امروز: دوشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۹ برابر با ۰۴ جمادى الآخر ۱۴۴۲ قمری و ۱۸ ژانویه ۲۰۲۱ میلادی
کد خبر: 274110
۳۶۰
۱
۰
نسخه چاپی

انسان کامل در مکاتب غربی و شرقی

انسان کامل در مکاتب غربی و شرقی

انسان کامل و ویژگی های آن یکی از مباحث محوری در مکاتب و اندیشه های غربی و شرقی بوده است.

انـسان کـامل در مکاتب غربی

سه محور انديشۀ غربی از‌ دورترين‌ ايام انسان، جهان و خدا بوده و البته اهـميت نـسبی هريک در ادوار مختلف تفاوت داشته اسـت.

در غـرب از دوره رنسانس بـه بـعد بـررسی انسان به جای الهيات و متافيزيک کـانون اصـلی توجه‌ شد و به‌ صورت فلسفۀ اولی درآمد.

در قرن نوزدهم يعنی در دوره رمانتيک، با تـأثير مـتفکرينی مانند داروين، مارکس‌، نيچه و فرويد نگاه غـرب به دنيا و انسان کـاملا دگـرگون شد و معنای همه‌ چيز‌ در هـمين دنـيا نهفته گرديد.

انسان کامل در مکاتب غربی و شرقی

انسان کامل از ديدگاه داروينيسم

چارلز رابرت داروين زيست شناس انگليسی و واضع ‌‌نـظريۀ‌ «تـحول انواع » می باشد.

داروين در پنجاه سـالگی کـتاب مـنشأ انواع‌ را‌ منتشر‌ کـرد و بـدين ترتيب تحولات شگرفی در عـلوم و مـکاتب فلسفی ايجاد نمود، نظريۀ او از مهم‌ ترين و تأثيرگذارترين نظريه ها در انسان شناسی است . او در نظريه اش بـيان‌ کـرد که جانوران به‌ تدريج‌ تغيير مـی کنند؛ زيرا بـين تمام مـوجودات زنـده کـشمکش دائمی برای زنده مـاندن وجود دارد تا تعادل جمعيت حفظ شود و در اين نزاع آنان که صفات برجسته تری دارند و قويتر بـاقی مـی مانند‌ و انواعی که با محيط سازگار نـيستند حـذف مـی شوند.

داروين ابـتدا دربـاره انسان سخنی نـگفت امـا ده سال بعد در کتاب «تبار انسان »، انسان را حالت تکامل يافته ای از حيوانات ناقص‌ تر‌ شمرد، طبق اين نظريه «اخـتلاف انـسان و حـيوانات ديگر» نوعی نيست بلکه «رتبی» و از مقولۀ شـدت و ضـعف اسـت و بـه تـعبير فـلسفۀ اسلامی اختلاف ماهوی بين انسان و حيوان نيست . مغز و هوش انسانی حالت‌ کامل تر از مغز ميمون است و انسان های بدوی حلقۀ واسط انسان و ميمون های پيشرفته اند.

انسان کامل در مکاتب غربی و شرقی

انسان کامل از ديدگاه مارکسيسم

کارل هاينريش مارکس متفکر و انقلابي‌ آلماني‌ است که آزادي انسان را در گرو آزادي جامعه ميداند و معتقد است بعد «جامعه شناختي» انسان را از بعد «ران شناختي» او مهم تر بوده و او عضوي از جامعه‌ و مـحصول‌ جـامعه‌ و تاريخ است و به همين دليل‌ به‌ تنهايي‌ و بدون تغيرات اساسي در نهادهاي اجتماع و همچنين اقتصاد نمي تواند به کمال و رهايي دست يابد.

مارکس بيشتر به جنبه هاي اجتماعي‌ گرايش‌ پيدا‌ کرده نـه بـه جنبه هاي فردي، او انسان‌ کامل‌ را انسان بي طبقه ميداند و معتقد است که اگر انساني در طبقه اي باشد و مخصوصا در طبقه هاي عاليتر‌ هميشه‌ يک‌ انـسان مـعيوب است و بلکه در جامعۀ طبقاتي هـيچوقت انـسان درست‌ و سالم وجود ندارد، انسان کامل از نظر اين مکتب يعني انسان بي طبقه ، انساني که هميشه با انسان‌ هاي‌ ديگر‌ در وضعي مساوي زندگي کند، پس مـلاک کـامل بودن انسان ها‌، مـا‌ بـودن آنهاست و ملاک ما شدن از بين رفتن اختصاص ها و جايگزين شدن اشتراک است ، بعد از‌ اين‌ که‌ تساوي و برابري حاکم شود و تعلقات اختصاصي نفي گردد انسان از من بودن‌ خارج‌ شده‌ و ما مـي شود و بـدين ترتيب ديگر ناقص نيست و کامل مي شود.

انسان کامل در مکاتب غربی و شرقی

انسان کامل‌ از‌ ديدگاه‌ نيچه ئيسم

فردريش ويلهلم نيچه فيلسوف و شاعر آلماني است . کانون اصلي تفکر نيچه «خواست‌ قدرت‌ » است ، او ميگويد: خدا مرده اسـت و «ابـرمرد» جاي او را گـرفته است از‌ نظر‌ او‌ انسان پل است ، پلي بين حيوان و ابرانسان، انسان بودن هدف نيست ، غايت نيست بلکه‌ انسان‌ بايد وضـع موجودش را ويران کند و به کمال برسد و اين کمال يعني نزديک‌ شدن‌ به‌ ابـر انـسان و هـر چه به ابر مرد نزديک تر شود به خود نزديک تر شده‌ است‌.

انسان برتر از ديدگاه نـيچه ‌ ‌انـساني قوي و نيرومند است که به قلمرو‌ آزادي‌ گام‌ نهاده و تمام ارزش های کهن و محدوديت هـای اخـلاقی را رد مـی کند، او زندگی زمينی را‌ دوست‌ دارد‌ و به معنويات و جهان های خيالی اهميتی نمی دهد و در قيد و بندهای اخلاق‌ سـنتی محدود نمی شود و همه چيز از ارادة خود او بر می خيزد، هدف اصلي اش کسب قدرت‌ و نـيرومندی است و براي رسيدن بـه آن بـه عقل و دانش تکيه نمی کند بلکه‌ از‌ غريزه و حس آفرينندگي اش بهره می گيرد و حيات‌ زمينی را‌ فارغ از خطای اعتقاد به هر گونه‌ محدوديت‌ اخلاقي و واقعيت ماورايي با شادی تجربه می کند.

انسان کامل در مکاتب غربی و شرقی

انسان کامل از‌ ديدگـاه‌ فرويديسم

زيگموند فرويد روان شناس‌ اتريشي‌ و پدر علم‌ روانکاوي‌ است‌ ، اساس تفکر فرويد در مورد انسان‌ تقسيم‌ ذهن انسان به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه ميباشد. فرويد روان انسان را‌ به‌ سه بخش تقسيم ميکند: نهاد ، خود‌ و فـراخود هـدف اصلي نهاد‌ افزايش‌ لذت و کاهش تنش است و براي‌ ارضاء‌ نامحدود غرايزش به قوانين و موانع اجتماعي و محدوديت هاي اخلاقي توجهي ندارد، با حضور‌ فرد‌ در جامعه به تدريج بخشي‌ از‌ نهاد‌ به خود تـبديل‌ مـي شود‌ و به عنوان واسطۀ بين‌ نهاد‌ و دنياي بيرون عمل مي کند.

خود حامل کنترل کنندة منطقي روان است و به مصلحت انديشي‌ ميپردازد‌ و تصميم گيري ميکند که نيازهاي نهاد‌ برآورده‌ شود يا‌ سرکوب‌ گـردد‌.

فرويد‌ مذهب را مورد حملۀ شديد قرار مي دهد و مي گويد مذهب منع کنندة انديشه و محدود کنندة نيروي‌ منطقي‌ و عقلي و از دلايل سرکوبي غرايز است‌ ، او‌ هيچ‌ فايده‌ اي‌ در ديندار بودن‌ نميديد‌. به طور کلي از نـظر فـرويد انـسان به صورت ذاتي خواستار کـسب لذت و دوري از تـنش‌ مـيباشد‌ و به‌ هيچ وجه کمال گرا نيست و تنها در‌ صورتي‌ ميتواند‌ کامل‌ باشد‌ که‌ از ماوراء الطبيعه دوري کرده و طبق سرشت و غريزه اش عمل کند و بـه مـحرکات درونـي و غرايزش پاسخ مثبت دهد.

انسان کامل در مکاتب شـرقی

هـمۀ اديان شرق و به‌ هر راه و بياني که باشند، معتقدند بر اينکه انسان قائم به ذات خود نيست بلکه زندگي او به نحوي اسـاسي بـه قـوة مرکزي مستقلي وابسته است ، اين ادراک در اديان‌ ابتدايي‌ به صورت اعتقاد بـه قوا و نيروهاي موجود در طبيعت آغاز شد و در اديات برتر به صورت اعتقاد به موجودي فرامادي که آفرينندة عالم و اصل هـمه چـيز در هـستي است‌ ، درآمد‌ علاوه بر اين مسئلۀ کمال پذيري انسان موضوع مشترکي است کـه اديان مـختلف را به هم پيوند ميزند زيرا در تمام اديان تعابير‌ مختلفي‌ از کمال و انسان کامل وجود‌ دارد‌.

انسان کامل در مکاتب غربی و شرقی

انسان کامل از ديدگاه هندوئيسم

آئين هـندو در بـين اديان هـند ديانت عام به حساب می آيد اصول اساسي هندوئيسم اعتقاد به و به وحـدت مـوجودات‌، وحـدت‌ خدايان، وحدت مذاهب و اديان، الوهيت‌ روح، انکار ثنويت و کثرت، تناسخ و التزام رياضت است.

هندوان بـه يک اصـل و مـبدأ غير متناهی و نامحدود معتقدند و آن را برهما می نامند.

هدف انسان در کيش هندو يکي شدن با بـرهماست‌ . هـندوان‌ معتقدند که انسان براي رسيدن به کمال خلق شده است و در همين زندگي دنـيا بـايد بـه کمال برسد و اگر موفق نشود بارها و بارها دوباره زاده خواهد شد تا کامل شود‌ و حـيات‌ و آينـدة هر‌ موجود و طبقه اي که در آن به دنيا ميآيد طبق با کردار و گفتار و پندارش در زنـدگيهاي پيشـين‌ او تـعيين می شود، بر اساس اين فلسفه انسان پاک به دنيا‌ نمي‌ آيد‌ بلکه با نتيجه اعمال زندگي هاي پيشين کـه بـه اختيار خود انجام داده است متولد می شود اين قانون ‌‌عمل‌ و عکس العمل را قانون «کـارما» مـی خوانند:

«کـامل کردن خود مستلزم زدودن اين کارما‌ است‌ چرا‌ که اين کارما سبب زايش مجدد فرد ميشود و انسان بايد «آتـمان » را کـه هـمان نفس‌ حقيقي است از ميان لايه هاي تيره و تار کارما درآورد و آن را آشکار‌ سازد.».

انسان کامل در مکاتب غربی و شرقی

انـسان‌ کـامل از ديدگاه يهوديت

يهوديت از قديمي ترين اديان بشر و مخصوص قوم اسرائيل است و نخستين دين ابراهيمي و نيز نخستين دين توحيدي به شـمار مـيرود در دين يهود انسان خداگونه خلق شده است‌ و بر ديگر موجودات برتري دارد، اين نکته نـشان دهـندة کمال پذيري انسان در يهوديت است ، «بر اساس ديدگـاه يهـوديت ، جـهان خلقت در آغاز غير مادی و روحانی بوده اسـت ولي آدم کـه‌ در‌ عالم تفريق مجذوب آفرينش شده و از اصل خود غافل مانده بود، نافرماني کرده و بـا گـناه و سقوط او تمام عالم خلق روحـاني سـقوط کرد و مـادي و جـسماني شـد در نتيجه اين سقوط‌ وحدت‌ و همبستگي اوليه آفرينش در هـم شـکست و عالم جسماني از عالم روحاني جدا افتاد.»

بدين ترتيب در دين يهود انسان بـر اسـاس گناه اوليه سقوط کرد و پس‌ از‌ سقوط تـنها راهي که براي او مـاند بـازگشت به جايگاه اوليه يا رسيدن به کـمال اسـت و اين کمال ميسر نيست مگر با «کمال عقلاني» و «پيروي از دستورات شريعت » در‌ واقع‌ در‌ يهوديت «خير اعـلي کـه همۀ‌ خوبيها‌ از‌ آن سرچشمه ميگيرد هـمان کـمال عـقلاني است و راه رسيدن بـه کـمال انساني اطاعت از دستورات تـورات و قـوانين شريعت حضرت موسي است‌ .»

انسان کامل در مکاتب غربی و شرقی

انسان کامل از ديدگاه مسيحيت

مسيحيان نيز مانند‌ يهوديان‌ مـعتقدند خـداوند انسان را به صورت خود آفريد و کـمال پذيري انـسان را از همين نـکته مـيگيرند در مـسيحيت انسان‌ اگر‌ چه‌ بـا گناه اوليه و عصيان بر عليه خدا آلوده شده اما‌ به صورت بالقوه داراي صفاتي است که ميتواند اين صـفات کـمال را به صورت بالفعل در خود محقق‌ کـند‌ و بـه‌ رسـتگاري بـرسد.

در مسيحيت کمال انـسان و نـجات او‌ از‌ گناه در گرو ايمان به مسيح قرار دارد و بر خلاف يهوديت عبادات و آداب مذهبي براي رسيدن‌ به‌ کمال‌ کـافي نـيست بـلکه رستگاري در ايمان و اعتقاد نهفته است اما اين ايمـان‌ بـه‌ دسـت‌ نـمي آيد مـگر بـا فيض الهي، همچنين در اين دين خدا محبت است؛ بنابراين انسان کامل در مسيحيت کسي است که به مسيح ايمان کامل آورد و بر‌ طبق‌ اراده الهي رفتار کند و خلوص کامل و تسليم مـحض پيشه کند و قلبی پاک و مخلص‌ داشته‌ باشد‌ او اخلاقيات را در حد کمال رعايت می کند و اصل محبت را نسبت به دوست‌ و دشمن‌ يکسان می داند و هرگز بدی را بدی مقابله نمی کند و فلاح و رستگاری در زندگانی از‌ قلب‌ او سـرچشمه مـی گيرد.

منبع: سیمای انسان کامل در اشعار نظامی گنجوی - آمنه فولادی

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید