حقوق خبر
آگوست کنت (Auguste Comte)

آگوست کنت؛ زندگی و اندیشه هایش(قسمت 2)

پافشاری سرسختانه كنت بر این که هیچ چیزی مطلق نیست و همه چيز نسبی است، جان کلام آموزش های او را تشکیل می دهد. او به جای پذیرفتن حقایق جاودانه معتبر مذهبی، بر پیشرفت مداوم فهم بشری و خصلت تکمیلی کار علمی تاکید نمود

آگوست کنت؛ زندگی و اندیشه هایش(قسمت 2)
 

پایگاه خبری حقوق نیوز

اندیشه های آگوست کنت

هدف کنت آفرینش يك علم طبیعی جامعه بود که بتواند هم تحول گذشته ی نوع بشر را تبیین کند و هم مسیر آینده ی آن را پیش بینی نماید.

گذشته از بنای علمی که بتواند قوانین حرکت حاکم بر بشر را در گذشت زمان تبیین کند، کنت می کوشید تا شرایط لازم را برای استواری جامعه در هر زمان معین تاریخی تعیین کند. بررسی پویایی اجتماعی و ایستایی اجتماعی - یعنی همان بررسی پیشرفت و نظم یا دگرگونی و استواری جامعه - دو ستون بنیادی نظام ساخته و پرداخته او را تشکیل می دهند.

کنت می پنداشت که جامعه ی بشری نیز باید با همان روشی مورد بررسی قرار گیرد که در جهان طبیعی به کار برده می شود، به نظر او، جامعه ی انسانی نیز همچون حوزه های دیگر گیتی تابع قوانین بنیادی است، با این تفاوت که در اینجا با پیچیدگی بیشتری سر و کار داریم.

کنت می گفت که علوم طبیعی در اثبات قانونمندی پدیده های طبیعی موفق بوده اند و توانسته اند کشف کنند که پدیده های طبیعی از فرو افتادن سنگها گرفته تا جنبش سیارگان، از يك رشته توالی منظم تحولی پیروی می کنند. علم در جهان طبیعی توانسته بود قلمرو به ظاهر نابسامان و تصادفی را بیش از پیش تحت ضابطه درآورد و اکنون، صحنه برای چنین کاری در جامعه شناسی نیز آماده شده بود.

دانشمندان طبیعی از زمان نیوتون و حتی کمی بیش از او توانسته بودند که یک رشته طرح های تبیینی را ساخته و پرداخته کنند که در آنها جستجوی بیهوده ی علت های غایی کنار گذاشته شده بود و بررسی قوانین که همان «روابط دگرگونی ناپذیر توالی و همانندی » اند، جایگزین آن جستجوهای بیهوده شده بود. این علم نوین به جای تکیه بر مرجعیت سنت، خود را بر«ترکیب مناسبی از استدلال و مشاهده» به عنوان تنها وسیله ی موجه برای کسب دانش متکی ساخت. درست است که هر نظريه ی علمی باید بر واقعیت های مشاهده شده استوار باشد، اما «واقعیتها را نیز نمی شود بدون راهنمایی یك نظریه مشاهده کرد.»

كنت علم اجتماعی نوینی را که در صدد تأسیس آن بود، نخست «فيزيك اجتماعی » نامیده بود، اما از آنجا که تصور می کرد این اصطلاح او از سوي يك آمارشناس اجتماعی بلژیکی به نام آدولف كتله «دزدیده» شده بود، اصطلاح «جامعه شناسی» را برای بررسی خویش ابداع کرد، اصطلاحی که از عناصر لاتینی و یونانی ساخته و پرداخته شده بود. علم اجتماعی مورد نظر کنت نه تنها در روش های تجربی و مبانی معرفت شناختی، بلکه در کارکردهایش برای نوع بشر نیز می بایست از الگوی علوم طبیعی پیروی کند. علوم اجتماعی نیز مانند علوم طبیعی نه تنها باید به مصلحت نظری توجه داشته باشد، بلکه در نهایت امر باید برای بشر نفع عینی نیز در بر داشته باشد و در بهبود وضع انسان نقش عمده ای را بازی کند.

انسان برای آن که محیط غیر انسانی اش را به نفع خود دگرگون سازد، باید قوانین حاکم بر جهان طبیعی را بشناسد، «زیرا تنها با شناختن قوانین پدیده ها و به دست آوردن توان پیش بینی آنها از این طریق، می توانیم این پدیده ها را به نفع خودمان دگرگون کنیم...تنها از طریق شناخت قوانین طبیعی می توان کار بزرگی را انجام داد...

تا زمانی که انسان ها همچنان باور داشته باشند که رویدادهای اجتماعی «بر اثر دخالت تصادفی يك قانونگذار بشری با ایزدی پیوسته دستخوش آشفتگی اند، هرگونه پیش نگری علمی این رویدادها امکان ناپذیر خواهد بود» و باز تا هنگامی که انسان ها همچنان بر این باور باشند که کنش های اجتماعی از هیچ قانونی پیروی نمی کنند و در واقع، چنین پندارند که این کنش ها خودسرانه و باری به هر جهت اند، نمی توانند به هیچگونه کنش هماهنگ برای بهبود زندگی شان دست یازند. در چنین اوضاعی، انسان ها به خاطر تعقیب منافع فردی شان، پیوسته باید با یکدیگر برخورد داشته باشند. اگر چنین باشد، الگوی جامعه مورد نظر هابز که بنا بر آن، تنها قدرت و پذیرش ارادی آن می تواند حداقل نظم را به بار آورد، شایسته و موجه خواهد افتاد.

اما اگر جامعه شناسی بتواند به انسان ها بیاموزد که قوانین دگرگونی ناپذیر تحول و نظم را در امور بشری بازشناسند، اوضاع صورت دیگری پیدا خواهد کرد. در آن صورت، انسان ها یاد خواهند گرفت که چگونه این قوانین را در جهت مقاصد همگانی سان به کار برند. «ما در خواهیم یافت که نظم و توافق اجتماعی تصادفی نیستند، بلکه مانند پدیده های دیگر، تابع قوانین دگرگونی ناپذير طبیعی اند که برای هر دوره معینی حدود و خصلت کنش اجتماعی را با يك قطعیت تام تعیین می کند.»

در قلمرو اجتماعی نیز مانند حوزه های دیگر، «کار علم نه تسلط بر پدیده ها بلکه تعدیل آنها است و برای آن که چنین کاری انجام گیرد، نخست باید قوانین پدیده های اجتماعی را بازشناخت». وانگهی، به محض جا افتادن این سیاق نوین علمی، انسان ها دیگر با مفاهیم مطلق نخواهند اندیشید، بلکه بر حسب و متناسب با وضع خاص یک جامعه در باره آن فکر خواهند کرد. برای مثال، سخن گفتن از هدف های سیاسی بدون شناختن زمینه تاریخی و اجتماعی کنش سیاسی امکانپذیر نیست. انسان ها بر پايه ی تشخیص و بازشناختن الزامی که هر نظم اجتماعی بر کنش انسانها تحمیل می کند، خواهند توانست جامعه شان را در چهارچوب حدود تحمیل شده از سوی ضرورت، به سامان کشند.

این علم اثبانی نوین، اقتدار سنت دیرین را از اعتبار انداخت. پافشاری سرسختانه كنت بر این که هیچ چیزی مطلق نیست و همه چيز نسبی است، جان کلام آموزش های او را تشکیل می دهد. او به جای پذیرفتن حقایق جاودانه معتبر مذهبی، بر پیشرفت مداوم فهم بشری و خصلت تکمیلی کار علمی تاکید نمود.

اما کنت به هیچ روی اقتدار را یکسره نفی نکرد. انسان ها همین که اقتدار بی چون و چرای علم را در راهنمایی امور بشری تشخیص دهند، جستجوی موهوم يك نوع «حق تحقيق آزادانه و افسار گسیخته و با جزم آزادی نامحدود وجدان» را رها خواهند کرد. تنها کسانی که به الزام های شدید روش شناسی علمی و اصول استشهاد علمی پایبندند ،می توانند حق راهنمایی امور بشری را برای خودشان قائل شوند.

روش های تحقیق در اندیشه آگوست کنت

حال که جامعه شناسی وظیفه ی تبیین قوانین پیشرفت و نظم اجتماعی را برای خود قایل شده است، با چه ابزار و وسایلی باید این وظیفه را انجام دهد؟ این وسایل نخست همان هایی هستند که در علوم طبیعی با موفقیت به کار رفته اند: مشاهده ،آزمایشگری و مقایسه.

مشاهده به معنای جستجوی بی قاعده ی واقعیت های گوناگون نیست، بلکه مشاهده گر جز « به راهنمایی يك نظريه ی مقدماتی» نمی داند که به چه واقعیت هایی باید بنگرد.«هر واقعیت اجتماعی نمی تواند معنایی علمی در بر داشته باشد، مگر آن که از طريق يك نظريه ی مقدماتی با واقعیت اجتماعی دیگری بستگی یافته باشد» بنابراین، مشاهده تنها اگر از قوانین ایستا و پویای پدیده ها تبعیت کند، می تواند وجهه ی علمی داشته باشد. مشاهده در چهارچوب این قوانین برای هر گونه تحقیق علمی گریزناپذیر است.

دومین روش تحقیق علمی، یعنی آزمایشگری، تنها به گونه ای جزیی در علوم اجتماعی کاربردپذیر است. آزمایشگری مستقیم در جهان انسانی امکانپذیر نیست، اما «هرگاه که مسیر عادی يك پدیده به صورتی مشخص دستخوش آشفتگی گردد، آزمایشگری می تواند انجام پذیرد... موارد آسیب شناختی اجتماعی برای آزمایشگری علمی بهترین و ناب ترین زمینه های بررسی را به دست می دهند.» اختلالات در هیئت اجتماعی با « بیماری ها در ارگانیسم فردی همانندند. » و بررسی های آسیب شناختی فهم وضع بهنجار را برای محقق آسانتر می سازد.

روش تحقیق علمی ای که برای جامعه شناس اهمیت بنیادی دارد، همان روش مقایسه است، زیرا کاربرد این روش «به محو روحيه ی مطلق گرایی کمک شایانی می کند.»

مقایسه جامعه حیوانی با جامعه ی انسانی، در فهم «نخستين نطفه های روابط اجتماعی» و شناخت مرز میان انسان و حیوان، قراین ارزنده ای را به دست می دهد. با این همه، مقایسه های درون نوع بشر برای جامعه شناس حتی از مقایسه های یاد شده اهمیتی بیشتر دارد. در اینجا، روش اصلی، «مقایسه همزمان حالت های گوناگون و مستقل جامعه بشری در بخش های مختلف کره ی زمین را شامل می شود. با این روش، مراحل گوناگون تکامل بشری را می توان در يك زمان مشاهده کرد.»

گرچه نوع بشر کلا به صورت واحد و یکنواختی پیشرفت کرده است، اما به علت هایی که هنوز چندان روشن نشده اند، اقوام گوناگون «درجات تحول یکسره ی نابرابری را نشان می دهند. » از همین روی، مراحل معینی از تحول بشر را که «تاریخ تمدن غرب هيج قرينه ای از آن در دست ندارد، می توان تنها با این روش مقایسه ای مورد شناسایی قرار داد. » یعنی با بررسی مقایسه ای جوامع ابتدایی.

وانگهی، اگر موضوع مورد بررسی ما تاثیر نژاد یا آب و هوا بر امور بشری باشد، روش مقایسه ای از همه بیشتر به کارمان می آید. برای مثال، این روش برای در هم کوبیدن آیین های سفسطه آمیز بسیار سودمند است، یعنی همان آیین هایی که « تفاوت های اجتماعی را به تائیر سیاسی آب و هوا نسبت می دهند، حال آن که نابرابری در رشد تکاملی علت واقعی آنها اند.»

گرچه این هر سه روش مرسوم علمی باید در جامعه شناسی به کار بسته شوند، اما علم جامعه شناسی از همه بیشتر باید بر روش چهارم، یعنی روش تاریخی تاکید کند.

« مقایسه ی تاریخی حالت های متوالی بشریت، نه تنها مهمترین نشانه ی علمی این فلسفه ی سیاسی نوین است... بلکه اسطقس این علم و ماهیت اساسی آن به شمار می آید. »

مقایسه ی تاریخی در خلال اعصاری که بشریت طی آنها تحول یافته است، جان کلام تحقيق جامعه ی شناختی را ارائه می کند. جامعه شناسی بدون توجه به تکامل تاریخی هیچ ارزشی ندارد.

آگوست کنت؛ زندگی و اندیشه هایش(قسمت 2)
 

قانون پیشرفت بشر

كنت حتی در همان اوایل کار و در سال ۱۸۲۲ که هنوز شاگرد سن سیمون بود، برای خود این وظیفه را قایل شده بود که «کشف کند که چگونه نوع بشر از طریق پشت سر گذاشتن رشته ی ثابتی از دگرگونی های پی در پی از حالتی نه چندان برتر از میمون های عالی به تدریج به نقطه ای رسید که اروپای متمدن امروزه در آن سیر می کند. »

کنت با به کار بستن آنچه را که خود روش مقایسه ی علمی در گذشت زمان نامیده بود، به مفهوم بنیادی خویش دست یافت که همان قانون پیشرفت بشر یا قانون سه مرحله ای است.

تکامل ذهن بشر به قرينه ی تكامل ذهن فردی صورت گرفته است. اونتوژنی ، یعنی تحول ارگانیسم فردی بشر، یادآور فیلوژنی ، یعنی تحول گروه های بشری یا تحول سراسر نوع بشر می باشد.

هر يك از ماها در کودکی يك مؤمن دوآتشه و در بلوغ يك ما بعد الطبیعه گرای انتقادی و در بزرگسالی يك فيلسوف طبیعی هستیم. نوع بشر نیز همین سه مرحله ی عمده را در فراگرد رشد خویش پشت سر گذاشته است.

هر یک از مفاهیم شاخص ما و هر شاخه ای از دانش ما این سه وضع نظری متفاوت را به گونه ای پی درپی پشت سر گذاشته است: وضع خداشناختی یا افسانه ای، وضع مابعد طبیعی یا تجریدی و وضع علمی یا اثباتی...

مرحله خداشناسی

در مرحله ی خداشناختی ذهن بشر به دنبال ماهیت ذاتی هستی ها و علت های نخستین و غایی (سرچشمه و مقصود) همه ی معلول ها است... و تصور می کند که همه ی پدیده ها بر اثر کنش بی میانجی هستی های فراطبیعی ایجاد می شوند.

مرحله ی ما بعد طبیعی

در مرحله ی ما بعد طبیعی... ذهن می پندارد که نیروهای انتزاعی و موجودات حقیقی (یعنی تجریدهای تشخص یافته) می توانند همه ی پدیده ها را به وجود آورند.

مرحله ی اثباتی

اما در مرحله ی نهایی، یعنی در مرحله ی اثباتی، ذهن انسان جستجوی بیهوده ی مفاهيم مطلق، سرچشمه و مقصد گیتی و علت های پدیده ها را رها می کند و وقت خود را به بررسی قوانین پدیده ها، یعنی همان روابط دگرگونی ناپذیر توالی و همانندی اختصاص می دهد.

به نظر کنت، هر يك از این مراحل اصلی تکامل ذهن بشر، ضرورتا از بطن مرحله ی پیشین آن پدید می آیند. « ساخته شدن هر نظام نوی تنها پس از نابودی نظام کهنه» و تحقق بالفعل امکانات بالقوه ی سامان ذهنی پیشین امکانپذیر است. «حتی برای برترین اذهان نیز تشخیص ویژگی های دوره ی بعدی بدون نزديك شدن کامل به آن دوره امکانپذیر نیست.»

گرچه تاکید کنت بیشتر بر مراحل تحول ذهن بشری و رهایی تدریجی آن معطوف بود، اما بر این نکته نیز تاکید داشت که قرینه ی این مراحل در تحول سازمان اجتماعی و انواع سامان ها و واحدهای اجتماعی و اوضاع مادی زندگی بشر نیز رخ می دهد. او می پنداشت که به موازات وقوع تغییرهایی در تحول ذهنی، سازمان اجتماعی و اوضاع مادی زندگی بشر نیز دستخوش تحول می شود.

کنت بر این باور بود که نباید انتظار داشت که در هنگام مرگ يك نظام، سامان اجتماعی و نیز فکری تازه ای یکباره سر بر آرد. «گذار از يك نظام اجتماعی به نظامی دیگر، هرگز نمی تواند پیوسته و مستقیم باشد.» در واقع، تاریخ بشر یا دوره های متناوب «ارگانيك» و «بحرانی» مشخص می شود.

در دوران ارگانيك، استواری اجتماعی و هماهنگی فکری برقرار است و بخش های گوناگون هیئت اجتماعی در توازن به سر می برند. برعکس، در دوران بحرانی، پایه های یقین های کهن سست می شوند و سنت ها بی اعتبار می گردند و هیئت اجتماعی دستخوش عدم توازن بنیادی می شود. چنین دوره هایی و نیز زمانه ی کنت که به نظر او بسیار بحرانی می نمود، عمیقا بي آرامند و انسان های شیفته ی نظم را نگران می سازند. با این همه، همین دوره های بی آرام، پیش درآمد ضروری يك وضع ارگانیك تازه به شمار می آیند. «هميشه يك وضع نابسامان انتقالی وجود دارد که دست کم چند نسل به درازا می کشد و هر چه که این وضع بیشتر به درازا کشد وضع تازه ی بعدی به گونه ای کامل تر ساخته و پرداخته خواهد شد. »

باید پذیرفت که قانون سه مرحله ای کنت وجهه ای به شدت ذهن گرا و ایده آلیستی دارد. با این همه، همان گونه که پیش از این یادآور شده ایم، او هر يك از مراحل تحول ذهنی نوع بشر را با يك نوع سازمان اجتماعی و سلطه ی سیاسی خاص آن مرحله مرتبط ساخته بود.

مرحله خداشناختی تحت سلطه ی کاهنان است و مردان نظامی در آن فرمانروایی می کنند. (کشت این مرحله را نیز مانند مراحل دیگر به چند خرده مرحله تقسیم می کند که به هر روی، چندان اهمیتی در فهم قانون سه مرحله ای ندارد.)

مرحله ی ما بعد طبیعی که به گونه ای مبهم به قرون وسطی و عصر رنسانس راجع است، تحت تسلط مردان کلیسا و حقوقدانان می باشد،

مرحله ی اثباتی که تازه آغاز شده است، تحت تسلط مدیران صنعتی و هدایت اخلاقی دانشمندان خواهد بود. به همین سان، در مرحله ی نخست، خانواده واحد اجتماعی الگو را می سازد و در دومین مرحله، دولت اهمیت اجتماعی پیدا می کند و در سومین مرحله، كل نوع بشر واحد اجتماعی اصلی خواهد بود.

گرچه کنت بارها بر این نکته با فشاری می کند که در کار تبیین پیشرفت بشر، تکامل فکری اصل تعیین کننده به شمار می آید، اما باز عوامل دیگری را نیز در این کار دخیل می داند. برای نمونه، او افزایش جمعیت را به عنوان یکی از عوامل تعیین کننده در درجه ی پیشرفت اجتماعی تلقی می کند. « تراکم پیش از پیش جمعیت، به ویژه در مراحل اولیه به بار آورنده ی یک چنین تقسیم کار است... که در میان جمعیت های کوچکتر نمی توانست رخ دهد... استعدادهای افراد به کار می افتند تا برای تامین معیشت روش های کاراتری را بیایند. ... بر اثراین تراکم تدریجی جمعیت، نیازهای تازه و نیز دشواری های تازه ای به بار می آیند که جامعه برای مقابله با آنها وسایل تازه ای را در جهت تامین پیشرفت و نیز نظم به کار می گیرد و از طریق بی اثرساختن نابرابری های جسمانی به آن نیروهای فکری و اخلاقی ای که در جوامع کم جمعیت سرکوب می شوند، تفوق روزافزون میبخشد. »

کنت تقسیم کار را یکی از محرکهای نیرومند تکامل اجتماعی می داند.

سلسله مراتب علوم

دومین نظریه ی مشهور کنت که همان نظریه ی سلسله مراتب علوم است با قانون سه مرحله ای او ارتباط نزديك دارد.

همچنان که نوع بشر از طریق سه مرحله ی معین پیشرفت می کند که هر مرحله ی آن مبتنی بر دستاوردهای مرحله ی پیش است، دانش علمی نیز مراحل تحول مشابهی را پشت سر می گذارد.

اما علوم گوناگون به نسبت های متفاوتی پیشرفت می کنند. «هر دانشی هرچه که عمومیت، سادگی و استقلال آن از انواع دیگر دانش بیشتر باشد، زودتر به مرحله اثباتی می رسد . » از این روی، ستاره شناسی که از همه ی علوم طبیعی دیگر عامتر و ساده تر است، زودتر از همه به مرحله ی اثباتی دست می یابد. با گذشت زمان، پس از ستاره شناسی، به ترتیب، فیزیک، شیمی، زیست شناسی و سرانجام جامعه شناسی به مرحله ی اثباتی می رسد. هر يك از این علوم در این سلسله مراتب، بر پایه ی تحولات علم ما قبل خود به عنوان يك علم تازه پدیدار می شود. قانون پیچیدگی هرچه بیشتر و عمومیت هرچه کمتر بر این فراگرد حاکم است.

علم اجتماعی که از همه ی علوم دیگر پیچیده تر است و پیدایش آن بیشتر از هر علم دیگری به تحول همه ی علوم پیشین وابسته است، در« بالاترین» پله ی سلسله مراتب علوم جای دارد. « علم اجتماعی تکمیل کننده ی روش اثباتی است.

همه ی علوم دیگر... زمینه ساز این علم تازه اند. تنها در اینجا است که ادراك عام قانون طبیعی می تواند با حذف کامل اراده های خودسرانه و موجودات موهوم، در زمینه ی دشوارترین علم بشری به نحو شایسته ای تحول یابد. »

علم اجتماعی «از همه ی منابع علوم پیش از خود برخوردار است. » اما فزون بر کاربرد روش های علوم دیگر، از روش تاریخی که منحصر به خودش است نیز استفاده می کند، روشی که « نه با مقایسه، بلکه با توالی تدریجی، پدیده ی اجتماعی را مورد بررسی قرار می دهد. » «پديده ی اصلی در جامعه شناسی ... که همان تاثیر تدریجی و پیوسته يك نسل بر نسل دیگر است، اگر مورد تحلیل ضروری قرار نگیرد، همچنان تحریف شده و ناشناخته باقی خواهد ماند.»

گرچه جامعه شناسی از جهت روش شناختی ویژگی هایی دارد که آن را از علوم پیشین متمایز می سازند، اما باز به علوم ماقبل خود وابسته است. جامعه شناسی به ویژه به زیست شناسی وابستگی دارد که در سلسله مراتب علوم از همه به آن نزدیکتر است. آنچه که زیست شناسی را از همه ی علوم طبیعی دیگر متمایز می سازد، همان خصلت کل گرای آن است.

برخلاف فیزیک و شیمی که با عناصر مجزا سروکار دارند، علم زیست شناسی با بررسی کل های ارگانیك كارش را پیش می برد. در همین تاکید بر وحدت ارگانیك است که جامعه شناسی با زیست شناسی وجه اشتراك دارد. «با تجزیه ی جامعه به اجزایش و بررسی جداگانه جزء جزء آن، نمی توان در مورد اوضاع و جنبش های جامعه به يك بررسی علمی دست یازید» تنها رهیافت شایسته در جامعه شناسی این است که «هر عنصری را در پرتو کل نظام بنگریم...در علوم غیر ارگانيك، عناصر يك نظام بیشتر از ترکیب کلی آن نظام برای ما شناخته می آیند، به گونه ای که در این علوم، ما باید از بسیط به مرکب برسیم. حال آنکه درست برعکس این روش در بررسی انسان و جامعه به کار ما می آید. در بررسی اجتماعی، انسان و جامعه به صورت کلی بهتر برای ما شناخته می شوند و نظام کلی جامعه بهتر از اجزایی که سازنده ی این نظام اند می تواند موضوع مورد بررسی ما قرار گیرد.»

بیشتر بخوانید:

آگوست کنت؛ زندگی و اندیشه هایش(قسمتهای دیگر)

 

منبع: زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی - لیوئیس کوزر - ترجمه محسن ثلاثی

پایگاه خبری حقوق نیوز - جامعه شناسان جهان



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز

 

سرخط خبرها: