حقوق خبر
تاریخ فرهنگی (Cultural history)

تاریخ فرهنگی؛ تعریف، روش شناسی و تاریخچه آن (قسمت 1)

منظور از «تاریخ فرهنگی» موضوع شدن «فرهنگ» در تاریخ یا داشتن رویکردی فرهنگ‌گرا به تاریخ است


 

پایگاه خبری حقوق نیوز

تاریخ فرهنگی

منظور از «تاریخ فرهنگی» موضوع شدن «فرهنگ» در تاریخ یا داشتن رویکردی فرهنگ‌گرا به تاریخ است.

یکی از ویژگی‌های مهم تاریخ فرهنگی توجه به وجوهی از جامعه است که به صورت سنتی در تاریخ‌نگاری سنتی کمتر مورد توجه بوه است. مثلا در تاریخ‌نگاری سنتی سقوط یا ظهور دولت‌ها، یا به طور کلی کنکاش درباره تاریخ سیاسی ملت‌ها را داریم. جنگ‌ها، سلاطین، گروه‌ها و احزاب و رقابت‌ها همگی سیاسی بوه است. در تاریخ‌نگاری فرهنگی ما از حوزه قدرت بیرون نمی‌آییم و آن را حذف نمی‌کنیم بلکه ما در آن «سیاست» را به صورت «سیاست به عبارت دیگر» در نظر می‌گیریم. جایی که سیاست از فوکو از روابط قدرت بیان می‌کند در ساختار اجتماعی پراکنده می‌شود.

رویکرد تاریخ فرهنگی به نوعی تلاشی است برای اینکه سیاست را به صورت امری مستقل نبینیم یا فرهنگ را از سیاست جدا نکنیم یا امر اقتصاد، سیاست و فرهنگ را به صورت اموری که در هم ادغام شده‌اند در نظر بگیریم. بسیاری از اندیشمندان مانند جینسون و حوزه‌های مختلف امروزه از چیزی به عنوان فرهنگی شدن یا چرخش فرهنگی صحبت می‌کنند که یکی از معانی‌اش این است که امروزه امر اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در حوزه فرهنگ ادغام شده‌اند. امروزه فقط همین چند دهه اخیر نیست.

فاصله گرفتن از موضوعات سنّتي تاريخ نويسي (سياست و جنگ) و تغيير جهت آن به سوي مطالعه تاريخ اجتماعي اعم از ادبيات، قانون، باورهاي فرهنگي، رسوم و آداب شهري- روستايي از رخدادهاي مهمي بود كه سرفصل جديدي را در خلق معاني تازه و تعريف حوزه ها و قلمرو وسيعي از مسائل پژوهشي ايجاد كرد. اين رويكرد جديد از تاريخ به منظور ابزاري جهت افزايش وحدت ملّي و تعليم و تربيت شهروند استفاده مي كرد. طرح تاريخ اجتماعي و جامعه به دليل دربرداشتن موضوعات گوناگون، جايگزيني مناسب بود تا رخدادها را از منظر جامعه و فرهنگ تفسير نمايند و رويكرد تاريخ سياسي به مثابه پارادايم غالب و الگوي تفسير رخدادها در نتيجه رواج اين رويكرد جزئي نگر و توسعه نگرش اجتماعي به تحولات، تقليل يافت. رويكرد فرهنگي عمدتاً توليد دانش از نظرگاه هاي فراموش شده و زيردست فرهنگ عمومي و گوش سپردن به آواهاي دوردست يا حاشيه اي را نشانه رفته است.

تاریخ فرهنگی یکی از گفتمان ها و شاخه های پررونقی است که از دهه ۱۹۷۰ به بعد گسترش یافته است، اما در ایران هنوز چندان شناخته شده نیست و مطالعات این حوزه بسیار اندک است. تاریخی که در رسانه های توده ای و مطبوعات ما بازنمایی می شود و همچنین تاریخ نگاری ایران بیشتر تاریخ سیاسی و تاریخ جنگ ها و نبردها است و در بیان وقایع تاریخی نیز کمتر از رویکردهای فرهنگی استفاده می شود. از این رو، می توان گفت یکی از ضرورت های معرفتی ما در این مرحله، معرفی و آشنایی با چیستی و چگونگی این رشته از دانش، رویکردها، قلمرو موضوعی، کاربردها، روشها و سپس تحلیل نسبت آن با رشته های کاملاً مجاور آن مانند مطالعات فرهنگی و تاریخ است.

تاریخ فرهنگی بخشی از فرایند «چرخش فرهنگی» و اهمیت یافتن فرهنگ در دانش های مختلف انسانی و اجتماعی مانند علوم سیاسی، جغرافیا، جامعه شناسی، اقتصاد، روان شناسی و مطالعات فرهنگی است. 

محققان رویکرد خود را از «نظریه انتخاب عقلانی رفتارها»ی حاکم بر علم اقتصاد، جامعه شناسی و علوم سیاسی به سوی توضیح «تأثیر ارزش های گروه ها بر رفتارها» تغییر دادند و توجه خاصی به علائق گروه های خاص در سرزمین ها و دوره های معین کردند. برای مثال، ساموئل هانتیگتون ابراز داشت که در جهان امروز «مرزهای فرهنگی» مهم تر از مرزهای اقتصادی و سیاسی است.

عبارت تاریخ فرهنگی گویای این موضوع است که این دانش تلاش می کند تا با رویکردی بین رشته ای، دو حوزه اصلی علوم انسانی، یعنی تاریخ و فرهنگ را با یکدیگر و در تعامل با هم ببیند. از این رو، تاریخ فرهنگی دانشی است میان رشته ای که از علوم مربوط به فرهنگ شامل تاریخ، انسان شناسی، جامعه شناسی، مطالعات فرهنگی و امثال اینها همراه با تاریخ استفاده می کند. در میان شاخه های مختلف علوم انسانی، تاریخ فرهنگی بیشترین نزدیکی و مرز مشترک را با جامعه شناسی، تاریخ و مطالعات فرهنگی دارد.

رونالد رابرتسون در فصل اول کتاب جهانی شدن و نظریه های اجتماعی (۱۳۸۲) بحث مفیدی درباره مقوله فرهنگ در نظریه های اجتماعی مطرح می کند. به نظر وی، در اوایل قرن بیستم، فرهنگ در حکم زیربنا بوده و قدرت تبیین گری داشته است؛ برای مثال اثر وبر به نام اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری، از جمله آثاری است که برای فرهنگ و ارزشهای دینی قدرت تبیین کننده و تعین بخش قائل می شود؛ اما این نگاه تا سال ۱۹۲۰ حاکم بود. از آن پس تا سال ۱۹۶۰ که نگاه های مارکسیستی غلبه و سیطره یافت، توجه به اهمیت زیربنایی فرهنگ به طور کل از دیدگاه های اجتماعی حذف شد، اما از ۱۹۶۰ به بعد بار دیگر اعتنا و اقبال به فرهنگ در دیدگاه های اجتماعی رواج یافت. از این رو، بحث تاریخ فرهنگی از این دوره به بعد طرح شد.

این اهمیت یابی فرهنگ فقط منحصر به زمینه تاریخ و پیدایی رویکرد تاریخ فرهنگی نبود، بلکه مثلا در اقتصاد توجه به فرهنگ موجب تشکیک به قاطعیت اصل مصرف کننده عاقل و نظریه انتخاب عقلانی شد و در کنار آن به انتخاب های غیرعقلانی و یا حتی نمادینی که افراد از سر هیجانات و عواطف انجام میدهند، نیز توجه شد. یا در عرصه سیاست، قاطعیت اصل رأی دهندگان عاقل و نظریه رای عقلانی به دلیل اهمیت یافتن توجه به تفاوت های قومیتی- فرهنگی زیر سؤال رفت.

همچنین در عرصه روان شناسی، تشکیک به نقش تعیین کننده غرایز و به جای آن توجه به تجربیات فرهنگی، تحول اساسی به شمار می رود. در عرصه انسان شناسی و جامعه شناسی نیز، ظهور رشته هایی به نام انسان شناسی فرهنگی، جامعه شناسی فرهنگی و مطالعات فرهنگی – مورد اخیر مهم ترین پدیده ای است که در زمینه قرن بیستم شکل گرفت – اتفاقی بسیار مبارک محسوب می شود. همه مصاديق برشمرده از نوعی چرخش فرهنگی حکایت می کند که بر اساس آن، فرهنگ نقش بس تعیین کننده ای می یابد.

جنبش های اجتماعی جدید و احیای جنبش های بومی محیط زیست گرایان، جنبش فمینیسم یا زنان، جنبش ضد نژادپرستی، جنبش مدنی آمریکا و جنبش های مذهبی نیز بر اهمیت فرهنگی در نیمه قرن بیستم افزوده است؛ زیرا در همه آنها فرهنگ نقش کانونی و اهمیت محوری دارد.

اگر بخواهیم به طور زمان بندی شده، فرایند کانونی شدن نقش فرهنگ را بیان کنیم، باید بگوییم تا قرن نوزدهم شاهد قدرت نظامی هستیم، اما بعد از جنگ جهانی اول، قدرت اقتصادی اهمیت پیدا می کند. سپس از ۱۹۶۰ به بعد، قدرت سیاسی نقش و جلوه بیشتری می یابد و سرانجام، به قول بوردیو، نوبت به شکل گیری قدرت نمادین می رسد که در ورای فرهنگ مستتر است. به این ترتیب، کشورهایی قدرتمندتر محسوب می شوند که مثلا بنای تاریخی آنها جزء مواریث فرهنگی جهان به شمار می رود، عالِم یا دانشمند آنها موفق به کسب جایزه جهانی می شود، اثر هنری هنرمند آنها به شهرت جهانی دست می یابد، زبان آنها در عرصه بین المللی تعیین کننده می شود، ایده های فلاسفه آنها در جهان، ایده هایی جهت دهنده است، اختراعات و اکتشافات و ابداعات آنها مسیر کلی جهان را تغییر می دهد و ورزشکاران آنها افتخار جهانی می آفرینند. در وضعیت های فوق، نمادها تولید ثروت می کنند و در واقع، نمادها به مثابه دارایی های فکری تلقی می شوند.

وجه دیگر اهمیت یافتن فرهنگ، کاربرد گسترده این مفهوم در گفتمان عمومی و رسانه ها است. امروزه فرهنگ نه تنها در دانشگاه ها و محافل روشنفکری نفوذ کرده است، بلکه حتی در گفتمان عمومی رسانه ها و مردم نیز اغلب همه جا از فرهنگ صحبت می کنند، و واژه فرهنگ با عبارات و ترکیب های مختلف مانند «فرهنگ رانندگی»، «فرهنگ فقر»، «فرهنگ خانواده» و فرهنگ هر چیز، بسیار متداول است.

معرفت شناسی و روش شناسی تاریخ فرهنگی

به طور خلاصه، زمینه عمومی مطالعه مورخان فرهنگی را می توان بیشتر شناخت وجوه نمادین و تفسیرهای آنها دانست. نمادها، خودآگاه یا ناخودآگاه، در هر جایی، از هنرها گرفته تا زندگی روزمره وجود دارند، اما رویکرد به گذشته، با توجه به وجوه نمادین یا نمادگرایی، تنها یک رویکرد در بین رویکردهای بسیار موجود است.

از نظر روشهای مطالعه، اگرچه همچنان تنوع روش ها و همچنین مجادله بر سر آنها زیاد است که این نیز راه دشواری برای تمایز بخشیدن تاریخ فرهنگی از رشته های دیگر است، به هر حال از نظر روش، تاریخ فرهنگی بیشتر بر «روش های کیفی» و سوبژکتویته تأکید بیشتری دارد و مورخان این حوزه خود را بیشتر در جست و جوی معانی و معناکاوی و همچنین تمرکز بر مطالعه بازنمایی های فرهنگی می دانند. از این رو، هرمنوتیک و تفسیر و رویکردهای پدیدارشناسانه اهمیت زیادی در تاریخ فرهنگی داشته اند. تأثیر آرای کلیفورد گیرتز در این زمینه بسیار مشهور است. لين هارت در این باره می نویسد:

در سال های اخیر، مطرح ترین انسان شناس در زمینه تاریخ نگاری فرهنگی، کلیفورد گیرتز بوده است. مجموعه مقالات او به نام «تفسیر فرهنگ ها» از سوی نویسندگان متعددی در دوره های مختلف و در مکان های متعدد مورد رجوع قرار گرفته است. برای نمونه، رابرت دارنتون در کتاب خود کشتار بزرگ گربه ها و وقایع دیگر در تاریخ فرهنگی فرانسه، به طور واضح از امتیازات روش گیرتز در استراتژی های تفسیر فرهنگی یاد می کند.

دارنتون اعلام کرد که «تاریخ نگاری فرهنگی آن نوع تاریخی است که در راستای مردم شناسی عمل کند. نحوه بررسی انسان شناختی در تاریخ از این فرض آغاز می کند که هر تظاهر فرهنگی فردی در درون کلیت زبانی فرهنگی عام تری صورت می پذیرد. به این نحو، تاریخ فرهنگی یک علم تفسیری است: هدف آن «یافتن معانی است - معانی ای که توسط معاصران تعبیه می شود». بنابراین، استخراج معانی، و نه پیدا کردن قوانین علت و معلولی در تبیین، به عنوان وظیفه اصلی تاریخ نگاری فرهنگی رسمیت می یابد، درست همان طور که کلیفورد گیرتز آن را وظیفه اصلی انسان شناسی فرهنگی دانسته است (۱۳۸۸).

از نظر معرفت شناختی شاید بتوان مهمترین ویژگی این دانش را بین رشته ای بودن آن دانست. بین رشته ای بودن تاریخ فرهنگی اگرچه به دلیل فراهم آوردن امکان تحلیل های پیچیده تر، چند لایه تر و کیفی تر، مزیت تاریخ فرهنگی محسوب می شود، به دلیل نیازمند بودن تحلیل ها به اطلاعات گسترده از رشته های مختلف، بسیار دشوار است؛ زیرا مبنای حرکت در تاریخ فرهنگی، اولاً فرهنگ است نه تاریخ، ثانياً دغدغه یا مسأله اصلی اش «حال» است نه گذشته. این نکته بسیار مهمی است که یکی دیگر از ویژگی های تاریخ فرهنگی هم به شمار می رود.

بنابراین، حتی اگر ظاهرا چنین بنماید که مسأله ای را در فرهنگ معاصر یا فرهنگ امروز کاوش می کنیم، ولی باطن امر این است که ناگزیریم فرهنگ معاصر را تاریخ مند و زمینه مند نماییم تا موفق به استخراج و استنباط نظام های معنایی شویم. مثلاً درباره جنگ، اطلاعات بین رشته ای در بستر رویکرد تاریخ فرهنگی به ما این امکان را می دهد که به نظام معنایی خاصی که از بطن آن شیوه جنگ، آیین جنگ، چرایی جنگ، تداوم جنگ و پیامدهای جنگ بیرون آمده است، دست یابیم. به عبارت دیگر، بتوانیم همه آنچه را که از منظر درونی یک نظام معنایی را به خدمت می گیرد تا جنگ را تأویل و تفسیر کند، استنباط کنیم.

تحلیل های تاریخ فرهنگ بنا به دلایلی که گفته شد، بسیار عمیق است. یعنی در این رویکرد، ناگزیر باید برای کشف نظام معنایی مستتر در ورای فلان واقعه، جزئیات را احصا کرد، مطالعات میدانی انجام داد، چارچوب نظری ساخت تا در نظریه پردازی به کار بیاید و به مدد نظریه ها بر واقعیت ها نورافکند، مجموعه وسیعی از متغیرها را باید کنار هم گذاشت و بین آنها رابطه برقرار کرد و .... این همه از آن رو است که تاریخ فرهنگی ماهیتاً کیفی است، نه كمّی و در انجام آن به مهارتهای متعدد نیاز است.

برای مثال، در تحلیل فرهنگی از جنگ ایران و عراق، باید به زبان - به مفهوم گفتمان - آشنا بود تا بتوان از یک سو زبان شیعه، زبان اسلام سیاسی و زبان ایدئولوژی انقلاب اسلامی، و از سوی دیگر زبان فلسفه سیاسی حزب بعث، زبان جهان عرب و زبان ناسیونالیسم عربی را دریافت و سپس به درک زمینه ای که از هر دو طرف موجب بروز واقعه جنگ شده است، موفق شد و سرانجام بتوان، به تعبیر کلیفورد گیرتز، یک شرح فرهنگی غنی (Thick description) از جنگ عرضه کرد.

شرح فرهنگی غنی، فراتر از یک گزارش سطحی و در واقع کاوش لایه های مختلف یک موضوع یا واقعه است. مثلا گیرتز برای آنکه بتواند چنین شرحی را از جنگ خروس ها عرضه کند، سعی کرد همزمان اسلام، تاریخ اسلام در غرب آفریقا، تاریخ منطقه، زبان عرب و ... را دریابد. به همین دلیل تفسیر کلاسیک او از جنگ خروس ها یک تفسیر فوق العاده دقیق است.

منابع:

ion.ir

oral-history.ir

تاریخ فرهنگی ایران مدرن - نعمت اله فاضلی

حوزه هاي كاربست رويكرد تاريخ فرهنگی در تحليل تاريخ قاجاريه (مطالعه و ارزيابی منابع سفرنامه ای) -محمد امیر احمدزاده - مجله جامعه شناسی ایران - شماره 3 - 1394

 

پایگاه خبری حقوق نیوز - مفاهیم و ادبیات سیاسی و اجتماعی
 



+ 0
مخالفم - 0

 

سرخط خبرها: