حقوق خبر
رامین کریمی

41 فکر سمی در اضطراب و افسردگی(شماره 18)

اگر تصمیم ما از نظر منطقی درست است، دیگر چرا باید نگران باشیم و اگر هم تصمیم درستی نیست با خشم و عصبانیت که مشکل مان حل نمی شود و در فضایی که آرامش بر آن حکمفرما باشد، خیلی بهتر می توانیم تصمیم گیری کنیم.


 

 40+1 فکر سمی

فکر سمی 18

نگرانم پدر یا مادرم فوت کنند

«... آخه میدونید، من عاشق پدرم هستم..!»

پیام ادامه داد که مدت زیادی است با پدرش اختلاف دارد و خیلی وقت ها با هم بگومگویشان می شود. از او پرسیدم:

اگر نگران سلامتی او هستی، چرا پس این قدر باهم مشکل دارید؟

آخه میخواد حرف، حرف خودش باشد. من هم زیر بار نمی روم.

گفتی که نگران فوت کردن ایشان هستی. آیا او از مشکل جسمانی خاصی رنج می برد؟

نه اما او رفته رفته پیرتر و پیرتر می شود. الآن پنجاه و هشت سال دارد. مگر آدم چقدر عمر می کند؟

آیا الان که در قید حیات است از بودن با او لذت می بری؟ و آیا هنگامی که با هم وقت می گذرانید، از او یاد می گیری؟...

افکار خودکار منفی باعث شده تا پیام نتواند از زیبایی های غروب خورشید لذت ببرد چون گمان می کند خورشید غروب کرده است ...

تحلیل

ترس از فقدان، ریشه در حس ناامنی دارد. صرف نظر از دیدگاه های گوناگون روان شناسی، نظر دیدگاه های شناختی - رفتاری در این باره آشکار است. در این مورد پیام، یک احساس دوگانه نسبت به پدر خود دارد. او در واقع خودش را سرزنش می کند و از اینکه رفتار خوبی با پدر ندارد - صرف نظر از علت و معلول - ناراحت است و این ناراحتی را به شکل نگرانی و اضطراب از مرگ پدر نمایان کرده است.

در حقیقت آنچه پیام را آرام خواهد کرد، ساده تر از چیزی است که در دیدگاه های روانکاوانه مطرح می شود. او باید شکل رابطه اش را با پدر خود اصلاح کند، یعنی با او وقت بگذراند، نق زدن در مورد کوهنوردی روزهای جمعه را ترک کند و بیشتر در کنار پدرش باشد! از احساس های مثبت و منفی اش نسبت به پدر بگوید و بدین ترتیب هم خود را تخلیه کند و هم فرصت مناسبی جهت بازسازی روانی رابطه شان فراهم آورد. این کار آنقدر مهم است که حتی اگر به دلایل گوناگون اکنون برایمان امکان پذیر نیست که رودر رو با پدر گفتگو کنیم، برایش نامه بنویسیم و آن را دور بیندازیم، که آن نیز بسیار مؤثر است. اتفاق مهم همان گفتگوی ذهنی یا واقعی است که باید با پدر صورت پذیرد.

زمزمه های درونی مثبت

مهم کیفیت رابطه است و من باید برای آن کاری انجام دهم.

بدون راحت بودن با پدر، نمی توانم از حضورش شاد شوم.

نمی توان یک پیرمرد ۶۰ ساله را عوض کرد. آدم های سالمند کمی کودکانه هم رفتار می کنند.

بهتر است خیلی خودم را در معرض طعنه هایش قرار ندهم این کار با گفتگوی فکری با او انجام میشود.

باید واقعیت های زندگی را پذیرفت.

من اینجوری دارم خودم را تنبیه می کنم.

با همه ی کارهایی که تا به حال کرده ام و احساس های منفی که داشته ام کیفیت رابطه ام بهتر نشده است.

باور مثبت

خیلی چیزهای این دنیا را نمی توان کنترل کرد. مرگ و زندگی آدمها چه من خوشم بیاید چه نه، دست من نیست. اما می توانم با آدمها شاد باشم، از آنها مطالب جدیدی بیاموزم و حتی به آنهاباد من می توانم کیفیت رابطه ام را بالا ببرم.

فکر سمی 19

از وقتی مرا ترک کرده، هر شب کارم گریه است

«.. من برای درمان درد عشق از دست رفته ام پیش شما نیومدم، من بچه نیستم. مسأله این است که نتوانستم بعد از گذر چهار ماه، فراموشش کنم، هر لحظه در یادم هست و باعث شده به کارهام نرسم. احساس می کنم افسرده شدم، دل و دماغ کار کردن ندارم و برام فرقی نمی کنه، اگه همین امروز بهم بگن، شادی جان نمی خواد بیایی دیگه، این شرکت مارو به خیر و تورو به سلامت!...»

در این مدت علت آسیب دیدن رابطه ات را فهمیدی؟

نه هیچوقت بهش فکر هم نمی کنم - مشکل الآن من هستم دکتر.

آره مشکل نوع فکر کردن توئه اما در مورد چی؟ و در مورد کی؟...

تحلیل

یکی از دلایل عشق های مجازی با پایان نپذیرفتن یک رابطه ی عاطفی در ذهن و حتی اینکه گاه عاشق یک فروشنده یا بازیگر می شویم بدون اینکه او را بشناسیم، این است که در مورد او خیال پردازی می کنیم. با فکر کردن به او، آن هم هر طور که دل مان می خواهد در حقیقت در ذهن مان با او زندگی می کنیم. در این مثال هم شادی همین کار را می کند. او می گفت مشکل اوست نه عشق از دست رفته زندگی اش، اما او آنقدر به این فرد فکر می کرد که انجام کارهایش مختل شده بود. در حقیقت شادی درست می گفت، او توانسته بود تماس خود را با عشق سابق اش قطع کند اما به لحاظ ذهنی نه. او نتوانسته بود به زندگی عادی اش باز گردد و به جای اینکه کارهای گذشته را از سر بگیرد، به غار تنهایی هایش پناه برده بود. در نتیجه موفق نبود رابطه جدیدی را شروع کند بلکه به رابطه گذشته اش هم بازنگشته بود.

در حقیقت او باید جلوی رؤیاپردازی در مورد رابطه اش را بگیرد و به جای زندگی در گذشته، به آینده فکر کند و برای آینده خود یک برنامه ریزی درست و حسابی داشته باشد.

زمزمه های درونی مثبت

لازم نیست نه دعایش کنم و نه نفرین. هر چه بوده تمام شده است.

لازم نیست نه دوستش داشته باشم، نه احساس تنفر کنم او برایم در نقطه ی صفر عاطفی است.

من پیش از این آدم موفقی بودم، الآن هم نباید به هم بریزم.

شاید الآن به فرد جدید برای رابطه آره نگم، اما به آدم قبلی که باید نه بگم!

از امروز باید جلوی بعضی فکرهایم را بگیرم.

او موضوع اصلی نیست. من هستم، این درسته!

کارم باعث رشد من خواهد شد، نباید همه چیز را فدای یک چیز کنم..

باور مثبت

هر وقت به او فکر کردی، می توانی از روش توقف فکر استفاده کنی فقط کافیست، خیلی قاطع به خودت بگی بسه! نمیخوام به این موضوع فکر کنم، برنامه ریزی برای آینده یادت نره!

فکر سمی 20

باید امروز تکلیف مرا روشن کند یا با من ازدواج میکند یا ترکش میکنم

«.. من دیگه وعده قبول نمی کنم. اینکه نمیشه من خودمو واسه ی این رابطه یک تنه جلو بیندازم و اون دست روی دست بذاره و بشینه! ... »

میشه به من بگی اون چه کار باید بکنه؟ تو چه انتظاری داری؟

میخوام بره به خودی نشون بده و با خانواده اش یه بگومگویی داشته باشه تا یه کم بترسن و حساب کار دستشون بیاد.

به نظر میرسه تو داری خیلی احساسی به موضوع نگاه می کنی

اگر مثل تو با خشم برخورد کنه، ممکنه کل قضیه خراب بشه. به این فکر کردی؟

نمیدونم!

تحلیل

این را می گویند آستانه تحمل. چیزی که در آدمهای عصبی و خشمگین دچار مشکل می شود، همین آستانه تحمل است. این افراد از جمله اول به دوم، از کوره در می روند. آنها اغلب علت خشم خود را به دیگری نسبت می دهند و می گویند، تو باعث شدی من از کوره در بروم. اما آنچه این افراد به آن توجهی نمی کنند این واقعیت است که ما مسؤول هیجان ها و رفتار خودمان هستیم. ما که نمیتوانیم علت مشکلات مان را بر گردن دیگران بیندازیم، پس نقش ما در این میان چه میشود؟!

آرمان گمان می کند با شاخ و شانه کشیدن می تواند حرفش را به کرسی بنشاند. در حالی که مسائل ارتباطی بسیار پیچیده تر از این حرف ها هستند. از سوی دیگر همان گونه که خودتان می بینید، آدم های عصبانی در بیشتر موارد تصمیم های نادرستی می گیرند. آرمان با این میزان از خشم و رفتار نامعقولی که از خود نشان می دهد، به نظر من راه رسیدن به لیلا را برای خودش ناهموارتر می کند و شاید لیلا هم باید نگران این رفتارهای تکانه پیش بینی ناپذیر او برای آینده و کیفیت ارتباطشان باشد.

زمزمه های درونی مثبت

ليلا هم برای خودش نظریه هایی دارد. اینکه من با او این گونه رفتار کنم شایسته ی هیچ کدام از ما نیست.

مگه قانون، قانون جنگله که با داد و بیداد کارها پیش برود.

داماد زوری این خانواده شدن شرم آوره!

باید برای رسیدن و به بار نشستن گندم ها صبر کرد. نمیشه با روشن کردن یک مایکروفر بزرگ کارها را تند کرد!

اگر همین رفتار را در دوران خدمت سربازی انجام میدادم الآن سه سالی اضافه خدمت داشتم!

اگر با این پیشنهاد من کارها خراب شود، دیگر نمی توان درستش کرد.

فقط آدم های خودخواه و دیکتاتور فکر می کنند هر چه خودشان می گویند درست است.

باور مثبت

اگر تصمیم ما از نظر منطقی درست است، دیگر چرا باید نگران باشیم و اگر هم تصمیم درستی نیست با خشم و عصبانیت که مشکل مان حل نمی شود و در فضایی که آرامش بر آن حکمفرما باشد، خیلی بهتر می توانیم تصمیم گیری کنیم.

فکر سمی 21

من یک احمق بالفطره هستم!

«.. امیدوارم خنده تون نگیره، ولی من واسه این که به مادرم ثابت کنم اون طوری که اون میگه بی عرضه نیستم، پول هامو بردم تو این شرکتهای هرمی سرمایه گذاری کردم و گند زدم رفت!

و تازه بعد از مدتها رفتم سراغ دوستم و گفتم این پول مارو نمی خوای بدی؟ گفت جون داداش تا پس فردا تهیه می کنم برات... الآن یک ماه از آن دو روز گذشته و طرف تلفن منم دیگه جواب نمیده! »

این هایی که گفتی یک سری تجربه های منفی است، حماقت است اما احمق بودن نیست. احمق بودن یعنی یک ویژگی ذاتی، شخصیتی و شاید ژنتیکی. تو کارهایی کردی که احمقانه بوده اند مثل سرمایه گذاری روی یک برگ باخته یا قرض دادن به یک آدم غیرقابل اطمینان، اما گفتن جمله «من احمق بالفطره هستم»، تاوانی به مراتب سنگین تر از کارهایی است که تو کرده ای!

تحلیل

خودسرزنش گری احساسات فرد را به شدت منفی خواهد کرد. در این فضای شناختی، فرد به سرزنش کردن خود - به دلیل کارهای اشتباه انجام شده در گذشته - می پردازد. چه کسی می تواند ادعا کند هرگز اشتباه نکرده است؟ جایی خوانده بودم: «آدم با شهامت کسی نیست که اشتباه نمی کند، کسی است که یک اشتباه را دو بار انجام نمی دهد.» برای مثال پدرام در اینجا به منظور اثبات خود به دیگران - که خود جای انتقاد دارد - بدون منطق عمل کرده است، و با بروز یک برخورد احساسی مرتکب اشتباه شده است. آنچه پدرام به آن نیاز دارد، خود پذیری نامشروط است. یعنی خودش را همان گونه که هست بپذیرد و پس از آن به ارتقای سطح فکری و کیفیت زندگی اش بپردازد. بدین ترتیب او هم می تواند با قدرت بیشتری زندگی کند و هم لذت بیشتری از زندگی ببرد. البته او باید با خانواده اش هم صحبت کند و از آنها بخواهد او را مورد قضاوت قرار ندهند و حتی اگر این اتفاق روی داد، پدرام می بایست خودگویی مثبت داشته باشد و قوی تر برخورد کند.

زمزمه های درونی مثبت

من برای دیگران زندگی نمی کنم. این زندگی من است.

باید حسگرهایم را روی سرزنش های دیگران خاموش کنم.

من صرف نظر از اشتباهاتم، موجود ارزشمندی هستم.

وقتی هیجانی عمل می کنم، اوضاع خراب تر می شود.

حرف هایت را با زبان خوش به دیگران بزن.

من احمق نیستم، کارهای احمقانه می کنم.

بعضی رفتارهایم را باید دیگر تکرار نکنم.

باور مثبت

من ارزشمندم، یگانه ام و اگر بگویم گاهی رفتارهای احمقانه انجام می دهم، به معنای احمق بودن من نیست. نباید خودم را کوچک کنم، باید به خودم احترام بگذارم.

فکر سمی 22

تو هم نمی تونی به من کمک کنی، همون حرفهایی را می زنی که خودم میدونم

«.. شما روان شناس ها چقدر تکراری حرف می زنید! نفر قبلی هم همین ها را می گفت: گفتم اون زنه، بیام پیش یه مرد واسه مشاوره، شاید حرفمو بهتر بفهمه، اما تو هم مثل همون مشاور قبلی چیزهایی رو به من میگی که خودم از قبل میدونستم. دکتر جان معلومه اگر من عصبانی نشم، فحش نمیدم و اگر فحش ندم کسی از دستم نمی رنجه. مثل اینکه من بگم من سالی یک میلیارد ضرر می کنم، چون دو میلیارد سرمایه اولیه را ندارم تا طوری سرمایه گذاری کنیم که یک میلیارد سود کنم! ... .»

مینا جان به نظر میاد جونت به لبت رسیده. میگی من حرفهای تکراری می زنم، درسته. من به عنوان یک مشاور عصای جادوگری که ندارم و نقشم در زندگی تو، نقش فرشته مهربون با یک پری دریایی در تور ماهیگیری افتاده نیست. تو مسؤول رفتار خودت هستی من و تو هیچ حقی نداریم خشم مان را نثار دیگران کنیم!

تحلیل

بعضی از ما برای اینکه مشکلات مان حل شود، حاضر نیستیم از پل واقعیت ها گذر کنیم و چیزهایی را بپذیریم که قدرت تغییر آنها را - دست کم در زمان مورد نظرمان - نداریم. این افراد به دنبال یک دگرگونی و تغییر بدون درک توانمندی ها، ناتوانی ها و حتی عنصر شانس هستند. در این مورد که در اتاق مشاوره بارها شاهد آن بوده ام، افرادی مانند سینا از من انتظار دارند جادو گریام را بچرخانم و مشکل آنها را حل کنم. این افراد با فضای شناختی کوچکنمایی، در مرحله نخست خودشان را ناتوان جلوه می دهند و سپس با استدلال هیجانی این طور فرض می کنند که روان شناس نباید یک آدم معمولی باشد. او یک پیر خردمند است، البته که می بایست مشکلات مرا حل کند. ممکن است این افراد تلاش کافی هم داشته باشند اما چه بخواهیم و چه نخواهیم، بعضی از انتظارات و آرزوهای ما به دلایل گوناگون فرصت انجام نمی یابند. این گناه کسی نیست. اگر ما بپذیریم که هر روز بیست و چهار مشکل را حل می کنیم و فردا بیست و چهار تا مشکل جدید خواهیم داشت، شاید منصفانه تر با ناکامی هایمان برخورد کنیم ...

زمزمه های درونی مثبت

چرخ روزگار وظیفه ندارد، طوری بچرخد که ما خشنود شویم.

اگر هر ناکامی ای را بررسی کنیم، راه رسیدن به انتظارات مان هموارتر می شود.

نقش الف انجام نشده این قبول، آیا نقشه ب را در نظر گرفته ام؟

باید از خودم بپرسم آن طور که می خواستم، نشد. حالا چه کار باید بکنم.

نباید از دیگران انتظار معجزه داشته باشم.

قلب روان شناس هارو اگر بشکونم هفتاد سال بدبختی می یاره!

تو هم دیواری کوتاه تر از دیوار دکتر پیدا نکردی! کاری که تو هنوز به ثمر نرسوندی، این بنده خدا چطور باید به نتیجه برسونه؟

باور مثبت

خیلی چیزها به میل من نیست. من خیلی چیزها را نمی توانم در زمانی که دلم میخواهد تغییر دهم. کاری که من می توانم انجام دهم، مانند ابن سینا، دکتر حسابی و دیگرانی که مانند فردوسی بسی رنج برده اند در این سال سی... این است که شکیباتر و کوشاتر باشیم راههای تکراری را دوباره تکرار نکنم.

بیشتر بخوانید:

فکر سمی در اضطراب و افسردگی(قسمتهای دیگر)

 

منبع: 1+40 فکر سمی در اضطراب و افسردگی - رامین کریمی

پایگاه خبری حقوق نیوز - موضوعات عمومی

 

 



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز
نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

سرخط خبرها: