حقوق خبر
رامین کریمی

41 فکر سمی در اضطراب و افسردگی(شماره پایانی)

فیلتر ذهنیات را کنار بگذار... ویژگی های مثبتی را که ممکن است در تو وجود داشته باشند، فهرست بندی کن و هر روز کمی مثبت تر از پیش در مورد خودت نظر بده.


 

پایگاه خبری حقوق نیوز

40+1 فکر سمی

فکر سمی 31

من آدم بدی هستم... کارهای من غیرقابل بخشش هستند

«... من در طول ده سال گذشته هیچوقت خودمو دوست نداشتم. زندگیم همیشه رو به پایین بوده و هر روز منتظر شنیدن خبرهای بد و منفی هستم. این شده بخشی از زندگی ام.

همه منو فراموش کردند، من ماندم و تنهایی هام...»

در طول این ده سالی که می گی زندگیت خیلی تیره و تار شده، رفتی دانشگاه درسته؟

آره اما اون هم چیز قابل توجهی توش نبود.

گواهینامه ی رانندگی ات رو هم در طول همین مدت گرفتی؟ و درست رو تمام کردی، گفتی در یک شرکت هم کار حسابداری می کنی؟

خُب منظورتون چیه؟

هیچی می خواستم یادآوری کنم که توی این زندگی تاریک و تاری که می گی، کارهای مثبت زیادی هم برای خودت انجام دادی. بیا به اونا توجه کنیم...

تحلیل

در فیلتر کردن که یکی از خطاهای شناختی پیچیده و گیج کننده است، فرد امور مثبت یا منفی خودش را فیلتر می کند. گاهی تا مرز خودشیفتگی پیش می رود یا به مرز خودکم بینی می رسد. در این مورد، پانیز با خودش این گونه رفتار می کرد. او چنان منفی بافانه در مورد خودش داوری می کرد که هر کسی نداند گمان می کند او در زندگی اش چقدر آدم بازنده ای در زندگی اش است در حالی که در مقایسه با دیگران او نه تنها عقب نیست، بلکه ممکن است از خیلیها جلوتر هم باشد.

چه چیزی موجب می شود کسی مانند پانیز، خودش را اینقدر منفی ارزیابی نماید؟ شاید اگر او کمی مثبت اندیشانه خودش را ارزیابی می کرد، نقاط مثبت و منفی اش را براساس جدول پیوست مشخص می نمود و تلاش می کرد دنیا را از دریچه واقعی تری بنگرد، این مشکلات هم در او کمرنگ تر می شد. در واقع پانیز خشم زیادی از خودش دارد و این پرخاشگری درونی شده را با خود گویی های بسیار منفی ای که دارد، بدتر و بدتر می کند. او به یک رژیم فکری نیاز دارد. باید برای مدتی تنها ویژگی های مثبت خود را ببیند و منفی بافی را قدغن نماید. در حقیقت دید او از جهان پیرامونش واقعی نیست، بلکه بسیار منفی و نامعقول است.

زمزمه های درونی مثبت

یک آدم معمولی مانند من نمی تواند آنقدرها هم بد باشد.

به نظر می رسد من دارم در مورد خودم با اغراق قضاوت می کنم.

هر روز یک ویژگی مثبت درباره ی خودم پیدا خواهم کرد.

چه کارهایی کرده ام که موفقیت به شمار می آیند؟

ممکن است رفتارهایی در من قابل انتقاد باشند، اما من آنقدرها هم فاجعه آمیز نیستم.

چه کارهای خوبی انجام داده ام؟

من خوب هستم چون من مخلوقی منحصر به فردم و کسی مانند من نیست.

باور مثبت

فیلتر ذهنیات را کنار بگذار... ویژگی های مثبتی را که ممکن است در تو وجود داشته باشند، فهرست بندی کن و هر روز کمی مثبت تر از پیش در مورد خودت نظر بده.

فکر سمی 32

خوش به حال بقیه... من حتی از خانواده هم شانس نیاوردم

«... نه پدر درست و حسابی دارم که بالای سرم باشه، نه برادری که بتونم بهش تکیه کنم. از دار دنیا به مادر دارم که اونم تو این شرایط فکری، نمی تونه کاری برام انجام بده... شما هم که ویزیتتون آنقدر گرونه که آدم پیرش در میاد تا به جلسه بیاد مشاوره! ... »

داشتیم؟ یه دور چرخیدی یه لگد هم پرت کردی واسه ی ما؟!.........

شیرین لبخند میزند... غمگین است. این را می توانم از صدایش، از نگاهش و از حرفهایش درک کنم. به او می گویم:

تو حسرت چه کسانی رو میخوری؟

همه!

همه یعنی چه کسانی؟ این کلمه خیلی گنگ و مبهمه. می شه برام توضیح بدی؟

او سی دقیقه ی باقی مانده را صحبت کرد........

حالا شما باور نکنید که ویزیت من گرونه! تکذیب می کنم.

تحلیل

کدام آدم در مدت زمانی طولانی تمام لحظه های زندگی اش همیشه گل و بلبل بوده است؟! مگر می شود به عنوان یک آدم زنده، استرس را تجربه نکرد؟ دستاوردهای ما در زندگی گاهی بدون تحمل فشارهای روانی به دست نمی آیند. برخی از شرایط موجود در زندگی نیز جبر زمانه هستند. اینکه پدر شیرین در کودکی او فوت کرده و آنها را تنها گذاشته است، فقر نسبی، برادری که دوران نوجوانی و عشق و عاشقی را تازه می گذراند و شیرین که حقوقش آنقدری نیست که استاندارد زندگی شان را با حقوق مستمری مادر بالاتر ببرد، جزو جبرهایی هستند که نمی توان بلافاصله آنها را تغییر داد.

اما شیرین اگر همین امروز هم برند؛ خانه ای در فلان بانک شود، باز هم ممکن است شاد نباشد. او بیش از هر چیز، ناامید است وگرنه هستند کسانی که در شرایطی بدتر از شرایط شیرین هم بوده اند، اما خودشان را به جایگاهی که دلشان می خواست رسانده اند. این دیگر همیشه شانس نیست. لیاقت نیاز به تلاش، آموختن، خبرگی و کارشناس شدن در کارها دارد. اگر برای کسی در برج عاج با تلاش برابر با شیرین این کار دو سال طول کشید، نهایت برای شیرین چهار سال طول خواهد کشید نه ده سال. او می تواند حتی به افزایش مهارتهای ارتباطی و سخت کوشی بیشتر این زمان را کوتاه تر هم بکند.

زمزمه های درونی مثبت

خداوند از جایی که فکرش را هم نمی کنی به انسانها کمک می کند.

من همیشه روی پای خودم بوده ام...

من به خودم افتخار می کنم که زانوی غم بغل نگرفته ام و غیرت کار کردن دارم.

خدا رو شکر که تنم سالمه و کار می کنم. خوب چه بهتر که دو تا دوره تخصصی هم بگذرونم.

انسان به امید زنده است.

حتی همین شرایط کنونی من هم برای یک سری از آدم ها آرزوست.

اگر زانو بزنم و شکست را بپذیرم خیلی چیزها را از دست می دهم. من باید خودم را با خودم مقایسه کنم نه با دیگران.

باور مثبت

نباید دنیا را سیاه و سفید ببینم. گرچه این شکل زندگی برایم دلخواه نیست، اما من هم برای خودم کم کسی نیستم، تلاش می کنم، مثبت ها را می بینم و از منفیها درس می گیرم تا به آرزوها و اهدافم برسم.

فکر سمی 33

من بازنده ام...

«.. یعنی میخوام اما نمیشه! ...»

می خوای اما نمیشه؟ چه جوری میخوای؟

اول هدف هامو مینویسم، براش زمان در نظر می گیرم و کارهایی که مینویسم رو انجام میدم، اما نمیشه.

میشه یکی از هدفهاتو که نوشتی و نشده برام توضیح بدی؟

برای مثال نوشتم که می خوام شش ماهه مدرک برنامه نویسی مایکروسافتم رو تموم کنم اما الآن هشت ماه گذشته یعنی دو ماه هم از برنامه عقبم اما تا ۶ ماه آینده هم نمی رسم به برنامه! یعنی شش ماه عقب هستم!

خب تا اونجایی که من میدونم به دست آوردن این مدرک احتیاج به مدت زمان طولانی داره و به دست آوردنش قدری سخته. باید کار دشواری باشه که بشه شش ماه با موفقیت تمومش کرد.

خُب حالا بگیر هشت ماه، دیگه نه یک سال!

تحلیل

بازنده ام و نمی توانم، حاصل مجموعه ای از خطاهای شناختی گوناگون است. این افراد، قضاوت و پیشگویی می کنند، مشکل شان را بزرگنمایی می کنند، استدلال های شان هیجانی است، تحلیل درستی از واقعیت ندارند و با توجه به این همه خطای شناختی، به بی عملی ناشی از تفکر «نمی توانم» می رسند. آنها حتی واقعیت های زندگی را بر پایه خطای فیلترینگ، آن گونه که دلشان می خواهد، یعنی منفی و تقویت کننده تفکر «نمی توانم» دستکاری می کنند... به جای توجه به آنهایی که توانستند، به آنهایی که نتوانستند تکیه می کنند. به جای اینکه به دفعاتی که خودشان موفق به انجام کاری شدند، به مواردی که موفق نشدند فکر می کنند... می بینید؟

ما آن گونه که دلمان می خواهد به واقعیت های زندگی نگاه می کنیم. این همان حرفی است که در دیدگاه های پست مدرن روان شناسی نوین به آن اشاره می شود:

«واقعیت یک مفهوم ثابت نیست... از فردی به فرد دیگر فرق می کند و بستگی به عینکی دارد که بر چشم هایمان زده ایم.»

زمزمه های درونی مثبت

من بازنده نیستم، بازی هنوز تمام نشده است. من می توانم تمام عمرم را تلاش کنم.

«نمی توانم»، یعنی من نمی خواهم راه های جدیدی را امتحان کنم.

چند بار هنگام جدول حل کردن، به بن بست خورده ای؟ آیا با کمی تلاش معما حل نشد؟

تجربه های منفی هم راه را برای رسیدنِ تو به موفقیت هموار می کنند.

تنها کافیست کلید را عوض کنی... درها سرانجام باز خواهند شد...

منفی بافی را کنار بگذار و راه حل جدیدی پیدا کن.

حتی اگر موفق هم نشوی، ارزش دارد که تلاش کنیم.

باور مثبت

با کلیدها بازی کن... آنها را جا به جا کن... معادله های خود را بالا و پایین کن... تصویرسازی ذهنی داشته باش. روی آیینه حمام بنویس من سرانجام، خواهم توانست...

فکر سمی 36

بعضی آدمها حالم را به هم می زنند

طرف دست چپ و راستش رو بلد نیست، نشسته پشت یه ماشین دویست میلیونی، اونوقت من بعد از پونزده سال درس خوندن باید با یه پراید قراضه برم مسافرکشی. تازه آخرش هم میگن چشمت کور، میخواستی درس بخونی!

دیگه نمی دونن من فوق دیپلم نقشه کشی ساختمان دارم و اون آقا شاید دیپلم هم نداشته باشه!

طرف با برچسب دنده های ماشینِ دنده اتوماتش رو مشخص کرده، مبادا یه جایی اشتباه بزنه دنده عقب، ضایع بشه! .»

پوریا باورت میشه، هیچی نفهمیدم چی میگی؟! الآن مشکل تو اون آقای فرضی هست یا خودت؟

تحلیل

آنقدرها هم نباید زندگی کسی تیره و تار باشد، مگر اینکه خودش نخواهد بخش های مثبت زندگی را ببیند. درست حدس زدید خطاهای شناختی چنین فردی می تواند فیلترینگ، استدلال هیجانی و بی توجهی به امور مثبت باشد. بعضی ها از پرنده ها بدشان می آید، چون ادب ندارند و هر کاری را هر زمانی که دلشان می خواهد انجام میدهند! اما بعضی ها هم خوشحال هستند که گاوها بال ندارند! اینها انتخاب های آزادانه ما هستند. این ما هستیم که انتخاب می کنیم با کدام عينک مان به دنیا بنگریم.

تفاوت آدم های خوشبین با آدمهای بدبین در همین جاست. کسی که در زندگی مثبت ها را نگه میدارد با کسی که انتخاب کرده، بیشتر به منفیها بیندیشد یک جور زندگی نمی کنند. باید چشم انداز و دیدمان را به پدیده های پیرامون مان عوض کنیم. شاید فلانی سوار یک خودروی خوب بشود، خانه خوب یا تحصیلات بالا داشته باشد حتی چرا راه دور برویم، بینی قلمی و جمع و جوری داشته باشد! اینها داشته های او هستند، آنگاه باید بپرسم من چه چیزهایی دارم؟ و چه چیزهایی برای من جزو هدفهایم قرار می گیرند؟

زمزمه های درونی مثبت

هر کسی توانمندی های مخصوص به خود دارد.

من خودم را با دیروز خودم مقایسه می کنم.

من چه چیزهایی دارم که میتوانم به آنها افتخار کنم؟

حسرت؟... بابت چیزهایی که یک شبه به دست می آیند یا از دست می روند؟

خوشحالم که او داراست و خوشحالم که من هم آنقدر سالم هستم که به دارایی های بیشتر از این برسم.

خودگویی های مثبت داشته باش و مثبت بیندیش!

چه بخواهی چه نه، اکنون اوضاع همین است. برای عوض کردن بازی زندگی، از خودت لیاقت و توانمندی نشان بده.

باور مثبت

مقایسه دو آدم با شرایط ناهمسان و شرایط جسمانی متفاوت کار عاقلانه ای نیست. هر کسی دارای توانمندی هایی است که ممکن است در او بیشتر یا کمتر از دیگران باشد که آن هم موروثی نیست و با تمرین و تلاش به دست آمده است.

فکر سمی 35

من به خودکشی فکر میکنم...

«... من هم آدمم از آهن که نیستم... هر کی میاد تو زندگی من حالا فرقی نمی کنه کی باشه، یک ماه هم با من دووم نمیاره وا... کاری هم به کار کسی ندارم اما نمیدونم چرا دست به هر چی میزنم خراب میشه. کارم، دوستام، همکارام، از دار دنیا هیچ کسی رو ندارم که بتونه تنهاییهامو درک کنه... کمکم کنه. بهم فکر کنه..

دکتر هیچ کس توی این دنیا نگران من نمیشه. پس چه فایده ای داره بودنم؟ وقتی من برای هیچ کس مهم نیستم، وقتی خودمم با هیچ چیز خودم حال نمی کنم، دیگه این زندگی چیه که بخوام واسش تلاش هم بکنم؟ »

تحلیل

شنیده اید که می گویند: «كف دستی رو که مو نداره بیا بکن؟» گاهی اوقات باید یک چیزهایی رو پذیرفت. در این مورد ما با یک اختلال افسردگی پیچیده روبه رو هستیم و احساس خطر می کنیم. در این گونه موارد بعد از آغاز دوره دارودرمانی و در برخی موارد بستری، روان درمانی شناختی را با هدف شناساندن خطاهای شناختی به فرد و آموزش مورد تردید قرار دادن این خطاها ادامه خواهیم داد.

هنگامی که فردی احساس می کند به آخر خط رسیده و دست از تلاش کشیده است، مطمئن باشید که یک تکانه کمال گرایی در این فرد وجود دارد، او محدودیت های پیش آمده اش را نپذیرفته است. روزی در شهر سیاتل آمریکا به سمت دانشگاه در حرکت بودم. که یکی از بی خانمان هایی که همیشه میدیدم با لبخند گفت میخواهم در تعطیلات کریسمس برای گردش به کالیفرنیا بروم! اینجا دو تا نکته هست: اول اینکه بله در آمریکا هم تا دلتان بخواهد بی خانمان هست و دوم اینکه یک بی خانمان، با دلارها و سنت هایی که جمع کرده، می خواهد برای تفریح به ایالتی دیگر برود.

آخه آدم دردشو به کی بگه؟!

زمزمه های درونی مثبت

هر وقت دلت گرفت پول هاتو جمع کن و برو کالیفرنیا!

داروهاتو سر وقت بخور با من هم بر سر مصرف آنها چانه نزن.

به زیبایی های دنیا هم گاهی نگاه کن.

این صدای قارقارِ کلاغها نیست که آزاردهنده است، نوع تفسیر تو از این واقعیت هست که تو را آزار می دهد.

ظرفیت های خود را بالا ببر.

بعضی چیزها را نباید دید و شنید...

هر روز برای خودت و دنیای پیرامونت یک کار کوچک اما مثبت انجام بده.

باور مثبت

شرایط سخت و ناخواسته به جای تأسف و حسرت می تواند این پیام را برای تو داشته باشد که باید تلاش خود را هدفمندتر کنی و بهتر تصمیم بگیری.

فکر سمی 36

دست به طلا هم که میزنم، خاک میشه....

«... هر کسی رو که می بینم، چه موفق، چه حتی ناموفق، به یه کاری مشغوله، انگیزه داره، شاده، برای فرداش تلاش می کنه. اما برای من وضع هیچ وقت این طوری پیش نرفته... تا به حال چند بار خواستم که ورق رو برگردونم، اما هر بار تلاش هام بی نتیجه مونده. من ناامید نیستم، اما باور کردم که بعضی از آدم ها باید همیشه دنباله روی بعضی دیگه باشن من هم گویا نمیشه واسه خودم مستقل کار کنم. باید برای دیگران کار کنم... باید کمتر شلوغ کنم و خیلی مطابق دلم با زندگیم برخورد نکنم...»

تحلیل

ابهام در بیان آنچه که ما را آزار می دهد و سردرگمی در نیازها و خواسته ها نمی گذارد که شما به خوبی روی اهداف تان متمرکز شوید. در این مورد هم سیاوش در بیان مشکلاتش دچار کشمکشهای درونی است. از یک سو می گوید ناامید نشده، از سوی دیگر به درماندگی رسیده است و می خواهد دست از تلاش برای مستقل شدن در کارش بکشد. من می پذیرم که گاهی با اینکه همه کار می کنیم، اما زمانه با ما سر ناسازگاری دارد. اما فرض کنید اگر هیچ چاره ای نداشتید، ترجیح میدادید زانو بزنید و میان راه بنشینید یا به همین راه با تمام ابهام هایش ادامه میدادید؟

احساس درماندگی سیاوش ناشی از این است که او خوب شروع می کند، اما خوب تمام نمی کند. او ظرفیت باخت را ندارد. از سوی دیگر اگر همین ابهامی که در گفتارش پیداست در انتخاب اهدافش هم وجود داشته باشد، بی تردید به مشکل برخواهد خورد.

زمزمه های درونی مثبت

این راه هم نشد، اما هنوز گزینه های زیادی باقی مانده است.

باید بتوانم اهدافم را بدون حاشیه بیان کنم تا اصل موضوع برایم خوب روشن شود.

برای اینکه به بخشی از خواسته هایم برسم، باید بیش از همیشه شکیبا باشم و تلاش کنم.

برای آدمهای هدفمند واژه شکست، بی معناست.

ناامیدی در حالی که هنوز راه های زیادی برای آزمودن باقی مانده است، عاقلانه نیست.

در کنار ناکامی هایم، من تجربه های ارزشمندی هم به دست آورده ام.

خواستن توانستن است.

باور مثبت

یک فهرست از عواملی را که باعث ناکامی در یک هدف شده اند، روی کاغذ یادداشت کنید، انجام دادن دوباره ی آنها یعنی شکست دوباره! برای رسیدن به اهدافتان باید هوشیارانه تر عمل کنید.

فکر سمی 37

تنها امیدم شمایید آقای دکتر!

«.. من که خودم توانایی اینو ندارم که به این اوضاع سر و سامون بدم. کاش جای شما بودم.»

از کجا مطمئنی که من موفق هستم؟

معلومه دیگه درس خوندید، روان شناسید...!

خب تو هم تحصیلات دانشگاهی داری و تازه تو خودرو داری و من ندارم!

این فرق میکنه... شما ...

تو داری مسؤولیت هایی رو که خودت میتونی انجام شون بدی، گردن من میندازی. درسته؟

نه... من خودمم یه کارایی بلدم! ...

تحلیل

خیلی ها مانند مریم، گمان می کنند که مرغ همسایه، غاز است. آنها با زیر ذره بین گذاشتن موفقیت های دیگران و کوچک نمایی موفقیت های خودشان، احساس حقارت را در خود به وجود می آورند. در حقیقت اگر این افراد فهرستی از نقاط مثبت شان را تهیه کنند، ممکن است از خیلی ها در زندگی شان موفق تر باشند. کاری که لازم است این افراد انجام دهند، این است که نسبت به خودشان منصفانه تر قضاوت کنند. این اشخاص نقطه ی مقابل آدم های خودشیفته هستند. هر چه خودشیفته ها خودشان را بی دلیل دست بالا می گیرند، اینها نیز بی دلیل خودشان را کوچک می شمارند. در همین نمونه ای که بیان شد هم می توانید یک مقایسه نامعقول، بی توجهی به ویژگیهای فردی مثبت و خودزنی روانی را مشاهده کنید...

زمزمه های درونی مثبت

من هم ویژگی های مثبت فراوانی دارم.

آیا من در مقایسه با یک ماه پیش با یک سال گذشته پیشرفت کرده ام؟

برای احساس خشنودی و موفقیت، پیش از هر چیز باید موفقیت را تعریف کنم.

ممکن است دکتر راه حل هایی به من پیشنهاد دهد، اما در نهایت من باید خودم تصمیم بگیرم.

من مسؤول زندگی خودم هستم نه هیچ کس دیگری.

چه کسی می تواند به ارزشمندی من باشد؟

چه ویژگی های مثبت و آشکاری در من هست که در هر کسی یافت نمی شود؟

باور مثبت

از چیزی که هستی راضی باش. این جوری خشم را کنار می گذاری و می توانی برای موفقیت های بیشتر و یا تغییر نقاط ضعف خود به دور از هیجان تصمیم گیری های منطقی داشته باشی!

فکر سمی 38

همینه که هست؟

من یه آدم عصبی هستم. به پر و پای من نپیچ...

نمیشه که تو هر کاری دلت میخواد بکنی، می بینید آقای دکتر؟...!

ببین دکتر جان این خانومم از روز اول میدونست من این طوری ام. حالا هم باید اعتراض نکنه.

خُب اینجوری به نظر میرسه کیفیت رابطه شما هیچ وقت بالا نمیره. اگر تو ساز خودت رو بزنی و تو هم مشخص نکنی که انتظارت از همسرت چیه، متأسفانه این اوضاع درست نخواهد شد، هم شایان در این مورد اشتباه می کرد و هم آفشید، شایان باید از طرز تفکر زیرگذر بازارچه ای دست بردارد و آفشید هم باید به طور واضح و بر سر مسائل مشخص چانه بزند...

تحلیل

این زن و شوهر هر دو دچار خشم هستند. با این تفاوت که خشم های شایان از این استدلال هیجانی ریشه می گیرد که چون من پیش از این نشان داده ام آدمی نامعقول و عصبی هستم، پس حالا تو باید با من کنار بیایی و در ضمن من عوض نمیشوم و آفشید هم در اثر تحمل شرایطی که برایش وجود دارد دچار فرسایش و در نتیجه خشم گردیده است. شاید آنچه به هر دوی اینها کمک زیادی می کند، دفترچه ای برای بیان انتظاراتشان باشد. آنها باید در یک فضای برابر، مسائل شان را با هم در میان بگذارند و تلاش کنند با بالا بردن ظرفیت تحمل شان، هم شنونده بهتری باشند و هم کمی در رفتار خود تجدیدنظر کنند. این لجبازی که در رفتار شایان به طور آشکارا وجود دارد و نیز احساس درماندگی که در رفتار آفشید دیده می شود، ممکن است موجب شود این رابطه از بین برود یا و از هم گسسته شود.

من به آنها پیشنهاد کردم با هم زمان مفید بیشتری را سپری کنند و هفته ای ۳ بار و هر بار ۱۵ دقیقه در مورد یکی از مشکلات شان و نه بیشتر گفتگو کنند، در صورت بروز خشم از تکنیک ترک موقتی محل، استفاده نمایند و بدین ترتیب از مرگ احساسشان پیشگیری کنند.

زمزمه های درونی مثبت

من آفشید را دوست دارم. احساسش برایم مهم است.

من شایان را آنقدر دوست دارم که با سکوتم این رابطه را خراب نکنم.

ما حق داریم نسبت به هم خشمگین شویم، اما این خوب نیست که او از من بترسد.

اینکه من به خاطر شاخ و شانه کشیدن هر بار کوتاه بیایم، یک باره تحمل مرا تمام خواهد کرد.

خودخواهی است اگر بگویم چون من پیش از این اخلاقم بد بوده است، حالا هم نمی خواهم خوب شود!

من رابطه ام را دوست دارم و نمی خواهم او را از دست بدهم.

آموختن مهارت کنترل خشم به هر حال، همه جا به دردم خواهد خورد.

باور مثبت

من از اینکه تغییر کنم، از اینکه بپذیرم برخی رفتارهایم غیرمنطقی هستند و از اینکه این مسأله را باور کنم که گاهی او را با رفتارم آزار میدهم، فرار نمی کنم. من شهامت این را دارم که ایرادات خود را بپذیرم و برای حل آنها کاری کنم.

فکر سمی 39

من ناامیدم...

سیمین در حالی که اشک هایش را پاک می کرد ادامه داد: «.. دلم نمیخواد دیگه به حرف هاتون گوش بدم. من از اینکه بتونم کسی رو توی زندگی ام تغییر بدم ناامیدم. هیچ کار احمقانه ای هم انجام نخواهم داد. هنوز هم سر کارم میرم چون مجبورم، رییسم رو تحمل کنم، چون مجبورم، اگر کسی ازم پول قرض خواست با اینکه میدونم دقوه قبلی هم پولم را پس نداده، اما به او قرض میدم چون مجبورم دیگه خسته شدم... نمی تونم... تحملشو ندارم که باز هم برم در اتاق رییسم رو بزنم و مشکلاتم رو بگم، نمی خوام دخترخالم از من برنجه چون پول بهش ندادم، نمی خوام...»

سیمین آن روز حسابی طغیان کرده بود.... این را می شد از تعداد دستمال کاغذی هایی که برای پاک کردن اشکها و آب بینی اش مصرف کرده بود، فهمید!

تحلیل

ما هیچ کدام جای سیمین نیستیم. او به راستی کوتاهی نکرده و وظایفش را به خوبی انجام داده است و حتی گاهی به من کتاب های جالبی در زمینه ی شادمانی، اعتماد به نفس و مثبت اندیشی هم پیشنهاد کرده است. اما امروز به نظر می آید کاسه صبرش لبریز شده است. او یک فوت کوزه گری را امروز آموخت و آن اینکه قرار نیست ما کسی را در زندگی تغییر دهیم. ما فقط می توانیم خودمان را عوض کنیم. آن هم تنها با آگاهی از بخش های اشتباه شخصیت و رفتارمان و انجام ندادن آن بخشها. سیمین چنان با انگیزه در پی عوض کردن اوضاع تلاش کرده بود که توی ذوق اش خورده است.

او باید بیاموزد که رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود و از طرفی بپذیرد که هر تغییری در رفتارش مقداری استرس، تولید می کند. برای مثال او باید میان ناراحت شدن دخترخاله اش و تغییر رفتارش در قرض دادن بدون ضمانت بازپس گیری چک و تاریخ برگشت پول، یکی را برگزیند و تا زمانی که حاضر نباشد استرس این بخش را تحمل کند، کماکان پولش را بدون هیچ ضمانتی برای بازپرداخت قرض خواهد داد، سر کارش اذیت خواهد شد و مواردی شبیه به این. او باید برای تغییر دادن اوضاع، ظرفیت خود را بالا ببرد...

زمزمه های درونی مثبت

من را هم درست است. دانه ها هم چند ماهی طول می کشد تا گندم شوند.

برای من تغییر کردن آسان است، چون من آگاه شده ام.

همیشه تغییر دادن اوضاعی که به آن عادت کرده ایم، استرس زا خواهد بود.

در درازمدت این «نه گفتن»ها و این تغییر کردن ها به سود هر دو طرف تمام می شود.

اگر آدمهای مقابل من اینقدر غیر منطقی هستند که سخن منطقی مرا هم نمی توانند بپذیرند، پس بگذار ناراحت شوند.

من باید اول به خودم و بعد به دیگران فکر کنم.

اگر من مدیریت اوضاع و شرایط زندگی ام را در دست نگیرم، این کار مثل همین حالا به دست دیگران و طبق میل آنها انجام می شود. من مسؤول زندگی خودم هستم.

باور مثبت

روزگار که بدهکار ما نیست. ما باید تلاش کردن بی وقفه و ظرفیت نه شنیدن و تغییر راه و روش های مان را سرلوحه کارمان قرار دهیم و اگر می دانیم که کارمان درست است، بدون تعصب و سوگیری، به کارمان ادامه دهیم و از خودمان در قبال رفتارهای نامعقول و بی انصافانه دیگران، حفاظت کنیم.

فکر سمی 40

تمام این کارهایی را که شما می گویید من انجام داده ام....

« نمیشه آقای دکتر به دین و به پیغمبر نمیشه! .. »

نمیشه که چی؟

نمیشه دیگه؟ من تمام این پیشنهادهای شما رو خودم، بارها به این و اون گفتم. خودم جسارت به شما نباشه، مشاور خیلی ها هستم! حالا ببین به چه روزی افتادم که باید بیام پیش مشاور.

ببین پیمان جان، زمانی که تو میگی من همه کار کردم و تمام راهها را رفته ام، یک جای کار می لنگه و اون اینکه با گفتن واژه ی همه کار کردم، تو دیگه به طور کامل دست از تلاش می کشی و با این فکر که همه کار کردم و نتیجه ای ندیدم، دیگه دست به تلاش نمیزنی، تازه دچار ناکامی و خشم هم میشی.

ببینید آقای.. ببخشید اسمتون چی بود؟!

تحلیل

تلاش هرگز تمامی ندارد. نمی توانیم به عنوان یک بازیکن بسکتبال، بگوییم من صد بار پرتاب کردم نشد، پس دیگر نمی شود. ممکن است آخرین کلیدی که در دست داریم، در را بگشاید. در بازاریابی می گویند، بازاریاب بد، چهار بار زنگ می زند و بازاریاب خوب پنج بار! هرچه مقدار تلاشمان بیشتر باشد، امکان موفقیت مان بیشتر خواهد شد.

در این مورد هم پیمان خودش را با این فکر که من چیزهای زیادی میدانم و به خیلیها کمک کرده ام پس فرد دیگری نمی تواند به من کمک کند، یک استدلال هیجانی منفی برای خودش ایجاد کرده است و با این نوع تفکر، خودش را بیش از پیش در حل مشکلاتش ناتوان می یابد. پیش از هر چیز او باید یاد بگیرد که «همه چیز را همه کس دانند» و نمی توانیم کارهای تخصصی را مانند یک متخصص انجام دهیم. علت هم ساده است پیمان معمار است و من روان شناس. من سالهای سال وقت صرف کرده ام تا رفتار و روان آدمی را بشناسم و او سالها وقت صرف کرده است، تا از زیر و بم معماری سر در آورد. نه من بدون صرف کردن سالها وقت، معمار خواهم شد و نه او روان شناس.

زمزمه های درونی مثبت

اینکه من علاوه بر معماری، روان شناسی را هم خوب میدانم، کمی ساده لوحانه است.

من کفش هایم را هم واکس می زنم، اما کفاش نیستم.

آدم در هر جایگاهی که باشد، باید از دیگران هم بیاموزد.

کی گفته من اون بیچاره هارو درست راهنمایی کردم؟

می تونم با حسن نیت جلسه های مشاوره ام را ادامه بدم.

قرار نیست چون من دلم می خواد، یک مرتبه همه چیز درست بشه.

در کدام مکتب مشاوره می گویند، چند بار که تلاش کردی، دست از تلاش بکش؟

باور مثبت

وقتی می گویی همه کار کرده ای و تمام راهها را میدانی و مواردی مانند اینها، در واقع راه را برای تلاش کردن دوباره ات می بندی. این ادعا که تو همه چیز را میدانی، ادعای عاقلانه ای نیست. باید قدری انعطاف پذیری خود را بالاتر ببری.

فکر سمی 41

حالا نمیشه، شما اسم چند تا دارو رو به من بگین؟....

سوسن از آن دسته آدم هایی است که با دارو میانه خوبی دارد. از همان هایی که همیشه در کیفشان چند تا قرص ژلوفن و استامینوفن کدیین پیدا می شود؟

الآن هم احساس می کند کمی بی حوصله و عصبی است و به ویژه صبحها حال خوشی ندارد. گاهی گر می گیرد و کف دستش هم کمی عرق می کند. او به این نتیجه رسیده که افسردگی گرفته است و کمی هم اضطراب دارد...!

حالا از کجا فهمیدی افسرده ای؟!

افسردگی رو دارم احساس می کنم!

بیشتر برام توضیح بده... تو خیلی دقیق چی رو احساس می کنی؟ احساس می کنم که اشتهایم زیاد شده، زود خسته می شوم و تپش قلب دارم.

آزمایش تیرویید داده ای؟

ها؟!

تحلیل

گاهی حل کردن مسائل، کمی مشکل تر از آن چیزی است که گمان می کنیم. اینکه یک گروه از نشانه های گوناگون داریم، دلیل بر یک اختلال روانی یا جسمانی نیست. برای مثال، سوسن داستان ما، بعد از گرفتن جواب آزمایش تیرویید، معلوم شد مشکل تیروییدی دارد. یعنی مسأله روان شناختی اش ریشه های جسمانی داشت و با حل آن مشکل جسمانی و دارودرمانی، از شکایت های سوسن هم تا اندازه بسیار زیادی کاسته شد. گاهی هم مسأله وارونه است. او با اینکه تمام آزمایش های جسمانی و سیتی اسکن های گوناگون را برای مشکل سرگیجه اش انجام داده بود . در حالی که دچار اجتماعی هراسی بود! - تا وقتی که تن به درمان روان شناختی و دارودرمانی نداد، مشکلاتش هم حل نشد.

از سوی دیگر مصرف داروها ممکن است با عوارض گوناگونی در ما همراه شود. و از همه بدتر اینکه پیش یک روان شناس برویم و بگوییم با ما در یک کار غیراخلاقی و غیرقانونی سهیم شوا

زمزمه های درونی مثبت

چطور روت میشه از دکتر اینو بخوای!

اجازه بده مراجعه کننده و مشاور، نقش هاشون قاطی نشه.

نزدیک بود خودت رو ببندی به داروهای اعصاب و روان!

سبک زندگی ام کمی استرس زاست.

مشکل تیرویید با استرس ها تشدید میشه!

می توانم مشاوره ام را برای آموزش شاد زیستن ادامه دهم.

داروها عوارض جانبی دارند. روش های غیردارویی کنترل درد از مصرف مسکن ها به مراتب بهتر هستند.

باور مثبت

کار را باید درست انجام داد. با دانستن نام چند نوع دارو که نمی توانی خودت را درمان کنی. حتی اگر مشکل تیرویید نبود و مشکل به راستی از افسردگی ناشی میشد باز هم روان درمانی و در کنار آن دارودرمانی لازم داشتی.

بیشتر بخوانید:

41 فکر سمی در اضطراب و افسردگی(قسمتهای دیگر)

 

منبع: 1+40 فکر سمی در اضطراب و افسردگی - رامین کریمی

پایگاه خبری حقوق نیوز - روانشناسی

 
 



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز
نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

سرخط خبرها: