حقوق خبر
سلطه جویی

تمام آنچه درباره سلطه جویی باید بدانید(قسمت 1)

سلطه جو شخصی است که دیگران را استثمار می کند، مورد استفاده قرار می دهد، و خودش و دیگران را به عنوان «اشیا»، کنترل می کند. هدف مشاوره و روان درمانی این است که فرد سلطه جو تبدیل به فردی خویشتن ساز شود: کسی که خود و دیگران را «اشیا» نمی داند بلکه انسان ها را به عنوان «اشخاص» می شناسد و شکستِ خود و سلطه جویی های خود را به قابلیت ها و رشد مثبت تبدیل کرده است


 

سلطه جویی

سلطه جویی چیست و سلطه جو کیست؟

انسان مدرن سنجیده ولی فاقد عاطفه است، درست مانند یک عروسک خیمه شب بازی. قابل اعتماد است، اما در زندگی هیچ گونه هدف، آرزو، خواسته و علاقه ای ندارد. زندگی اش بی اندازه خسته کننده، تهی و بی معنی است. وی دیگران را کنترل می کند و تحت سلطه جویی قرار می دهد و خود نیز در تارهای سلطه جویی اش گرفتار می شود.

درک و قبول این حقیقت که انسان مدرن مرده و دارای شخصیتی دروغین است و مفهوم زنده بودن و انسان بودن را از دست داده است برای ما مشکل است. با وجود این، چنان چه انسان به مخاطره تن بدهد، بیدار و زنده شود، می تواند مجدداً انسانیت خود را احساس کند و از مردگی و سلطه جویی عمدی، به خویشتن سازی آزاد و سازنده راه یابد.

سلطه جو شخصی است که دیگران را استثمار می کند، مورد استفاده قرار می دهد، و خودش و دیگران را به عنوان «اشیا»، کنترل می کند. هدف مشاوره و روان درمانی این است که فرد سلطه جو تبدیل به فردی خویشتن ساز شود: کسی که خود و دیگران را «اشیا» نمی داند بلکه انسان ها را به عنوان «اشخاص» می شناسد و شکستِ خود و سلطه جویی های خود را به قابلیت ها و رشد مثبت تبدیل کرده است.

انسان سلطه جو یک فروشنده ی اتومبیل است که به ما اتومبیلی را می فروشد بدون این که واقعاً قصد خرید آن را داشته باشیم یا یک پدر مسئول است که در مورد دانشکده و شغل آینده ی پسرش مستبدانه تصمیم می گیرد بدون اینکه به نظر و علائق او اهمیت بدهد.

او استاد دانشمندی است که مطالب درسی خود را به صورت تکراری و بدون اظهار عقیده ی شخصی عیناً نقل می کند.

کودک بشاشی است که تملق پدر بزرگش را می گوید تا با او بازی کند، یک دختر منشی اغواگر است که زیرکانه حواس رئیس خود را از توجه به املای غلط لغات پرت می کند، و بالاخره مهمان خسته ای است که با دلخوری می گوید: «مهمانی عالی بود.» در حالی که می توانست به سادگی بگوید: «از این که ما را دعوت کردید، متشکرم.»

انسان سلطه جو نوجوانی است که بزرگ ترها را برای یک ساعت دویست دلاری که برای غواصی لازم دارد، اغوا می کند یا تاجر محترمی است که موقعیت خود را در گرو تعداد ساعات و کارآمدی کارکنانی می داند که آنها را با دادن دستمزد خریده و اجیر کرده است.

سلطه جویان فراوانند. همه ما سلطه جو هستیم. ما هشیارانه، یا به طور نیمه آگاه تمام حیله های دروغین را به کار می بریم تا حیات طبیعی و واقعی خودمان را پنهان کنیم و در این جریان، خود و همنوعان خود را به سطح اشيا تنزل دهیم تا قابل کنترل شوند.

به طور کلی سلطه جو را می توان این طور تعریف کرد: شخصی که با روش های غیراخلاقی، خود و دیگران را به عنوان اشیا استثمار، استفاده یا کنترل می کند.

هرچند هر کس تا اندازه ای سلطه جو است، اما روان شناسی انسان مدرن عقیده دارد که از این سلطه جویی ها می توان قابلیت های مثبتی که آن را «خویشتن سازی» می نامند، به وجود آورد. نقطه ی مقابل فرد سلطه جو، فرد خویشتن ساز است که می توان او را این طور تعریف کرد: شخصی که خود و دیگران را به عنوان افراد یا موجوداتی با قابلیت های بی مانند قدر می نهد و خویشتن واقعی خود را آشکار می کند. تضاد در این است که قسمتی از وجود هریک از ما سلطه جو و قسمت دیگر خویشتن ساز است، اما قادر هستیم به طور مستمر در جهت خویشتن سازی حرکت کنیم.

انسان خویشتن ساز به احساساتش اعتماد دارد، احتیاجات و ترجیحات خود را ابراز می دارد، به خواسته ها و رفتارهای ناشایست خود اقرار می کند، از مقابله با دشمن دانا لذت می برد، در هنگام ضرورت واقعاً کمک می کند و علاوه بر صفات برجسته دیگر به طور صادقانه و سازنده پرخاشگر است.

مسئله سلطه جویی را چگونه می توان مطرح کرد؟

انسان سلطه جو به این هدف طبیعت را درک می کند که بتواند آن را کنترل کند. این انسان سلطه جو می تواند من، تو، دیگران و به طور کلی همه ی افراد جامعه باشد.

به این ترتیب، کودک تازه پا به زودی کودکانه حرف زدن یا پاسخ دادن به ایما و اشاره بزرگترها را فرا می گیرد و برای رسیدن به آن چه می خواهد یک نوع خشم یا غیظ نشان می دهد. پس از آن، محیط برایش به صورت یک آموزگار ثابت در می آید و او را تشویق و ترغیب می کند تا هنر سلطه جویی را فرابگیرد. به این جهت، تعجبی نیست اگر نوجوان - که انسان مدرن است - تصور کند زندگی باید امکانات ادامه حیات را به او بدهد و نسبت به او ابراز علاقه کند، و او باید خود را از کشمکش های زندگی برکنار نگاه دارد و با توسل به حیله های دزدانه از رفتار اغواگرانه خویش سود ببرد.

نمونه ی این گونه رفتار را در همه جا می توان دید. کودک تعدادی از آنها را از پدر فرا می گیرد، پدری که به نوبه ی خود خویشتن را مسئول خانواده میداند ولی در نهان به قدرت مطلق احتیاج دارد، مقداری را هم از مادر می آموزد، مادری که او هم به نوبه خود ریاکارانه سعی می کند سمبل عفاف و پرهیزگاری باشد.

چرا یک پدر باید در امر مهم تربیت فرزند به چنین ترفیع مقامی توجه داشته باشد؟ اگر مثلاً در مورد دوستان پسرش کنجکاو است و عقاید صادقانه خود را در این مورد اظهار کرده چرا باید علایق و محبت ظاهراً صادقانه خود را با سلطه جویی درآمیزد و بگوید: «اگر اصرار داری با این ولگردها سروکار داشته باشی و نهایت کارت به زندان ختم شود، از من انتظار کمک نداشته باش.»

به طوری که بعداً خواهیم دید برای این امر دلایل پنهان و نامرئی وجود دارد، لیکن بهتر است پدر این نکته را بیاموزد که به طور جدی به پسرش بگوید: «پسر، تو قدرت تعقل و قضاوت داری. اگر می خواهی به زندان بروی برو، و بدان موقعی که به خانه برگردی باز هم تو را دوست خواهیم داشت چون فرزند ما هستی». این کار بهتر است ولی احتمال وقوع آن در خانواده های سلطه جوی قرن ما بعید به نظر می رسد. گذشته از همه اینها یک انسان سلطه جو نمی خواهد هیچکس، حتی کسانی را که دوست دارد، به احساسات درونی وی پی ببرند.

گاهی یک فرد بیمار به دکتر معالج می گوید: «از دست تو دیوانه شدم» اولی لبخند می زند. یک پزشک در نخستین سال های طبابت در می یابد که نباید به گفتار افراد به اندازه هستی آنان اعتماد داشته باشد. او بیشتر به «زبان حركات» توجه دارد. اگر گوینده (بیمار) سلطه جو نبود می بایست آنگونه که ادعا می کند - عصبانی ۔ باشد. می بایست مشت هایش را گره کرده و چشمانش از خشم برافروخته باشد. به این جهت پزشک معالج گفتار او را نوعی ابراز سلطه جویی تلقی می کند. ممکن است انسان با کلمات دروغ بگوید ولی بدن او هیچ وقت دروغ نمی گوید.

نوع دیگری از سلطه جو را «مویه گر» می خوانند. موقعی که با چنین انسانی مواجه می شوید پانزده دقیقه اول را به ذکر وخامت اوضاع تجاری و کسب و کار می گذراند، درحالی که حقیقت ممکن است برعکس این و میزان درآمدش قابل توجه باشد. سلطه جو همیشه اغراق گر یا برعکس از مسئولیت گریزان است.

انسان سلطه جو معمولاً از این گونه حرفهای توخالی می زند که:

«آدم خوبی باشید»، «هرگز به کسی آزار نرسانید»، «کاری که من نمی کنم انجام ندهید»، «درستکاری بهترین خط مشی هاست»، چه کسی همیشه خوب است و هیچ وقت آزارش به دیگران نمی رسد؟

انسانی هم که سلطه جو نیست ممکن است در معرض اذیت و آزار قرار بگیرد و چنین جملاتی را به کار بندد.

از طرف دیگر انسان سلطه جو از احساسات قلبی خویش اطلاعات محدودی دارد. به نظر وی دوران کودکی و جوانی زمان شوخی و خوشی و رشد و کسب دانش، است. موقعی که به سن «بلوغ» می رسد از زندگی کناره گیری می کند. در این حالت او درواقع می خورد و می خوابد، بدون آن که از ماهیت هستی خویش اطلاعی داشته باشد.

انسان سلطه جو همگام با احتیاجی که به کنترل کردن دارد به کنترل شدن نیز محتاج است. بشر قرن های متمادی سعی کرده با توسل به سیستم کنترل اخلاقی و با استفاده از مفاهیم «خوب» و «بد» اسرار را کشف کند. وی مقاماتی را جست وجو می کند که برایش خوب و بد را مشخص کنند. تضاد در این است که این امر به نتیجه خاصی منتهی می شود و آن، این که «خوب» چیزی است که مطلوب مقامات و «بد» منفور مقامات است. مهم تر از آن مفاهیم اخلاقی خوب و بد به روان شناسی طرد منتهی می شوند، زیرا فرد باید بداند کدام قسمت از رفتارش خوب بوده و روی هم رفته باید خوب باشد و بعد سعی می کند بدها را بشناسد و آنها را طرد یا انکار کند.

به چه کسی می توان خویشتن ساز گفت؟

من رفتار دفاع از خود را یک رفتار سلطه جویانه و رفتار خلاقه را یک رفتار خویشتن سازه تعریف می کنم. رفتار خویشتن ساز نوعی رفتار سلطه جویانه است که به صورت خلاقه تری ظاهر می گردد. همه ما سلطه جو هستیم لیکن به جای آنکه رفتار سلطه جویانه خود را ترک کنیم، باید آن را تغییر دهیم و به رفتار خویشتن ساز تبدیل کنیم. برای انجام این کار لازم نیست چیزی را از خود طرد کنیم.

انسان سلطه جو از اطلاعاتی که در مورد انسان دارد به عنوان گریزگاهی برای خراب کاری اجتماعی و رفتارهای ویرانگر سود می جوید. او هرچند از عالم کودکان پا فراتر گذاشته ولی هنوز می گوید: «نمی توانم جلو خودم را بگیرم.»، «این کار وظیفه بزرگ ترهاست.»زیرا خیلی خجالتی هستم، زیرا سرم به کار خودم گرم است، زیرا مادرم از من دوری کرده است، زیرا، زیرا زیرا...

طبقه بندی تیپ های شخصیتی افراد سلطه جو چگونه است؟

انسان سلطه جو کسی است که خود و دیگران را به عنوان «اشیا» استثمار و کنترل می کند، و برای نیل به منافع شخصی مورد استفاده قرار می دهد. سایر افراد بشر را به صورت اشیایی می نگرد که می تواند آنها را بشناسد، تحت تأثیر قرار دهد و به آنها سلطه جویی پیدا کند.

تفکر سلطه جویانه، به شیء بودن تمایل دارد و ما را از شخصیت عاری می کند و آن را از ما می گیرد، به همین جهت ما از آن تنفر داریم.

از آنجا که در درون هریک از ما یک انسان سلطه جو وجود دارد بهتر است توجه بیشتری به آن معطوف داریم.

1- دیکتاتور در بیان قدرت اغراق می کند. وی مسلط می شود، دستور می دهد، اعمال قدرت می کند و خلاصه به هر کاری که به کنترل قربانیان منتهی گردد متوسل می شود. انواع دیکتاتورها را می توان در شخصیت مادران مقتدر، پدران مقتدر، مدیران مستبد و کارفرمایان جست و جو کرد.

2- آدم ضعیف اغلب قربانیِ دیکتاتور یاقطب مخالف آن است. آدم ضعیف برای کنار آمدن با دیکتاتور مهارت زیادی کسب می کند. وی در بیان حساسیت های خود اغراق می کند. وی فراموش می کند، کرمی شود و بی اندازه ساکت است. انواع آدم های ضعیف را می توان در گروه غصه خورها، احمق های روباه صفت، تسلیم شوندگان، گیج ها و کسانی که خصوصیت انزواطلبان را دارند، جست وجو کرد.

3- حسابگر وی گول می زند، دروغ می گوید و همواره سعی می کند دیگران را تحمیق کند و تحت کنترل دراورد. انواع حسابگران را می توان در گروه های فروشندگان قدرتمند و پرنفوذ، اغواگران، هنرمندان بی شخصیت، سیاهکاران و روشنفکرنماها جست و جو کرد.

4- شخص وابسته قطب مخالف حسابگر است. وی در میزان وابستگی خویش اغراق می کند و می خواهد او را هدایت و تحمیق و از او مراقبت کنند. او به دیگران اجازه می دهد تا به جایش کار کنند. انگل ها، مویه گران، همیشه کودک ها، مهر طلب ها و افراد بیچاره نمونه هایی از وابسته ها هستند.

5- قلدر (زیردست آزار) در مورد عصبانیت، بیدادگری و عدم مهربانی خویش اغراق می کند. وی با توسل به تهدید، دیگران را کنترل می کند. وی انسانی تحقیرگر، متنفر، مسخره کننده و ترساننده است. نمونه های این قبیل افراد زنهای عیب جو می باشند.

6- آدم خوب در مورد عشق و میزان مراقبت از دیگران اغراق می کند و دیگران را با پنبه سر می برد. از یک دیدگاه کنار آمدن با این فرد مشکل تر از کنار آمدن با افراد قلدر است. آدم نمی تواند با گروه آدم خوب ها پیکار کند. نمونه های دیگر این گروه عبارتند از: خشنودها، ملایم ها، بی آزارها، خارج گودنشین ها، بی تفاوت ها و انسان های سازمانی.

۷- قضاوتگر در مورد قدرت انتقادگری خود اغراق می کند. وی به همه کس بدبین و گفتارش سرزنش آمیز و توأم با رنجش و تنفر است و گناه دیگران را بسیار دیر می بخشد. نمونه های دیگر این گروه عبارتند از: دانا، ملامت گر، زودرنج، گردن کلفت رسواگر، دادستان و وکیل مدافع.

۸- هواخواه نقطه ی مقابل قضاوتگر است. وی در مورد قدرت حمایت خویش اغراق می کند و نسبت به اشتباه دیگران قضاوت نمی کند، وی دیگران را نابود می کند، بی اندازه با دیگران اظهار همدردی می کند و به کسانی که تحت حمایت خویش گرفته اجازه ی به پاخاستن و رشد کردن را نمی دهد. وی به جای آنکه به خواسته های شخصی خویش توجه کند، فقط به فکر خواسته های دیگران است. از جمله نمونه های این گروه باید مدافع ناراحت به خاطر دیگران، وحشت زده به خاطر دیگران، رنج کشیده به خاطر دیگران، مظلوم ها، یاری دهندگان و افراد غیر خودخواه را نام برد.

کسی که به یکی از گروه های فوق تعلق دارد نقطه مقابل آن را به افرادی که در اطرافش هستند نسبت می دهد و از آنها به عنوان هدف استفاده می کند؛ مثلا اکثر زنان مویه گر، شوهری انتخاب میکنند که دیکتاتور باشد و سپس او را با استفاده از حیله های پنهانی تحت نفوذ در می آورند.

ما در گروه درمانی افرادی را که به یکی از گروه های فوق متعلق هستند، جدا می کنیم و افراد مشابه را در مقابل هم قرار می دهیم. با توجه به اینکه در وجود هرکس همه گونه های سلطه جویی وجود دارد، از هر کس می خواهیم در مواجه به دیگری به طور واژگون رفتار و برخلاف او عمل کند. گروه درمانی با آینه قرار دادن افراد برای همدیگر، سلطه جویی را در آنها کم می کند.

دلایل سلطه جویی چیست؟ چه عواملی باعث می شوند تا اشخاص سلطه جو بشوند؟

- اولین دلیل سلطه جویی

بشر عقیده دارد که رستگاری در اعتماد به دیگران است و برای حمایت از خویش به خودش تکیه نمی کند. در عین حال انسان امروزی صد در صد به دیگران اعتماد ندارد و در ضمن حمایت از خویش، به دیگران خیانت می کند. گویی وی برگرده ی آنها سوار است و پر دیگران فرمانروایی دارد و سعی می کند در عین حال آنها را به حرکت وادار کند، یا به عبارت دیگر وی سرنشین صندلی عقب اتومبیل است که خود رانندگی نمی کند ولی به جای راندن وسیله ی نقليه، راننده را به حرکت وادار می کند.

دومین دلیل سلطه جویی

 

ما تصور میکنیم که هرچه کامل تر و بی عیب تر جلوه کنیم مردم بیشتر ما را دوست خواهند داشت. اما عکس این مطلب بیشتر صادق است. هرچه بیشتر حاضر شویم نقاط ضعف خود را به عنوان یک انسان بپذیریم بیشتر دوست داشتنی می شویم.

 

سومین دلیل سلطه جویی

از آن جا که نمی توان آن چه را حاکم بر اتفاقات و حوادث است کنترل کرد، فرد هیچگونه قدرت کنترل کننده ای بر حوادث ندارد. بیمار با توجه به غیرقابل پیش بینی بودن زندگی ناامید می شود و به این اعتقاد می رسد که نمی تواند در حوادثی که برایش رخ می دهند، تأثیری برجای بگذارد. ناچار خود را در بست به صورت اجسام در می آورد. به این جهت انسان سلطه جوی منفی به گردابی می افتد که ناتوانی و بیچارگی اش را تشدید می کند.

از نظر انسان عادی ممکن است چنین تصوری ایجاد شود که سلطه جوی منفی به طور اتوماتیک به صورت قربانی سلطه جوی مثبت در می آید. در حالی که چنین نیست. این یکی از حیله های رذیلانه ی سلطه جوی منفی است. از طرف دیگر سلطه جوی مثبت سایر مردم را به صورت «قربانیان» خود درآورده، از ناتوانی آنان بهره برداری می کند و به طور آشکار از کنترل آن ها خشنود می شود.

یک انسان سلطه جوی واقعا مثبت ممکن است با بیان ساده فریاد بکشد: «آنچه من می گویم انجام بده و چیزی هم نپرس»، نمونه ی این را در داد و ستد می توان یافت؛ «پنجاه و یک درصد موجودی مال من است و چون من می خواهم باید آنها این یونیفورم را بپوشند». حتی در آموزش و پرورش هم این حیله ها رخنه کرده است. بنیانگذار کالجی که یک وقت در آن تدریس می کردم همیشه می گفت: «من ترجیح می دهم که رنگ ساختمان ها آبی باشد؛ زیرا این رنگی است که دوست دارم.»

چهارمین دلیل سلطه جویی

دلیل دیگر سلطه جویی را در افرادی با مشکل اسکیزوفرنی می بینیم که از داشتن ارتباط متقابل نزدیک با دیگران وحشت دارند و از این گونه ارتباطات پرهیز می کنند. در بعضی موارد افراد برای تنظیم عواطف خود به بازی هایی متوسل می شوند و در نتیجه از صمیمی شدن دوری می کنند.

 پنجمین دلیل سلطه جویی

هر یک از ما در مراحل مختلف رشد و نمو، فرضیه های غیر منطقی زیادی یاد می گیریم مانند مورد تأیید قرار گرفتن از طرف دیگران که از احتياجات اساسی هر فرد است. سلطه جوی منفی کسی است که نمی خواهد مورد اعتماد دیگران باشد و شرافتمندانه زندگی کند، بلکه در عوض سعی می کند همه را تأیید و راضی کند زیرا زندگی خود را بر این فرضیه ی غلط بنا نهاده است که دیگران را خوشحال کند.

ششمین دلیل سلطه جویی

یک همسرِ سلطه جو، تمام هستی خود را صرف مبارزه برای مسئول نشان دادن شوهر دیکتاتورش در مقابل زندگی خود میکند. این تا حدی در مورد همه افراد متأهل صدق می کند، ولی الگوهای رفتاری هرکس متفاوت است. هنگامی که زن به شوهرش می گوید: «مرا بزن»، درواقع به بازی می پردازد تا شوهر او را بهتر بشناسد. پس از آن که زن شوهرش را ترغیب کرد به او لگد بزند، سعی می کند شوهرش را قانع کند که به خاطر انجام این عمل آدم پستی است.

روزی زن تقریباً جذاب و جوانی که ۲۵ سال سن داشت با موهای بلوند متمایل به سفید و خوش اندام در دفتر کارم نشسته بود. وی امیدوار بود که بتواند خود را یک «دختر خوب» جلوه بدهد؛ زیرا دائما با مردانی که با او به خشونت رفتار کرده اند و نسبت به او حرکات ناروایی روا داشته اند، در ستیز بوده است. معهذا، از داستانی که تعریف کرد دریافتم که وی طبق یک عادت همواره مردان را با نوعی «اسیر بازی» آزار می داده است، لیکن آنچه واقعاً در این زن دیدم عشوه گری دائم در زندگی و مخالفت در مقابل مردانی بود که به دام می افتادند. وی البته انکار می کرد که خصوصیت آزارگری دارد. او در مواجهه با همه ی مردم پیروز بود و در استفاده از حیله های خود هیچ وقت شکست نمی خورد.

ویژگی های انسان خویشتن ساز کدام ها هستند؟

1- خصوصیات اساسی: روش زندگی یک انسان سلطه جو شامل چهار مرحله ی فریب، نا آگاهی، کنترل و بدگمانی است، فلسفه ی انسان خویشتن ساز از زندگی نیز تحت چهار ویژگی خلاصه می شود که عبارتند از: شرافت، آگاهی، آزادی و اعتماد.

1- خصوصیات اساسی سلطه جویان و خویشتن سازان

سلطه جویان

1- فریب (تزوير، ظاهرسازی)

انسان سلطه جو از حیله ها، فنون و مانورهایی استفاده می کند. وی با عمل و ایفای نقش، نفوذ خود را اعمال می کند. احساساتی که ابراز می دارد از روی اندیشه و متناسب با موقعیت انتخاب شده است.

2- نا آگاهی (مردگی، بی حوصلگی)

انسان سلطه جو از مواهب واقعاً مهم زندگی بی خبر است. وی دارای «دیدی تونل مانند» است فقط آن چه را بخواهد می بیند و می شنود.

3- کنترل (آگاه، ناخودآگاه)

انسان سلطه جو به زندگی هم چون بازی شطرنج می نگرد وی راحت به نظر می رسد ولی در واقع به شدت کنترل می شود و تمایل به کنترل کردن دیگران دارد و در عین حال کشش های خود را از مخالف خود پنهان می دارد.

4- بدگمالی (عدم اعتقاد)

انسان سلطه جو اصولاً نسبت به خود و دیگران بدبین است. در اعماق قلب خویش به طبیعت بشر اعتمادی ندارد. در نظر وی ارتباط با سایر افراد بشر برای دو منظورِ کنترل کردن یا کنترل شدن است.

خویشتن سازان

1- شرافت (صفا، نبوغ و بی ریایی)

انسان خویشتن ساز به درستی می تواند نمایانگر همه ی احساساتش باشد. از خصوصیات وی ساده دلی، ظاهر ساده و نشان دادن آن چه و تعمق هست، می باشد.

۲- آگاهي (هشیاری، زندگی، علاقه مندی)

انسان خویشتن ساز به دقت به خود و دیگران توجه می کند و گوش می دهد. از طبیعت، و سایر ابعاد واقعی زندگی اطلاع کامل دارد.

۳- آزادی (رفتار خود به خودی، گشاده دلی)

انسان خویشتن ساز رفتاری خود به خودی دارد. برای اظهار توانایی های بالقوه خویش آزادی دارد، فرمانروای زندگی خویش است و به جای آنکه یک عروسک خیمه شب بازی یا شی، باشد، حاکم بر اشیا است.

۴- اعتماد (ایمان، اعتقاد)

انسان خویشتن ساز نسبت به خود و دیگران، نسبت به زندگی و ادامه ی آن در هر جا که باشد اعتماد و اطمینان راسخ دارد.

در واقع جامعه متحول جهانی که در آن روحيه ی تجارتی به گونه ی بارزی بر همه چیز تسلط پیدا کرده است، نیل به خویشتن سازی را خیلی مشکل می سازد.

تاجری را در نظر می گیریم، هنگامی که یک حمله ی قلبی او را به تفکر دربارة ذات واقعی زندگی وادار می سازد، باز هم حاضر نیست قدمی در راه خویشتن ساز شدن بردارد. قبل از این مرحله گرفتاری وی زیادتر از آن است که بتواند واقعیت را بشناسد. نیمه اول حیات به ترقی کردن، کسب دانش و پیدا کردن اشتغال و ازدواج می گذرد، ولی نیمه دوم هنگامی است که خود درونی رشد می کند. اگر در زندگی کسی نیمه دوم وجود نداشته باشد، انسان بی شک مریض می شود؛ زیرا مقرراتی که برای بعداز ظهر زندگی وجود دارد با مقررات صبح آن متفاوت است.

2- اختلافات سلطه جو و خویشتن ساز

هر انسان برای دنیا چیز تازه ای است و از او انتظار دارند که طبق خصوصیات ویژه ی خویش در این دنیا به سر ببرد. وظیفه ی اولیه ی هر کس، بالفعل ساختن بی مانندی خویش و توانایی های بالقوه ای است که قبل از او وجود نداشته است و بعداً هم به وجود نخواهد آمد و به این جهت نباید دنباله رو و مقلد دیگران باشد، بلکه باید در حوزه عمل خویش حتی به فرض آنکه دیگران در آن حوزه به حد کمال رسیده باشند با حداکثر توان کوشش کند.

سلطه جو چنین تصور می کند که برای رفع نقایص خویش، بهترین راه، جنگیدن با خود و اطرافیان است. به نظر وی زندگی نوعی پیکار است که باید از استراتژی، تاکتیک، حیله یا بازی هایی که برای بقا لازم است سود جست. موقعی که در یک پیکار بازنده می شود تصور می کند همه چیز را از دست داده است. انسان خویشتن ساز زندگی را نه به صورت یک پیکار بلکه به منزله ی یک رشد مداوم می داند که می توان از طریق ادراک صحیح آن به تحول خود رسید.

انسان خویشتن ساز به صورت ترکیبی از چهار نیروی بالقوه ی سازنده است که این خصوصیات خارج از قابلیت های بالقوه ی انسان سلطه جو است.

الف) از دیکتاتور رهبر به وجود می آید، رهبر به جای آنکه دستور بدهد، هدایت می کند. وی قدرتمند است، ولی خود را تحمیل نمی کند.

نقطه ی مقابل رهبر سازنده، همدل است. همدل نه فقط محبت می کند، بلکه خوب گوش می دهد و از نقاط ضعف خویش آگاه است. وی خواستار کار خوب است، ولی در عین حال تمایلات انسان نسبت به خطاکاری را هم می پذیرد (خود بازنده).

ب) از حسابگر آدم احترام گذار به وجود می آید.

انسان خویشتن ساز به جای سوء استفاده یا استثمار، به خود و دیگران، نه به صورت اشیا بلکه به شکل «اشخاص» احترام می گذارد. سازنده ی مقابل احترام گذار، ستایشگر است. ستایشگر نه فقط به دیگران متکی است، بلکه برای مهارت های مختلفی که دیگران باید ابراز کنند ارزش قائل است. وی از دیدگاه خود، ستایشگر عقاید و افکار مختلف است و برایش مهم نیست که دیگران مانند او فکر می کنند یا نه.

ج) از قلدر آدم حامی به وجود می آید. خودنما دشمن را ارج می نهد، ولی در کارش رک و بی پرده است. وی همچون قلدران دشمنی ندارد و تحکم گرا نیست. سازنده مقابل حامی، دلسوز است. دلسوز با آدم خوب و چاپلوس فرق دارد. وی انسانی مهربان، صمیمی و عاشق واقعی مردم است. انسان خویشتن ساز ترکیبی از حمایت و دلسوزی است که در رابطه با دیگران با تحکم است، ولی در عین حال مواظب رفتار خود با دیگران نیز هست. وی پرخاشگری را با ملایمت در می آمیزد.

د) از قضاوتگر، آدم رک گو به وجود می آید. رک گو مسئول کار دیگران نیست، ولی می تواند اعتقادات خود را با قدرت اظهار دارد.

راهنما از کسی حمایت نمی کند و به دیگران چیزی نمی آموزد، ولی با ملایمت هر فرد را یاری می کند تا راه خود را پیدا کند. وی نه برای دیگران بلکه همراه دیگران فکر می کند. وی دیگران را در کمک به خود از طریق اظهار رک و بی پرده ی عقایدش رهبری می کند، ولی در عین حال به هرکس در اخذ تصمیم آزادی عمل می دهد.

3- کسب کمال

می توان هر فرد را به یک سیستم دو حزبی در سیاست، یا به یک باطری که دارای دو قطب مثبت و منفی است، تشبیه کرد. انسان خویشتن ساز از تکامل دو قطب سلطه جویی به وجود می آید. ساده ترین مثال این امر انسانی است که به شدت احساس تنهایی می کند:

درمانگر: خودت باش، سعی کن تنهایی خود را ظاهر کنی (آگاهی از ضعف)

بیمار: احساس ناراحتی و اندوه می کنم. من به مردم احتیاج دارم.

درمانگر: حال سعی کن باتمام وجود سازنده ی مقابل خود باشی (دیکتاتور)

بیمار: اوه من این ضعف لعنتی را دور می اندازم. شما می دانید که به کسی غیر از من احتیاج ندارید.

درمانگر: حالا دوباره همان آدم ضعیف باش.

بیمار: شما چه خوب هستید.

درمانگر: حالا آن آدم قوی باش و به من جواب بده.

بیمار: اگر من نباشم شما به ماشینی یک چرخ شباهت دارید، ولی من به صورت چرخ دوم باعث می شوم که بتوانیم ماشین را به حرکت درآوریم.

درمانگر: حالا آن آدم ضعیف باش و به من پاسخ بده.

بیمار: عجب! هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم. حدس می زنم اگر با هم کار کنیم، می توانیم قوی باشیم.

آن چه در فوق خواندید، نمونه ای از یک فرد است که به دو جنبه ی «ضعف» خود بازنده و «قدرت» خودبرنده ی خویش، گوش می دهد. قطب های مخالف از طريق تضاد به مرحله کمال می رسند. موقعی که هر دو جنبه ی وجود ما مورد قبول قرار گرفت در ما قدرت کمال ایجاد می شود.

4- نقایص

اشتباهی که اکثر مردم مرتکب می شوند این است که تصور می کنند افراد خویشتن ساز ابر انسان هستند و هیچ ضعفی ندارند. حقیقت این است که چنین افرادی بسیاری از اوقات احمق، مسرف یا بی فکر هستند و ممکن است عصبانی با لجباز باشند.

بیشتر بخوانید:

تمام آنچه درباره سلطه جویی باید بدانید(قسمتهای دیگر)

منبع: سلطه جویی - دکتر قاسم قاضی

پایگاه خبری حقوق نیوز - موضوعات عمومی

 



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز

 

نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

سرخط خبرها: