حقوق خبر
افلاطون Aristocles (plato)

افلاطون زندگی و اندیشه های وی(قسمت 1)

افلاطون در ایام جوانی خود تحت تأثیر عمیق سقراط، یکی از برجسته ترین شخصیت هایی که نامش در طومار تاریخ ثبت شده است، قرار گرفت و در بیشتر آثاری که از خود باقی گذاشته تصویری روشن از شخصیت فکری و خصوصیات اخلاقی این مرد که به عنوان ناطق اصلی در آن آثار جلوه می کند به ما داده است.


 

افلاطون Aristocles (plato)

افلاطون احتمالآ ۴۲۷ سال پیش از میلاد مسیح در آتن به دنیا آمد. تولد او مصادف با دورانی بود که یونان باستان به اوج عظمت خود رسیده و شاید اندکی هم از قله عظمت گذشته، در شیب انحطاط افتاده بود. فراخنای ارضی یونان در آن تاریخ خیلی وسیعتر از سرزمینی بود که در داخل مرزهای یونان امروز قرار گرفته بود.

واحد تشکیلات سیاسی در یونان قدیم «شهر» بود و با وضع دنیای معاصر که «ملت» را به عنوان واحد تشکیلات می شناسد فرق داشت.

مردم یونان باستان از وجود دولت به معنای قدرتی که بر شهرهای متعدد حکم رانی کند، آگاه نبودند؛ یا بهتر بگوئیم آگاه بودند ولی آن را به عنوان پدیده ای که فقط میان وحشیان ظهور می کند، می شناختند. وحشی یا «بربر» در قاموس آن ها مفهومی خاص داشت و به تمام ملل «غیریونانی» اطلاق می گردید.

هر کدام از شهرهای یونان باستان از نظر سیاسی مستقل و بر سرنوشت خود حاکم بود. همچنین این شهرها تا حدی زیاد، البته نه بطور مطلق - از جنبه اقتصادی به خود متکی و از دیگران بی نیاز بودند. هر کدام از شهرهای آن دوره سرزمین پیرامونش را در حيطه تملک داشت و از همین زمین ها بود که ساکنان شهرها، اشیاء و مواد مصرفی لازم را برای خود تأمین می کردند. در قرن پنجم پیش از میلاد مسیح حکومت هایی که یک قطب آن الیگارشی افراطی و قطب دیگرش دموکراسی بود بر شهرهای مختلف یونان باستان حاکمیت داشتند و میزان دخالت مردم در اداره امور شهرها نیز به همین قیاس با هم تفاوت داشت.

شهروندانی که در یک شهر یونانی سکنی داشتند به هیچ وجه ساکنان کلی آن شهر را تشکیل نمی دادند؛ زیرا قطع نظر از زن ها که اصلا حقوق سیاسی نداشتند این موضوع کاملآ امکان داشت که در یک شهر قدیم یونانی شمار اجنبيان مقیم، روستائیان مملوک و بندگان زرخرید، روی هم رفته بر عده شهروندان و اتباع اصيل آن شهر بچربد. از این قرار،حتی افراطی ترین نوع دموکراسی در یونان باستان که در آن شهروندان از حداکثر قدرت سیاسی بهره مند بودند باز در مقایسه با وضع دموکراسی در دنیای معاصر، نوعی الیگارشی شمرده می شد.

داشتن برده و غلام یکی از شرایط اساسی تمدن یونانی به شمار می رفت؛ زیرا کار و کوشش این بردگان فراغتی را که شهروندان لازم داشتند تا به وظایف مدنی خود (که از نظر اقتصادی بی ثمر بود) بپردازند، برایشان تأمین می کرد. با این که هر کدام از شهرهای یونان باستان از نظر سیاسی مستقل بودند ولی مردم یونان به طور کلی از علایق نژادی و تار و پودهای فرهنگی که آن ها را به هم پیوند می داد آگاهی کامل داشتند. همچنین همه آن ها ایمانی عمیق و بی چون و چرا نسبت به این موضوع داشتند که نژاد «هلن» از سایر اقوام جهان برتر است. البته این تجانس قومی و نژادی مانع از این نگردید که میان اقوامی که خود را پرچمدار تمدنی مشترک می شمردند آتش جنگ های داخلی شعله ور گردد.

جنگ معروف بنام جنگ پلوپونزی، با وقفه ای که یکبار در آن پیش آمد، بیست و هشت سال ادامه یافت. چنین جنگی در حدود بیست سال قبل از تولد افلاطون میان شهرهای یونان باستان آغاز شده بود. طرفين متخاصم در جنگ، آتن و اسپارت بودند که دو کشور عمده یونان را در آن تاریخ تشکیل می دادند. کشمکش میان این دو دولت پس از یک سلسله مصالحه های ناپایدار، پیروزی ها و شکست ها، سرآن جام در سال ۴۰۴ پیش از میلاد مسیح با شکست آتن پایان یافت.وقتی سرآن جام آتن در سال ۴۰۴ پیش از میلاد مسیح شکست خورد، توانگران به یاری سپاهیان پیروزمند اسپارتی، حکومت آزادی خواهان را برانداختند و به نام «پاک کردن شهر از زیانکاران» آزار و کشتار مخالفان را آغاز کردند. ولی بیدادشان چندان نپائید و پس از هشت ماه آزادی خواهان دوباره روی کار آمدند. لیکن چون مردم از گزافه کارال خسته شده بودند این بار به میانه روی و خردمندی حکومت کردند. تنها یک خطای بزرگ از ایشان سرزد که افلاطون آن را هرگز نبخشود و آن اعدام سقراط به تهمت گمراه کردن جوانان بود.

افلاطون کودکی و جوانی خود را در محیطی چنین آکنده از دشمنی و ستیره و کینه جویی و خونریزی گذراند. او در زمان پیری، خاطرات خود را از روزگار بیداد توانگران پس از سال ۴۰۴ معروف به دوره حکومت سی تن گزارش داده است.

افلاطون هنگامی که با سقراط  آشنا شد بسیار جوان بود و این آشنایی سرآغاز تحول بزرگی در زندگی او گشت. سقراط با آن که کتابی ننوشت از طریق پیروان و شاگردان خود از جمله افلاطون، بر شیوه تفکر فیلسوفان بعدی یونان و سپس غرب، اثری عمیق گذاشت. او سال های واپسین عمر خود را به بحث درباره مسائل اخلاقی وقف کرد.

«هاتف دلف» که یونانیان در همه کارهای فردی و اجتماعی خود از او پیشگویی می خواستند گفته بود که: «سقراط فرزانه ترین مرد یونانی است». ولی سقراط مطمئن بود که چنین نیست و بر آن شد که خلاف حکم هاتف را ثابت کند.

روشی که او برای این منظور برگزید همان «فن جدل» بود که هدفش مغلوب کردن طرف یا به قول منطقیان، افحام والزام خصم است. ولی سقراط از این روش برای رخنه کردن در معتقدات اخلاقی مردم بهره می گرفت. مثلآ از ایشان می پرسید که منظورشان از خویشتن داری و عدل و انصاف و همانند این ها که پیوسته در سخنان خود از آن ها دم می زنند چیست؟ مردم طبعآ از دادن پاسخ درست و منطقی عاجز می ماندند؛ زیرا دشوارترین کارها تعریف مفاهیم ساده و بسیط است. آنگاه سقراط می گفت که اگر او فرزانه تر از آنان است فقط از این روست که بر نادانی خود آگاه است و حال آن که ایشان نمی دانند که نادانند یعنی در جهل مرکب اند. بدیهی است که چاره نادانی، علم است و آدمی باید علاوه بر آن که خطاها و اشتباهات عامه را در مفاهیم اخلاقی کشف کند، از ارزش علم در اخلاق نیز آگاه می باشد. علم در اخلاق به این جهت مهم است که اگر آدمی همین اندازه بداند که حق و راستی چیست، به خودی خود در پی آن خواهد رفت و مسأله اخلاقیات در زندگی او حل خواهد شد.

افلاطون در ایام جوانی خود تحت تأثیر عمیق سقراط، یکی از برجسته ترین شخصیت هایی که نامش در طومار تاریخ ثبت شده است، قرار گرفت و در بیشتر آثاری که از خود باقی گذاشته تصویری روشن از شخصیت فکری و خصوصیات اخلاقی این مرد که به عنوان ناطق اصلی در آن آثار جلوه می کند به ما داده است.

در آثار قلمی افلاطون معتقدات و اندیشه های سقراط به شکل گفتگوهای جدلی که میان وی و مباحثه کنندگان مختلف صورت گرفته منعکس گردیده است. منظور افلاطون از تحریر این آثار شاید در بدو کار چیزی جز این نبوده است که یاد استاد محبوب خود را زنده نگاه دارد، اما به تدریج همه این نوشته ها به شکل آثاری که در آن ها افکار و عقاید سقراط به وسیله افلاطون تکمیل یا تفسیر شده اند درآمد بطوریکه امروز تشخیص این مطلب کاملآ غیر ممکن است که در فلسفه سقراط افلاطونی، کدام یک از آن اندیشه های متعلق به استاد و کدام یک از آن شاگرد است.

افلاطون مدرسه ای برای تعلیم فلسفه تأسیس کرد و آن را به نام یکی از حومه های آتن که مقر این مدرسه بود «آکادمی» نامید. این مدرسه مشهور مادر تمام دانشگاه ها و دارالعلم هایی به شمار می رود که از آن تاریخ در دنیا تأسیس شده است.

آکادمی افلاطون اولین مکتب فلسفی شمرده می شود. پنجاه سال پس از تأسیس آکادمی، مدرسه ارسطو در «ليسيوم» تأسیس گردید و سی سال پس از تأسیس مدرسه ارسطو، مکاتب « اپیکور» و «رواقیون» بوجود آمد.

عقیده سقراط این بود که تنها علم و تنها دانایی بشر که می شود به حقیقت علمش نامید همان علم به جهل کامل خود بشر است. به عبارت دیگر تنها چیزی که ما بطور یقین می دانیم این است که چیزی نمی دانیم. کشف مهم افلاطون در این باره این بود که انسان به کمک روش های صحیح می تواند«دانایی» و «علم» خود را از وادی جهل مطلق خارج و به سرمنزل حقیقت نزدیک سازد. او می گفت دسترسی به حقایق مثبت که قابل اثبات و بنابراین از گزند ابطال مصون باشند کاملآ میسر است.

افلاطون عقیده داشت که شناخت علمی را نه تنها در رشته ریاضیات بلکه در سایر رشته ها نیز می توان اکتساب کرد. در حقیقت نقشه افلاطون این بود که مکتب بزرگ وی علاوه بر وظایفی که آن جام می داد بصورت یک نوع کارگاهی برای ایجاد و تولید علم سیاست درآید و این علمی بود که وی وجود آن را برای اصلاح جهان یونانی لازم می دید. تألیفات وی، کتاب «سی و پنج دیالوگ» (مناظره یا مکالمه و دیگر کتاب «سیزده پیغام (۲)» یا سیزده نامه و چند مقاله و رساله دیگر در تعریفات می باشد.

در جزء سی و پنج مناظره یا مکالمه آنچه بیشتر مربوط به سیاست می باشد چهار کتاب آن است به شرح زیر و باید فلسفه سیاسی وی را از این چهار مجلد اقتباس و جمع آوری نمود:

اول - کتاب سوفیست - پولی تیکوس. (سوفسطایی - سیاست) و موضوع بحث آن این است که آیا دموکراسی بهتر است یا استبداد؟

دوم - کتاب معروف به جمهوری. هدف این کتاب آن است که عدالت حقیقی را به وسیله تصویر یک کشور غایت آمال و شرح یک دولت ایده آل یا مدینه فاضله جستجو و مجسم نماید.

در این کتاب نظریات افلاطون درباره ماوراء طبیعت، خداشناسی، اخلاق، روانشناسی، فن تربیت، سیاست و هنر مندرج است. در آن جا مسائلی مطرح می شود که رنگ و بوی زمان ما را دارد از قبیل کمونیسم و سوسیالیزم و طرفداری از حقوق زنان و تحديد مواليد و تناسل و تزکیه نسل و مسائل «نیچه» درباره اخلاق و آریستوکراسی و عقاید «روسو» درباره برگشت به طبیعت و تربیت آزاد و عقیده «برگسون» درباره (نیروی حیاتی) و تحلیل روحی «فروید» که همه در آن جا پیدا می شوند.

سوم - کتاب در باب قوانین و ملحقات و متفرعات قوانین.

چهارم کتاب موسوم به زمامدار


افلاطون زندگی و اندیشه های وی
 

عدالت در دیدگاه افلاطون

سرآغاز گفتار افلاطون در کتاب جمهوریت، مسأله عدل است، ولی باید در نظر داشت که واژه یونانی عدل یعنی Difeaisonne معنایی وسیع تر از عدل در پارسی امروزی دارد. خواننده آثار افلاطون تا موقعی که پیشاپیش از این گونه فراز و نشیب های لغوی آگاه نباشد، در فهم بسیاری از کلمات و عبارات که وی در نوشته های خود به کار برده است دچار اشکال شده و چه بسا گمراه نیز بشود.

ما معمولاً عدل یا عدالت را فضیلت دادرس یا فرمان روای خوب می دانیم و مثلآ می گوییم که دادرس عادل کسی است که حکم قانون را بی طرفانه اعلام کند، ولی این صفت را در ستایش کسی که از دزدی و فریب کاری و رذائل دیگر بپرهیزد، به کار نمی بریم. (اگرچه در زبان فقهی و شرعی ما عادل به همین معنای پرهیزگار و پاکدامن بوده است؛ مثلآ در اصطلاح شاهد عادل) ولی یونانیان هم صفت دادرس بیطرف و هم خویشتن داری و پاکدامنی فردی، هر دو را مصداق عدل می دانستند یعنی عدل را در آن واحد به دو معنای درست کاری شخصی و تقوای اجتماعی می گرفتند.

با این توضیح اگر در سؤال افلاطون که عدل چیست درست نظر بیفکنیم معنایش این می شود که می خواهیم بدانیم که اساس تعهد اجتماعی و اخلاقی چیست و چرا فرد از قواعد اخلاقی و قوانینی که اغلب آن ها را دوست ندارد باید پیروی کند و اصلآ چرا باید خوب باشد، عدل به این معنی در مرکز و محور مباحث فلسفه سیاسی قرار دارد. یا اینکه  اگر قاضی کسی را که به اتهام دزدی دستگیر شده و گناهش ثابت گردیده است به کیفری که قانون در باره اش معین کرده است محکوم سازد معمولآ می گویند که آن قاضی دادگرانه رفتار کرده است. اما اگر بیان و تشریح این وضع را به افلاطون واگذار می کردیم او عملی را که محکوم مرتکب شده بود (یعنی دزدی وی را) عملی بیدادگرانه می نامید.

با مثال دیگر می توان ماهیت اخلاقی را که در مفهوم امروزی این کمله و معنای باستانی آن وجود دارد بهتر مجسم ساخت. وضع ممتحن در دنیای امروز را در نظر بگیرید: مقررات اداری و معتقدات اخلاقی هر دو چنین حکم می کنند که ممتحنان نباید روی احساسات و حب و بغض شخصی به شاگردان نمره بدهند. از آن طرف شاگردان نیز به نوبه خود مسئول و موظفند که در امتحاناتی که می دهند تقلب نکنند. با این شرایط، می توانیم ممتحنی را که با کمال بیطرفی و بی نظری از شاگردان خود امتحان می کند «ممتحن دادگر» بنامیم، اما برای توصیف شاگردی که در ضمن امتحان مرتكب تقلب و نیرنگ نگردیده است احتمالآ باید لغت دیگری نظیر لغت «درست» یا «درستکار» بکار برد تا نحوه رفتار صحیح و بی تقلب او در امتحان نشان داده شود. حال اگر بنا باشد از افلاطون بخواهیم که طرز رفتال و عمل این شاگرد را به کمک لغت یا اصطلاحی تشریح کند او احتمالاً كلمه «دادگری» را به کار می برد و شاگردی را که مرتکب تقلب در امتحان نشده بود «دادگر» می نامید.

در نظر افلاطون کلمه دادگری درست همان کلمه ای بود که می بایست برای تشریح نحوه رفتار چنین شاگردی به کار رود.

چنان که می بینیم لغت عدالت یا دادگری در قاموس فلسفی افلاطون مفهوم خاصی دارد که آن را به زبان مصطلح امروز تقریباً می شود «اصول و معتقدات اخلاقی» ترجمه کرد. عدالت در نظر افلاطون عبارت از نوعی استعداد و تمایل درونی در انسان است که جلو احساسات و انگیزه های شدید وی را که طالب منافع خصوصی هستند می گیرد و بشر را از آن جام کارهایی که ظاهرآ به نفعش تمام می شوند ولی مورد نهی وجدانش هستند باز می دارد.

از عقاید بنیانی افلاطون یکی این است که عدالت جزیی از فضایل انسانی است.

« آرته» که آن را «فضیلت» ترجمه کرده اند ولی شاید ترجمه بهترش «علو» باشد عبارت از خصیصه یا صفتی است که به دارنده اش استحقاق این را که «خوب» نامیده شود می بخشد. از این قرار همچنان که «اشخاص خوب» در اجتماع هستند، «چیزهای خوب» هم ممکن است باشند. مثلآ چاقویی ممکن است خوب یا بد باشد. مدرسه ای ممکن است خوب، بد یا بدتر باشد. اسبی ممکن است از اسبی دیگر بهتر باشد. حال آن صفت یا خصیصه ای که باعث می شود ما فلان چاقو، فلان مدرسه، یا فلان اسب را چاقوی خوب، مدرسه خوب یا اسب خوب بنامیم عبارت از فضیلت یا علو طبیعی آن چاقو، آن مدرسه و آن اسب است. افراد بشر نیز از این قاعده مستثنی نیستند و هر کدام از آن ها در مقایسه با سایر هم نوعانشان ممکن است بهتر یا بدتر باشند و برخی از آن ها به وسیله سنجش با دیگران می شود خوب نامید. با این مقدمه، فضیلت در نظر افلاطون عبارت از خصیصه ای است که انسان خوب در مقایسه با انسان بد (یا بد تر) سهم بیشتری از آن را داراست.

اما چیزی که هست فضیلت انسانی در آن مفهوم و معنای دقیقش هرگز نمی تواند با یکی از اقسام علو و برتری که تاکنون مورد بحث و بررسی ما بوده اند یکسان باشد.

فضیلت انسانی بر حسب تعریف چیزی است که می تواند انسان را به انسانی خوب مبدل سازد. اما خواصی که در بالا شمرده شدند هیچ کدام قادر به این امر نیستند. خصایصی که انسان را شایسته احراز عنوان پزشک خوب، نجار خوب، مشت زن خوب، سخنران خوب می سازد لزومآ نمی تواند دارنده هر یک از صفات یاد شده را به انسانی خوب مبدل سازد. اکنون باید دید آن صفت یا استعدادی که می تواند انسان را به انسانی خوب تبدیل کند چیست؟

افلاطون چهار صفت اساسی را که من حيث المجموع سازنده فضیلت و علو انسانی هستند به شرح زیر نام می برد:

1- خرد

2- شجاعت

3- رعایت اعتدال

4- عدالت.

دارنده هر کدام از این صفات در نظر افلاطون، به لحاظ همان صفت، انسانی خوب و هر آن کسی که این چهار صفت را یک جا داشته باشد انسانی است به تمام معنی خوب .

افلاطون عدل را به عنوان یکی از فضایل چهارگانه ای که نزد یونانیان ارجمند بود در نظر می گیرد و آن سه فضیلت دیگر «فرزانگی» (رحمت) و «دلیری» (شجاعت) و «خویشتن داری یا انضباط» (عفت) است. هر یک از این سه فضيلت اخیر به نظر افلاطون، خاص گروه معینی در مدینه فاضله اوست؛ به این شرح که فرزانگی از آن فرمان روایان و دلیری از آن یاوران به ویژه سپاهیان و خویشتن داری و انضباط از آن توده مردم است.

اما «تمدن» فضیلتی است که در پرتو آن هر یک از سه گروه فقط به کار ویژه خویشتن مشغول باشد و به همین سان هرکس فقط کاری را که برای آن ساخته شده است و استعدادش را دارد آن جام دهد و در کار دیگری دخالت نکند. افلاطون به لحاظ داشتن همین عقیده شاید نخستین فیلسوف غرب بوده که به ضرورت داشتن تخصص در پیشه ای واحد اشاره کرده و زیان های «چندکارگی» را بیان کرده است.

«عدالت نسبت به محاسن دیگر جنبه «حسن در مجموع» را دارد. درست نظیر آن كمال کلی که در فن معماری هست. به این معنی که ارتباط میان عدالت و سایر محاسن بشری نظیر آن پیوندی است که میان هنر یک معمار و کارهای زیردستانش (بناها، پیمانکاران، نجاران، منبت کاران و مجسمه سازان) وجود دارد. این دسته از پیشه وران همگی در ساختن و پیراستن یک بنای نوساز با معماری که نظارت کلی بر بنای آن ساختمان دارد همکاری و تشریک مساعی می کنند.

«صفت «حسن آفرینی در مجموع» که در سرشت عدالت نهفته است آن عنصر مقاوم و سعی کننده را که نخستین مظهر عدالت است به ما می شناساند. عدالت نیز به طریقی مشابه جلو تندروی ها و افراط کاری های بشر را که ممکن است از نظر گاه منافع شخصی وی زیبا ولی از نظرگاه حقوق و مصالح دیگران، زشت و ناهنجار باشد سد می کند و او را از ارتکاب اعمالی که میل و استعداد آن هر دو در وجودش هست باز می دارد.»

بیشتر بخوانید:

افلاطون زندگی و اندیشه های وی(قسمتهای دیگر)

 

منبع: تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب - دکتر ابوالقاسم طاهری

پایگاه خبری حقوق نیوز - مقالات سیاسی و اجتماعی



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز

 

سرخط خبرها: