمه بر جدیده, تدریس علوم دینی (فقه و اصول و… ) در مدارس مزبور است, اما باقی علوم که مرسوم است همه در این مدارس خوانده می شود, و الان هم اغلب علوم از قبیل هندسه, حساب, فلسفه, طب در این مدارس خوانده می شود. بنده خودم خاطرم هست در اصفهان, در اغلب مدارس علم طب تحصیل می شد.)

3. تشیع صفوی به جای تشیع علوی

شریعتی در نقدی شعارگونه و بدون استدلال, جریان روحانیت و البته هم همزمان جریان انتلکتوئل را نیز متهم به تحجر, تعصب, دگم بودن و… می کند. وی ریشه این ویژگی در هر دو جریانِ روحانیت و انتلکتوئل را, تربیت غلط مذهبی گونه ای می داند که مبتنی بر (شیوه لعن و نفرین و دعا و صلوات و به عبارتی, سنت عاطفی در تولّی و تبرّی) است:

(آخوندهای ما و انتلکتوئل های ما هر دو, سر و ته یک کرباس اند و گرچه روی در روی هم ایستاده اند; اما پشت در پشت هم اند و هر دو, از یک جوهر واحد و هر دو, هم سطح و هم سنخ! هر دو مقلد و هر دو متحجر و هر دو متعصب و هر دو جزمی و (این است و جز این نیست) و هر دو, فاقد قدرت تحمل عقیده مخالف و هر دو, مؤمن به آن چه نمی شناسند و هر دو, کافر به آن چه نمی دانند. یکی گرفتار تعصب مذهبی, دیگری بیمار تعصب ضد مذهبی! آن قرآن تلاوت می کند و دعای توبه استماع می نماید برای درک ثواب اخروی و این, مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم و هنر مدرن قراءت می کند و سمفونی بتهوون و موازار استماع می فرماید برای کسب ثواب دنیوی. و هر دو, نمی فهمند و نمی شناسند و در (ندانستن) اختلافی نیست که ندانستن عدم است و درجات تنها در وجود ممکن اند و چه فرقی است میان مارکسیستی که مارکسیسم را نمی شناسد با مسلمانی که اسلام را نمی فهمد؟ و چه فرقی است میان مؤمنی که نمی داند به چه معتقد است و ضد مذهبی که نمی تواند با چه مخالف است؟)

شریعتی چنین روحانیت را مصداق کاملی از (تشیع صفوی) در برابر (تشیع علوی) می داند و به شرح, ویژگیهای زیر را برای آنان می شمارد:

الف. قدرت تحمل و حتی استعداد فهم عقیده و سلیقه مخالف را ندارد, هرچه را نپسندد, بی درنگ تحریم می کند و هرکه را نپسندد, بی تأمل تکفیر!

ب. از سؤال می ترسد و اگر بعد از جواب, باز هم سؤال کردی, سؤال دوم, جوابش یک دور تسبیح فحش و اتهام لعن و نسبتهای ناروا و تفسیق و تکفیر است. مخاطبش, حتی در مباحث علمی, توده عوام است و از روبه رو شدن با عالم می گریزد. او حافظ یک دستگاه رسمی صدور علمی است که مریدانش استنباط کرده اند.

ج. او متخصص کلاه شرعی است; بر قامت زور, ردای تقوی می پوشاند و بر سر کفر, کلاه شرع. اسلام محمد را داشتن و تسلیم ابوجهل بودن, به خاطر حسین گریستن و با یزید دست داشتن, هم کیش ابوذر بودن و همچون عبدالرحمن بن عوف زندگی کردن, احتیاج به یافتن حیله ای فقهی و بافتن کلاهی شرعی دارد.

د. بزرگ ترین هنر روحانیت صفوی, این است که در رابطه مردم با امام, محبت را جانشین معرفت کنند. بی شک محبت, حالت طبیعی و مقدس انسانی است که هرکس امام را بشناسد, او را دوست خواهد داشت و این محبت که از شناخت زاده می شود, هم یک احساس فطری و انسانی است و هم یک عامل پرورش دهنده فضیلت و هم یک قدرت سازنده و زاینده و محرک و برای زشتیها و بدیها و ستمها, خطرناک. اما محبتی که در تشیّع صفوی به جای معرفت می نشیند, محبتی است پیش از معرفت, نه بعد از آن.

ه . کیمیای قدیم مس را زر می کرد, پتروشیمی جدید, نفت را کود. استعمار صفوی از خون, تریاک ساخت, از شهادت, مایه ذلت, از شهید زنده, قبر مرده, از تشیعِ جهاد و اجتهاد و اعتراض, تشیع تقیّه و تقلید و انتظار.

شریعتی کم تر کسی از روحانیت مبارز را به نام تشیع علوی شناسایی می کند, اما مصادیق زیادی از جمله مرحوم بهبهانی, میلانی, خواجه نصیر, مجلسی و… را به نام تشیع صفوی شناسایی می کند. وی معتقد است که مرحوم مجلسی (حاشیه نشین شاه سلطان حسین بوده) و (اهانت های وقیح و کثیف) به (ساحت مقدس خاندان پیغمبر و ائمه اطهار) داشته است. از نظر وی, چنین کسانی لیاقت الگو بودن برای دعوت جوانان روشنفکری که به لنین و چه گوارا و… دل بسته اند, به سوی شیعه دوازده امامی ندارند. از سوی دیگر, وی گاندی آتش پرست را بیش تر لایق شیعه بودن می داند تا آیت اللّه بهبهانی. و درباره آیت اللّه میلانی می نویسد:

( [گوروویچ]… از مرجع عالی قدر شیعه حضرت آیت اللّه العظمی میلانی که تاکنون هرچه فتوا داده است در راه تفرقه مسلمین بوده و ولایت برایش مقام نان و دکان نان و چماق دست بوده است, به تشیع نزدیک تر است.)

شریعتی اسلام روزگار خویش را اسلام صفوی و نه علوی می داند, از همین روی, پیش بینی می کند که:

(اسلام فردا, دیگر اسلام ملا نخواهد بود, اسلام قم و مشهد نیز تغییر خواهد کرد. اسلام فردا دیگر اسلام مفاتیح نیست, اسلام قرآن است, تشیع فردا دیگر تشیع شاه سلطان حسین نیست, تشیع حسین است. مذهب فردا, دیگر مذهب جهل و جور و تعصب و عوام و کهنگی و تلقین و عادات و تکرار و گریه و ضعف و ذلت نیست, مذهب شعور و عدل و آگاهی و آزادی و نهضت و حرکت انقلابی و سازندگی و علم و تمدن و هنر و ادب و جامعه و مسؤولیت و پیشرفت و نواندیشی و آینده نگری و تسلط بر زمان و بر سرنوشت تاریخ است.)

همان گونه که دیده می شود, نظام نقدهای شریعتی به تشیع صفوی آن قدر عام و گسترده و در عین حال بی ملاک و معیار است که شامل هر جریان دیگری می تواند باشد. تشیع تقیّه, تشیع تقلید, تشیع بدون معرفت, تشیع همسو با ابوجهل و یزید, تشیع عوام, تشیع فحّاش و… منطقاً نمی تواند تشیعِ آن چنان آگاهی باشد که بتواند شرایط زمان و مکان خود و از جمله غرب و ماهیت استعماری آن, غرب و ماهیت علم ابزاری آن, غرب و ماهیت تکنیک افسار گسیخته و خودمختار آن, غرب و ماهیت رسانه های فریبنده آن, غرب و ماهیت نرم افزارهای سیاسی حکومتی آن و… را بشناسد.

4. خواب, سکوت و غفلت

شریعتی از روحانیتی نام می برد که در محراب فرو رفته و منبر و کرسی تعلیم و تبلیغ را به غیر عالمان واگذار کرده است. این روحانیت را شریعتی (روحانیت ساکت) می نامد.

([چنین] فقیه مجتهدِ جامعِ علومِ معقول و منقولِ مذهب, لازمه علم را سکوت می شمارد و نشر حقایق اسلام و معرفی عقاید تشیّع و پرورش افکار مردم را به هنرمندان وامی گذارد.)

این افراد:

(وجهه مذهبی خود را از ایمان مذهبی خود برتر می شمارند و نام و نان را به خاطر حقیقت به خطر نمی افکنند و به تحریف حق و مسخ دین و زوال ایمان و قربانی شدن فرهنگ و شعور و جامعه و زندگی مردم, با سکوت خود رضا می دهند.)

افزون بر این, شریعتی از آن جایی که جریان روحانیت شیعه را بیش تر مصداق تشیع صفوی می داند تا تشیع علوی, تمام این جریان را متهم به خواب, سکوت و غفلت می کند. وی خواب و غفلت روحانیت شیعه را تا این اندازه می داند که معتقد است:

(مشروطه را منحرف کردند و او خواب بود, میرزا کوچک خان و خیابانی ها از میان شان برخاستند و پرچم انقلاب و آزادی و توطئه شکنی را در برابر استبداد داخلی و استعمار خارجی برافراشتند و آنها همچنان در دثار خویش خزیده بودند.)

شریعتی معتقد است که:

(روحانیت راه مماشات با قدرت حاکم و سازش با وضع موجود را در پیش گرفت, به خیال این که به پاداش این سکوت, قدرت حاکم, زندگیِ عبا بر سر کشیده و بی درد سرش را, در دایره معبد و حجره اش حفظ خواهد کرد.)

بهترین مؤید این دیدگاه از نظر شریعتی, حمایت و مماشات روحانیت با رضاشاه می باشد. از نظر شریعتی:

( [روحانیت] در لحظاتی که با یک فتوی می توانستند مسیر تاریخ را همچنان که در واقعه تنباکو نشان دادند عوض کنند, خاموشی را برگزیدند و بیست سال خفقان را تحمل کردند.)

حتی پس از شهریور بیست که (دیکتاتوری رفت و آزادیهای رایگان نثار ما شد), باز هم:

(روحانیت چنان در شور و شوق بازگشت به چادر و عبا و عمامه و ریش و حوزه و سینه زنی و هیأتهای مذهبی و برگزاری رسمی و علنی عزاداری غرق بود که نه خطر را احساس کرد و نه مسؤولیت را.)

نتیجه چنین سکوت و غفلتی و بلکه خیانتی از جانب روحانیت این شد که (بازار, کانون مذهب و دانشگاه, کانون کمونیسم) شد.

(عالم مسؤول اسلامی که از میدان زمان و زندگی بیرون می رود و به کنج آرام عزلت و عبادت می خزد تا رندانه, خودش تنهایی به بهشت برود و بی درد سر و گرفتاری و خرج و زحمت, هم نام و عنوانش در این دنیا محفوظ و محترم ماند و هم فلاح و نجاتش در آن دنیا تأمین باشد, پیداست که به جای این عالم مسؤول اسلامی, عالم مزدور استعماری به میدان خالی زمان و زندگی مردم پا می نهد و این است که در لحظه های تعیین سرنوشت ما, وقتی نایبهای امام ما, مانند خود امام ما, ناگهان غایب شدند و مسؤولیتهای اساسی رهبری و روشنگری و مبارزه و دفاع و جهاد و کار امت و ایمان مردم را به خواب عامه سپردند, پیداست که اصلاح مذهبی را سید کاظم رشتی و میرزا علی محمد باب و میرزا حسین علی بهاء میدان دار می شوند و نهضت تجددطلبی و ترقی خواهی را میرزا ملکم خان لاتاری و زعمای فراماسونری و مؤسسان فراموش خانه… و بالاخره, انقلاب اجتماعی و سیاسی را آقاجمال و آقا سید حسین تقی زاده و عین الدوله و خود مظفر الدین شاه و شازده عضد الملک!)

شریعتی بخشی از روحانیت صدیقی را که خود معتقد است همواره پیشاپیش همه نهضتهای ضد استعماری بوده اند, از جریان روحانیت شیعه جدا می داند. وی معتقد است که:

(این چهره ها, نماینده صداقت, آگاهی و مسؤولیت انسانی خویش بودند, نه نماینده و سخن گوی حوزه… [وگرنه, حوزه] در حصار بسته خویش غنود و در جهان و جهان بینی ای که عبارت از مثلث کوچکی بود میان نجف, قم و مشهد, تمامی مسؤولیتش, حفظ وضع موجود بود.)

5. اسلام حاجی ملا (سازش زر و تزویر)

از نظر شریعتی این که روحانیت شیعه وابسته به حکومت نیست, از محاسن این جریان است, اما این مسأله به نوبه خود باعث مشکل تکیه روحانیت به توده و عوام شده است و ضمن این که روحانیت را عوام زده کرده است, چرخش و جریان آن را نیز به شدت وابسته به منبع مالی مردمی کرده است. به نظر وی:

(تا وقتی که ریش مذهب به پول بند است, این مذهب شانسی ندارد. تا بانی برای دین پیدا نشود, هیچ مرجعی, هیچ مفتی, هیچ سخنرانی و هیچ نویسنده ای برای دین کار نمی کند. دینی که بانی اش پول باشد, آن دین, حامی همان پول خواهد بود. امکان ندارد طور دیگری باشد, برای این که حق نان و نمک به همدیگر دارند.)

شریعتی رابطه روحانیت و بازار را رابطه ای کثیف می داند و معتقد است:

(اگر اسلام بتواند روزی از این رابطه کثیف نجات پیدا کند, برای همیشه رهبری بشر را به عهده می گیرد و اگر این رابطه بماند, دیگر اسلام رفته است.)

شریعتی اسلام اجتماعی رایج در زمان ما را (اسلام حاجی ملا) می داند و بده بستان میان این دو را بدین گونه می بیند که این دو با هم بده و بستان دارند; این برای آن, دین را درست می کند و آن برای این, دنیا را. این دین آن را تأمین می کند و آن دنیای این را.

6. لقب های طبقاتی, درباری و تشریفاتی

سلسله مراتبی که در روحانیت با لقب های گوناگون شکل گرفته, باعث شده است تا میان مردم و روحانیت فاصله بیندازد. وی فرهنگ لقب سازی را بسته به فرهنگ طبقاتی, تشریفاتی و درباری می داند که قائم به لقب های: (الدوله), (السلطنه) و… می باشد.

به نظر می رسد, شریعتی میان لقبهایی که برای اهل دربار وضع می شده اند (الدوله, السلطنه و… ) و آن چه که به عنوان سلسله مراتب علمی دینی در حوزه های علمیه معمول است (ثقه الاسلام, حجت الاسلام, آیت اللّه, و آیت اللّه العظمی) درهم آمیخته است. هیچ کدام از لقب هایی که وی ذکر می کند در طول تاریخ به هیچ روحانی بما هو روحانی اعطاء نشده است و آن چه هم که از قبیل ثقه الاسلام, حجت الاسلام, آیت اللّه و آیت اللّه العظمی گفته شده است, سلسله القاب نیست, بلکه عنوان های سلسله مراتب علمی و تا حدودی دینی روحانیت است که فلسفه خاص خود را دارد و اصل این سلسله مراتب بسته به صنف روحانیت نیست.

شریعتی هرگز به وجود این سلسله مراتب در سایر گروه ها و صنفها, از جمله قوای مسلح (سرباز, گروهبان, استوار, سروان, سرگرد, سرهنگ, سردار و… ), نظام دانشگاهی (مربی, استادیار, دانشیار, استاد, پروفسور و… ) و… اشاره نکرده است. هیچ کسی تاکنون به وجود این سلسله مراتب در این صنفهای خاص اعتراض نکرده است. چه, وجود چنین مراتبی در نظامهای اداری ناگزیر و لامحاله است. در نظام روحانیت نیز وجود این سلسله مراتب ضروری به نظر می رسد. چه, مردم باید بدانند کسی که احکام دینی, اخلاقی و اعتقادی آنان را بیان می کند, خود از چه پایگاه علمی دینی برخوردار است. مردم ممکن است احکام دینی خود را از عموم روحانیت بگیرند, اما تقلید دینی آنان تنها از روحانیون خاصی است که مجتهد و مرجع هستند, بدون این سلسله مراتب, آنها از کجا بدانند که چه کسی مجتهد است و چه کسی غیر مجتهد؟

انتقاد اصلی به دیدگاه دکتر شریعتی در حوزه ی روحانیت، نگاه یک سویه ی او به این مقوله بود که از جامعیت و عمق کافی برخوردار نبود و دلیل آن نیز ریشه در تحصیلات آکادمیک جامعه شناسی در اروپا داشت. دکتر شریعتی د حوزه ی معارف دینی از تبحر کافی برخوردار نبود و همین سطحی نگری را می توان در نظرات او درباره ی روحانیت نیز مشاهده نمود. اما همان گونه که پیش از این و در بخش اول این مقاله و قسمت نظرات شریعتی در دفاع از روحانیت بیان گردید دکتر شریعتی روحانیت شناسی کرد، نه روحانیت ستایی و نه روحانیت ستیزی، اگرچه ممکن است نقدهایی بر روحانیت شناسی ایشان نیز وارد باشد.

بیشتر بخوانید:

روحانیت در اندیشه علی شریعتی(قسمتهای دیگر)

 

منابع:

shariati.nimeharf.com

hawzah.net

مقایسه اندیشه سیاسی شهید مطهری و دکتر شریعتی درباره روحانیت - سید حسن ملائکه - احمدرضا هفت برادران - اندیشه سیاسی اسلام - شماره 18 - 1397

پایگاه خبری حقوق نیوز - مقالات سیاسی-اجتماعی



+ 0
مخالفم - 0

 

سرخط خبرها: