حقوق خبر
نیکولو ماکیاولی (Machiavelli)

ماکیاولی کیست و چه اندیشه هایی دارد؟(قسمت 1)

ارزشی که ماکیاولی برای مذهب قائل است و وجودش را برای دولت مغتنم می شمارد فقط از جنبه خدمتی است که مذهب می تواند به شکل یک ابزار موثر برای تکمیل هدف های دولت انجام دهد و به همین دلیل است که کلیسا را نیز جزیی از اجزاء خادم دولت می شمارد

ماکیاولی کیست و چه اندیشه هایی دارد؟
 

ماکیاولی (Nicolo Machiavelli)

قرون وسطی با دو نهضتی که در تاریخ به رنسانس (نوزایش) و رفورماسیون (اصلاح) مشهور است به پایان رسید و دوران جدید آغاز گردید.

آن دوره از تاریخ که عمومآ جدید نامیده می شود دارای جهان بینی فکری خاصی است که از بسیاری جهات با جهان بینی قرون وسطی تفاوت دارد. یکی تضعیف حاکمیت کلیسا و دیگری افزایش قدرت علم. فرهنگ عصر جدید بیشتر دنیوی است و کمتر روحانی و دینی. دولت ها روز به روز جای کلیسا را به عنوان مرجع حکومتی که بر فرهنگ نظارت می کند، می گیرند.

در ابتدای حکومت ملت ها بیشتر در دست پادشاهان است، اما بعد، مانند یونان قدیم، به تدریج حکومت های سلطنتی به دموکراسی مبدل می شود و یا به دست جباران می افتد. در سراسر این دوره قدرت دولت ملی و وظایفی که آن جام می دهد افزایش می یابد.ولی در غالب اوقات تأثیر دولت بر عقاید فلاسفه کمتر از نفوذی است که کلیسا در قرون وسطی داشت.

نفی حاکمیت کلیسا، که جنبه تخریبی عصر جدید است از جنبه ترمیمی آن، یعنی قبول حاکمیت علم، زودتر آغاز شد.

در رنسانس ایتالیا علم سهم بسیار ناچیزی بر عهده داشت. مخالفت با کلیسا در اذهان مردم به زمان قدیم مربوط بود و هنوز توجه به گذشته داشت، منتها به گذشته ای دورتر از کلیسا قدیم و قرون وسطی، نخستین حمله جدی علم انتشار «نظریه کپرنیک» در سال ۱۵۴۳ سال بود. اما این نظریه نفوذی به دست نیاورد، مگر پس از آن «کپلر» و «گاليله» در قرن هفدهم آن را اتخاذ و اصلاح کردند. سپس نبرد میان علم و احکام جزمی آغاز شد، و در این نبرد پیروان سنت های قدیم بر ضد دانش نو جنگیدند و عاقبت شکست خوردند.

حاکمیت علم که مورد قبول اکثر فلاسفه عصر جدید قرار دارد با حاکمیت کلیسا بسیار متفاوت است، زیرا که حاکمیت علم حاکمیت عقلی است نه دولتی .

رهایی از قید حاکمیت کلیسا منجر به رشد فردیت شد، و حتی به سرحد هرج و مرج رسید. در اذهان مردم عصر رنسانس - انضباط چه فکری و چه اخلاقی و چه سیاسی - فلسفه مدرسی و حکومت دینی را تداعی می کرد. هرج و مرج اخلاقی و سیاسی ایتالیا در قرن پانزدهم و وحشت آور بود و نظریات ماکیاولی را برانگیخت. در عین حال آزادی از قید و بندهای فکری به بروز شگفت انگیز نبوغ هنری و ادبی منجر شد. هنگامی که نهضت رنسانس به شمال کوه های آلپ سرایت کرد و دیگر آن روح هرج و مرج طلب را نداشت.

همان طوری که اشاره شد قرون وسطی با دو نهضتی که به رنسانس و رفورماسیون مشهور است به پایان رسید و دوران جدید آغاز گردید.

رنسانس عبارت از کشف مجدد اعصار کهن بت پرستی، یا چنان که از نام این نهضت پیداست، نوزایش آن فرهنگ باستانی بود که در مقابل نفوذ مسیحیت برای قرن ها مسکوت و بی حرکت مانده بود.

از نامی که به این نهضت داده شده است نباید چنین نتیجه گرفت که تمام اندیشه ها و فرهنگ دوران باستان در قرون مقدم بر رنسانس مرده بود و اکنون دوباره می خواستند زنده یا از نو زاییده شوند. اندیشه هایی که در زیر قشر تشکیلات امپراتوری روم قدیم قرار داشتند و بسیاری از اندیشه های دیگر که از خلال فلسفه یونانی بیان می شدند، همه شان، چنان که دیده ایم در سنتزها و آمیزه های فکری قرون وسطی جذب شده بودند. از این رو می توان گفت که در این دوره رنسانس به حقیقت، هنر یونانی بود (و نه فلسفه یونانی) واندیشه های جمهوری روم بود (و نه اندیشه های امپراتوری روم باستان) که هر دو تجدید حیات یافتند.

این رستاخیز فرهنگی و زنده شدن علاقه اروپائیان نسبت به فرهنگ و شعائر اعصار کهن، تنها یک نهضت دانشگاهی یا یک جنبش فکری نبود که مخصوص عالمان و روشن فکران باشد بلکه چیزی بیشتر و بالاتر از این بود. این میل و علاقه نوپدید که اکنون در مردم اروپای جدید پیدا شده بود به حقیقت ظهور مجدد (یا زایش دوباره) احساسات دیرینه پرستی مردم نسبت به آئین ها، یادگارها، شکوه و فرهنگ اعصار کهن بود. به بیانی بهتر، دوباره جان گرفتن احساساتی بود که فرهنگ مسیحی قرون وسطی آن را زیر پا گذاشته، له کرده ولی به کلی از بین نبرده بود. مردمان این دوره نوعی علاقه جدید نسبت به آثار و مفاخر فرهنگی اعصار کهن در اعماق روح خود احساس می کردند زیرا می دیدند که این آثار کیفیتی، با احساس که آن ها از وجودش در درون خود آگاه بودند، سازگار است.

اما نهضت رفورماسیون، به عکس رنسانس، نهضتی بود در داخل خود مسیحیت که به هیچ وجه رنگ یا خصلت ضد مسیحی نداشت و فقط مدعی بود که می خواهد ایمان خالص مسیحیت را از عناصر و مواد بیگانه که به مرور زمان تیره و آشفته اش کرده بودند تطهیر کند.

بطور (کلی اصلاحات مذهبی پروتستان) رفورماسیون و مشاجرات فرق مذهبی ناشی از آن، سیر جریان حوادث را که به نفع قدرت حکومت های سلطنتی اروپایی بود تسریع کرد، زمینه موجود برای اقتدار سلاطین را تقویت نمود و موجب تحکیم قدرت حکومت های سلطنتی در اروپا گردید. مفهوم عدم موفقیت کلیسا با رفورم خویش این بود که آن جام هیچ نوع رفورم در کلیسا بدون کمک و حتی بدون اعمال (قدرت) زور از طرف زمامداران دنیوی میسر نیست.

«مارتین لوتر» تقریباً زودتر از هر کس دریافت که پیشرفت رفورم یا اصلاحات مذهبی در آلمان منوط به کمک شاهزادگان و زمام داران است. در انگلستان رفورماسیون بوسیله قدرت مطلقه «هنری هشتم» آن جام شد و نتیجه آن ازدیاد قدرت سلطنت بود. مشاجرات بين فرق مذهبی به شدت افزایش یافت و در تمام اروپا شاهان تنها مراکزی بودند که ایجاد وحدت ملی در اطراف ایشان امکان پذیر گشت و سیر تحول زمان و تاریخ به طرف «ناسیونالیسم» یا تشکیل واحدهایی مستقل از اجتماع بنام «ملت» جریان داشت. بخصوص این مسأله در ربع آخر قرن شانزدهم در فرانسه بیشتر مشهود بود. در تمام نقاط اروپا که مشاجره بین فرق مذهبی جریان داشت، موفقیت همیشه با فرقه ای بود که با سیاست های قوی داخلی متحد گشته و از قدرت های سیاسی کمک گرفته بود.

در انگلیس و آلمان، پروتستانیسم با شاهزادگان متحد بود. اما در فرانسه و اسپانیا پروتستانیسم با اشراف و بزرگان ایالات و شهرها اتحاد نمود و نتیجه این شد که مذهب ملی این دو کشور کاتولیک باقی ماند.

هر فرقه مذهبی که دچار شکست گردید منبع شاهان تمام شد و در این میان سلاطین برد کردند و محصول مشاجرات مذهبی آن شد که سلطنت مطلقه روز به روز بر قدرت خویش افزود و حوزه قدرت خودد را در اروپا تا چند قرن مستقر ساخت.

توضیح این که نهضت پروتستانيسم که برای اصلاحات مذهبی بوجود آمده بود مانند سایر نهضت های اصلاح طلب طیف وسیعی را اشغال کرده بود و افراد منتسب به این جمعیت به سه فرقه اصلی تقسیم می شدند:

۱- فرقه جناح راست که محافظه کار بودند.

۲- فرقه رادیکال و افراطی که جناح چپ را اشغال کرده جدا از اصلاحات مذهبی گذشته، تقاضای اصلاحات اجتماعی و اقتصادی و درهم شکستن سیستم طبقاتی را نیز داشتند و از جمله نهضت مهم این فرقه دسته چپی یکی نهضت «آنا باپتیسم» یا کمونیسم مسیحی بود.

آنا باپتیسم نام یک فرقه مذهبی مسیحیت است که در زمان لوتر ابتدا در آلمان بوجود آمد بعد به سوئیس و هلند سرایت کرد. عده ای از ایشان نیز در سال ۱۸۷۵ به آمریکا مهاجرت نمودند و در داکوتای جنوبی آمریکا مسکن گزیدند. عقاید این نهضت به قدری افراطی بود که لوتر پیشوای جنبش رفورماسیون آن ها را خطرناک دانسته و به مقابله با این نهضت برخاست و سعی داشت این نهضت (فرقه) را از میان ببرد ولی موفق نشد. مرام این نهضت علاوه بر اصلاحات مذهبی شامل یک سلسله عقاید سوسیالیستی بود و همچنین طرفدار الغاء دو اصل مالکیت و ازدواج و هم حامی لغو قوانین بودند. فعالیت ایشان به شکست منجر شد، زیرا افراد این نهضت نتوانستند یک تشکیلات منظم، و واحد، متمرکز و متحد بوجود آورند و غالبآ بین خودشان بر سر افکار و عقاید اجتماعی و مذهبی و سیاسی اختلاف بود.

٣- فرقه سوم در حد وسط این دو فرقه قرار گرفته بود و اکثریت با ایشان بود. این فرقه با کمک زمام داران سیاسی، حزبی مقتدر تشکیل دادند و موفق به آن جام اصلاحات مذهبی گردیدند. «لوتر» و «کالوین» از پیشوایان مهم این فرقه محسوب می شوند.

لوتر و کالوین به آگوستین ارادت می ورزیدند، اما از تعالیم او فقط آن قسمت را که مربوط به ارتباط روح با خداست حفظ می کردند و بدان قسمت که مربوط به کلیساست توجهی نداشتند. الهیات آنان طوری بود که قدرت کلیسا را می کاست. آن ها نظریه بخشایش را که بر اساس آن مقدار زیادی از مالیات هایی که بدین طریق برای پاپ اخذ می شد، طرد کردند.

نظریه تقدیر، سرنوشت ارواح را پس از مرگ، یکسره از دست کشیشان خارج ساخت. این نوآوری ها در عین حال که پروتستان ها را در مبارزه با پاپ یاری می کرد مانع از این می شد که کلیسای پروتستان در کشورهای پروتستان همان قدرتی را به دست آورد که کلیسای کاتولیک در کشورهای کاتولیک داشت. تقریباً در همان ابتدای امر میان پروتستان ها بر سر اختيارات دولت در امور دینی اختلاف افتاد. لوتر حاضر بود که هر جا رئیس مملکت پروتستان باشد، او را به عنوان رئیس کلیسای مملکت خود بشناسد. در انگلستان هنری هشتم و الیزابت اول دعوی خود را در این مورد با قدرت تمام اعمال کردند، و حکام پروتستان آلمان و اسکاندیناوی و هلند نیز همین کار را کردند. این امر باعث شد که تمایلی که چندی پیش در جهت افزایش قدرت پادشاهان وجود داشت تسریع شود.

نتایج رفورماسیون در زمینه فکری در ابتدا به کلی بد بود ولی بعد مفید درآمد. «جنگهای سی ساله» همه را مجاب و معتقد ساخت که نه کاتولیک ها و نه پروتستان ها هیچ کدام کاملآ پیروز نخواهند شد. لازم آمد که از تفکر قرون وسطی دست بشویند، و این موضوع به مردم آزادی بیشتر داد تا شخصآ حتی در مسائل اساسی به تفکر بپردازند. تنوع عقاید در کشورهای مختلف این امکان را بوجود آورد که اشخاص بتوانند با زیستن در خارج از کشور خود، از عذاب و آزار در امان باشند.

بیزاری و زدگی مردم از نبردهای کلامی توجه مردم را روز به روز بیشتر به فضایل دنیوی، خصوصا ریاضیات و علوم، منعطف ساخت. این ها از جمله دلایل این امر است که در عین حالی که قرن شانزدهم پس از ظهور لوتر در زمینه فلسفه عقیم است، قرن هفدهم بزرگترین سیماها را در بر می گیرد و بیشترین پیشرفت بعد از زمان یونانیان را نشان می دهد. این پیشرفت بخصوص در علم آغاز شد و روز به روز توسعه یافت.

پس رنسانس و رفورماسیون دو مرحله عظیم تاریخ را مشخص می سازند که باعث تغییر شکل اروپای قرون وسطی و تبدیل آن به اروپای جدید گردید.

در قلمرو اندیشه سیاسی، ماکیاولی نماینده یکی از این دو یعنی «رنسانس» است. همه ما ممکن است اصطلاح «ماکیاولیسم» را برای توصیف گونه ای از کردارهای یک دولت، یک سیاست مدار یا حتی یک دوست به کار برده یا درباره به کار بردن آن اندیشیده باشیم. کرداری را ماکیاولی مأب می نامیم که این کردار، خودخواهانه، حیله گرانه و فاقد هرگونه توجیه اخلاقی باشد. در پشت گفته ای که این روش (رفتار)، روشی است ماکیاولیسم، چهارصد سال به گمان عمومی به کشورداری غیرمسیحی و بی رحمانه قرار دارد، و در پشت آن مسیر زندگی خود ماکیاولی نهفته است.

ماکیاولی در عصری می زیست که عصر خودکامگی، گستاخی، زیرکی، فریب، خیانت، کینه توزی، بدبینی، نفرت و شهوت بود و او گونه ای نظام فلسفی آورد که با تناقضات آن روزگار مناسبت داشت. ماکیاولی اساس اخلاقیات را واژگون کرد و صریحآ میگفت خط مشی زندگی دروغ و حیله است و یگانه شعار سیاسی او این بود که شاه فوق تمام قیود و الزامات مردم عادی است.

دیدگاه ماکیاولی را می توان به صورت زیر خلاصه کرد:

همیشه در پی سود خویش باش، جز خویشتن هیچ کس را محترم مدار، بدی کن اما چنان وانمود کن که نیکی میکنی، حریص باش و هرچه می توان تصاحب کن، خشن و درنده خوی باش، به قول و وعده خود عمل نکن، چون فرصت بدست آوردی دیگران را بفریب، در رفتار با مردم به زور و حیله توسل جوی و نه مهربانی، همه مساعی خود را بر جنگ متمرکز ساز. ماکیاولی عملآ اتکا به قدرت را توصیه می کرد. مدافع ستمگری نبود. از فریب کاری لذت نمی برد، هر چند که گاهی آن را ضروری می دانست.

اما او موضوعی را موعظه می کرد که مطبوع آن زمان بود و سرگذشتی معروف داشت. این موضوع که دولت ارزش های مستقل خاص خود را دارد، و این که رفتار سیاسی نباید با توسل به اخلاق مسیحی یا وجدان خصوصی بلکه با توسل به «مصلحت دولت» تعیین شود. قانون هایش را باید خودش وضع کند. باید خود را تا حد امکان نیرومند سازد به گونه ای که متکی به دیگران و متحدان نباشد. همچنان که از طاعون، باید از بی طرفی و سستی بپرهیزد. ماکیاولی همواره بر ضرورت هوشیاری فعالانه تاکید می کند و شهروندانی را که از زیر بار مسئولیت های حکومت شانه خالی می کنند، تحقیر می کرد.

نیکولو ماکیاولی روز سوم مه سال ۱۴۶۹ در ایتالیا و در شهر فلورانس به دنیا آمد. در سرتاسر دوران حیات وی، کما این که قرن ها پس از آن، ایتالیا از نظر سیاسی کشوری بود تجزیه شده که به تعداد زیادی دولت ها و سرزمین های کوچک تقسیم می شد. همه این دولت ها، مانند جوامع سیاسی اعصار کهن، دولت های شهری بودند. حکومت بعضی از آن ها (نظير فلورانس و ونیز) جمهوری بود در حالی که برخی دیگر تحت حکومت فرمان روایان مستبد و مالک الرقاب قرار داشتند.

در بسیاری از شهرهای ایتالیا این دو نوع حکومت (جمهوری و استبدادی) به سرعت جانشین یکدیگر می شدند. از نظر وضع داخلی همه آن ها مرکز رقابت های شدید سیاسی، جاه طلبی های شخصی، و در عین حال کانون هایی بودند برای پیدایش و نمو یک فرهنگ مشعشع هنری ادبی روابطشان با یکدیگر غالبأ خصمانه و توأم با کشمکش های لاینقطع - از طریق دیپلماسی یا جنگ - بود و در حالت اخیر لشگرهایی که در جنگ ها شرکت می کردند عمدتاً از سربازان مزدور و کرایه ای تشکیل می شد. عاملی دیگر که نقشه سیاسی ایتالیا را آشفته تر می ساخت وجود سرزمین هایی در داخل این شبه جزیره بود که حکومت های مستقل نداشتند و مستقیمآ از طرف کلیسای کاتولیک که مقر آن در روم بود اداره می شدند. از آن گذشته، پراکندگی و عدم اتحاد شهرهای ایتالیا بهانه خوبی در دست سایر کشورهای اروپایی که وسیعتر و متشکل تر از ایتالیا بودند می انداخت که گاه و بیگاه با نیروی مسلح خود به خاک این کشور تجاوز کنند.

چنان که قبلآ اشاره کردیم ماکیاولی به عنوان یکی از اتباع شهر فلورانس به دنیا آمد و در همین شهر بود که در سن بیست و پنج سالگی وارد شغل رسمی دولتی گردید. چهار سال بعد به دبیری دیوان دوم منصوب شد و این دیوانی بود که تحت قانون اساسی آن روز فلورانس بر امور جنگی و داخلی نظارت داشت و کارهای مربوط به این قسمت را اداره می کرد و این سال ها فعال ترین و پرثمرترین دوران زندگی سیاسی وی را تشکیل می دهد. در عرض این سال ها رأسآ به خواندن و نوشتن و تهیه گزارش های سیاسی، انجام مأموریت های سفارتی و تشکیل واحدهای نظامی ذخیره اشتغال داشت.

بعد از شکست فرانسه به دست اسپانیا، ترقی دارودسته «مدیچی» در ایتالیا آغاز گردید. جمهوری فلورانس با این که در جنگ اسپانیا و فرانسه شرکت نکرده بود حکومت آن روزی خود را به نفع همین دارودسته خلع کرد. ماکیاولی شغل خود از دست داد و از فلورانس تبعید شد. سال بعد در یک توطئه نافرجام شرکت کرد، شکست خورد، و به زندان رفت، شکنجه دید و سرنجام آزاد شد. بعد از بیرون آمدن از زندان، سیاست را رها کرد و در بیرون شهر در مزرعه ای گوشه نشین شد و در آن جا مشغول رسیدگی به امور کشاورزی و خواندن و نوشتن آثار ادبی گردید.

مهمترین آثار قلمی او یکی به نام «گفتارها» و دیگری به نام پرنس یا «شهریار» است که هر دو از نظرگاه اندیشه سیاسی اهمیتی فوق العاده دارند.

گفتارها عبارت از تفسیرهایی آزاد درباره حوادث جمهوری روم که مؤلف از بطن آن حوادث درس هایی درباره سرنوشت این جمهوری اخذ و پندهایی برای هدایت زمان خود وضع می کند در گفتارها ماکیاولی ارزیابی بی غرضانه ای از ایمان را به عنوان یک وسیله ارزشمند سیاسی ارائه می دهد و در این رهگذر، دستگاه پاپ را با تلخی، مسئول وجود تفرقه و فساد اخلاقی در ایتالیا می داند. تربیت مسیحی را که افرادی سلیم و متواضع و ضعیف به بار می آورد با طرز تربیت دوران شرک و طرز تلقی آن از انسان های با فضیلت، که ناهمخوان هستند، مورد مقایسه قرار می دهد.

به نظر ماکیاولی، مذهبی که بزدلی و جبن را ترویج کند، از لحاظ سیاسی پدیده عبثی است. بحث هایی از این دست، اشکالات گریزناپذیری را به دنبال دارد. آیا اگر فرمان روایان، در رعایت پاکدامنی معهود بکوشند، و در نتیجه، امنیت و بهروزی رعایای خود را به مخاطره افکنند، عمل آن ها اخلاق قابل توجیه است؟ نقش مذهب در جامعه و ارتباط آن با اولياء امور غیرروحانی چیست؟

در همان وهله اول کشش های درونی آثار ماکیاولی، موجب واکنش های گوناگون و وسیعی می شود. آثار او همیشه خوانندگانی را داشته است که فراست سیاسی و شیوه نگارش محکم او را ستوده اند. در عین حال، خصومت با آثارش نیز همواره، به سبب پرسش هایی که نسبت به عقاید او درباره اخلاقیات و مذهب مطرح می شود، وجود داشته است.

در رساله شهریار روی سخن در آن با «لورنتزو دوک دوربینو» از شهریاران داخلی ایتالیاست که درگاهش در آن تاریخ به دو دلیل قبله ماکیاولی شده بود: یکی این که احتمال می داد که وی سرانجام شغلی در دربار خود برایش تعیین و از رنج عزلت و بیکاری خلاصش کند و دیگر این که امیدوار بود که همین شهریار ایتالیایی سرانجام بتواند شهرها و جمهوری های ایتالیا را از گرداب آشفتگی و پراکندگی که باعث ضعف و تشنج داخلی آن ها شده بود، نجات دهد. اما او شغل سیاسی کم اهمیتی به وی ارجاع کرد و شش سال بعد از تاریخ، به سال ۱۵۲۷، چشم از جهان فروبست.

غالباً اظهار نظر شده است که ماکیاولی اولین متفکر سیاسی حقیقی در عصر جدید است و به معنایی این اظهار نظر کاملآ درست است. او دسته ای از اندیشه های تازه را به زمان خود شناساند که گرچه در اروپای جدید دیگر تازگی ندارند ولی نسبت به اذهان قرون وسطی کاملآ بیگانه بودند. پذیرفتن عقیده بالا، به هر حال، موکول به رعایت دو شرط مهم است وگرنه گمراه خواهیم شد: در درجه اول باید توجه داشت که آن اندیشه های نوین که ماکیاولی نماینده و شناسانده آن هاست هرگز نتوانستند آن سیستم قرون وسطی را که خود این اندیشه ها عکس العملی در قبالش بودند از جهان اروپایی مطرود سازند.

در سرتاسر دوران جدید، فلسفه آکوئیناس به نفوذ و بقای خود به عنوان فلسفه مقبول کلیسای کاتولیک ادامه داد و هنوز هم که هنوز است ادامه می دهد و در نتیجه می تواند ادعا کند که نفوذ و تأثیرش در اروپای جدید به هیچ وجه کمتر از نفوذ اندیشه های ماکیاولی نبوده است. به عبارت دیگر، هیچ کدام از این دو نظریه سیاسی نمی تواند منکر نفوذ دیگری در اروپای جدید گردد و عنوان «نوآوری در اندیشه سیاسی» را مطلقآ به خود اختصاص دهد.

در درجه دوم، نباید فراموش کرد که ماکیاولی تنها نماینده یکی از آن دو نیروی بزرگ (رنسانس و رفورماسیون) است که هم اکنون در مقدمه این فصل بیان شدند. در این صورت اگر او را به چشم متفکری که نمونه و مظهر روحيه جدید در اروپاست بنگریم در معرض این خطر خواهیم بود که اهمیت و نفوذ اندیشه سیاسی مسیحیت را (در شکل پروتستانی آن) ندیده بگیریم و از درک این نکته غافل بمانیم که این اندیشه نقشی بسیار بزرگ . حتی بزرگ تر از آن ماکیاولی - در تحکیم زیر بنای تمدن جدید بازی کرده است.

اندیشه های منفی ماکیاولی همان ها هستند که توجه خواننده را در نگاه اول به خود جلب می کنند. او به اصل تفکیک حوزه روحانی از حوزه سیاسی به شدت می تازد و نظریه قانون طبیعی را رد می کند. به عبارت دیگر هیچ کدام از آن دو عامل اساسی را که پایه تعلیمات سیاسی کاتولیسیزم است قبول ندارد.

نظر ماکیاولی راجع به قانون الهی و طبیعی

ماکیاولی به آن رکن اساسی اندیشه مسیحی که می گوید تقدیر انسان رسیدن به هدفی فوق الطبيعه (در دنیای دیگر است) عقیده ندارد. در عین حال چنین قصدی هم ندارد که هدف انسان را در این دنیا فقط به تامین وسایل رفاه و کسب سعادت مادی منحصر سازد. اما ارزش هایی که به نظر روی در ماوراء سعادت مادی انسان، و در سطحی بالاتر از این سعادت، قرار گرفته اند عمومآ ارزش های دنیوی هستند و نه ارزش های آسمانی. این ارزش ها عبارتند از: عظمت، قدرت و شهرت. به عقیده ماکیاولی شهرتی که بعد از فنای صاحبش باقی بماند تنها مظهر خلود و فناناپذیری است که خلق کردنش از دست انسان فناپذیر ساخته است.

ماکیاولی به هیچ فرقی میان این دو (حکم ران سیاسی قیم قانون انسانی و کلیسا قيم قانون مذهبی) معتقد نیست. وی نه تنها اندیشه برتری مذهب را نسبت به دولت رد می کند، بلکه با این ادعا که مذهب ممکن است وجودی مستقل از دولت داشته باشد، نیز مخالفت می نماید.

مفهوم این نظر البته این نیست که ماکیاولی مذهب را تحقیر می کند. ماکیاولی نظر خود را در باره ضرورت مذهب آشکار اعلام می دارد: «کشورهای سلطنتی و جمهوری که مایلند خود را از فساد حفظ کنند قبل از هر چیز باید در رعایت مناسک مذهبی کوشا باشند و احترام همه آن ها را به جا آورند، زیرا برای انهدام قریب الوقوع یک کشور هیچ علامتی واضح تر از این نیست که مذهب در چشم مردمان آن کشور کوچک شده باشد.»

نظر ماکیاولی نسبت به مذهب خصومت آمیز نیست. مذهب، به عقیده وی، برای سلامت و خوشبختی دولت لازم است. او خوب می داند که کار هیچ دولتی رونق نخواهد داشت اگر تنها وسیله وادار کردن شهروندانش به خدمت گزاری در راه دولت همین باشد که آن ها را از فرمان روای کشور ، یا از کیفرهایی که ممکن به امر آن فرمان روا نصیبشان گردد، بترسانند. برای این که شهروندان کشور از روی میل و علاقه کمر به خدمت دولت بندند و جملگی، حتی در مواردی که اوضاع و احوال برای نافرمانی کردن و از کمند مجازات جستن مستعد است، نسبت به دولت وفادار بمانند، انگیزه ای دیگر و قوی تر لازم است که فقط مذهب می تواند آن را تولید کند. از این قرار ماکیاولی مقامی بس والا برای مذهب در داخل تشکیلات دولت قائل است. ولی متوجه باشید که این مقام فقط در داخل دولت است و چیزی بالاتر از دولت یا مستقل از دولت نیست.

ارزشی که ماکیاولی برای مذهب قائل است و وجودش را برای دولت مغتنم می شمارد فقط از جنبه خدمتی است که مذهب می تواند به شکل یک ابزار موثر برای تکمیل هدف های دولت انجام دهد و به همین دلیل است که کلیسا را نیز جزیی از اجزاء خادم دولت می شمارد.

«فضیلت» در نظر ماکیاولی با آن تصوری که وی از هدف های انسانی دارد کاملاً بهم پیوسته است. این فضیلت باید شامل صفاتی باشد که انسان را در رسیدن به هدف مقدرش یاری کند. اما چون این هدف در نظر ماکیاولی عبارت از تحصیل موفقیت، قدرت و شهرت است پس فضیلت انسان عبارت از خواصی است که شایستگی بدست آوردن این چیزها را به او می بخشد.

لغت فضیلت - هم برای ماکیاولی هم برای ما - معرف خواصی است که وجودشان در انسان او را به «انسانی خوب» مبدل می سازند. اختلاف نظر حقیقی در آن فرقی است که میان تصور ذهنی وی از کلمه «خوبی» و تصور ذهنی ما از همین کلمه وجود دارد. به عبارت دیگر اختلاف ما با ماکیاولی اختلافی اصولی است. زیرا مابه یک سلسله اصول و مبانی اخلاقی معتقدیم که وی آن ها را اصلآ قبول ندارد. مثلاً ما پذیرای این اصل هستیم (ماکیاولی نیست) که انسان فقط در نتیجه اطاعت از قانون می تواند به هدف نهایی خود که تحصیل خير است نایل گردد و این همان اصلی است که از خلال پاسخ افلاطون به سوفسطائیان - در آن جا که می گوید تسلط انسان بر نفس اماره شرط عمده فضیلت است - جلوه گر است. و نیز همان اصلی است که در آثار حکمای رواقی و مسیحی (در آن جا که روی اندیشه قانون طبیعی بحث می شود) به نحوی دقیق و آشکار بیان شده است.

اندیشه قانون طبیعی این نکته را به تلویح در بر دارد که برخی «ملاک های ازلی» در باره رفتار صحیح هست که «انسان خوب» باید رفتار خود را با آن ها تطبیق دهد و نحوه قضاوت ما در باره فضیلت وی بسته به این است که رفتارش تا کجا با آن ملاک ها سازگار باشد. اما ماکیاولی چنان که دیدیم رفتار انسانی را با ملاکی کاملاً متفاوت ارزیابی می کند و فضیلت وی را در شایستگی و توانایی اش برای بدست آوردن شهرت و قدرت می داند.

درست همچنان که اخلاقیون پیش از روی ملاک ها و سرمشق هایی برای بکار بردن فضیلت تعیین کرده اند، ماکیاولی نیز به نوبه خود ملاک هایی برای اعمال فضیلت (به مفهومی که خود او برای این کلمه قائل است) وضع می کند.  هم چنان که این عده از صاحب نظران اخلاقی به مردم اندرز می دهند که چگونه می توان نحوه رفتار را با قوانین حق و باطل تطبیق داد، ماکیاولی نیز به شیوه آن ها به مردم می گوید که چگونه می توان از راهی رفت که سرانجام به قله شهرت و عظمت رسید.

مشهورترین کتاب وی به نام شهریار (یا فرمان روا) مجموعه ای است شامل بر یک چنین ملاک ها و اندرزها که در آن روی سخن مؤلف اختصاصاً با کسی یا کسانی است که زمام قدرت سیاسی را عملا در دست دارند. عصاره ارشاد وی در این رساله همان است که در اصطلاح عام به «ماکیاولیزم» معروف است. در این قسمت اندیشه او را با نقل یکی از فصول رساله شهریار که بیش از هر نوشته دیگر به بدنام کردنش کمک کرده است، دنبال می کنیم.

بیشتر بخوانید:

ماکیاولی و شروع ماکیاولیسم

سقراط زندگی و اندیشه هایش را بشناسید

افلاطون زندگی و اندیشه های وی

منبع: تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب - دکتر ابوالقاسم طاهری

پایگاه خبری حقوق نیوز - مقالات سیاسی و اجتماعی

 

 

 



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز

 

سرخط خبرها: