امروز: شنبه, ۰۵ مهر ۱۳۹۹ برابر با ۰۸ صفر ۱۴۴۲ قمری و ۲۶ سپتامبر ۲۰۲۰ میلادی
کد خبر: 272831
۳۸۵
۱
۰
نسخه چاپی
ادموند برک (Edmund Burke)

ادموند بُرک و اندیشه های سیاسی او

می بینیم که به یاری برک یکی از محکم ترین و معتبرترین پایه های بینش سیاسی سنت گرایانه و محافظه کارانه جامعه سیاسی بنا شده است. بطور خلاصه از نوامبر ۱۷۹۰، انگلستان به نام حفظ وضع موجود و محافظه کاری اجتماعی، نخستین فریادهای آگاهی دهنده را بر ضد انقلاب فرانسه که در آغاز راه بود سر داد. ولی چه کسی این فریاد را برآورد؟ یکی از اعضای برجسته «حزب ویگ» و از مدافعان آزادی سیاسی، به نام ادموند برک

حقوق نیوز/ سیاسی و اجتماعی/ اندیشه سیاسی در غرب

ادموند بُرک و اندیشه های سیاسی او

ادموند برک (Edmund Burke)

آنچه درباره ماکیاولی مصداق دارد درباره برک نیز به همان میزان صادق است. آنان هیچ کدام اصولی را به طور آشکار، رسمی یا نظام یافته مشخص نکرده اند که پنداشتشان از دولت بر آن استوار باشد.

برای مثال آن تحلیل روان شناسانه دقیق از طبیعت آدمی را که هابز به مثابه پایه ای برای نظریه سیاسی خود ضروری می داند، یا آن اصل اخلاقی بسیار منظم را که «بنتهام» تعالیم خود را با آن آغاز می کند، در فلسفه برک وجود ندارد. با این حال، در مسائل واقعی سیاسی (که این دو با آن روبرو بوده اند) می توان اصولی را مشخص و مستنتج کرد. به اعتبار همین واقعیت آنان نه فرصت طلبان سیاسی صرف و نه سیاست پیشگان حراف و بی تفکر بوده اند.

در حقیقت برک یک نمونه نیکوست - نمونه ای بسیار بهتر از ماکیاولی برای آنچه شاید بهترین گونه تفکر باشد - یعنی سازشی پسندیده و ثمربخش میان تسلیم بی چون و چرا به واقعیات ملموس و پروازی در فضای اندشیه بر فراز آن ها.

اگر برک و ماکیاولی هر دو مانند هم سیاست پیشگانی فعال باشند، ولی تقریباً در زمینه های دیگر از هم متفاوتند. چنان که دیدیم، ماکیاولی، به لحاظ ضعف و قدرت روزگار خویش یک نمونه کامل ثبات بود. ولی جریانات ذهنی برک بر خلاف جهات مسلط اندیشه و احساس عصر او حرکت داشت. وی یک عضو مخالف، نه تنها در پارلمان انگلستان، بلکه برای روزگار خویش بود.

هنگامی که در ۱۷۶۵ وارد پارلمان شد، هنوز بسیار گمنام بود. برک در ایرلند به دنیا آمد و در «ترینیتی کالج» ، واقع در«دوبلین»، درس خواند، سپس در سال ۱۷۵۰ برای آن که بخت خود را بیازماید به لندن رفت، ابتدا به کار حقوق پرداخت و پس از آن که آن پیشه را سازگار ذوق خود نیافت به کار ادبیات و نگارش مشغول شد. هر چند که رساله ای به نام شریفان و زیبایان نگاشت که توجه گروه هایی را جلب کرد، نمی توان گفت که در این زمینه موفقیت بزرگی کسب کرد، و تنها تجربه سیاسی او یک سفر کاری ناخرسند به ایرلند بود که تحت ریاست هامیلتون «یک کلام» والی ایرلند صورت گرفت.

برک نه مال و منالی داشت و نه خانواده ای که هر یک از آن ها خود به خود می توانست مقامی را برای او تضمین کند. وی بیش از حد درستکار و مستقل بود که مانند سایر افراد در وضع و حال او، بتواند با جا کردن خود نزد افراد مهم و صاحب نفوذ بتواند درجات ترقی را بپیماید. با این همه، پس از ایراد نخستین نطق خویش در مجلس عوام احساس کرد که به درجات عالی خواهد رسید.

حمله برک به فساد و عدم لیاقت در حکومت استعماری انگلستان در هند در خور اهمیت است و همچنین موضوع بسیار مهم دیگری که در آن روزگار که برک نقش فعالی در آن داشت، چگونگی اداره امور در آمریکا بود.

مسائل مربوط به مستعمرات که در طول سال ها هر روز به روز وخامتش افزوده می شد، در شورش آشکار ۱۷۷۵ به اوج خود رسید. برک ظلم و ستم را در امریکا مانند انگلستان وارسی می کرد و ناشایستگی، ندانم کاری و بلاهت را در کارگردانندگان آن مشاهده می کرد. بارها و بارها به زبانی که نمونه شگرفی از توانایی او در جمع بندی شور اخلاقی و عقل سلیم عملی بود، به حکومت انگلستان هشدار می داد.

در این سخنرانی ها، برک هیچ گاه موضوعات واقعی روز را فراموش نمی کرد، ولی پیوسته فراسوی آن ها را می نگریست. از این رو ضمن حملات خود به حکومت امریکا پایه و اساسی را برای یک سیاست استعماری درست بنیاد می نهاد. واپسین سال های زندگی برک در یأس و ناامیدی فراوان گذشت. رویدادهای خصوصی و عمومی بر ضد او دست به دست هم می دادند. تنها این مسأله نبود که او هرگز به آن مقامی دست نیافت که در خور قابلیت هایش باشد.

در سال ۱۷۹۴ درست روزگاری که چراغ عمرش رو به خاموشی می رفت، مرگ پسرش ضربه ای شدید بر او وارد کرد، پسری که همه امیدهای خود را به او بسته بود. دیگر هیچ نقطه ای در انگلستان و دیگر کشورهای اروپا، شوقی در او بر نمی انگیخت.

برک از ابتدا بر انقلاب کبیر فرانسه (۱۷۸۹) با سوء ظنی عمیق می نگریست، سوءظنی که گویی بر اثر اعدام شاه و ملکه و حکومت ترور بیش از حد در ذهن او تأیید شده بود. اگر فرانسویان خود می خواستند بنیاد خویش را بر افکنند، این بی گمان به خودشان مربوط می شد. ولی، چنان که برک آشکارا می دید، این امر نمی توانست بدون واکنش ها و اثرات شدید در هر یک از کشورهای اروپا تحقق پذیرد.

او با نگرانی به این نکته واقف بود که در کشور خود او ستایشگران و همتاهای احتمالی که رویدادهای آن سوی دریای مانش (یعنی فرانسه) را پدید آوردند، وجود دارند. ولی آن آزادی که هدف انقلابیون بود و آن سان برای انگلیسی ها جذابیت داشت، در نظر برک فقط تصویر مسخره یک آزادی حقیقی بود. در باور او این آزادی فقط یک افسارگسیختگی و نوعی آنارشی بود که می رفت به صورت مبتذل ترین استبدادها درآید.

در واقع، این انقلاب هم در روند خشونت بار و هم در پیامد بی قانونی خود، در نظر برک، متضاد هرچیز مهم در عرصه سیاست بود. هر چند، در چنین اوضاع و احوالی چندان شگفت انگیز نبود که وی گرفتار پاره ای تندتازی های احساسی و افراط گری های مخالفت آمیز شده باشد، ولی به هر تقدیر جای تأسف بود، زیرا این امر، برک را گاهی همچون یک محافظه کار خشک مغز جلوه می داد. اگر او این چنین به انقلاب نزدیک نبود، اگر مشروطیت محبوب او بدین گونه در بوته خطری نزدیک قرار نداشت، این نکته را در می یافت که اختلاف اصلی او با انقلابیون چندان برسر هدف ها نبود بلکه بیشتر بر سر راه ها (وسیله ها) بود.

از این رو این آزادی نبود که برک با آن مخالفت می ورزید، بلکه مخالفت او با آن کوششی بود که در راه حصول آزادی صورت می گرفت بدون آن که به چگونگی نهادهایی که از طریق آن ها این آزادی محقق گردد، یا هدف های گوناگون دیگر (مانند امنیت، صلح و آرامش و رفاه) که به نوبه خود مورد درخواست بودند، توجهی مبذول گردد.

به دیگر سخن، نظرگاه حقیقی برک بر ضد انقلاب بدین ترتیب بود که با وجود هدف های بسیار اصیل آن، واژگون ساختن خشونت بار نهادهای موجود و سنت های دیرین به وسیله گروهی آرمان گرای خیال پرست که فاقد هرگونه تجربه سیاسی بودند، نمی توانست حاصلی جز فاجعه و مصیبت در پی داشته باشد.

بُرک و مشروطیت

به اعتقاد من هیچ کس این گفته مرا حمل بر بدپنداری یا آیه یأس خوانی نخواهد کرد که در اوضاع و احوال کنونی نشانه های یک خطر جدی وجود دارد. کمتر کسی را می توان که چه صاحب قدرت باشد و چه نباشد، نظر دیگری داشته باشد. دستگاه حکومت هم مرعوب است و هم خوار و ذلیل، قوانین فاقد آن وجهه احترام آمیز و توجه برانگیز هستند، بی اثری آن ها مایه تمسخر است، و اجبار و وادار سازی آن ها موجب نفرت؛ مرتبت و مقام و عنوان، و همه شایستگی های فاخر جهان، ارج و اثر خود را از دست داده اند، سیاست های خارجی ما به مانند اقتصاد داخلیمان به فساد گراییده است، تکیه ما بر دل ها و قلب ها سست شده و دستورهایمان کمتر مورد اطاعت قرار می گیرد، نمی دانیم چگونه باید در جایی کوتاه بیاییم و چگونه در محلی اعمال قدرت کنیم، کمتر چیزی در بالا یا پائین، در خارج یا داخل، درست و کامل است، با این همه از هم پاشیدگی و آشفتگی در ادارات، در احزاب، در خانواده ها، در پارلمان، در ملت، از حد هرگونه بی نظمی روزگاران پیشین در گذشته است.

من از آن جمله افرادی نیستم که فکر می کنم مردم هرگز اشتباه نمی کنند. آنان به کرات و در حال خشم و غضب، هم در کشورهای دیگر و هم در این کشور دچار خطا بوده اند. ولی با تأکید می گویم که در همه برخوردها میان آن ها و حکمرانانشان، بیشتر حق به جانب مردم بوده است. شاید در این مورد تجربه گفته مرا توجیه و تأیید کند. هنگامی که نارضائی های عمومی بسیار رواج یافت، به خوبی می توان تأکید و تصدیق کرد که بطور کلی نوع نارسایی و کاستی در اساس مشروطیت، یا در عملکرد حکومت وجود دارد.

مردم از بی نظمی و اغتشاش سودی نخواهند برد. هنگامی که خطا کنند، این ناشی از اشتباه آن هاست نه خیانت آن ها. ولی این موضوع درباره دستگاه حکومت کاملاً وضع دیگری دارد. آن ها محققا هم از روی عمد و هم به اشتباه ممکن است مرتکب خطا شوند. قدرت پادشاه که تقریباً به صورت اختیارات تشریفاتی مقام سلطنت بود، با نیروی بسیار عظیم تر و برانگیختن نفرت و مخالفت کمتر، تحت نام نفوذ، رشد تازه یافته است.

دربار ناچار شد بخشی از قدرت های خود را به مردانی که به حمایت از حکومت علاقمند بودند و به تشکیلات و استقرار آن حس وفاداری داشتند، تفویض کند. بر اثر مداخله و یاری افراد صاحب نام و محبوب، مردم از یک امنیت برای موقع و موضع عادله شان در کشور برخوردار شدند. از آن جا که عنوان پادشاه بر اثر تملک طولانی آن، قدرت بیشتر یافت و هر روز بر نفوذش افزوده گشت، این یاری ها بعد از مدتی برای بعضی افراد مایه دردسر و مزاحمت شد.

رها شدن از همه این نقش های مداخله کننده، و اعاده قدرت دربار برای استفاده نامحدود و خودکامه از نفوذ وسیع خود با تعیین خط مشی بنا به خواست و اراده خویش، سال ها یکی از هدف های بزرگ سیاست انگلستان بود. اگر این تدبیر عملی می شد حکومت احتمالآ می توانست بدون هیچ گونه توافقی از سوی مردم فعالیت خود را دنبال کند، بدون آن که ضرورتی داشته باشد که به نفوذ و مقام فرادستان و یا مهر و علاقه فرودستان توجهی مبذول دارد.

این درست که اعیان نفوذ سترگی در حکومت سلطنتی و در همه شئون عمومی دارا هستند. آن ها از دارایی هایی برخوردارند، و نمی توان جز از راه بازداشتن اثر نفوذی هرگونه دارایی، از نفوذ دارایی های آنان جلوگیری کرد: وقتی دارایی موجب قدرت است، چگونه می توان از نفوذ آن جلوگیری کرد. همچنین وقتی هیچ گونه پنداشتی در مورد شیوه ای برای ایجاد روح آزادی و حفظ بقای آن وجود ندارد، چگونه می توان خواهان بود.

باید به خاطر داشت که از زمان انقلاب، تا زمانی که در باره اش سخن می گوییم، نفوذ سلطنت همواره برای حمایت از هیأت وزیران و عملکرد امور عمومی طبق نظرات آن ها، به کار گرفته شده است. ولی آن حزبی که اکنون مورد بحث است بر اساس اندیشه ای کاملآ متفاوت تشکیل می یابد.

هدف آن قطع نظر موافق، حمایت و اعتماد دستگاه سلطنت در امور مربوط به وزیران است، این حزب برای آن است که از اهمیت و نفوذ آنان در پارلمان جلوگیری کند؛ منظور این حزب جداساختن آن ها از همه وابستگی های طبیعی و اکتسابی آن هاست؛ این حزب به قصد وارسی و نه حمایت دستگاه حکومت تشکیل می شود.

این همان رسوخ نابهنجار یک نظام پارتی بازی در یک دستگاه حکومت است که در قسمت اعظم مشروطیت آن عمومیت یافته و فساد کنونی را در ملت برانگیخته است. طرح پارتی بازی در رابطه با دستگاه اجرایی ما اساساً با طرح پارتی بازی در دستگاه قانون گذاری ما متفاوت است.

یک هدف بزرگ حکومت مختلطی مانند حکومت ما، یعنی با تشکیلات سلطنت و نظارت هایی از سوی افراد فرادست و فرودست، آن است که پادشاه نتواند قوانین را زیر پا بگذارد. این در حقیقت مفید و اساسی است. ولی این، حتی در دید نخست، هیچ گونه امتیاز منفی به شمار نمی رود و یک سلاح دفاعی است. بنابراین پس از این موضوع، ولی به همان درجه از اهمیت، آن است که قدرت های اختیاری که لزوما در دست پادشاه قرار می گیرد، باید همه بر اساس اصول عمومی و زمینه های ملی اعمال گردد، و نه بر پایه تمایلات یا تعصبات، توطئه ها یا سیاست چینی های یک درباره این امر چنان که گفتیم، برای برقراری یک حکومت طبق قانون به همان میزان در خور اهمیت است.

آن افراد دغلکار و دسیسه باز که، بدون پذیرش و خواست عمومی، با یکدیگر به تبانی می نشینند تا شرارت جمعی خود را به بهای بالا بفروشند، و بنابراین عموماً مورد نفرتند، هرگز نباید در دولت نقش حاکمانه ای داشته باشند، زیرا آنان هیچ گونه رابطه ای با احساسات و افکار مردم ندارند.

برای مردم انگلستان ضروری است که دریابند که مجلس عوام چگونه باید تشکیل شود. قدرت مردم در چهارچوب قانون باید به اندازه کافی از هر یک از نمایندگان در ایفای صمیمانه وظیفه خویش حمایت کند وگرنه این وظیفه آن جام نخواهد گرفت.

مجلس عوام هیچ گاه نمی تواند مراقب دیگر بخش های حکومت باشد، مگر این که انتخاب کنندگان نیز مراقب نمایندگان باشند و یا این که انتخاب کنندگان حقی در صوابدید این مجلس داشته باشند، و مجلس اختیار نداشته باشد که این حق را از آن ها سلب کند. اگر انتخاب کنندگان این سلب اختیار از خود را تحمل کنند، هرگونه قدرت و اختیار دیگر مجلس عوام را کاملآ از مسیر درستش منحرف ساخته اند.

نخستین اندیشه هایی که به طور کلی برای درمان این بی نظمی های پارلمانی به ذهن خطور می کند عبارتست از کوتاه کردن مدت پارلمان و محروم کردن همه یا عده زیادی از مردان صاحب مقام از حق داشتن کرسی در مجلس عوام. اگر من صرفاً برای خوشایند عامه چیز می نوشتم، برای من هم مانند دیگران، ستایش از این درمان ها زحمت چندانی نداشت، درمان هایی که از لحاظ نظری شهرت فراوان دارند ولی در عین حال بزرگ ترین ستایش گران آن ها هرگز به جد نکوشیده اند که در عمل به آن ها توسل جویند.

به این نکته اشاره کنم که تا زمانی که دربار وسایل فراوان برای نفوذ در پارلمان دارد، برخی کسان که مطمئن نیستند که بتوان از اعمال نفوذ آن پیشگیری کرد؛ و شاید اگر راه های اعمال نفوذ علنی ممنوع گردد، آن نفوذ به روش های بدتر و یا خطرناک تری اعمال شود. زیرا درباریان آنگاه راه های تقلب آمیز و نادرست را مطالعه می کنند و در نتیجه «علم» طفره رفتن از قوانین را که تاکنون تاحد معقولی فراگرفته اند، به عالی ترین حد کمال می رسانند. دانستن این موضوع کاری ساده و بی اهمیت نیست که چه اندازه از یک شر را باید تحمل کرد تا مبادا کوشش برای ایجاد یک نظام پاک و مهذبی که در روزگاران فاسد و به هنگام رواج آداب و روسوم نادرست غیر عملی است، به جای امحاء رفتارهای نادرست موجود، باعث بروز فسادهایی تازه برای پوشاندن و ایمن داشتن فسادهای کهنه نشود.

شکی نیست که بهتر است به طور کلی هیچ گونه نفوذی ذهن نماینده پارلمان را تحت تاثیر قرار ندهد. ولی به عقیده من از میان انواع نفوذ، کسی که مقامی در دولت دارد، ننگش از همه کمتر است و برای کشور نیز به مراتب از دیگر انواع آن سالم تر است. هنگامی که جلوگیری از نفوذ قراردادها و رشوه های مستقیم و آن وسایل بی شمار فساد مخفیانه که به وفور در دسترس دربار است ممکن نباشد و تا زمانی که وسایل فساد و گرایش به فساد در میان ما وجود دارد، من آن گونه نفوذ را که آشکار و علنی است و با حیثیت و شأن و خدمت دولت ارتباط دارد، نفی نمی کنم.

مشروطیت ما بر اساس تعادل دقیقی قرار گرفته که پرتگاه های تند و آبهای عمیق از هر سو آن را احاطه کرده است. هرگاه این نظام متعادل را از تمایل به یک جهت بازداریم، خطر فرو افتادنش در جهت دیگر وجود دارد. هر طرحی برای دگرگونی اساسی در حکومت پیچیده ای مانند حکومت ما که در عین حال با اوضاع و احوال خارجی پیچیده تر در آمیخته است، کاری است آکنده از دشواری ها: که در آن نه مرد محتاط آمادگی کافی برای تصمیم گیری، و نه مرد حازم آمادگی کافی برای تعهد کردن و نه مرد درستکار آمادگی کافی برای وعده دادن دارد.

ادموند بُرک و اندیشه های سیاسی او

بُرک؛ عقل عمومی یا عقل سیاسی

برک می نویسد ما انگلیس ها از این که انسان ها را در معرض خطر زندگی و داد و ستد با ذخیره عقلی خودشان قرار دهیم هراسانیم، زیرا چنین می پنداریم که هر کس اندوخته مختصری از عقل دارد، اندیشه مسلط قرن در برابر عقل انفرادی به زانو در آمده بود.

برک نیز مفهوم عقل فردی را انکار نمی کند ولی کارآیی ناچیزی برای آن قائل است. عقل فردی ذخیره مختصری است و بهتر است انسان ها همگی با هم «از ذخائر عمومی و سرمایه ملت ها و قرن ها» یا به سخن دیگر از پیش داوری های عمومی بهره گیرند که از نیاکانشان به میراث برده اند.

همان قدر که عقل فردی به هنگام تصمیم گیری های دشوار ناتوان و مردد است به همان اندازه عقل جمعی که در پیش داوری ها تبلور یافته، قاطع و چاره ساز است. عقل جمعی در انسان واکنش هایی به وجود می آورد و همان گونه که عادات بدنی نیکو، جسم را در جهت پیروی از فضیلت هدایت می کند.
پس این عقل عمومی که ثمره تجربه های طولانی پیشینیان ماست نه تنها غاصب نیست بلکه مانند «خواهری ارشد» ریشه در عقل تجریدی دارد.

می بینیم که به یاری برک یکی از محکم ترین و معتبرترین پایه های بینش سیاسی سنت گرایانه و محافظه کارانه جامعه سیاسی بنا شده است. بطور خلاصه از نوامبر ۱۷۹۰، انگلستان به نام حفظ وضع موجود و محافظه کاری اجتماعی، نخستین فریادهای آگاهی دهنده را بر ضد انقلاب فرانسه که در آغاز راه بود سر داد. ولی چه کسی این فریاد را برآورد؟ یکی از اعضای برجسته «حزب ویگ» و از مدافعان آزادی سیاسی، به نام ادموند برک.

برک که نمی توانست تسلیم دوستان قدیمی خویش شود با نفرتی کورکورانه و روزافزون در برابر انقلاب سرسختی نشان می داد. برک با تلخی و خشم بلایای بعدی انقلاب را پیش گویی می کرد و خواهان اتخاذ سیاستی به منظور پیش گیری از سرایت آن به انگلستان بود. رخدادها در همان جهتی جریان یافت که او پیش بینی کرده بود. و همین امر سبب شد که ملت انگلستان بیش از پیش اندیشه های او را بر حق بدانند.

افکار برک بازتاب اندیشه های انگلستان آن زمان بود و هم چنین پدید آورنده جهت نوی در تاریخ نوشته های سیاسی این کشور، این اندیشه ها در طول نیم قرن سخت دگرگون شد. اندیشه های انگلیسی که به اندیشه های فرانسوی تبدیل شده بودند، در انگلستان این دوره دیگر ارزش نداشتند و مردم به آن ها توجهی نمی کردند و با بدگمانی روزافزون با آن ها روبرو می شدند.

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید