حقوق خبر
توماس اکوئیناس (Saint Thomas Aquina)

اندیشه های توماس آکوئیناس چیست؟

تا زمان آکوئیناس مسیحیان یگانه بنیاد دین را ایمان می پنداشتند. خدمت آکوئیناس به مسیحیت آن بود که در سازش عقل با ایمان کوشید و از این راه دین مسیح را با فلسفه یونانی درآمیخت

پایگاه خبری حقوق نیوز

توماس اکوئیناس (Saint Thomas Aquina)

با مطالعه شرح حال اکوئیناس مشکل بتوان به عظمت کارهایی که او در قلمرو فلسفه آن جام داده است پی برد، زیرا تاریخچه حیات وی پرتوی کاشف بر این کارها نمی تاباند. اما مطالعه آن نهضت فکری که این الهی دان بزرگ جایی برای خود در آن باز کرده است ما را بیشتر به ماهیت کار و تأثیر خدمات وی در عالم فلسفه مغرب زمین آشنا می سازد. این نهضت فکری همان است که در تاریخ عقاید سیاسی غرب به «نهضت مدرسی قرن وسطی» مشهور شده است.

توماس اکوئیناس قدیس به عنوان بزرگترین فیلسوف مدرسی شناخته می شود. در هر مدرسه کاتولیک که فلسفه جزو برنامه باشد، حکمت وی بعنوان یگانه حکمت صحیح تدریس می شود.

آکوئیناس یکی از فلاسفه بزرگ و صاحب روش جهان است. اندیشه ای که او به گنجینه افکار غرب افزود به صورت «تز» نبود بلکه در شکل «سنتز» ارائه شد.

آکوئیناس به حقیقت تمام آن اجزاء و عناصر فکری را که قبلاً در وضعی مجزا وجود داشت با هم تلفیق کرد و در کنار هم قرار دارد یعنی در حقیقت حاصل جمع آن ها را در اندیشه خویش فراهم آورد. به عبارت دیگر خدمتی که وی برای فلسفه مغرب زمین انجام داد این بود که طرح کلی را بر پاره هایی که سابقاً به وضعی گسسته و از هم پاشیده وجود داشت، تحميل کرد.

خصیصه ای که آکوئیناس را از دیگران مشخص می سازد همین است که وی، توانست همه این نظرات و اندیشه های پراکنده را در قالب مجموعه ای واحد متشکل سازد. از این قرار این الهی دان بزرگ در افکار و اندیشه های خود «کلیت قرون وسطی» را نشان می دهد و این امتیازی است که هیچ کدام از الهی دانان مقدم بر او به تنهایی نداشته اند.

از قرن یازدهم به بعد جنگ های صلیبی راه شرق را به روی اروپائیان گشود و همراه جنگاوران مسیحی که از غارت سرزمین های اسلامی به اروپا بازگشتند علاوه بر انواع کالاهای تجملی، فلسفه و فرهنگ اسلامی یا آنچه در نظر آباء کلیسا اندیشه های مرتد دانسته می شد در غرب رخنه کرد.

در این زمان کلیسا بر بیش از یک سوم خاک اروپا تسلط داشت یعنی نیرویش بدان پایه رسیده بود که مسأله رابطه قدرت روحانی و غیرروحانی را به صورتی جدی در آورد. در این مرحله از دعوی دین و دولت، معارضان با حربه های جدلی و فلسفی که فرهنگ اسلامی در دسترسشان گذارده بود بر یکدیگر تاختن آغاز کردند.

از میان آراء گوناگونی که در این مناقشه عرضه شد، اندیشه های «توماس آکویناس قدیس» در سیر کمال فلسفه سیاسی در غرب مقامی نمایان دارد.

صاحب نظران اروپایی او را به اتفاق بزرگترین فیلسوف مسیحیت می دانند.

تعاليم او در مکتب اهل مدرسه (اسکولاستیک) تمدن مسیحیت را به آنچنان فلسفه عقلی و نظام فکری مجهز کرد که هنوز اساس عقاید بیشتر مسیحیان مخصوص پیروان کلیسای کاتولیک است.

تا زمان آکوئیناس مسیحیان یگانه بنیاد دین را ایمان می پنداشتند. خدمت آکوئیناس به مسیحیت آن بود که در سازش عقل با ایمان کوشید و از این راه دین مسیح را با فلسفه یونانی درآمیخت.

توماس آکوئیناس فیلسوف ایتالیایی و یکی از مقدسین بزرگ کلیسای کاتولیک در حدود ۱۲۲۵ میلادی در خانواده ای توانگر در روکاسكا نزدیک اکوینو به دنیا آمد.

وی تحصیلات دوره کودکی و جوانی خود را در مونت کاسینو و در دانشگاه نوبنیاد ناپل گذراند.

آکوئیناس قصد داشت که به فرقه زاهدان «دومینیک» در آید اما چون خانواده اش مخالف بود ایتالیا را ترک کرد و به پاریس رفت و در زمره شاگردان بزرگترین استاد آن فرقه به نام «آلبرتوس» ملقب به «ماگنوس» (یعنی کبیر) {آلبرت کبیر} قرار گرفت.

آلبرتوس از فلسفه های یونانی و رومی و اسلامی دانشی بی مانند داشت و با استفاده از آراء ابن سینا همه نوشته های ارسطو را تفسیر کرده بود.

آکوئیناس آنچه می توانست از آلبرتوس فرا گرفت و سپس به پیروی از او زندگی دانشگاهی پیشه کرد و در دانشگاه های کولونی و روم و ناپل و پاریس درس داد و مدتی در دربار پاپ خدمت کرد.

هنگامی که در گذشت کمتر از پنجاه سال داشت ولی کتاب هایی کلان در حکمت الهی و فلسفه از خود باز نهاده بود که از همه مهمتر کتاب «حکمت الهی» اوست. همچنین کتابی در تفسیر سیاست ارسطو.

وی عنصری جدید و بزرگ به آمیزه فکری قرون وسطی وارد کرد که همانا فلسفه ارسطو بود.

آثار این فیلسوف تقریباً در همان تاریخ تولد آکوئیناس راه خود را به اروپای غربی باز کرده بود. اما تقدیر آکوئیناس این بود که مقدار زیادی وظایف تلفیقی - به مفهوم سازش دادن اندیشه هایی که ظاهراً با هم اصطکاک داشتند - انجام دهد و بزرگترین موفقیتی که در این زمینه نصیبش شد آشتی دادن اندیشه های ارسطو با افکار و احکام مسیحیت بود یعنی با افکاری که از وحی یزدانی سرچشمه می گرفت.

برای عملی کردن این هدف او نظام فلسفی ارسطو را از بیخ و بن منهدم نکرد که بعداً از پاره های آن برای برافراشتن بنایی جدید در فلسفه الهی استفاده کند.

آکوئیناس در سرتاسر آثار و نوشته هایش این اصل را که نظام فلسفی ارسطو حقیقت دارد می پذیرد، منتها با این قید که اصل مزبور «كل حقیقت» نیست.

فلسفه ارسطو به عقیده آکوئیناس متضمن حقیقت است ولی این حقیقت تا آن جا کشف شده است که نیروی عقلانی بشر به تنهایی و بی آن که از نیروی قوی تر ایمان کمک بگیرد قادر به کشف آن بوده است. بنابراین اندیشه های مسیحیت چیزهایی را که سابقاً در پرتو عقل انسانی فاش شده بود نابود نمی سازد بلکه فقط آن ها را تکمیل می کند. به این ترتیب، در هر کدام از شعب و شاخه های فلسفه از گل و ساروج (از اندیشه ای مسیحی) بر روی یک خشت و بنای یونانی می کشد.

مثلاً او فلسفه ارسطو را درباره طبیعت می پذیرد و می گوید آنچه ارسطو در این باره گفته خطا نیست ولی ناقص است، چون که حکیم یونانی متوجه این مطلب که جهان طبیعت «کل جهان» و شامل بر همه «کون و مکان» نیست، نشده و در نتیجه تشخیص نداده است که جهانی دیگر (یعنی عالم رحمت) بر فراز جهان طبیعت قرار دارد.

در زمینه اخلاقیات نیز نظر آکوئیناس عیناً همین است. وی اندیشه ارسطو را به شکل یک بیان حقیقی از روشی که انسان به وسیله آن به غایت المراد خود- یعنی خوشبختی - تواند رسید قبول دارد ولى نقص اندیشه فیلسوف یونانی را در این می بیند که وی نتوانسته است آن حقیقت مسیحی را دایر بر این که انسان قطع نظر از سعادت دنیوی، هدفی بزرگ تر و فوق طبیعی - به نام سعادت و رستگاری اخروی - دارد، تشخیص دهد، در حالی که شأن سعادت دنیوی به نظر آکوئیناس نازلتر و پائین تر از شأن سعادت اخروی است.

از نظر آکوئیناس خوب زندگی کردن و تأمین وسایل این زندگی برای کسانی که پا به عرصه حیات می گذارند، به حقیقت هدفی است که اجتماع باید آن را تأمین کند و نظریه ارسطو درباره وسایلی که برای تأمین این هدف لازم است، نظریه ای است صحيح. اما خیر و سعادت ابدی انسان که عرصه تحقق آن دنیایی دیگر است هدفی است به مراتب عالی تر و بنابراین یک سازمان اجتماعی دیگر (یعنی کلیسا و مذهب) لازم است تا شرایطی را که برای نیل به هدف اخیر لازم است تأمین کند.

آن جامعه کامل انسانی که مورد نظر آکوئیناس است از ترکیب یک سازمان دنیوی با یک سازمان روحانی که اولی تابع و فرمان بر دومی است، بوجود می آید.

همان طوری که اشاره شد تا زمان آکوئیناس مسیحیان یگانه بنیاد دین را ایمان می پنداشتند. خدمت آکوئیناس به مسیحیت آن بود که در سازش عقل با ایمان کوشید و از این راه دین مسیح را با فلسفه یونانی در آمیخت. شالوده کلیسا بر این عبارت فلاسفه مدرسی قرار دارد که «ایمان ما نباید بر عقل استوار باشد، بلکه عقل باید بر ایمان متکی باشد».

اگر شما به خوبی و نیکی خداوند ایمان داشته باشید می توانید برای عالمی که اجزای آن با هماهنگی در کارند، و حقیقت اعلای آن رستگاری روح جاویدان آدمی است، یک فلسفه عقلانی طرح کنید. روح شما در سیر به سوی خداوند بر کشتی جسم شما جای گرفته است. از این رو ایمان داشته باشید که در فرجام کار به درک و شناسایی او توفيق خواهید یافت.

با توجه به مطالب فوق و همچنین در عهده دار شدن این وظیفه، یعنی در آشتی دادن افکار یونانی با ایمان مسیحیت، غرض آکوئیناس هرگز این نبود که به کاری دشوار و پرخطر که تنها مورد علاقه خودش باشد دست بزند. او در زمینه نظری همان کاری را به عهده گرفته بود که تمدن قرون وسطی بعدها در عرصه عمل آن جام داد. این تمدن از اتحاد مسیحیت با فرهنگ باستانی یونان و روم بوجود آمد.

مذهب مسیح در آن قرن های نخستین، نسبت به «دنیا» و مفهومش در آن زمان - البته دنیای قدیم بت پرست بود – رویه ای خصومت آمیز داشت و پرستش خدایان اعصار کهن را به عنوان بت پرستی، و مطالعه بی غرضانه طبیعت را به صورت امری بی مصرف تخطئه می کرد.

در قبال این وضع، امپراتوری روم قدیم که حافظ و پشتیبان مدنیت باستانی بود برای مدتی ناچار شد که به شکل نیروی اجنبی، و حتی گاهی متخصام، در مقابل مذهب قرار گیرد. اما موقعی که خود امپراتوران رومی به مذهب مسیح گرویدند وضع به کلی دگرگون شد و آن حفره ای که میان جامعه دنیوی (سیاسی) و جامعه مذهبی بوجود آمده بود، در نتیجه این عمل پر گشت.

سپس تحولی مهم تر که نتیجه سقوط امپراتوری روم قدیم بود صورت گرفت. تا آن زمان اولیای قدرت سیاسی می توانستند ادعا کنند که نماینده فرهنگ و تمدن باستان هستند و از این تمدن در مقابل گروهی وحشی بی فرهنگ (کشیشان و پیروان مذهب مسیح) دفاع می کنند. اما پادشاهان شمال اروپا که بعدها ركن اساسی مسیحیت و پاسدار عمده این مذهب در اروپا گردیدند هم مسیحی بودند و هم عامی و هم بی فرهنگ. به این ترتیب، نقش دفاع از تمدن باستانی به گردن مسیحیت افتاد و اولیای این مذهب نه تنها پاسدار ایمان مسیحی بلکه قیم سنت های تمدن باستانی نیز گردیدند.

تارک خانه های مسیحی آثار ادبی یونان باستان را استنساخ و از آن ها نگهداری کردند. الهی دانان مسیحی تعلیمات فلسفه یونانی را وارد اندیشه مسیحیت کردند. حقوقدانان مسیحی اصول قوانین رومی را زنده نگاه داشتند و حتی چنان که محققان اعصار بعدی ادعا کردند خدایان جهان بت پرستی، به طرزی ماهرانه و نامحسوس، وارد آئین های پرستشی در کیش نوظهور شدند و خود را در سیرت و صورت اولیاء مسیحی، معبود پیروان این مذهب ساختند.

پس چنان که می بینیم در همان حال که «دنیا» و «اعمال دنیوی آن» مسیحیت را به عنوان مذهب خود پذیرفته بودند، مذهب نیز به نوبه خود، در نتیجه جذب تمدن باستان، متمدن و با فرهنگ شده بود و در نتیجه نه تنها روز به روز از تعصب سابقش در این باره که داشتن یک زندگی خوب و دلپذیر در این دنیا (با مفهوم یونانی آن) با رسیدن به هدفی بزرگ تر (یعنی رستگاری ابدی) در آن دنیا سازگاری نیست، کاسته می شد، بلکه همین زندگی خوب را وسیله ای برای نیل به آن هدف تلقی می کرد.

به عبارت دیگر مسیحیت در نتیجه تمتع از میراث فرهنگی باستان واجد شرایطی گردید که توانست آموزش ملت های اروپایی را برای تحصیل هر کدام از این دو هدف (خیر دنیا و خیر آخرت) به عهده گیرد.

مذهب در نظر آکوئیناس تاجی است که بر فرق سازمان اجتماعی قرار گرفته، نه تنها رقیب تشکیلات دنیوی نیست بلکه مکمل آن به شمار می رود.

اهمیت عمل آکوئیناس در همین است که فلسفه ارسطو را قبول کرد زیرا دولت در نظر ارسطو مظهر خیر است و لزومی ندارد که منبع شر یا موجد فساد باشد. وظیفه ای که اسلاف مسیحی اکوئیناس برای دولت قائل بودند عبارت از حفظ نظم و آرامش بود که بی وجود آن مذهب هرگز نمی توانست از عهده آن جام وظیفه اختصاصی اش که نجات دادن روح انسان هاست، بر آید. اما اکوئیناس خط مشی فلسفی ارسطو را با قائل شدن یک وظیفه آموزشی برای دولت تعقیب کرد.

در فلسفه آکوئیناس نوعی انضباط اصولی هست که تسلیم شدن به آن نه تنها مردان را از ارتکاب خطا و زیان زدن به دیگران باز می دارد، بلکه از جنبه اخلاقی نیز آن ها را به موجوداتی بهتر مبدل می سازد. وجود این انضباط قسمتی از کار مذهب را برایش آن جام می دهد و بار مسئولیت اولیای آن را که سابقاً مسئول انجام کلیه وظایف مذهبی بودند سبک تر می سازد.

این تغییر رویه نسبت به دولت، در نکته ای کوچک ولی پرمعنی که در زیر نقل می شود (و آکوئیناس از سنت پیشینیان خود عدول می کند) مجسم است. تقریباً همه پیشینیان وی بر این عقیده بودند که آئین فرمان بری سیاسی (به مفهوم اطاعت اتباع از اوامر فرمان روایان) و آئین مالکیت و آئین بنندگی هر سه برخلاف طبیعت اند و هیچ کدام میان انسان ها به وجود نمی آمدند اگر جد آدمیان آن خطای بزرگ را که سرپیچی از نهی خداوندگار باشد، مرتکب نشده بود. تمام آئین های غیر عادلانه که از آن تاریخ تاکنون بخشی از سرنوشت انسان ها گردیده است، نتیجه و کیفر همان گناه واحد است. اما از نظر آکوئیناس، آن دو موضوع اول (یعنی تسلط فرمان روایان بر اتباع و آئین مالكيت) هر دو طبیعی هستند در حالی که آئین بندگی چنین نیست.

اندیشه های توماس آکوئیناس چیست؟
 

آکوئیناس و توجیه بندگی

باید قبول کرد که بندگی و رقیت بشر کیفر ارتکاب معصیت بوده است و گرنه در آن وضع معصومیت پیش از سقوط، هیچ انسانی نمی توانسته است تسلطی را که خدایگان امروز بر بنده اش دارد، داشته باشد. اما در مقابل، هر آن کسی که از حیث عدل و معرفت (داد و دانش) بر دیگر هم نوعان خود برتری داشته باشد، به نام خیر و مصلحت آنان ممکن است بر همه شان حکومت و سروری نماید.

برای کلمه «تسلط یا سروری» دو مفهوم مختلف وجود دارد: یکی از این دو مفهوم نقطه مقابل لغت بندگی است که در آن انسانی را که حاکم مطلق بر دیگری است خدایگان و آن دیگری را که محکوم مطلق اوامر اوست بنده می نامند. اما مفهوم دیگر این لغت به طور کلی نشان دهنده انحاء مختلف رابطه زیردستی و زبردستی است. به مفهوم اخیر، هر آن کسی که شغلش حکومت کردن بر آزادمردان یا ارشاد آن ها باشد، می تواند خدایگان آن ها نامیده شود.

پس در دوره معصومیت بشر هیچ انسانی، به مفهوم اول این کلمه، نمی توانسته است بر انسانی دیگر مسلط یا خدایگان او باشد. اما به مفهوم دوم می توانسته است. اما رابطه تسلط انسان بر انسان ممکن است به نحوی دیگر وجود داشته باشد و آن موقعی است که انسانی زمام هدایت انسانی دیگر را که آزاد به دنیا آمده است به دست بگیرد و او را در راهی که متضمن خیر و مصلحت خودش، یا خیر مصلحت همگان است هدایت کند. اگر انسانی پیدا شود که از حیث عدل و دانش بر دیگران برتری داشته باشد حقیقتاً دور از انصاف خواهد بود که او نتواند بر دیگران (به نام خیر و مصلحت خودشان) اعمال قدرت نکند.

در این مورد در انجیل، کتاب مقدس آئین مسیحیت، آیه ای هست که می گوید: « مخلوقات خدا همچنان که از نعمت ها و مواهب الهی برخوردار می شوند دیگران را نیز باید در آن نعمت ها سهیم سازند.» نیز از این جاست که آگوستین می گوید: «مردان عادل جهان بار سلطنت و جهان داری را نه از این جهت که عاشق تسلط بر دیگران باشند، بلکه از این لحاظ که آن را نوعی وظیفه برای تأمین سعادت دیگران حس می کنند، به دوش می گیرند» و در جای دیگر می گوید: «این وضعی است که نظام طبیعت آن را تجویز کرده است و خداوند نیز موقعی که انسان را می آفرید، عین همین وضع را ارائه کرد.»

باید توجه داشت که آکوئیناس نه تنها کورکورانه دنبال افکار اسطو نمی رود بلکه اندیشه وی را در بعضی نکات مثل آئین بندگی تعدیل هم می کند. ولی روی هم رفته فلسفه ارسطو را به عنوان یک حقیقت قبول دارد.

به عقیده آکوئیناس این فلسفه روی هم رفته درست ولی ناقص است زیرا برای کامل شدن به منابع دیگر حقیقت (نظير وحی، احکام یزدانی، و کتاب آسمانی) احتیاج داشته است که هیچ کدام در دسترس ارسطو نبوده اند. از این قرار، وظیفه اصلی آکوئیناس گنجانیدن اندیشه ارسطو در زیربنای یک ساختمان فکری بزرگتر است و خود چنین فکر می کند که این کار بی آن که نیازی به جرح و تعدیل اساسی در اندیشه ارسطو باشد، امکان پذیر است.

قانون در دیدگاه آکوئیناس

نظر کلی آکوئیناس درباره قانون همان چهارچوب اندیشه مسیحی است که وی می خواهد اندیشه ارسطویی دولت را در داخلش بگنجاند. به موجب این نظریه، سلسله مراتبی از قوانین (که قانون دولت یکی از آن هاست ولی در شأن و رتبه از قانون الهی پائین تر است) بر کون و مکان حکومت می کنند.

آکوئیناس در ماهیت قانون به تفضیل سخن گفته و چهار نوع قانون ازلی یا ابدی، قانون طبیعی، قانون بشری (انسانی) و الهی (یزدانی) از آن برشمرده و ایرادهای سه گانه مخالفان را در افکار هر یک از آن ها رد کرده است.

قانون ازلی طبق نوشته آکوئیناس عبارت است از عقل موجود در ذهن خدا. این قانون بر سرتاسر کون و مکان حاکم است. ملائک، انسان، گیاه، اجرام مادی (اعم از اجرام زمینی یا فلکی) همه شان تابع ضرورت لايتغير قانون ازلی هستند.

آکوئیناس کون و مکان را به دو قسمت بزرگ تقسیم می کند: مخلوقات صاحب عقل در یک طرف و مخلوقات فاقد عقل، اعم از جاندار یا بی جان، در طرف دیگر.

قانون ازلی درباره هر کدام از این دو قسمت به نحوی متفاوت کار می کند. در عالم مخلوقات عاری از عقل، خود را به شکل مجموعه ای از قانون های طبیعت (به مفهوم معاصر این کلمه) نشان می دهد.

قانون ازلی، هنگامی که بدین شکل و صورت در آمد، نظامی است ضروری و لایتغیر که هیچ گونه استثنایی نمی پذیرد، هر شیء طبیعی ناچار است خود را با این قانون طبیعی تطبیق دهد بی آن که علت انطباق خود را بفهمد یا این که اصلاً مایل به چنین انطباقی باشد. اما موجودات ذیعقل به نحوی متفاوت در معرض تأثير قانون ازلی قرار می گیرند. احکام و مقررات این قانون در لوحه عقل این گونه موجودات ظاهر می شود و سپس خود آنان با آزادی، خویشتن را با احکام تطبیق می دهند. قانون ازلی به نحوی که در لوحه عقل موجودات ذیعقل ظاهر می شود، همان است که آکوئیناس آن را قانون طبیعی می نامد.

قانون ازلی و در نتیجه قانون طبیعی هیچ کدام قانون مثبت به شمار نمی روند. بسیار مهم است که ما ذهن خود را درباره مفهوم این کلمه روشن سازیم.

قانون مثبت قانونی است که در محدوده زمان و در موقع معینی از زمان وضع شده است و پس از وضع شدن این قانون بعضی چیزها که رعایتشان در سابق (یعنی پیش از وضع قانون) اجباری نبوده است اکنون جنبه اجبار به خود گرفته اند.

اما قانون ازلی، همچنان که از نامش پیداست هرگز وضع نشده است. حتی خود خداوند وضع کننده قانون ازلی نیست، زیرا این قانون چیزی جز عقل یزدانی نیست که در محدوده زمان نمی گنجد. از این قرار، قانون ازلی در هیچ زمانی خواه به موجودات ذیعقل، به صورت قانون طبیعت و خواه به طبیعت فاقد عقل، به صورت قوانین ناخودآگاه تحمیل نشده است.

«از آن جا که این موهبت به انسان ارزانی نشده است که کم و کیف قانون طبیعت را درک کند بلکه تنها برخی از اصول کلی و اساسی آن را می فهمد، پس لازم است که یک رشته احکام و مقررات که دقیق تر از قوانین طیبعت هستند برای تنظیم اعمال و افعال وی در اختیارش قرار گیرند. این احکام و مقررات را در دو منبع متفاوت در اختیارش می گذارند:  قانون های انسانی و قانون های یزدانی.

قوانین انسانی عبارت است از مجموعه یی از احکام و مقررات برای تنظم رفتار بشری هستند که عقل انسان آن را از روی اصول قانون طبیعت کشف و تنظیم کرده است.

قوانین انسانی شامل تمام قانون های جوامع بشری هستند به شرطی که این قوانین حقیقتآ قانون باشند نه این که اوامر یک اراده قوی را به نام و عنوان قانون منعکس سازند.

اما قوانین یزدانی مجموعه یی از فرامین ناشی از اراده خداوند هستند که به صورت وحی بر بندگان خدا ابلاغ شده اند.

آکوئیناس قانون های یزدانی را به دو بخش تقسیم می کند: قانون یزدانی قدیم و قانون یزدانی جدید. قانون قدیم همان است که پیش از ظهور مسیح به صورت وحی بر یهودیان نازل شد و متن آن در «تورات » نوشته شده است.

 قانون جدید مجموعه یی است از وحی هایی که بعد از ظهور مسیح نازل شده است. این دو قانون از هم مجزا نیستند و فرق آن ها شبیه فرقی است که میان دو مرحله از حیات یک انسان (فرض، میان دوره بلوغ و دوران طفولیت وی) وجود دارد. همچنان که ما شخص واحدی را در دو مرحله مختلف از حیاتش بچه یا مرد می نامیم، نیز به همین طریق قانون مندرج در « تورات » و قانون مسطور در انجیل، هر دو به منبعی واحد تعلق دارند جز این که اولی ناقص و دومی کامل است.

قانون های یزدانی و انسانی هر دو جزو قوانین مثبت بشمار می روند.

در مورد قوانین انسانی این مطلب کاملاً بدیهی است و احتیاج به اثبات ندارد، زیرا همه این قوانین در محدوده زمانی و در لحظه معینی از زمان به وجود می آیند و احکام مقرر در آن ها فقط از لحظه ای که خود قانون به وجود آمد واجب الاجرا می شوند. عین این حرف در مورد قانون یزدانی نیز صادق است. پس از آن که خداوند اراده خود را به صورت وحی در صحرای سینا به گوش یهودیان رساند فرامین مندرج در آن (فرامین عشره) از همان لحظه نزول وحی بر موسی به صورت او امری واجب الاجرا درآمد در حالی که قبل از نزول وحی چنین نبود.

در مورد احکام و قوانین انجیل نیز وضع به همین منوال است. اراده الهی بدان سان که به عیسی الهام شده، محتوی راه ها و دستورهایی برای شیوه رفتار بندگان است که عمل کردن به آن ها واجب است. در حالی که همین بندگان پیش از اعلام شدن آن دستورها (به صورت وحی الهی) نیازی به اجرا کردنشان نداشتند و به حقیقت نمی توانستند اوامری را که هنوز دریافت نکرده بودند اجرا کنند.

هر نوع قانون مثبت مطيع و مادون قانون ازلی است. قانون انسانی ناچار است بسیاری از آن چیزها را که تکلیفشان در قانون طبیعت تعیین نشده است به صورت دستورهای متمم در اختیار بندگان بگذارد ولی به هر حال قانون انسانی از قانون طبیعت مشتق شده است و احکام و مقررات آن فقط تا حدودی که با قوانین طبیعت اصطکاک نکند، معتبر است.

برای انسان نوعی قانون طبیعی وجود دارد که عبارت از مشارکت او در قانون ازلی است، با اخذ و الهام از این قوانین ازلی است که او میان نیک و بد فرق می گذارد.

قانون یزدانی هرگز نمی تواند با قانون ازلی اصطکاک پیدا کند زیرا غیر ممکن است که اراده الهى (بدان سان که در قانون یزدانی نوشته شده با عقل الهی بدان سان که در قانون ازلی منعکس است) اصطکاک و مغایرت داشته باشد. قوانینی که به دست دولت ها وضع می شوند به گروه قانون های انسانی تعلق دارند. حوزه اطلاق آن ها به دو دلیل محدود است: اول به این دلیل که در داخل قلمرو خود، مطيع قانون طبیعت هستند یعنی از قانونی که مافوق قانون انسانی است تبعیت می کنند و دوم این که دامنه اطلاق آن ها به حوزه قانون الهی (که دوش به دوش قانون انسانی وجود دارد) کشیده نمی شوند.»

اطاعت دولت از مذهب در نظریه آکوئیناس

اکوئیناس استدلال خود را در این باره از این اصل بنیانی شروع می کند که انسان دو هدف جداگانه دارد: هدف طبیعی وی حفاظت از وجود و تحصیل سعادت دنیوی است. تأمین این هدف وظیفه جامعه و در نتیجه دولت است که عالی ترین جامعه دنیوی به شمار می رود. قانون انسانی چیزی نیست جز ابزاری در دست دولت برای تأمین همین هدف.

تا اینجا آکوئیناس نظر ارسطو را قبول دارد. اما انسان هدفی دیگر - هدفی فوقالطبيعه - هم دارد که ارسطوی مشرک طبعاً چیزی راجع به آن نمی دانست. این هدف عبارت از نجات دادن روح و تنعم از رحمت الهی در سرای آخرت است. برای رسیدن به هدف اخیر، انسان به قانونی دیگر (قانون یزدانی) و جامعه یی دیگر (جامعه مذهبی) نیازمند است.

این دو هدف انسانی کاملآ از یکدیگر مجزا و مستقل نیستند زیرا اگر چنین می برد آن وقت زندگانی بشر به دو قسمت جداگانه و موازی قابل تقسیم بود که در یکی از آن ها انسان در پی تحصیل سعادت دنیوی، از طریق آن جام وظایف سیاسی، و در دیگری طالب رحمت ابدی، از طریق آن جام وظایف مذهبی، باشد. و در چنین صورتی، مقاماتی که در رأس هر کدام از این دو حوزه قرار داشتند . یعنی مقامات دولتی و مذهبی - از هم دیگر بی نیاز و هر کدام در حوزه اختصاصی خود مستقل می شدند.

در بعضی مذاهب چنین استقلالی ممکن است در مقیاس وسعی امکان پذیر باشد. مثلآ اگر رسم بر این جاری می شد که تحصیل رحمت ابدی فقط موکول به آن جام بعضی اعمال و مناسک در پیشگاه خدا باشد و هیچ کدام از این اعمال و مناسک با فضایلی که انسان را به یک شهروند خوب تبدیل می کند کوچک ترین ارتباطی نداشته باشد، در آن صورت این امکان پذیرفتنی بود که مذهب و دولت از هم بی نیاز و هر کدام در حوزه قدرت خود مستقل هستند. اما چنین چیزی در کیش و آئین مسیح امکان پذیر نیست زیرا طبق احکام و شعائر مسیحیت، نیل به رحمت ابدی با رشته های گسست ناپذیری به تحصیل فضایل اخلاقی پیوند خورده است.

بر اساس اندیشه ارسطویی دولت، برای این که از یک مخلوق انسانی شهروندی خوب ساخته شود وجود فضیلت اخلاقی لازم است. اما بر اساس اندیشه مسیحایی مذهب، فضیلت اخلاقی انسان برای تبدیل کردنش به یک مسیحی خوب ضرورت دارد. چنان که می بینیم در این نکته واحد دو هدف انسانی و در نتیجه وضع مقاماتی که مسئول و عهده دار تأمین این دو هدف هستند با هم مخلوط می شوند. به عبارت دیگر دولت و مذهب هر دو در کسب فضایل اخلاقی برای اعضای خود علاقه ای مشترک دارند.

سعادت دنیوی به عنوان یک هدف مادون رحمت جاودانی است واین رحمت جاودانی تنها هدف زندگانی بشر است. حکم ران دنیوی اگر هم در پی تحصیل سعادت دنیوی باشد باید آن را به شکل وسیله ای برای نیل به هدف جاودانی، و نه به عنوان یک هدف نهایی تعقیب کند و در جریان این عمل باید از آن مقامی که وظیفه اصلی اش آماده کردن بندگان برای کسب رحمت ابدی است اطاعت و انقیاد ورزد. از این قرار، دولت از مذهب بی نیاز نیست و هر آن جا که حوزه وظایفشان مشترک باشد، تابعیت از آن دولت است.

آکوئیناس رابطه مذهب و دولت را در عباراتی که در زیر نقل می شود تشریح می کند. وی در این قسمت از نوشته اش حکم ران دنیوی را با نجار یک کشتی مقایسه می کند که وظیفه اش انجام تعمیرات لازم در کشتی در حال سفر است. لکن مذهب و اولیای مذهبی را همانند ناخدایی به شمار می آورد که وظیفه اش رساندن سالم کشتی به لنگرگاه موعود است.

بیشتر بخوانید:

اصول و اعتقادات آگوستین قدیس

 

منبع: تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب - دکتر ابوالقاسم طاهری

پایگاه خبری حقوق نیوز - سیاسی و اجتماعی

 


 


 

 

 



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز

 

سرخط خبرها: