حقوق خبر
سلطه جویی

تمام آنچه درباره سلطه جویی باید بدانید(قسمت 3)

انسان سلطه جو هرگز رمز تعادل بین تسليم خالی از ریا و تلاش صادقانه را یاد نگرفته است. وی در عوض یک خدای کوچک است که سعی می کند زندگی خود و دیگران را از راه کنترل و سلطه جویی اداره کند

تمام آنچه درباره سلطه جویی باید بدانید(قسمت 3)
 

سلطه جویی

آزادی و آگاهی در شخصیت خویشتن ساز از چه جایگاهی برخوردار هستند؟

دو خصوصیت نهایی خویشتن سازی عبارتند از آزادی و آگاهی.

  • آزادی

شناخت انسان امر پیچیده ای است و در طی اعصار و قرون نویسندگان در شناساندن انسان به ما نقش مؤثری داشته اند. در میان نوشته های یکی از شایسته ترین نویسندگان، این جملات قصار به چشم می خورد:

یکی از متداول ترین خرافات این است که هریک از افراد بشر دارای خصوصیات ویژه و مخصوص به خود است، و انسان موجودی مهربان، ظالم، عاقل، نیرومند، خونسرد و مانند آن است. همه انسان ها این طور نیستند...

انسان هم چون رودخانه است: آب همه رودخانه ها یکی است، و با دیگر آبها تفاوتی ندارد، ولی هریک از رودخانه ها در یک نقطه تنگ، در جای دیگر تند، در یک جا آرام، در نقطه ای فراخ، گاهی دارای آب روشن، گاهی کدر، زمانی سرد، و گاهی گرم هستند. انسان هم همین طور است. هریک از افراد بشر در وجود خود ویژگی های سایر افراد بشر را دارد که گاهی این خصوصیت و زمانی آن ویژگی، خودنمایی می کند.

انسان اغلب از خود، بیگانه می شود در حالی که همیشه همان انسان واحد است.

انسان خویشتن ساز به این جهت آزاد است که هرچند ممکن است در زندگی مثل یک بازیگر بازی کند، ولی از بازی آگاهی دارد، آن را «از روی عمد و ریا انجام می دهد.» و می داند که گاهی سلطه جویی می کند و گاهی نیز در معرض سلطه جویی دیگران قرار می گیرد، ولی از این سلطه جویی آگاهی دارد.

وی هنگامی سعی می کند سلطه جویی را تغییر دهد که خودش در معرض سلطه جویی دیگران قرار گرفته باشد، به این ترتیب قبول مسئولیت برای تغییر دادن یک نفر مستلزم قرار گرفتن در معرض سلطه جویی آن شخص است. انسان می تواند چنین کسی را سلطه جو توصیف کند یا با او مواجه شود ولی لازم نیست مسئولیت تغییر او را بپذیرد. انسان خویشتن ساز می داند که هر کسی سرانجام باید مسئولیت تغییر خویشتن را قبول کند.

تسلیم یا تنبلی

برخی دیدگاه ها تسلیم و فعل پذیری را از وظایف طبیعی زنان می دانند که بسیاری از زنانِ مردنمای امروز، فاقد آن هستند. آنها حتی پا را از این هم فراتر می گذارند و زنان امروزی را به منزله کسانی می داند که سعی می کنند مسئولیت همه چیز را به گردن بگیرند و با مردها رقابت کنند.

خانم رابینسون می گوید که در مراودات جنسی و زندگی، مردها عموما فاعل و اکثریت زنان فعل پذیر هستند. به نظر این نویسنده هم مرد و هم زن بالقوه دارای خصوصیات فعل پذیری هستند، ولی زنها این خصوصیات را بیش از مردان از دست داده اند.

به دیگری اعتقاد داشتن یعنی این که آدم بتواند به آن شخص تسلیم شود، و همخوابی جدی در واقع جریان آمیزشی است که در آن دادن و دریافت کردن، تسلط و تسلیم در هم می آمیزد و دو ارگانیزم در آن واحد جنبه فعال بودن و فعل پذیری بالقوه را یک جا دارند.

هرچه در یک زمینه خاص بیشتر جدیت کنیم، بیشتر شکست می خوریم و هدف هایی وجود دارند که هرگز نمی توان با تلاش فعالانه به آنها دست یافت. این گفته در روان درمانی هم صادق است. در روان درمانی فرد هرچه بیشتر سعی می کند به راه معینی برود، بیشتر با شکست مواجه می شود.

در خویشتن سازی درک این نکته حایز کمال اهمیت است، زیرا این بدان معنی است که برای نیل به کیفیت های ژرف خویشتن سازی، نظیر عقل، عظمت، فروتنی، جرأت، احترام و عشق لازم نیست تلاش کنیم. این خصایل یادگرفتنی نیستند و اغلب هنگامی به آن می رسیم که به عدم امکان دسترسی به آنها گردن نهیم؛ مثلاً در روان درمانی می شنویم که بیمار سعی می کند «واقعی» باشد اما هرچه بیشتر برای رسیدن به این منظور تلاش می کند بیشتر دغل باز جلوه می کند. پس از چندین ساعت بالاخره می گوید: «من حماقت میکنم باید ول کنم. فکر می کنم نمی شه برای شما بگم.» برخلاف ظاهر امر، وی در همین لحظه، «واقعی» است.

بیمار مذهبی متظاهر از نوع دیگر است. هرچه بیشتر سعی می کند کوچک و حقیر باشد، بیشتر مغرور می شود. در واقع دوست داشتنی ترین افراد کسی است که امیدی به دوست داشتنی بودن، ندارد. به همین دلیل است که درمان های مربوط به خویشتن سازی و واقعی بودن به چیزی بیش از تلاش های برانگیخته شده و شرطی شدنِ ساده، احتیاج دارد. برای این منظور می بایست عظمت رشد شخصی را که از گردن نهادن و تسلیم در برابر رشد، به جای مقاومت در برابر آن، منشأ میگیرد، کشف کرد.

انسان سلطه جو هرگز رمز تعادل بین تسليم خالی از ریا و تلاش صادقانه را یاد نگرفته است. وی در عوض یک خدای کوچک است که سعی می کند زندگی خود و دیگران را از راه کنترل و سلطه جویی اداره کند.

وی عمیقا نسبت به خود و دیگران بی اعتماد است، حتی سلطه جویی های غیرفعال او نیز نوعی تلاش برای کسب قدرت مطلق است که با آن وسیله همواره در زندگی اش افراد فعال را کنترل و هدایت می کند. تقاضاها و «باید» های فعال وی هم نوعی قدرت مطلق است که موجب بی اطمینانی او نسبت به قابلیت های بالقوه و مستقل دیگران می شود، انسان سلطه جو سعی می کند جنبه زشت یا سلطه جویانه وجود خود را که با طبیعت او متناقض است، پنهان نگاه دارد.

  • آگاهی

انسان لازم نیست حتماً سلطه جو یا قربانی درمانده ی سلطه جویان باشد.

یکی از روش های اساسی درمان گشتالتی، که در این زمینه به ما کمک می کند، مفهوم «تداوم آگاهی» است که انسان می تواند بیشتر توجه خود را به لحظه های دائما در حال تغییر معطوف دارد و آن چه را که لحظه به لحظه در آگاهی خود تجربه می کند، اظهار نماید. آن چه را ما در یک لحظه مورد توجه کامل قرار می دهیم، می توان در سه بعد خلاصه کرد:

(۱) این جا در برابر آن جا (یا جای دیگر)

(۲) حال در برابر گذشته با آینده

(3) احساسات در برابر اندیشیدن یا ادراک کردن

درمانگر، در کمک به بیمار برای نیل به آگاهی، مرتباً او را به کامل کردن این جمله راهنمایی می کند: «در این جا و همین حالا آگاهی دارم که ... » بیمار دنباله جمله را می گیرد و آن چه را همین حالا احساس می کند یا می اندیشد، بیان میکند. اندیشیدن وی یا به یاد آوری گذشته یا به برنامه ریزی برای آینده مربوط می شود. احساس وی عبارت از عواطفی است که در این لحظه تجربه می کند، به عنوان مثال به مکالمه ی زیر توجه نمایید:

درمانگر: این جمله را تکمیل کن: «در این جا و همین حالا آگاهی دارم که...»

بیمار: در این جا و همین حالا آگاهی دارم که می ترسم.

درمانگر: می توانی تشریح کنی که ترس تو کجاست؟

بیمار: صدایم ضعیف و دست هایم مرطوب و چسبناک است.

درمانگر: دیگر به چه چیزی آگاهی داری؟

بیمار: به صدای دستگاه تهویه ی اتاق آگاهی دارم.

درمانگر: دیگر به چه چیزی آگاهی داری؟

بیمار: به پارچه خشن این صندلی راحتی آگاهی دارم.

درمانگر: خشونت صندلی را از کجا احساس می کنی؟

بیمار: خشونت صندلی را از تماس کف دستم با آن احساس می کنم.

درمانگر: آیا اطلاع داری که با پایت لگد میزنی؟

بیمار: بلی، اطلاع دارم.

درمانگر: دلت می خواهد به چه کسی لگد بزنی؟

بیمار: به تو، زیرا مرا وادار به این تمرین احمقانه کرده ای.

این مثال اهمیت آموختن آگاهی نسبت به «امور بدیهی» را مشخص میکند. انسان سلطه جو بر طبق عادت چیزهای کوچکی نظیر حرکت دست ها و پاها، دگرگونی های چهره، ژست ها و لحن صدای خود یا دیگران را نمی بیند و نمی شنود، هرچه سعی کند آگاهی خود را از طريق تجاربی نظیر آنچه در بالا گفتیم افزایش دهد، از مرده بودن به زنده بودن نزدیک تر می شود. وی به جای آنکه بر محاسبات سنجیده اش به عنوان یک سلطه جو تکیه کند، می کوشد به واکنش های همزمان خودش نسبت به دنیای خویش اعتماد کند.

اغلب گفته اند که آگاهی هدف روان درمانی است، چون تغییرات از آگاهی ناشی می شود. آگاهی شکلی از عدم تلاش است و از آن چه که فرد در هر لحظه هست ناشی می شود حتی اگر به مفهوم نقش سلطه جویانه توأم با ریاکاری باشد که همه ما گاه و بیگاه برای پشتیبانی خارجی انجام می دهیم.

مثال زیر که از یک مورد روان درمانی اقتباس شده است، این مطلب را روشن می کند:

درمانگر: هم اکنون به چه چیزی آگاهی داری؟

بیمار: به این نکته آگاهی دارم که دلم می خواهد شما را کتک بزنم.

درمانگر: همان کسی باش که دلش می خواهد کتک بزند.

بیمار: به این دلیل می خواهم شما را بزنم که برای من تصمیم نمی گیرید.

درمانگر: حالا به جای من باش و پاسخ بده.

بیمار: مریم، اگر قرار باشد همیشه من به جای تو تصمیم بگیرم، تو هیچ وقت بزرگ نخواهی شد.

درمانگر: و چه جواب میدهی؟

بیمار: حق با تو است لعنتی.

درمانگر از بیمار خواهش میکند تا سلطه جویی خود را بیازماید و سپس از طریق ایفای نقش، از او می خواهد که «یک درمانگر عاقل باشد.» به بیمار کمک می کند تا توانایی های بالقوه خویشتن سازی اش را که طبعاً در اعماق وجود وی نهفته است، کشف کند و به آنها احترام بگذارد.

کنترل شخصی

یک اصل که در موقعیت های مختلف زندگی مانند یک زمینه ی قوی همه جا حاضر است و به کنترل طبیعی رفتار ما می پردازد، این است که، وجود انسان دارای قطب های متعددی است. انسان فعال و فعل پذیر، قوی و اضعیف، مستقل و در عین حال متکی، مهربان و در عین حال پرخاشگر است. انسان هم برنده می شود و هم بازنده، محافظه کاری و آزادیخواهی دو نمونه ی دیگر از خصوصیات انسان هستند.

« من» اشخاص در زندگی آنان چه نقشی دارد و در سلطه جویی چه تأثیری می گذارد؟

شما ممکن است تاکنون اصطلاحات من قوی و من ضعیف، من صحيح و من غلط، من واقعی و من غیرواقعی را به کار برده باشید. این حالات در هریک از لحظات زندگی ما وجود دارند و ما تنها آنهایی را که به سلطه جویی ما کمک می کنند، دوست داریم.

در اینجا می خواهم از دو کلمه ی «محافظه کار» و «آزادیخواه» برای تشریح این «من ها» استفاده کنم، زیرا این دو کلمه معرف این حقیقت اند که هر دوی این کلمات اجزای یک واحد بالقوه هستند. اغلب اتفاق می افتد که مردم، یکی از طرفین این واحد را پایین می آورند و نابود می کند. حقیقت این است که سلامت فکری کامل، مستلزم باقی بودن، ارزش گذاشتن و زندگی کردن با هردو جنبه خودمان است.

دو سمت طبیعت روانی انسان را می توان به دو قسمت طبیعت جسمی او تشبیه کرد. ما دارای چشمان چپ و راست، گوش های راست و چپ، دست های چپ و راست و امثال آن هستیم.

اخیرا یکی از بیماران من از بی وفایی شوهرش شکایت داشت. این خانم از آن ترس داشت که شوهرش او را رها کند، و از من خواست ازدواج آنها را از خطر متلاشی شدن حفظ کنم. هم چنان که زن صحبت می کرد، تقریبا با شنیدن اولین کلمات دریافتم که قسمت چپ بدنش فلج و تعادل جسمانی را از دست داده است؛ مثلا تمام ژست هایش را با دست راست می گرفت. دست چپش بی حرکت روی دامنش قرار داشت. من درک کردم که این خانم بی اندازه محافظه کار است، بیش از بیست سال معلم کودکستان بوده و از روی عادت کاری نکرده است که باعث نارضایتی دیگران شود. پزشک خانوادگی اش او را نزد من فرستاده و در توصیه نامه نوشته بود که خانم مذکور هیچ نوع ناراحتی جسمانی ندارد.

در ضمن صحبت، از آن خانم خواستم به جای استفاده از دست راست با دست چپش ژست بگیرد. انجام این کار ابتدا برایش مشکل بود. کمی بعد معلوم شد که تمام جهت یابی هایش «راست» است. او همیشه کارهای «درست و راست» انجام می دهد، «حرف های صحیح» می زند، هرگز با کسی مخالفت نمی کند و اظهار نظر متفاوتی ابراز نمی دارد. در نتیجه گرفته و بی نشاط بود. شوهرش درباره رفتار او نگرانی داشت و او را آدم خونسرد و بی تفاوتی می دانست که به کسی یا چیزی علاقه ندارد.

فرض کنید اندام ما هم چون یک واحد پويا و دائما در حال تغییر و در عین حال از نظر آشکارسازی احساسات بالقوه خود، دارای دو قطب باشد. این امر را می توان به یک اَلاکلنگ تشبیه کرد:

انسان متعادل کسی است که اَلاکلنگ وجودش به طور مداوم و پویا بین توانایی های بالقوه آزادیخواهی و محافظه کاری در نوسان باشد. وقتی که یک سر اَلاکلنگ بالا می رود، این امر مبیّن این حقیقت است که درجه آگاهی فرد در آن جهت بالا رفته است و طبیعت او به آن سمت گرایش دارد.

یکی از احتياجات اساسی هر انسان این است که مسئولیت حفظ تعادل خودش را به عهده بگیرد. به عنوان یک قاعده اخلاقی پیشنهاد می شود که در وجود همه ما دو جنبه محافظه کاری و آزادیخواهی یافت می شود. انسان

محافظه کار باید جنبه آزادیخواهی وجودش را بپذیرد همان گونه که انسان آزادیخواه باید جنبه محافظه کاری وجودش را قبول داشته باشد. انسان در آشکارسازی بی پرده ی دو جنبه وجود خویش دارای یک سلسله ابزارهای طبیعی است که می تواند با استفاده از آنها نهایت سادگی و سهولت را برای زندگی خود فراهم آورد. چنین وضعی به مبارزه طلبی عظیمی منجر و موجب می شود که فرد تا جایی که می شود، تحت تأثیر کنترل های ساختگی خارجی قرار نگیرد.

تاجر سلطه جویی برای درمانگرش اقرار می کند که تمایلات جنسی شدیدی نسبت به منشی خود دارد اگر این تاجر وجود داخلی محافظه کارش - وجدان و احساس خودداری - را به سمت همسرش فرافکنی کند، خودش را وادار می کند که احساس کنند کنترل شده و از این مسئله ناراحت شود و این تنها احساس درونی جنسی او است.

اگر این تاجر نسبت به خودش صادق باشد، درمانگر ممکن است از او بخواهد که فرض کند در وجود او دو جنبه ی محافظه کاری و آزادیخواهی نسبت به این قضیه یافت می شوند و از او خواهش کند تا گفت و گوی درونی خودش را اظهار نماید.

هدف ما این است که نشان دهیم انسان خویشتن ساز کسی است که مالکیت قطب داخلی خودش را می پذیرد، در آغوش می گیرد و آن را قبول می کند، در حالی که انسان سلطه جو برون فکنی می کند و دیگران را گناهکار می داند. اجازه بدهید به مطالعه درمان یک دانشجوی دانشگاه بپردازیم:

دانشجو: از اینکه پدرم مرتباً از من می خواهد ادامه تحصیل بدهم بی اندازه ناراحت هستم و دارم دیوانه می شوم.

درمانگر: بیا فرض کنیم پدرت این جا نشسته است. حالا آن چه را ممکن است پدرت بگوید، بگو.

دانشجو: پدر می گوید: «اگر ترک تحصیل کنی هیچ وقت شغل خوبی پیدا نمیکنی.»

درمانگر: تو چه می گویی؟

دانشجو: من به هر صورت در ارتش خدمت خواهم کرد. چرا نباید تا آن زمان یک سرگرمی پیدا کنم؟

درمانگر: پدرت چه می گوید؟

دانشجو: «تو که نمی دانی چه موقع در ارتش خدمت خواهی کرد. بنابراین می توانی از وقت باقی مانده برای تحصیل دانش، حداکثر استفاده را بکنی.»

درمانگر: تو چه می گویی؟

دانشجو: تو می خواهی من همیشه کار کنم و اصلاً وقتِ استراحت نداشته باشم.»

درمانگر: در واقع این حرف را چه کسی می گوید؟

دانشجو: لعنت بر شما، (دانشجو آگاه می شود که برون فکنی «پدر آنجا نشسته است» در واقع احساسات محافظه کاری درونی خودش است.)

سلطه جویی کودکان و والدین به چه صورت هایی آشکار می شود؟

کودکان هم اغلب سلطه جو هستند. آنها نیز مانند بسیاری از انسان های عصر ما در ردیف افراد شناخته شده قرار می گیرند.

دو نوع کودک سلطه جو وجود دارد:

نوع اول «مویه گرکوچولو» است. چنین کودکی خود را کنار می کشد و می خواهد ما را وادار کند کارش را برای او انجام دهیم.

این کودک فعل پذیر متکی، از طریق اظهار ناتوانی، عدم تصمیم گیری، فراموشکاری مداوم و بی حرکت ماندن بر ما سلطه جویی می کند.

وی که در نخستین مراحل زندگی بی تفاوت بودن را درک کرده است، در نقش ناتوان و احمق «بازی» می کند. این ناتوانی توجه زیادی را به او جلب می کند تا حدی که شکل شخصیت او را تغییر می دهد. وی چنان که اکثریت مواقع تصور می شود، تنبل نیست. «مانند روباه حیله گر است» زیرا آنقدر هوشیاری دارد تا در زندگی، بزرگترها را با سلطه جویی به انجام آن چه می خواهد وادار کند.

دومین نوع کودک سلطه جو، سلطه جوی فعال است که او را به عنوان «دیکتاتور کوچولو» می شناسیم.

وی با اظهار نارضایتی، چشم سفیدی، طفره رفتن و بی کفایتی بر بزرگترها سلطه جویی می کند و از طریق پا به زمین کوبیدن ما را وادار می کند تا کارش را به جای او انجام دهیم. وی همیشه «گرفتار» است - وقتی برای دیگران ندارد - و برای ما از کج خلقی، نق زدن، اظهار نارضایتی و سایر مظاهر خشم، استفاده می کند.

در قسمت های گذشته ی کتاب به چگونگی پیدایش و توسعه ی این دو نوع مهم سلطه جویی اشاره کردیم. در این جا می خواهیم به تشریح مثال های دیگری از کودکان سلطه جو بپردازیم:

1- «پرویز روباه صفت» زندگی را با گریه کردن آغاز کرد و شش هفته اول زندگی اش را به تمرین در این زمینه مشغول بود. وی دریافت که با اشک ریختن مورد توجه قرار می گیرد.

توجه داشته باشید که هنوز اندیشیدن و استدلال کردن را شروع نکرده بود. در همین موقع یک ناراحتی پوستی موجب شد که بیش از پیش مورد توجه قرار گیرد. وی تا وقتی که ناچار بود از منزل خارج شود و با مدرسه رفتن وارد جامعه شود، هرگز با کسی مواجه نشده بود که با خواسته هایش مخالفت کند. وی تا آن تاریخ، بدون آنکه خودش بداند، از یک اسلحه ی نامریی برخوردار بود و به صورت یک حسابگر کوچولو درآمده بود. هر وقت درس مشکل بود یا معلم بی اندازه عصبانی می شد، او با «هوشیاری» به دل درد شدید مبتلا می شد و می توانست به منزل برگردد. اگر برای رفتن به مدرسه لباسش را نمی پوشید، مادرش این کار را برای او انجام می داد. از آن جا که معلم نسبت به او احساس تأسف می کرد، در مدرسه از توجه خاصی برخوردار بود.

در واقع از طریق برانگیختن احساس ترحم دیگران بر آن ها سیادت می کرد. حتی سایر شاگردان هم در هنگام بازی گول «ناراحتی» او را می خوردند. هر وقت موقعیت اقتضا می کرد او به طریقی «ناراحت» بود. وی محسان مویه گر بودن و چسبیدن به دامن دیگران را درک کرده بود.

٢- از طرف دیگر «منصور قلدر» خیلی تند خواست. وی کودکان دیگر را هل می دهد، کتک می زند و به روی آن ها تف می اندازد. کلماتی که به کار می برد یک بازیکن فوتبال را به ترس می اندازد. به تفنگ و چاقو علاقه دارد. او در زندگی خیلی زود دریافته بود که اگر تنفر و ترس را با هم همراه کند می تواند دیگران و حتی بزرگسالان را تحت کنترل درآورد. وی به صورت یک قلدر کوچولو درآمده است. او مخصوصا از اعمال قدرت، چه از طرف والدین و چه از طرف معلمان، متنفر است. بی اندازه نسبت به خودش مطمئن است و نسبت به همه افراد حالت تهاجمی دارد. به نظر می رسد که منصور یک نوع سمعک ذهنی دارد که درست در لحظه ای که والدین یا معلمان دهانشان را باز می کنند، قادر است آن را ببندد یا خاموش کند.

۳- « محمود رقابت گر» ترکیبی از منصور و پرویز است. وی که کوچکترین پسر خانواده است، از همان کوچکی یاد گرفت که برای هر چیز باید بجنگد و رقابت کند و چون مدرسه صحنه ی پر رقابت بود در آن جا می توانست میل خود را ارضا کند. والدین، برادران و همشاگردی هایش به صورت «دشمنان» او درآمدند. بردن و «بالا بودن» برایش از نقش علم آموزی خیلی مهم تر جلوه کرد. سپس این رقابت او را فلج کرد، وی نمره های خوب می گرفت، ولی این موقعیت را در سایه بی خوابی به دست می آورد. سایر شاگردان ساعی به صورت منبع ترس دائمی او درآمده بودند.

بی شک انسان سلطه جو متولد نمی شود. انسان های سلطه جوی امروز همان کودکان سالم دیروز هستند. هرچه کودکان رشد می کنند و به دنیای توام با سلطه جویی انسان عصر ما قدم می گذارند، نخستین آموزش ها را از والدین خود فرا می گیرند و والدین خود محصول جامعة سلطه جوی ما هستند.

والدین سلطه جو وظیفه خود می دانند که رفتار خارجی کودکانشان را تحت کنترل درآورند. آنها نسبت به فرزندان خود احساس مسئولیت می کنند و این احساس مسئولیت اکثریت مواقع به احساس قدرت مطلق منتهی می شود. این گونه والدین در نقش قاضی و خدا بازی می کنند.

تكيه اصلی سخن این نوع والدین با فرزندان «تو باید» است. این ها در واقع عقیده دارند که لازم است بر رفتار خارجی فرزندان تسلط داشته باشند و اوامر خداوندی آنها رفتار فرزندان را تغییر دهد. «بایدهای» آن ها رفته رفته به صورت «تو می توانی»، «تو نمی توانی»، «تو نمی خواهی» ، «تو باید بخواهی»، و «اگر کار را انجام بدهی بعد می توانی» در می آید.

یکی از تکنیک های اصلی والدین قضاوتگر اقتدارطلب، آن است که دیگران را با استفاده از احساس گناه کنترل کنند. اگر کودک آن چه را مطابق خواسته آنها است انجام ندهد، والدین سعی می کنند در او احساس گناه ایجاد کنند؛ اگر والدین، حتی سالها بعد، به حمله قلبی دچار شوند، پسر یا دخترآن ها ممکن است از این احساس گناه ناراحت و غمگین گردد.

استفاده از عشق و محبت یکی دیگر از تدابیر و وسیله سلطه جویی است. مانند جمله های زیر: «با این حماقتی که تو داری نمی توانیم تو را دوست داشته باشیم.» به منصور می گویند: «اگر ما را دوست داشتی چنین رفتار نمی کردی» و بالاخره محمود را با این جمله تشویق می کنند: «وقتی که نمره های خوب می گیری خیلی بیشتر دوستت داریم.» در این جا والدین سلطه جویانه نقش آدم خوب را بازی می کنند.

والدین سلطه جو از تکنیک های متداول دیگری نیز استفاده می کنند. بی شک شما خودتان می توانید بر آنچه گفتیم روش هایی بیفزایید. این تکنیک ها ما را به کجا خواهند برد؟ آیا به کار بردن این تکنیک ها باعث می شوند فرزندان ما آن طور که انتظار داریم رفتار کنند؟ آیا این تکنیک های سلطه جویانه ما را به انضباطی که در تربیت کودکان بسیار مهم است، می رسانند؟

روش های انضباط و رابطه ی آنها با سلطه جویی چیست؟

احتمالاً در مورد هیچ یک از جنبه های روان شناسی کودک به اندازه انضباط، سوء تفاهم وجود ندارد. به نظر من لازم است به جای آنکه ما بر کودکان خود سلطه جویی کنیم و کودکان نسبت به ما روش سلطه جویی در پیش گیرند، در این مورد مهم یک نوع فلسفه وضع کنیم.

تکنیک های انضباطی به دو گروه بزرگ تقسیم می شوند. یکی از آنها روش کنش - مرکزی سلطه جویانه یا از نوع کنترل است. دیگر روش درونی بودن خود تحمیل و خویشتن سازی است. یعنی آن چیزی است که آن را به نام خودنظمی می نامیم و در آن ارزش های درونی کودک اصول راهنمایی او را تشکیل می دهند.

انضباط کنش - مرکزی نظریه مربوط به پاداش و تنبیه را شامل می شود و این روشی است که هم بسیاری از والدین به طور آگاهانه آن را به کار می برند.
شعار آنان این است که «ترکه را کنار بگذارید، کودک را ضایع کنید.» یا «کودکان را باید دید، نه اینکه به حرف هایشان گوش داد.» این قبیل عبارات معمولی اغلب با تکنیک های کنش - کنترل چندی همراه هستند که همه آنها رفتار کودک را به درجه ای تحت سلطه جویی قرار می دهند، مانند تنبیه شفاهی، مقایسه ی نامطلوب، جدایی، محروم کردن از مزایا و تنبیه بدنی.

اثر این گونه تنبیهات باعث ممانعت واقعی رفتار یا افسرده شدن می شوند. تنبيه باعث اضطراب می شود و به تظاهرات عصبی که از مشخصات افسردگی است، منجر می شود. این عمل اغلب نفرت از تنبیه کننده را بر می انگیزد، پرخاشگری را افزایش می دهد و موجب احساس گناه می گردد. این قبیل فعل و انفعالات موجب توسعه ی بیشتر تنبیه می گردد.

در اغلب موارد تنبیه به پیدایش احساس ناامنی و بی لیاقتی می انجامد. کودکی که تنبیه می شود، اغلب احساس می کند که از مراحم تنبیه کننده محروم شده است و بیشتر احساس عدم امنیت می کند. او رفته رفته خودش را بد، ناشایست و بی ارزش می داند و در بسیاری از موارد اعمالش با توجه به این خودپنداره ها شکل می گیرند.

امروزه بسیاری از والدین که مرتبا دانش خود را از اصول اساسی روان شناسی افزایش می دهند، کمتر از روش های سلطه جویانه انضباطی استفاده می کنند.

آنها از کودکان شان می خواهند طوری رفتار کنند که هم از نظر اجتماعی مقبولیت داشته باشند و هم از لحاظ سلامت فکری و جسمانی برای آنها مفید باشد. ولی چون مطمئن نیستند که چگونه به چنین رفتاری برسند، نمی توانند این نکته را تشخیص بدهند که آنچه به عنوان احترام و اطاعت از فرزندان شان می خواهند، اغلب نتیجه ناامنی خودشان است. این گونه والدین نمی دانند خصومتی که توسط کودکان در حد طبیعی و منطقی خود ابراز می شود، برای رشد عاطفی آنها واقعاً ضروری است.

متاسفانه در مورد انضباط، رویه ی احساسی را نمی توان به صورت چند قاعده ی ساده در آورد که اگر آن قاعده ها مراعات نشوند تنبیه مجاز شناخته شود.

انضباط (بیش از آن چه سلطه جویی باشد) بیشتر به رویه فکری و احساس آدمی مربوط می شود.

کودکی که تشبیه انضباطی شده است، باید به عنوان یک انسان پذیرفته شود، نه به عنوان یک ماشین - انسانی که دارای حقوق و احساسات مخصوص به خود می باشد.

پدر و مادری که می توانند احساسات و نگرش های فکری کودکان را تحمل کنند، خواهند توانست مشکلات ناشی از انضباط را نیز با مهارت برطرف کنند. اگر موقعیت عاطفی خانه همواره گرم و پذیرا باشد، حتی اگر در مورد رفتار کودک شدت عمل و محدودیت های بجایی وجود داشته باشد، باز هم کودک احساس امنیت خواهد کرد.

برخورد والدین خویشتن ساز در برابر کودکان چگونه است؟

پدر یا مادر خویشتن ساز، برخلاف والدین سلطه جو، رشدگرا یا طرفدار رشد می باشند.

آنها زندگی را صحنه ای می دانند که در آن فرد می تواند خود را بسازد. آنها به جای آنکه «بایدگرا» باشند، «هست گرا» می باشند.سعی دارند کودکان خود را چنان که هستند بپذیرند و در رشد و بهبود به آنها کمک کنند.

هدف اصلی آنها این است که خویشتن سازی را در کودک پرورش دهند. این دسته از والدین زندگی را به صورت دنیای کودکی یا دنیای بزرگسالی ندیده اند، بلکه آن را به صورت دنیای یک انسان نگاه می کنند که در آن هر یک از افراد حق دارند خواسته های خودشان را برآورده کنند. در زیر نحوه رفتار والدین خویشتن ساز را با سه کودکی در بخش پیش به آنها اشاره شد، یعنی پرویز، منصور و محمود تشریح می کنیم:

والدین خویشتن ساز می دانند که «وجود» پرویز روباه صفت به یک اتکا، ضعف و نکته سنجی طولانی مربوط است و وظیفه خود می دانند که کاری کنند تا نقطه مقابل این خصوصیات در پرویز به وجود بیاید. به این ترتیب، والدین خویشتن ساز پرویز را تشویق می کنند که اعمال زیادی را مستقلاً انجام دهد: برای خرید به مغازه برود، رختخوابش را مرتب کند، پول خرج کند، و لباسش را خودش بپوشد.

رفتار مستقل او باگرمی و نام تشویق آمیز پاداش داده می شود؛ مثلا مادر می گوید: «بابا، میدانی که امروز پرویز خودش لباس پوشید؟» بنابراین، پرویز از طریق ارزش قایل شد والدین نسبت به رفتار مستقلانه اش، مورد تقدیر قرار میگیرد و اتکا به غیر تبدیل به ارزش دادن به خود، می شود.

والدین خویشتن ساز سعی می کنند نیروهای بالقوه محبت و پشتیبانی منصور سرکش را به جای تنفر دیرپا و ترسی که در قلدری های او نهفته است، بالفعل کنند.

آنها پرخاشگری منصور را نسبت به دیگر بچه ها معلول بی توجهی و احساس کمبود حمایت و دلسوزی نسبت به او می دانند. مادر، پدر و معلم باید با هم همکاری کنند تا وی را به کارهای درستی که باید انجام بدهد راهنمایی کنند و از تأکید کردن بر کارهای غلط او خودداری کنند. آنها برای چنین کودکی محیط خویشتن سازانه ای را به نمایش می گذارند که از یک خود - پشتیبانی درونی برخوردار باشد، نه اینکه تحت تأثیر عوامل خارجی رفتار کند.

والدین خویشتن ساز در مقابله با محمود مبارز تمام توجه خود را به گسترش خصوصیات خود - به پشتیبابی، اعتماد سالم و اتکا به دیگران معطوف می کنند. والدین به محمود کمک می کنند تا بداند که رقابت از عدم اعتماد به خود و احتیاج به یک معیار خارجی ناشی می شود. که لازم است علیه آن مبارزه کند. آنها هم چون ژنرال آیزنهاور به او می آموزند که به جای رقابت در برابر امتیازات دیگران «سعی کن در جهت امتیاز آوردن برای خودت مبارزه کنی».

به کار بردن روش خویشتن - مرکزی برای تربیت کودک چه مزیتی دارد؟

وجود یک فلسفه کودک پروری به همه ی ما و کودکان ما کمک می کند، در عین حال یک روش خویشتن - مرکزی موجبات احترام به خود و والدین را فراهم می آورد.

کودک در هنگام تولد بی اندازه ناتوان است و اگر والدین - و به ویژه مادر - مراقبت کامل از او را به عهده نگیرند، خیلی زود می میرد.

تربیت کودک از هنگام تولد شروع می شود و می بایست مرتباً به سویی هدایت شود که رفته رفته خود - مسئول بار آید و مسئولیت های والدین در قبال او کاهش یابد. در حدود سن یازده یا دوازده سالگی مسئولیت بین والدین و کودک به طور مساوی تقسیم می شود. در یک سنی ما باید انتظار داشته باشیم که تعادل قدرت بین والدین و فرزند معکوس شود. در حدود ۱۸ تا ۲۱ سالگی، یعنی در سال هایی که تحصیلات متوسطة فرزند به پایان می رسد، باید مسئول خودش باشد و مراقبت از خودش را به عهده بگیرد.

انتظار والدین خویشتن ساز چیست؟

والدین خویشتن ساز اعلامیه حقوق خود را این گونه تنظیم کرده اند:

1- با ما همکاری کنید، با «بازی کردن» در نقش ناتوان و احمق، خودتان را بچه تر از آن چه هستید نشان ندهید. به ما این احساس را منتقل کنید که می توانیم با هم رشد کنیم و ما می توانیم روی شما به عنوان افرادی حساب کنیم که عاقبت روزی از ما مستقل خواهند شد.

2- توجه داشته باشید که تحصیل جدی شما را به پول می رساند. شما ممکن است نیازمند این باشید که با گفتن «نه» استقلال خواهی خود را آشکار کنید، ولی ما هم به عنوان والدین محدودیت هایی داریم.

3- ما سعی میکنیم والدین خوبی برای شما باشیم ولی از شما این خواهش را داریم که احساس مسئولیت را در خود رشد دهید - می خواهیم که در شما توانایی واکنش نشان دادن، ایجاد شود.

4- ما سعی می کنیم بایدهای خودمان را کم کنیم، ولی به خاطر داشته باشید که وظیفه شما این است که خواسته های سالم را در وجود خود رشد دهید و جانشین بایدها بسازید.

5- تنها چیزی که بزرگسالان یا به طور کلی آدمیان درباره آن توافق ا دارند این است که انسانها خطاپذیر و دارای تفاوت های فردی هستند. این خطاپذیری را قبول کنید.

6- ما علاقه مندیم هنگامی که کاری به دلخواه شما انجام می دهیم، احساس قدردانی شما را ببینیم. گفتن «متشکرم» آدم را به کار وادار می کند.

7- مقررات ما را، اگرچه درک نمی کنید، بپذیرید، چون ما بزرگسال هستیم و بی شک در بسیاری از موارد می دانیم چه کاری بهترین است.

۸- همیشه از ما انتظار نداشته باشید. درک سؤال بیش از دانستن جواب حایز اهمیت است.

9- به خاطر داشته باشید که ما علاقه مندی شما را نسبت به فعالیت های خود دوست داریم. بزرگسالان همیشه کارشان درست و حسابی نیست، و شما می توانید بیاموزید که چگونه پاره ای از فعالیت های ما را دوست داشته باشید.

10- اگر صد درصد هم اطمینان دارید که کار ما غلط است باز ما را دوست داشته باشید، کسی که پدر یا مادر است نمی تواند خدا باشد. اگر انتظار دارید ما کارهای خارق العاده انجام بدهیم، توجه داشته باشید که ما هم بشر هستیم.

11- ممکن است مثال های ما همیشه باعث خوش وقتی شما نشوند. از ماعيناً تقلید نکنید، خودتان آفریننده باشید.

12- به خاطر داشته باشید که در موقع پاسخ دادن، خودتان را با ما مساوی بدانید. والدین بردگان فرزندان نیستند، ما هم مانند شما خواهان انصاف هستیم.

۱۳- ما هم شادی و سرور می خواهیم. همان طور که ما به دوستان شما احترام می گذاریم، شما هم به دوستان ما احترام بگذارید. شاید کارهای ما به نظر شما خسته کننده باشد، ولی ما حق داریم که این کارها را انجام دهیم.

۱۴۔ خانه به همه ی ما تعلق دارد. اشیا به اندازه ی انسان ها اهمیت ندارند ولی سعی کنید قدر اشیایی را که دیگران برای آنها ارزش قایل هستند، بدانید.

۱۵- ما می خواهیم که شما خودتان به عنوان والدین کوچکتر خانواده رفتار کنید، ولی به خاطر داشته باشید که نباید با ما به عنوان والدین بازنشسته رفتار کنید. ما هنوز در خانواده دارای یک نقش حساس هستیم.

۱۶- تصمیمات خودتان را عاقلانه اتخاذ کنید، و بدانید ما به رغم این حقیقت که می دانیم این تصمیمات همیشه عاقلانه نیستند، باز هم شما را دوست خواهیم داشت.

۱۷- والدین هم، مرحله به مرحله رشد می کنند. تا چند سال دیگر ما زیرک تر از حالا خواهیم شد. بیایید به جای آنکه انفرادی کار کنیم و از هم جدا باشیم، به هم بپیوندیم و همه با هم کار کنیم.

بیشتر بخوانید:

تمام آنچه درباره سلطه جویی باید بدانید(قسمتهای دیگر)

منبع: سلطه جویی - دکتر قاسم قاضی

پایگاه خبری حقوق نیوز - موضوعات عمومی

 

 

 

 



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز

 

نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

سرخط خبرها: