حقوق خبر
کارل مارکس (Karl Marx)

اندیشه های کارل مارکس را بشناسید(قسمت 1)

در يك نقطه معین، روابط اجتماعی دگرگون شده تولیدی با روابط مالکیت موجود، یعنی با شیوه تقسیم بندی های موجود میان مالکان و غیر مالکان، تضاد پیدا می کنند. همین که جامعه به چنین نقطه ای می رسد، نمایندگان طبقات رو به تعالی، روابط موجود مالکیت را مانع تکامل بیشترشان تلقی می کنند. این طبقات که دگرگونی در روابط مالكیت موجود را به عنوان تنها راه تعالی شان تشخیص می دهند، طبقاتی انقلابی می شوند

پایگاه خبری حقوق نیوز

کارل مارکس ((Karl Marx

کلیت اندیشه مارکس

کارل مارکس يك نظریه پرداز و سازمانده ی سوسیالیست، شخصیتی بزرگ در تاریخ اندیشه ی فلسفی و اقتصادی و يك پیامبر بزرگ اجتماعی بود. اما در اینجا، او تنها به عنوان يك نظریه پرداز اجتماعی مورد نظر ما است.

به نظر مارکس، جامعه از توازن متغیر نیروهای متضاد ساخته می شود. بر اثر تنش ها و کشمکش های این نیروها، دگرگونی اجتماعی پدید می آید.

بینش مارکس مبتنی بر يك موضع تکاملی بود. به نظر او، نه رشد آرام، بلکه نبرد، موتور پیشرفت است. ستیزه مولد همه چیزها است و کشمکش اجتماعی جان کلام فراگرد تاریخی را تشکیل میدهد. این طرز تفکر گرچه با بیشتر آیین های اسلاف قرن هیجدهمی مارکس در تضاد بود، اما در عوض، با بیشتر اندیشه های سده ی نوزدهم همخوانی داشت.

به عقیده مارکس، نیروی برانگیزاننده ی تاریخ، همان شیوه ی ارتباط انسانها در رهگذر کشمکش های شان برای به دست آوردن زیستمایه از چنگ طبیعت است.

«نخستین عمل تاریخی... تولید خود زندگی مادی است. براستی که این يك عمل تاریخی و شرط بنیادی سراسر تاریخ است» . جستجوی خورد و خوراك كافی و سرپناه و پوشاك، هدف های اصلی انسان در سپیده دم تاریخ بشر بودند و اگر ساختمان پیچیده ی جامعه نوین را از هم بشکافیم، در می یابیم که این هدفها هنوز هم در کانون کوششهای انسان کنونی جای دارند. تا زمانی که این نیازهای اساسی برآورده نشوند، کشمکش انسان با طبیعت همچنان ادامه خواهد داشت.

انسان يك حيوان همیشه ناخرسند است. هرگاه که نیازهای اصلی او برآورده شوند، «نیازهای تازه ای پدید می آیند و همین تولید نو به نو نیازها، خود نخستین عمل تاریخی است» . همین که انسانها راه هایی برای ارضای نیازهای پیشین شان پیدا می کنند، نیازهای تازه ای سر بلند می کنند.

همین که انسان ها در مسیر تکاملی شان مرحله ابتدایی و اشتراکی را پشت سر می گذارند، برای برآورده ساختن نیازهای نخستین و ثانوی شان درگیر یك همزیستی تنازع آمیز می شوند. به محض آن که تقسیم کار در جامعه بشری پدید می آید، این تقسیم کار به تشکیل طبقات متنازع می انجامد. همین طبقات هستند که بازیگران اصلی در صحنه ی نمایش تاریخ اند.

ویژگی تاریخی، نشانه خاص رهیافت مارکس است. برای مثال، زمانی که او اظهار داشته بود که همه دوران تاریخی پیشین را نبرد طبقاتی مشخص می کند، بی درنگ این نکته را نیز افزوده بود که این نبردها بر حسب دوران مختلف تاریخی تفاوت می یابند. مارکس برخلاف اسلاف رادیکالش که تاریخ را به منزله نبردی یکنواخت میان دارا و ندار و قدرتمند و بیقدرت میدیدند، معتقد بود که گرچه نبرد طبقاتی شاخص سراسر تاریخ است، اما دو طرف نبرد با گذشت زمان دگرگون می شوند.

به نظر او، گرچه شاگردان صنفی اواخر قرون وسطی که علیه ارباب صنفی شان می جنگیدند با کارگران صنعتی جدید که در برابر سرمایہ داران صف آرایی کرده اند شباهت هایی داشتند، اما با این همه، دو طرف نبرد در دو مورد یاد شده، اساساً در دو موقعیت متفاوت قرار داشتند.

خصلت زمینه کلی اجتماعی، صورتهای نبرد اجتماعی را تعیین می کند. این واقعیت که کارگران صنعتی جدید بر خلاف شاگردان صنفی قرون وسطی، برای همیشه از تسلط بر وسایل تولید محروم مانده اند و از همین روی، باید نیروی کارشان را به دارندگان این وسایل بفروشند، از آنها طبقه ای اساسا متفاوت از صنعتگران یا شاگردان صنفی می سازد. همین واقعیت که کارگران جدید در فروش نیروی کارشان رسما «آزاد» اند ولی در حقیقت، ناچار به فروش آنند، وضعیت ویژه ای از نظر تاریخی به آنها می بخشد و آنها را از طبقات استثمارشده دوران پیشین به کلی متفاوت می سازد.

به اعتقاد مارکس، دگرگونی نظام های اجتماعی را نمی توان بر حسب عوامل غیر اجتماعی همچون جغرافیا یا آب و هوا تبیین کرد، زیرا این عوامل در برابر دگرگونیهای تاریخی عمده نسبتا ثابت باقی می مانند. يك چنین دگرگونی را با ارجاع به پیدایش افکار تازه نیز نمی توان تبیین کرد. تکوین و پذیرش افکار بستگی به چیزی دارد که خود از جنس اندیشه نیست. افکار محرك نخستین نیستند، بلکه واکنش مستقیم یا تصعیدیافته منافع مادی ای اند که انسانها را به معامله با دیگران وا می دارند.

به نظر مارکس، گرچه پدیده های تاریخی نتیجه تأثیر و تأثر عوامل گوناگونند، اما در تحلیل نهایی، همه این عوامل به جز عامل اقتصادی، متغیرهای وابسته اند.

«تحول سیاسی، حقوقی، فلسفی، ادبی و هنری همگی بر تحول اقتصادی استوارند، اما همه اینها بر یکدیگر و بر مبنای اقتصادی نیز تأثیر می گذارند. این بدان معنی نیست که موقعیت اقتصادی تنها علت فعال به شمار می آید و هر چیز دیگری تنها معلول منفعل این علت است، بلکه در چهارچوب ضرورت اقتصادی، این عوامل گوناگون در کنش و واکنش با یکدیگرند» .

کل روابط تولیدی، یعنی آن روابطی که انسانها ضمن کاربرد مواد خام و فنون موجود برای دستیابی به هدف های تولیدی شان با یکدیگر برقرار می سازند، همان بنیادهای واقعی اند که روساختار فرهنگی کل جامعه بر روی آنها ساخته می شود.

منظور مارکس از روابط تولیدی تنها تکنولوژی نیست، زیرا به نظر او، گرچه تکنولوژی نقش مهمی دارد، اما روابط اجتماعی ای که مردم از طریق اشتراك در زندگی اقتصادی با یکدیگر برقرار می سازند، اهمیت درجه یکم دارند. «ماشین به همان اندازه گاوی که زمین را شخم می زند يك مقوله اقتصادی است. کارگاه جدید که به کاربرد ماشین وابسته است، در واقع، يك رابطه تولیدی اجتماعی و يك مقوله اقتصادی است» .

شیوه تولید اقتصادی که در روابط میان انسان ها خود را نشان می دهد، مستقل از هر فرد خاصی است و تابع اراده ها و مقصودهای فردی نیست.

انسانها با اشتراك در تولید اجتماعی وارد روابط معینی می شوند که گریزناپذیر و مستقل از اراده های شان اند. این روابط با مرحله معینی از تکامل قدرت های مادی و تولیدی انسانها بستگی دارند. جمعیت این روابط تولیدی ساختار اقتصادی جامعه را می سازد، یعنی همان بنیاد واقعی ای که فراساختارهای حقوقی و سیاسی بر پایه آن بدید می آیند و صورت معینی از آگاهی اجتماعی با آن همراهند. شيوه تولید زندگی مادی، خصلت عام فراگردهای اجتماعی، سیاسی و روحی را تعیین می کند. این آگاهی انسانها نیست که هستی آنها را تعیین می کند، بلکه برعکس، این هستی اجتماعی آنها است که آگاهی شان را تعیین می نماید.

نکته بنیادی در این نظرهای مارکس این است که انسان ها در جامعه زاده می شوند و جامعه روابط مالكیت را پیش از زاده شدن آنها تعیین می کند. این روابط مالکیت به نوبه خود به پیدایش طبقات گوناگون اجتماعی می انجامند. همچنان که انسان نمی تواند خود پدر خویش را برگزیند، در گزینش طبقه اش نیز اختیاری ندارد.

(تحرك اجتماعی گرچه از سوى مارکس بازشناخته شده بود، اما در تحلیل او نقش چندانی را بازی نمی کند). همین که يك انسان بر حسب تولدش به طبقه ویژه ای باز بسته می شود و به محض آن که او يك ارباب فئودال یا سرف، يك كارگر صنعتی با سرمایه دار می گردد، شیوه رفتار ویژه ای نیز به او اختصاص داده می شود. « افراد معین که به شیوه معینی فعالیت تولیدی می کنند، وارد... روابط اجتماعی و سیاسی معینی نیز می شوند». همین نقش طبقاتی ماهیت انسان را به گونه مؤثری مشخص می سازد.

مارکس در پیشگفتار کتاب سرمایه نوشته بود که «در اینجا با افراد تنها به عنوان تشخص مقوله های اقتصادی و تجسم روابط و منافع ویژه طبقاتی سر و کار پیدا می کنیم». مارکس در این اظهارنظرها عملکرد متغیرهای دیگر را انکار نمی کند، بلکه بر نقش طبقاتی به عنوان نقش تعیین کننده تأکید می کند.

مکانهای گوناگونی که انسانها در طیف طبقاتی اشغال می کنند، به منافع طبقاتی گوناگونی نیز می انجامند. این منافع گوناگون از آگاهی طبقاتی یا فقدان آن در میان افراد برنمی خیزند، بلکه از جایگاه های عینی شان در فراگرد تولید مایه می گیرند. انسانها ممکن است به منافع طبقاتی شان آگاه نباشند، اما باز همین منافع تو گویی که از پشت سر آنها سوق شان میدهد.

تقسیم جامعه به طبقات، جهان بینی های سیاسی، اخلاقی، فلسفی و مذهبی گوناگون را پدید می آورد، جهان بینی هایی که روابط طبقاتی موجود را بیان می کنند و بر آن گرایش دارند که قدرت و اقتدار طبقه ی مسلط را تحکیم یا تضعیف کنند.

«افکار طبقه حاکم در هر عصری، افکار حاکم بر کل جامعه اند؛ یعنی، طبقه ای که نیروی مادی مسلط بر جامعه است، در ضمن، نیروی فکری مسلط آن نیز به شمار می آید. طبقه ای که ابزارهای تولید مادی را به دست دارد، بر ابزارهای تولید ذهنی نیز تسلط دارد» . به هر روی، طبقات ستمکش گرچه دست و پای شان را چیرگی ایدئولژيك ستمگران بسته است، اما با این همه، برای نبرد با آنها ایدئولژی های ضد ایدئولژی حاکم را نیز به وجود می آورند. در دوران انقلابی یا پیش از انقلاب، برخی از نمایندگان طبقه مسلط تغییر جهت می دهند. بدین سان، « برخی از صاحبنظران بورژوا که خود را به سطحی ارتقاء داده باشند که بتوانند از جهت نظری مسیر کل جنبش را دریابند» ، به طبقه پرولتاریا روی می آورند.

نیروهای مادی تولیدی هر نظام اجتماعی ای پیوسته دستخوش دگرگونی اند؛ منظور از این نیروهای مادی تولیدی همان نیروهای طبیعی اند که می توان با تکنولوژی ها و مهارت های شایسته مهارشان کرد. در نتیجه، «روابط اجتماعی تولید با دگرگونی و تحول ابزارهای مادی تولید و نیروهای تولیدی جامعه دگرگون می شوند».

در يك نقطه معین، روابط اجتماعی دگرگون شده تولیدی با روابط مالکیت موجود، یعنی با شیوه تقسیم بندی های موجود میان مالکان و غیر مالکان، تضاد پیدا می کنند. همین که جامعه به چنین نقطه ای می رسد، نمایندگان طبقات رو به تعالی، روابط موجود مالکیت را مانع تکامل بیشترشان تلقی می کنند. این طبقات که دگرگونی در روابط مالكیت موجود را به عنوان تنها راه تعالی شان تشخیص می دهند، طبقاتی انقلابی می شوند.

بر اثر تضادها و تنش های موجود در چهارچوب ساختار رایج اجتماعی، روابط اجتماعی تازه ای تحول می یابند و این روابط به نوبه خود، به تضادهای موجود دامن می زنند.

برای مثال، شیوه های نوین تولید صنعتی به تدریج از بطن جامعه فئودالی پدید می آیند و به بورژوازی که بر این شیوه های نوین تولیدی نظارت دارد، اجازه می دهند که با چیرگی طبقاتی که بر نظام فئودالی تسلط داشتند به گونه مؤثری مبارزه کند. همین که کفه شیوه تولید بورژوایی سنگینی کافی و مؤثری پیدا کند، روابط فئودالی ای را که خود در بطن آن به بار آمده است درهم می شکند. «ساختار اقتصادی جامعه سرمایه داری از درون ساختار جامعه فئودالی برخاسته است. فرو پاشیدگی ساختار فئودالی، عناصر ساختار سرمایه داری را آزاد می سازد» . به همین سان، شیوه تولید سرمایه داری، طبقه پرولتاریا یا کارگران کارخانه را پدید می آورد. همین که این کارگران آگاهی طبقاتی پیدا کنند، تنازع بنیادی شان را با طبقه ی بورژوا تشخیص می دهند و برای برانداختن رژیمی که ضامن بقای سرمایه داری است، دست به دست هم میدهند. «پرولتاریا حکم محکومیتی را که مالکیت خصوصی با خلق پرولتاریا برای خود صادر کرده است، به اجرا می گذارد» . صورتهای نوین اجتماعی و اقتصادی در زهدان صورت های پیشین شکل می گیرند.

اندیشه های کارل مارکس را بشناسید(قسمت 1)
 

نظریه طبقاتی مارکس

نظریه طبقاتی مارکس مبتنی بر این نظر است که تاریخ جوامعی که تاکنون موجود بوده اند، تاریخ نبردهای طبقاتی است» . بنابراین نظر، جامعه بشری همین که از حالت ابتدایی و به نسبت تمایز نیافته اش بیرون آمد، پیوسته منقسم به طبقاتی بوده است که در تعقیب منافع طبقاتی شان با یکدیگر برخورد داشته اند. برای مثال، در جهان سرمایه داری، واحد هسته ای نظام سرمایه داری، یعنی کارخانه، نه مکانی برای یك همکاری کارکردی، بلکه جایگاه اصلی تنازع میان طبقات استثمارگر و استثمار شده و یا خریداران و فروشندگان قدرت کار بوده است. به نظر مارکس، منافع طبقاتی و برخورد قدرتی که همین منافع به دنبال می آورند، تعیین کننده اصلی فراگرد اجتماعی و تاریخی اند.

تحلیل مارکس پیوسته بر این محور دور می زند که چگونه روابط میان انسانها با موقعیت شان در ارتباط با ابزارهای تولید شکل می گیرند، یعنی این روابط به میزان دسترسی افراد به منابع نادر و قدرتهای تعیین کننده بستگی دارند.

او یادآور می شود که دسترسی نابرابر به این منابع و قدرت ها، در همه زمانها و شرایط به نبرد طبقاتی مؤثری نمی انجامد؛ بلکه مارکس تنها این نکته را بدیهی میداند که امکان درگیری طبقاتی در ذات هر جامعه تمایزیافته ای وجود دارد، زیرا که يك چنین جامعه ای میان اشخاص و گروه هایی که در درون ساختار اجتماعی و در رابطه با ابزار تولید پایگاه های متفاوتی دارند، پیوسته برخورد منافع ایجاد می کند. مارکس می خواست بداند که پایگاه های ویژه در ساختار اجتماعی به چه شیوه هایی تجارب اجتماعی دارندگان این پایگاه ها را شکل می بخشند و آنها را به اعمالی در جهت بهبود سرنوشت جمعی شان سوق می دهند.

اما در جامعه شناسی مارکس، منافع طبقاتی بدون سابقه پدید نمی آیند. مردی پایگاه های اجتماعی ویژه ای دارند، وقتی که در معرض مقتضیات اجتماعی ویژه ای قرار می گیرند، منافع طبقاتی خاصی پیدا می کنند.

برای مثال، در مؤسسات صنعتی اولیه، عامل رقابت، منافع شخصی «جمعی از مردمی که همدیگر را نمی شناسند متفاوت می سازد. اما حفظ دستمزدهای شان، یعنی همان مصلحت مشترکی که علیه کارفرمای شان دارند، آنان را به یکدیگر پیوند میدهد» . «افراد جداگانه تنها زمانی تشکیل يك طبقه میدهند که در يك نبرد مشترك عليه طبقه ای دیگر درگیر شوند؛ در غیر این صورت، آنها به عنوان رقیب های یکدیگر، روابط دشمنانه با هم خواهند داشت» .

برخلاف نظر مکتب فایده گرایی و اقتصاد سیاسی كلاسیك انگلیس، به اعتقاد مارکس، منافع طبقاتی از منافع فردی تفاوت بنیادی دارند و نمی توانند از منافع فردی برخیزند.

منافع اقتصادی بالقوه اعضای يك قشر خاص، از جایگاه آن قشر در درون ساختارهای اجتماعی ویژه و روابط تولیدی سرچشمه می گیرند. اما این امکان بالقوه تنها زمانی بالفعل می گردد و «طبقه در خود» به «طبقه برای خود» تبدیل می شود که افراد اشغال کننده پایگاه های یکسان در يك نبرد مشترك درگیر شوند؛ در آن صورت، شبکه ای از ارتباطات میان آنها پدید می آید و آنان از این طریق به سرنوشت مشتركشان آگاه می شوند. در این زمان است که این افراد بخشی از يك طبقه منسجم می شوند و در درون این طبقه، به منافع مشتركشان دقیقا آگاهی می یابند.

همچنان که کارلایل زمانی اظهار داشته بود، «بانگ صدای مشترك انسان ها بس بلند است». گرچه مجموعه ای از انسانها ممکن است پایگاه های همانندی در فراگرد تولید داشته باشند و زندگی شان به یکسان تعیین شده باشد، اما تنها زمانی به عنوان يك هیئت خود آگاه و تاریخ ساز تشکیل يك طبقه میدهند که از طریق نبرد با طبقات مخالف شان، به همانندی مصالح شان آگاه گشته باشند.

به نظر مارکس، مبنایی که نظام های قشربندی اجتماعی بر آن استوارند، همان رابطه مجموعه ای از انسانها با ابزار تولید است. طبقات عمده جدید عبارتند از «مالکان قدرت کار، مالکان سرمایه و مالکان زمین که منبع درآمدشان به ترتیب عبارتند از دستمزد، سود و اجاره زمین» . طبقه مجموعه ای از اشخاصی است که در سازمان تولید کارکرد یکسانی انجام میدهند. اما پیدایش يك طبقه خود آگاه و متمایز از مجموعه افراد سهیم در يك سرنوشت مشترك، به شبکه ای از ارتباطات، تمرکز توده های مردم، دشمن مشترك و نوعی سازماندهی نیاز دارد.

طبقه خود آگاه تنها زمانی پدید می آید که به اصطلاح ماکس وبر، مصالح «آرمانی» و منافع «مادی» بر یکدیگر منطبق شوند، یعنی در صورتی که درخواست های اقتصادی و سیاسی با هدف های اخلاقی و عقیدتی درهم آمیزند.

همان نوع استدلالی که مارکس را به این اظهار نظر واداشت که طبقه کارگر همین که شرایط متناسب پدید آیند، بیگمان به آگاهی طبقاتی دست خواهد یافت، این ادعا را نیز به دنبال آورد که بورژوازی به دلیل روابط ذات رقابت آمیز میان تولید کنندگان سرمایه دار، نمی تواند به يك آگاهی فراگیر نسبت به منافع جمعی اش برسد.

اقتصاددانان كلاسيك نظام اقتصادی مبتنی بر بازار را به گونه ای تصویر می کنند که در آن، هر کسی که به دنبال منافع شخصی و تنها به فکر تأمین بیشترین سود برای خود است، در ضمن، منافع و هماهنگی کل جامعه را نیز تأمین می کند. مارکس در اختلاف نظر شدید با آنها، همچنان که ریمون آرون نیز یادآور شده است، می گوید که «هر انسانی ضمن دنبال کردن منافع شخصی اش، هم به تسهیل کارکرد ضروری رژیم و هم به نابودی آن کمک می کند».

مارکس برخلاف فایده گرایانی که نفع شخصی را تنظیم کننده يك جامعه هماهنگ می انگارند، می گوید که خود همین نفع شخصی در میان سرمایه داران، نابودکننده نفع طبقاتی عام آنها است و به نابودی نهایی سرمایه داری به دست خود سرمایه داران خواهد انجامید. همین واقعیت که هر سرمایه داری بر مبنای نفع شخصی اش عقلایی عمل می کند، به بحران های اقتصادی بیش از پیش عمیق تر و در نتیجه، به نابودی منافع مشترك سرمایه داران منجر خواهد شد.

شرایط کار و نقش هایی که کارگران به عهده می گیرند، آنها را مستعد همبستگی می سازند و بر آن می دارند که رقابت اولیه شان را رها کنند و به عمل دسته جمعی در جهت منافع مشترك طبقاتی شان روی آورند. اما سرمایه داران که ملزم به رقابت در بازارند در پایگاه ساختاری خاصی قرار دارند که به آنها اجازه نمی دهد که پیگیرانه به دنبال منافع مشتركشان باشند.

بازار و شیوۂ رقابت آمیز تولید که ویژگی سرمایه داری را تشکیل می دهند، گرایش بر این دارند که تولیدکنندگان فردی را از هم جدا سازند. مارکس گرچه این واقعیت را پذیرفته بود که برای سرمایه داران نیز ممکن است که از منافع شخصی شان فرا گذرند، اما باز بر این اندیشه بود که این امکان تنها در عرصه های سیاسی و عقیدتی وجود دارد و نه در صحنه اقتصادی، سرمایه داران با آن که به خاطر رقابت اقتصادی ان همدیگر جدایند، اما باز یك ایدئولوژی توجیه کننده و نیز نظام سلطه ای را پرورانده اند که در خدمت منافع همگانی شان به کار می روند.

«دولت، صورتی است که افراد طبقه حاکم در قالب آن منافع مشتركشان را بیان میدارند». «افکار طبقه حاکم... همان افکار حاکم بر جامعه اند». پس قدرت سیاسی و ایدئولوژی برای سرمایه داران، همان کارهایی را انجام می دهند که آگاهی طبقاتی برای طبقه کارگر. اما این قرینه، تنها جنبه ظاهری دارد.

به نظر مارکس، عرصه اقتصادی همیشه قلمرو تعیین کننده و سرنوشت ساز است که در آن، بورژوازی همیشه قربانی همان رقابتی می شود که در ذات شیوه وجود اقتصادی سرمایه داری نهفته است. سرمایه داری می تواند آگاهی ای را بپروراند، اما این آگاهی هميشه يك «آگاهی دروغین» است، یعنی آگاهی ای که نمی تواند از وجود ریشه گرفته در شیوه تولید رقابت آمیزش فراتر رود. از این روی، نه بورژوازی به عنوان يك طبقه، نه دولت بورژوا و نه ایدئولوژی بورژوایی می تواند در خدمت فرا گذشتن از نفع شخصی در جهان بورژوایی به درستی به کار آید. هرگاه که شرایط اقتصادی آماده گردد و طبقه کارگر همبستگی یابد و به منافع مشترك خود آگاه شود و با نظام فکری شایسته ای برانگیخته گردد و با دشمنان نامتحدش روبرو شود، حاکمیت بورژوایی راهی جز نابودی ندارد. همین که کارگران آگاه شوند که از فراگرد تولید بیگانه اند، کوس سپری شدن عصر سرمایه داری به صدا درخواهد آمد.

بیشتر بخوانید:

آگوست کنت؛ زندگی و اندیشه هایش

منبع: زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی - لیوئیس کوزر - ترجمه محسن ثلاثی

پایگاه خبری حقوق نیوز - سیاسی و اجتماعی

 


 



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز

 

سرخط خبرها: