حقوق خبر
نیکولو ماکیاولی (Machiavelli)

ماکیاولی کیست و چه اندیشه هایی دارد؟(قسمت 2)

پس برای فرمانروا، داشتن صفات خوب چندان مهم نیست. مهم این است که او فن تظاهر به داشتن این صفات را خوب بلد باشد. حتی از این هم فراتر می روم و می گویم که اگر او حقیقتاً دارای صفات نیک باشد و به آن ها عمل کند به ضررش تمام خواهد شد در حالی که تظاهر به داشتن این گونه صفات نیک (بدون داشتن خود آن ها) برایش سودآور است. مثلاً خیلی خوب است که انسان دلسوز، وفادار، با عاطفه، معتقد به مذهب و درستکار جلوه کند و باطناً هم چنین باشد. اما فکر انسان همیشه باید طوری معقول و مخير بماند که اگر روزی بکار بردن عکس این صفات لازم شد به راحتی بتواند از خوی انسانی به خوی حیوانی برگردد و بی رحم و بی وفا و بی عاطفه و بی عقیده و نادرست باشد

ماکیاولی کیست و چه اندیشه هایی دارد؟(قسمت 2)
 

پایگاه خبری حقوق نیوز

ماکیاولی (Nicolo Machiavelli)

قول و پیمان شهریار

«همگان بر این نکته واقفند که صفاتی مانند وفاداری، حفظ حرمت قول، درستی رفتار، و نیالودگی به نیرنگ تا چه پایه در شهریار پسندیده است. اما از آن طرف، در قبال حوادثی که در عصر ما اتفاق افتاده است خود به چشم می بینیم که شهریارانی که زیاد پایبند حفظ قول خود نبوده اند، ولی در مقابل، رموز غلبه بر دیگران را به کمک حیله و نیرنگ خوب می دانسته اند کارهای بزرگ آن جام داده اند و وضعشان در آخر کار خیلی بهتر از آن کسانی بوده است که در معامله با دیگران صداقت و درستی به خرج داده اند.

ماکیاولی می گوید: «بگذارید همه این را بدانند که برای رسیدن به هدف از دو راه می توان رفت: یکی از راه قانون دیگری از راه زور. از این دو راه، اولی شایسته انسان ها و دومی شایسته حیوان هاست. ولی از آن جا که طریقه اول غالباً بی تاثیر است، تشبث به طریقه دوم ضرورت پیدا می کند. بنابراین بر شهریار لازم است که طريقه استعمال هر دوی این شیوه ها را خوب بداند و موقع را برای بکار بردن هر کدام نیک بسنجد.

شهریار باید از میان جانداران شیر و روباه را به عنوان سرمشق برگزیند زیرا که شیر برای تحصیل طعمه اش از تن دادن به رنج و کوشش و خستگی ناگزیر است در حالی که روباه از گزند گرگ ها در امان نیست. در این صورت بر شهریار واجب است که حليه گری روباه را برای دفع گزند با صولت شیر برای نشان دادن قدرت توأم سازند. بعبارت دیگر باید هم از روباه و هم از شیر بیاموزد، زیرا شیر در برابر تله در می ماند و روباه در برابر گرگان. بنابراین باید روباه بود تا تله ها را شناخت و شیر بود تا گرگان را هراساند. آنان که فقط بسان شیر عمل می کنند، ابلهاند.»

«اگر بنا باشد که شهریار فقط روی خصلت یکدنگی شیر تکیه کند، عملش نابخردانه است و به این دلیل است که یک شهریار دوراندیش هرگز نمی تواند - و نباید- به خود را پای بند حفظ قولی که داده است بشمارد و در رعایت آن قول، موقعی که برایش مسلم شده است که فایده قول شکنی بیشتر است، اصرار ورزد. قول ها در تحت شرایطی که دائمآ در تغییر و تحولند داده می شوند و هرگاه شرایطی که دادن قولی را ایجاب می کرده است منتفی گردید، شهریار هیچ گونه تعهدی برای محترم شمردن قول خود ندارد. اگر مردم دنیا همگی خوب و خوش فطرت بودند این اندرزی که می دهم چندان خوب نبود ولی چون موجودات انسانی باطنأ نادرست هستند و به کسی وفا نمی کنند، و پس هیچ کسی هم در مقابل موظف نیست که نسبت به آن ها صديق و وفادار باشد».

«مثال های بی شماری از همین دوران معاصر می توان ذکر کرد و نشان داد که چقدر پیمآن ها و وعده های جدی به علت بی اعتنایی شهریاران به رعایت آن ها شکسته شده و از حيز انتفاع افتاده است. و میان این شهریاران هر کدام که بازی کردن نقش روباه را بهتر می دانسته اند از اقران همگنان کامیاب تر شده اند. پاپ الکساندر سوم در تمام مدت عمرش نیتی جز فریب دادن مردم نداشت و از این جهت ساده لوحانی که حاضر بودند فریب او را بخورند در پیرامونش فراوان بودند. هیچ کسی به اندزه وی قول و عده های آراسته به سوگند نمی داد و هیچ کسی کمتر از وی به حفظ آن قول ها و عده ها علاقمند نبود. و با این همه چون خوی و فطرت آدمی را خوب می شناخت، تزویرها و نیرنگ ها و خلف وعده هایش همیشه موثر و کامیاب از آب در می آمدند.»

«پس برای فرمانروا، داشتن صفات خوب چندان مهم نیست. مهم این است که او فن تظاهر به داشتن این صفات را خوب بلد باشد. حتی از این هم فراتر می روم و می گویم که اگر او حقیقتاً دارای صفات نیک باشد و به آن ها عمل کند به ضررش تمام خواهد شد در حالی که تظاهر به داشتن این گونه صفات نیک (بدون داشتن خود آن ها) برایش سودآور است. مثلاً خیلی خوب است که انسان دلسوز، وفادار، با عاطفه، معتقد به مذهب و درستکار جلوه کند و باطناً هم چنین باشد. اما فکر انسان همیشه باید طوری معقول و مخير بماند که اگر روزی بکار بردن عکس این صفات لازم شد به راحتی بتواند از خوی انسانی به خوی حیوانی برگردد و بی رحم و بی وفا و بی عاطفه و بی عقیده و نادرست باشد. »

«پس شهریار باید خیلی مواظب باشد که حرفی مغایر با آن پنج صفتی که در بالا شمردیم بر زبانش نگذرد به طوری که انسان وقتی او را ببیند، یا گفتارش را بشنود کوچک ترین تردید برایش باقی نماند که این شهریار مظهر دلسوزی و وفا و عاطفه و درستی و اعتقاد به مذهب است و مخصوصآ تظاهر به داشتن صفت اخیر، یعنی مذهبی جلوه کردن از هر ظاهرسازی دیگر برایش مهم تر است، زیرا که مردم دنیا به طور کلی با چشم قضاوت می کنند نه با دست، به این معنی که همگان می توانند آنچه را که به ظاهر هست به چشم ببینند ولی فقط عده معدودی قادرند که باطن انسان را بدان سان که هست لمس کنند. مردم شهریار خود را به همان سان که در مقابل چشمشان ظاهر می شود می بینند و تنها عده معدودی هستند که از ذات و فطرت حقیقی وی باخبرند و این عده معدود نیز وقتی که دیدند او از اخلاص و محبت بی ریای این همه ساده دلان که محو شوکت سلطنت شده اند برخوردار است، هرگز جرأت نمی کنند با عقیده جمعی کثیر که نسبت به وی حسن نظر دارند مخالفت ورزند.»

قسمتی از رساله شهریار ماکیاولی درست یک رساله فنی است. نخستین باری که ماکیاولی به خارج از ایتالیا می رفت، هنگامی که به دربار فرانسه رسید یکه خورد.فرانسویان هیچ احترامی به ایتالیائیان نمی گذاشتند، چه رسد به فرانسویان. آنان این دولت به شهر کوچک را به خاطر نداشتن ارتش، به خاطر بازرگانانی که بر آن حکومت می کردند و به سبب خست زیاد حاضر نبودند پول کافی برای تدارک جنگ خرج کنند، به خاطر شکل جمهوری حکومت آن که به جای تصمیم گیری های سریع به گفتگوهای بی پایان میدان می داد مسخره می کردند. ماکیاولی حتی شنید که شهر محبوب او را به طعنه «هیچ آقا» نامیده اند. این اهانت او را سوزاند، اما از آن درس آموخت. آموخت که در بازی سیاست، چنان که در آن روزگار می باختند، کافی نیست تا مقتصد و زیرک و فرهیخته باشد، می بایستی پول خرج کنی، قادر باشی زور به کار بری، تصمیم های سریع بگیری و با تحرک عمل کنی و بی رحمان عمل کنی. این درس بعدی را از «سزار بورژیا» فرا گرفت.

سزار با پشتیبانی پدرش پاپ، در سال ۱۵۰۲ سرگرم آن بود که بخش هایی از سرزمین های شرقی و مرکزی ایتالیا را که روزگاری به قلمرو پاپ تعلق داشت، فتح کند. او این کار را با ترکیب زیرکانه ای از زور و حیله گری آن جام داد. دشمنان خود را با وعده فریب داد و سپس به سختی از پشت به آنان ضربه زد. این شیوه موثر افتاد و ماکیاولی تاثیر آن را نظاره می کرد.

وقتی که مشهورترین عملیات سزار به نام کشتار «سینگالیا» صورت می گرفت، ماکیاولی در آن جا بود. در این واقعه سزار چهار تن از فرماندهانش را که کمتر از همه مورد اعتماد بودند به ظاهر برای آشتی به میهمانی خواند آنان را دستگیر کرد. دو تن از آنان را جابه جا گشت و بقیه را دستور داد که در جای دیگر بکشند. ماکیاولی این تدبیر را تحسین کرد زیرا اقتدار سزار را دوباره برقرار ساخت و به او نیرو داد تا برای برپا کردن کشوری با حکومت استوار ادامه دهد. همچنان که ماکیاولی خاطر نشان ساخت، کردارهای موفقت آمیز فرمان روایان دیگر آن روزگار نیز آمیخته به نیرنگ بود، نه فقط شهریاران کوچک ایتالیا بلکه «فردیناند» پادشاه اسپانیا و حتی خود «پاپ پولیوس روم» نیز نیرنگ باز بودند.

در این هنگام در واقع ماکیاولی اعتقاد یافته بود که دولت به اخلاقی خاص خود نیاز دارد؛ اخلاق موفقیت، موفقیت در دفاع از خود و در نتیجه تضمین امنیت مردمانش، موفقیت در پیروزی به هنگامی که این امر برای حفظ منافعش ضروری باشد.

به عبارت دیگر اگر دولت مردان بخواهند هماهنگ با معیارهای اخلاقی خصوصی عمل کنند باید بهای گزافی برای آن بپردازند. خطرات این کار بسیار زیاد است و به انسان های زیادی آسیب می رساند. یک فرد همواره حقیقت را بر زبان راند. اما یک دولت مرد باید افراد تحت مواظبت خود را گاهی با دروغ حفظ کند.

واقعیت این است که شخصی که می خواهد در هر مورد با فضیلت عمل کند به ناچار در میان این همه کسانی که با فضیلت نیستند، تباه می شود. از این رو اگر شهریاری بخواهد حکومت خود را نگاه دارد باید بداند که چگونه با فضیلت نباشد و بر حسب نیاز از آن فایده برد. در خور توجه است که تا چه حد ماکیاولی سیاست را چون یک «نبرد» می نگرد، پیکاری مداوم برای کسب قدرت؛ از نظر او سیاست به معنای «سیاست قدرت» است.

ماکیاولی می گوید: «کردار مردمان به ویژه شهریاران را در دادگاه بررسی نمی کنند، تنها نتیجه اعمال آن ها را می سنجند، پس شهریار باید فقط به فکر حفظ زندگی و پاسداری از دولتش باشد، اگر در این راه پیروز شود همه مردم تمام شیوه هایی را که برای رسیدن به این هدف به کار گرفته شرافت مندانه و ستودنی خواهند دانست، عوام پیوسته فریفته ظواهر و نتیجه کارها هستند.»

همچنین می گوید: «او هرگز نباید اجازه دهد شهریار دیگری قدرتمند شود زیرا نابودی خود را تدارک دیده است. او باید صادقانه دوستی و یا دشمنی خود را ابراز دارد یعنی موافقت و مخالفتش را با فلان حکومت علنآ اعلام کند.

شهریاران دودل برای گریز از خطر همواره راه بی طرفی در پیش می گیرند و چه بسا سرانجامی ناخوش در کمینشان باشد. ماکیاولی در باره مشاوران و وزیران گفته است: این قاعده کلی است و هرگز به خطا نمی رود که تنها به شهریاری که خود زیرک باشد می توان اندرزهای سودمند داد. با توجه به اطرافیان شهریار می توان درباره قابلیت او به داوری نشست.

شهریار باید آنگاه که خود می خواهد نه آنگاه که دیگران می خواهند به مشورت بپردازد، و هرگز نباید اجازه دهد که اندرزدهندگانش بر او چيره شوند. وزیر خوب هرگز به فکر خود نیست، بلکه همیشه به مصالح شهریار می اندیشد و تنها به کارهایی همت می گمارد که برای حکومت سودمند است. ولی شهریار نیز باید به نوبه خود در فکر وزیر خویش باشد و او را غرق ثروت، احترام، افتخار و القاب کند، تا وزیر از هرگونه دگرگونی مانند آتش بهراسد و بداند که هر چه دارد به پشتیبانی شهریار دارد و بی او هیچ نخواهد داشت.»

بطور کلی ماکیاولی با بهره گرفتن از توشه معرفتی که درباره کردار مردان بزرگ اندوخته و دستاورد آشنایی دیرینه با کار روزگار و پژوهش پیوسته در آثار روزگار باستان داشته است، تمام دستورالعمل های مربوط به قدرت، کسب، حفظ و تعلیم آن را در اختیار شهریاران جدید خاندان مدیچی یعنی «جولیانو» پس از او «لورنتو» می نهد.

عصاره ماکیاولیزم تنها این نیست که مجموعه ای از قواعد فنی را که برای تحصیل و حفظ قدرت لازم است در اختیار فرمان روایان می گذارد. دستورهای یک چنین مجموعه ای مستلزم به هم زدن و واژگون کردن سرمشق های اخلاقی نیست. اگر کسی کتابی درباره قواعد فن نجاری بنویسد و در آن یک سلسله دستورها و راهنمایی های فنی برای بریدن، اره کردن، شکافتن، و چسباندن قطعات چوب در اختیار علاقمندان این فن بگذارد، میان کسانی که آن کتاب را خوانده و به قواعدش آشنا شده باشند ممکن است یکی باشد که از معلوماتی که بدست آورده برای درآوردن بی سر و صدای پنجره مردم دستبرد زدن به خانه ها و دزدیدن اموال صاحبان آن ها، یا به قصد انجام کارهای غیر مجاز دیگر استفاده کند. ولی ما هرگز نویسنده کتاب را فقط به این دلیل که از راهنمایی هایش برای آن جام مقاصد نامشروع و غیر قانونی استفاده شده است متهم نمی کنیم و نمی گوییم که غرضش از نوشتن کتابچه راهنمای فن نجاری تسهیل راه ورود دزدان به خانه های مردم بوده است.

هدف این گونه کتاب ها فقط تعليم فن است به این معنی که به کمک قواعدی که در آن ها نوشته می شود به شاگردان یاد می دهند که فرضاً چگونه می توان به کمک چنین یا چنان ابزاری، چنین یا چنان عملی را به بهترین و مؤثرترین وسیله ای که ممکن است روی قطعاتی از چوب انجام داد.

اگر فکر شاگرد منحرف و مستعد به انجام کارهای منافی اخلاق باشد. طرز در آوردن بی سر و صدای پنجره مردم و دستبردن زدن به خانه های آن هاست. ولی به هر حال در تمام این کتاب ها مجریان فن را آزاد گذاشته اند که خود بر مبانی اصول و قواعد اخلاقی تصمیم بگیرند که آیا معلومات و مهارت کسب شده در آن فن اساس باید به کار برده شود یا نه، و در صورتی که تصمیم در این باره مثبت باشد آن وقت در کجا و به چه منظور در پرتو این قياس، کتابی هم که به عنوان راهنمای سیاست نوشته شده باشد ممکن است فقط یک دفترچه راهنمای فنی از همین نوع که در بالا ذکر کردیم باشد به این معنی که فقط یک سلسله قواعد و سرمشق های فنی به شاگردان سیاست بیاموزد و به آن ها یاد بدهد که چگونه می توان قدرت سیاسی را به آسان ترین وجهی بدست آورد و حفظ کرد. باقی مسائل وابسته را (که فرضاً اجرای اصول ذکر شده در آن کتاب، کی و تحت چه شرایطی، مجاز است یا این که اجرا شدنشان اصلا با اندیشه فضیلت سازگار است یا نه) همه این چیزها به عهده علم و معرفتی دیگر (که جنبه فلسفی خواهد داشت و نه فنی) واگذارکند.»

اما تصور ذهنی ماکیاولی از لغت «ورچیو» (فضیلت)، کتابش را به چیزی بالاتر از یک راهنمای ساده فنی مبدل می سازد.

ماکیاولی می گوید: «وسایلی را که برای تحصیل قدرت لازم است به شما نشان دادم. اما پیش بینی در این باره که یک انسان صاحب فضیلت آن ها را به کار خواهد برد یا نه، از عهده ام خارج است زیرا هر آن کسی که مایل است این وسایل را به کاربرد خود باید تصمیم بگیرد که آیا بکاربردن آن ها، در اوضاع و مواقع بخصوص، با قانون طبیعت (یعنی قانون نیک و بد) سازگار است یا نه.» او نمی تواند این حرف را بزند چون که اصلاً این عقیده را که فضیلت انسانی عبارت از سازگار بودن اعمال وی با قانون طبیعت است قبول ندارد و معتقد است است که موفقیت انسان در تحصیل قدرت، خود دلیلی است مسلم بر وجود فضیلت در نهاد وی.

به عبارت دیگر، تنها معیاری که می شود با آن فضیلت انسانی را سنجید و تشخیص داد، «معیار موفقیت» است و هیچ معیاری جز این، مورد قبول ماکیاولی نیست. از این رو اندرزهایی که وی در کتابش به شهریاران می دهد تنها یک مشت قواعد فنی نیستند بلکه چنان که از فحوای آن ها بر می آید خود سر مشق هایی برای اعمال فضیلت هستند و ماکیاولی با همین عمل ارزش هایی اخلاقی خود را یکسره واژگون می سازد.

فضیلت و بخت در نظر ماکیاولی

دو نیروی بزرگ که بر حیات بشری حکومت می کنند عبارتند از: بخت و فضیلت.

بخت نیرویی است بلهوس، پیش بینی نشدنی و غالباً مقاومت ناپذیر، که از بیرون بر سرنوشت انسان ها تأثیر می بخشد. اما انسان عروسک نیست که تنها به ساز بخت برقصد و هر موجودی بشری تا حدودی قادر است که زمام سرنوشت خود را به دست بگیرد. نیرویی که انسان را قادر به این کار یعنی بدست گرفتن زمام سرنوشت می سازد فضیلت اوست و به نسبتی که فضيلت انسان بیشتر باشد به همان نسبت به سرنوشت خود سروری خواهد کرد.

فقط انسانی که مطلقاً از فضیلت بی نصیب باشد عروسک وار بازیچه تقدیر (بخت) قرار خواهد گرفت.

رابطه میان این دو نیرو را ماکیاولی در عبارات زیر (ماخوذ از رساله شهریار) بیان می کند: «بخت چه تأثیری در کارهای انسانی می تواند داشته باشد و چگونه می توان در مقابلش ایستادگی کرد» از این موضوع غافل نیستم که خیلی ها بر این عقیده بوده اند، و هنوز هم هستند، که امور انسانی آن چنان تحت حکومت «خداوند» و «بخت» قرار دارد که بشر هرگز نمی تواند به اتکا پیش بینی یا مآل اندیشی، سرنوشتی را که به خواسته این دو قدرت تعیین گردیده است دگرگون سازند و به حقیقت هیچ گونه علاجی در مقابل این دو نیرو وجود ندارد. از این رو برخی به این نتیجه رسیده اند که هیچ کاری به زحمت و تقلایش نمی ارزد و همان به که همه این چیزها به بخت و تصادف واگذار گردد.

«بخت را به رودهای خروشان تشبیه می کنم که وقتی خشم می گیرند جلگه ها را با سیل می پوشانند، درخت ها و بناها را فرو می کوبند، خاک را از جایی می شویند و در جایی دیگر می نشانند. همگان از برابر آن ها می گریزند، در برابر تحرکشان هرکس سر تسلیم فرود می آورد، به هیچ روی نمی توان در برابرشان ایستاد یا مثل سیل های مهیب و سهمگین است که هنگام ریزش خشمناک از کوه سرتاسر دشت ها و هامون ها را فرا می گیرند، درخت ها را از بیخ و بن می کند و مردم بی کم ترین مقاومتی از مقابلشان فرار می کنند و اگر افتادند محو و نابود می گردند.

با این که طبیعت آن ها این چنین است، سبب نمی شود که وقتی آن ها به آرامی روانند، نتوان احتیاط کرد، خاکریزها و سدهایی ساخت که هنگامی که رودخانه به طغیان در می آید در مجرایی از پیش ساخته سرازیر شود تا تدبیری اندیشید که از خطر و لجام گسیختگی نیروی تحرکش کاسته شود. بخت نیز به همین سان است. قدرتش را جایی می نمایاند که نیروی تحرکش جایی احساس می گردد که می داند هیچ خاکریز یا سدی نساخته اند تا او را باز دارد. اگرچه در سرشت این گونه سیل ها و رودخانه ها چنین قدرتی هست، نباید این طور نتیجه گرفت که در فصول معتدل و خوش آب و هوا نیز مردم كماكان عاجز و دست بسته اند و نمی توانند با احداث سدها و نهرهای بزرگ انشعابی قدرت آن سیل ها را، موقعی که دگربار سرازیر شدند، مهار کنند و یا لااقل مانع از این گردند که جریان خشم آلودشان، مانند پیش، ویرانگر و خسارت بار باشد.

در رابطه بشر با «قدرت بخت» نیز وضع از همین قرار است زیرا جریان بخت حد اعلای قدرت و نفوذ خود را موقعی نشان می دهد که سدی از نیروی فضیلت انسانی در مقابلش برافراشته نشده باشد که از قدرت تخریبی بی بندوبارش جلوگیری کند.

فرشته بخت نیز مانند سیل غران بزرگترین حمله خود را به سوی نقاطی که در آن ها از پوشش های حفاظی و سیلاب گیرها اثری نیست متوجه می سازد. اگر ایتالیا را در نظر آورید، خواهد دید که نیروهای بخت و اقبال یکه تاز وارد میدان شده اند، دلیلش همین است که در این کشور از سدهای خاکریزها و سیلاب ریزهای معنوی که جلوی طوفان ها و سیلاب های تقدیر را بگیرند اثری نبوده است. زیرا اگر ایتالیا مانند آلمان و فرانسه به قدر کافی استحکام یافته بود و یا در پوششی از مهارت کافی قرار می گرفت، این سیلاب ها و یا طوفان ها هرگز نمی توانست این همه تغییرات خشن و خونین که هم به چشم دیده ایم در کشورمان ایجاد کند. اما اکنون خود را محدود به اوضاع خاص می کنم و می گویم می بینم که کار برخی شهریاران زمانی رونق می گیرد و زمانی دیگر زوال می یابد، بی آن که به نظر برسد که از بابت سیرت یا چیزی دیگر تغییر یافته باشند. به اعتقاد من این امر به خاطر علت هایی که قبلاً صحبت شده پدید می آید. بدین معنی که شهریارانی که به کل متکی به بخت هستند وقتی که بختشان تغییر می کند دچار خسران می گردند. همچنین اعتقاد دارم شهریارانی که سیاست خود را با زمانه هماهنگ می سازند، کامیاب می گردند و به همین سان آنان که سیاستشان با مقتضیات زمان برخوردار دارد، کامیاب نمی شوند.

از این رو نتیجه می گیریم که چون بخت تغییرپذیر است، و تا هنگامی که بخت و سیاست هماهنگ اند مردمان کامیاب می شوند، و هنگامی که این دو با هم برخورد می کنند آنان شکست می خورند.»

حکومت ها در دیگاه ماکیاولی

آن رساله دیگر که ماکیاولی در اینجا به آن اشاره می کند، کتاب مشهور وی به نام گفتارهاست که عنوان کاملش این است «گفتارهایی درباره ده جلد اول تاریخ تیتوس اليویوس».

ماکیاولی در این کتاب فرق میان کشورهای جمهوری و سلطنتی را در این می بیند که جمهوری ها دولت هایی آزاد هستند ولی کشورهای سلطنتی نیستند و به همین دلیل است که شان و منزلت جمهوری ها را هم از حیث ماهیت اساسی و هم در بسیاری از مزایای اختصاصی، برتر از آن کشورهای سلطنتی می شمارد. ولی در ضمن عقیده دارد که نظام جمهوری نوعی شیوه حکومت است که هر قومی صلاحیت قبول آن را ندارد زیرا برای حفظ چنین حکومتی فضیلتی از نوع بالاتر لازم است که مردمان جوامع بی نظم و آشفته معمولاً  آن را ندارند و به نسبتی که فضيلت مردم کمتر باشد گرایش آن ها به سمت فساد به همان نسبت بیشتر است.

یک قوم فاسد (از آن نوع که ایتالیایی های آن زمان در چشم ماکیاولی بودند) ناچارند که تحت حکومت شهریاری مستبد قرار گیرند وگرنه اگر به حال خود واگذار شوند از آن جا که استعداد و ظرفیت اداره امور خویشتن را ندارند، دچار اضمحلال و نیستی می گردند.

برتری دولت های آزاد و آزادی دولت

عباراتی که در زیر نقل می شود معرف اندیشه ماکیاولی در این باره است. او در بخش اول این گفتار، دولت های آزاد (جمهوری) را با کشورهای سلطنتی می سنجد و برتری آنان را بر اینان تأیید می کند.

«در مورد دوراندیشی، جزم و ثبات می گویم که توده مردم از پادشاهان دوراندیش تر، کاراندیش تر و در معتقدات خود پابرجاترند و قضاوتشان نیز از آن شهریاران بهتر است و بی دلیل نبوده است که گفته اند «صدای خلق صدای خداست». زیرا به چشم خود می بینیم که عقیده مردمان درباره حوادث آتی خوب و صحیح از آب در می آید و نیروی قضاوتشان نیز غالبأ صائب است.

به ندرت دیده شده است که مردم پس از شنیدن سخنان دو سخنور که هر دو استعدادشان یکی است ولی هر کدام چاره ای جداگانه برای حل مشکلی واحد پیشنهاد می کنند، نتوانسته باشند همان لحظه تصمیم بگیرند که کدام یک از آن دو پیشنهاد بهتر است و این خود شایستگی آنان را برای تشخیص حقیقت مطلب از میان مطالب بی شماری که شنیده اند) نشان می دهد».

«همچنین در انتخاب فرمانروایان و مجریان قانون، همه مان به چشم می بینیم که کسانی که با تشخیص مردم انتخاب می شوند به مراتب بهتر از برگزیدگان سلاطین هستند و هیچ قومی را نمی توان وادار کرد که شخصی را که دارای خصال بد و عادات فاسد است برای تصدی منصبی والا برگزینند، در حالی که در انتصاب مردمان به این گونه سمت ها، رای شهریاران را به هزاران وسیله می توان دزدید، خرید، یا تحت نفوذ قرار داد... بعلاوه این را نیز می دانیم و به چشم می بینیم در شهرهایی که زمان حکومت آن در دست مردم است، به حد اعلای ترقی می رسند و میزان ترقی شان خیلی بیشتر از آن شهرهایی است که تحت حکومت شهریاران است.»

«وضعی که در روم و آتن اتفاق افتاد یعنی موقعی که مردم پادشاهان را اخراج کردند و خود زمام کارها را بدست گرفتند، ترقیات بعدی این دو شهر روم و آتن را به چیزی جز این نمی توان نسبت داد که حکومت مردم در آن ها بهتر از آن پادشاهان بوده است. اگر خطاها و اشتباهات خلق را با آن شاهان وصفات نیک اینان را با آن خلق مقایسه کنیم، خواهیم دید که استعداد و شایستگی خلق برای آن جام چیزهای خوب و باشکوه از شاهان بیشتر است و اگر هم شهریاران در ایجاد قوانین، خلق کردن سازمان های مدنی و صدور احکام و فرامین، خود را عملآ برتر نشان دهند باز هم این مردم از عهده نگهداری آن سازمان ها و آن قوانین و آن احکام بهتر بر می آیند.»

منظور ماکیاولی را از «آزادی» که در نظرش جزء خصایص مهم دولت است، در قالب مثال بهتر می توان تشریح کرد تا در چهارچوب تعریف. جمهوری قدیم به عنوان نمونه ای از دولت آزاد دائماً پیش چشم اوست.

به نظر ماکیاولی آزادی خصیصه ای است که دولت باستانی روم در آن تاریخ که جمهوری بود داشت ولی بعدا که «ژولیوس سزار» و سایر امپراتوران جانشین وی قانون اساسی جمهوری را نقض کردند و زمام قدرت سیاسی را مستبدانه به دست گرفتند، نابود شد و از بین رفت. از این قرار برای این که قومی از آزادی، به آن مفهوم که ماکیاولی در نظر دارد، بهرمند باشند استقلال آن ها و نبودشان تحت تسلط اقوام دیگر به تنهایی کافی نیست. روم قدیم در تحت حکومت امپراتوران، و نیز بسیاری شهرهای ایتالیا در زمان خود ماکیاولی که تحت حکومت فرمان روایان مستبد محلی قرار داشتند، همه دولت های مستقل بودند ولی هیچ کدام آزادی نداشتند.

نیز آزادی دولت تنها عبارت از آن درجه آزادی عمل که ممکن است به شهروندان عطا گردد نیست. زیرا یک حکومت خودکامه ممکن است آزادی خواه باشد به این مفهوم که زمامدار مستبد دخالت خود را در زندگانی خصوصی شهروندان به حداقل تنزل دهد. به واقع شاید کمتر دولتی در تاریخ بتوان یافت که شهروندان آن به اندازه شهروندان رومی در عصر قدرت امپراتوران پس از انقراض جمهوری روم، از آزادی بهره مند و از قید دخالت خودسرانه دولت در زندگانی خصوصی افراد مصون بوده باشند. اما منظور ماکیاولی از «دولت آزاد» حکومت هایی از این سنخ که در عین استبداد، لیبرال نیز باشند نیست.

دولت در نظر ماکیاولی شبیه یک جسم اورگانیک است که به علت وجود برخی زیربناها به شکل دولت در می آید، همچنان که تبدیل شدن پیکر انسانی به یک اورگانیسم زنده ناشی از همین وضع است. «اجزایی که در زیر بنای دولت وجود دارد عبارتند از: قوانین، مقررات و نهادهایی که امور مردم به کمک آن ها اداره می شود و فرق میان دولت های آزاد و مقید را به همین یک وسیله می توان کشف کرد که آیا این دولت ها از قوانین و دستورالعمل هایی که حاکم بر نحوه زندگی آن هاست از صمیم قلب اطاعت می کنند یا از روی اجبار.

دولت مقيد، دولتی که در آن حکام فرمان روایان به زور بر اتباع کشور تحمیل می شود و به پیکری بیمار مانند است که اعضای آن از آن جام وظیفه طبیعی خود به نحو آزاد عاجزاند و لازم است که با تجویز دارو و دادن دستورهای لازم، آن ها را به آن جام وظایفشان در داخل دستگاه بدن مجبور ساخت. اما دولت آزاد، دولتی که در آن شهروندان آزادند و از روی میل از قوانین کشور اطاعت می کنند، به پیکری سالم شبیه است که در آن اعضای مختلف بدن وظایف خود را آزادانه آن جام می دهند و نیازی نیست که پزشکی دائمة مراقب و بالای سرشان باشد.»

«برای این که بدن از مراقبت دائمی پزشک بی نیاز باشد مقدار نیرو و انرژی درونی لازم است زیرا به تجربه ثابت شده که هنگامی که این نیروی درونی رو به زوال نهاد، اعضای مختلف بدن از آن جام وظایف معین خود باز می مانند و آن وظایف را دیگر نمی توانند آزادانه انجام دهند. چیزی شبیه این نیروی درونی برای دولت نیز لازم است، اگر بناست که آن دولت از استقلال بهره مند و از قید تحكم دائمی یک پادشاه یا یک خدایگان مستبد آزاد باشد.»

ماکیاولی این نیروی درونی در وجود یک قوم را «فضیلت» می نامد و عقیده دارد که هیچ قومی بی داشتن «فضیلت» نمی تواند آزاد باشد. هر آن جا که جای این فضیلت خالی است مردمانش فاسدند و یک قوم فاسد را فقط به سرپنجه اقدرت یک پادشاه مستبد می توان سربراه و مجبور کرد که رعایت نظم و قانون را بکنند.

از این روست که ماکیاولی به ما می گوید: «سعی و تشبث برای آزاد کردن مردمانی که فطرتشان خواستار عبودیت است همان اندازه دشوار است که سعی به بنده کردن مردمانی که فطرتا آزادی خواهند». و در فصلی دیگر که مشغول بحث در این باره است که: «چگونه می توان حکومت آزاد را (به فرض این که چنین حکومتی موجود باشد) در میان یک قوم فاسد حفظ کرد یا این که به چه وسیله می توان چنین حکومتی را در میان قومی که تجربه قبلی از آن نداشته اند روی کار آورد».

گفتار خود را بدین ترتیب پایان می دهد: «از مجموع این علل، اشکال یا عدم امکان حفظ آزادی، و نیز دشواری برقراری کردن مجدد آن آزادی، در میان مردمی که به فساد گراییده باشند آشکار می گردد. اگر بنا باشد که آزادی در میان چنین مردمی استقرار یابد، یا این که حفظ شود، در آن صورت چاره ای جز این است که حکومت آن ها به شکل سلطنتی تنزل یابد و از این فکر صرف نظر شود که نظام جمهوری برایشان عملی است. زیرا مردمانی که فطرتآ چنان بار آمده اند که جلو غریزه ناراحتی و بی نظمی شان را به کمک نیروی ساده قانون نمی توان گرفت، اداره امور چنین مردمی و جلوگیری از اعمال آشوب گرانه آن ها فقط به کمک یک قدرت تقريبا سلطنتی امکان پذیر است.

بیشتر بخوانید:

ماکیاولی کیست و چه اندیشه هایی دارد؟(قسمتهای دیگر)

پایگاه خبری حقوق نیوز - مقالات سیاسی و اجتماعی

 

 
 



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز

 

سرخط خبرها: