امروز: پنج شنبه, ۰۳ مهر ۱۳۹۹ برابر با ۰۶ صفر ۱۴۴۲ قمری و ۲۴ سپتامبر ۲۰۲۰ میلادی
کد خبر: 269905
۷۴۸
۱
۰
نسخه چاپی
آبراهام مزلو (Abraham Maslow)

بیوگرافی آبراهام مزلو و نظریه سلسله مراتب نیاز ها

مزلو در 1908 در یکی از محلات فقیر نشین شهر بروکلین در ایالات نیویورک به دنیا آمد. فرزند اول از هفت فرزند والدین مهاجر یهودی از روسیه بود. پدرش عاشق ویسکی، زن و دعوا بود و دوست داشت آبراهام حقوقدان شود. او که پسری گوشه گیر و شدیدا خجالتی بود، رابطه ی چندان خوبی با پدر و مادرش نداشت. مادرش زن بی احساسی بود که مزلو از او نفرت داشت و هرگز نتوانست به او نزدیک شود.

حقوق نیوز/ روانشناسی/ روانشناسان جهان

Abraham Maslow

آبراهام مزلو (Abraham Maslow)

مزلو بعد از به پایان رساندن دبیرستان وارد دانشکده ی حقوق شد، ولی بعد از مدت کوتاهی یه روان شناسی علاقه پیدا کرد و کارش را با محقق مشهور، هری هارلو، آغاز کرد. در همین زمان نیز با دختر عموی خود برتا گودمن ازدواج کرد.

مزلو در 1934 دکترای خود را در رشته ی روان شناسی اخذ کرد. پایان نامه ی او در مورد رفتار سلطه گری در فعالیت جنسی میمون ها بود. بعد ها پژوهش دیگری درباره ی میل جنسی انسان انجام داد و با عده ای از دانشجویان پسر و دختر مصاحبه کرد. از 1930 تا 1940 این فرصت را پیدا کرد که با چند تن از روان شناسان مشهور اروپایی از جمله، اریک فروم، کارن هورنای و آلفرد آدلر که از وحشت نازی ها به ایالات متحد گریخته بودند آشنا شود. مزلو در سال های 1951 تا 1969 ریاست گروه روان شناسی دانشگاه براندایس را بر عهده داشت و بالاخره در 1968 به ریاست انجمن روان شناسی آمریکا منصوب شد و در هشتم ژوئن 1970، در حالی که مشغول دویدن بود، دچار سکته ی قلبی شد و در 62 سالگی در گذشت.

قبل از مزلو، روان شناسی به دو بخش تقسیم می شد؛ در یک سو رفتارگرایان و و اثبات گرایان بودند که اعتقاد داشتند هر ایده در روان شناسی تا زمانی که اثبات علمی نشود اعتباری ندارد و در سوی دیگر طرفداران روانکاوی فروید قرار داشتند. مزلو شاخه ی سوم، یعنی روان شناسی انسان گرا را ابداع کرد. در این شاخه، به انسان به عنوان ماشینی که در مقابل محیط از خود واکنش نشان می دهد یا عروسک خیمه شب بازی نیرو های ناخودآگاه است نگریسته نمی شود، بلکه به انسان ها دوباره ارزش داده می شود و موجوداتی خلاق و مختار فرض می شوند که حاکم بر سرنوشت خود هستند و می خواهند که استعداد های بالقوه ی خود را به فعل درآورند. مزلو همچنین به لحظات متعالی در زندگی و مطالعه ی تجربیات عرفانی جنبه ی علمی بخشید و آن را به عنوان شاخه ی چهارم در روان شناسی مطرح کرد.

مطالعه ی مزلو در مورد افراد خود شکوفا، با ستایش و تقدیر از دو تن از اساتیدش به نام های روت بندیکت، مردم شناس و ماکس ورتهایمر، روان شناس، آغاز شد. از نظر مزلو این دو از هر نظر انسان های تکامل یافته ای بودند و معتقد بود می توان این افراد را الگو های جامعه قرار داد. او در تمام زندگی خویش همواره در تلاش بود که مفهوم خودشکوفایی را برای مردم روشن سازد. از نظر او خود شکوفایی فقط یک لحظه ی ناب مانند یک تجربه ی دینی عرفانی نیست، بلکه شامل موارد زیر است:

1. تمایل به مشاهده ی بهترین خصوصیات و ویژگی های خود

2. تجربه ی غرق شدن در کاری که انجام می دهیم. کاری که در آن ماسک ها، ژست ها و خجالت و شرم خود را کنار می گذاریم و همچون کودکی شاد و صادق می شویم.

3. زندگی را سراسر انتخاب دانستن، انتخاب هایی که ما را به رشد و شکوفایی فردی می رسانند.

4. آگاهی از این که از یک شخصیت مستقل برخوردار هستیم و گوش دادن به ندای درونی خود به جای گوش دادن به خواسته های والدین یا جامعه.

5. صداقت داشتن و پذیرش مسئولیت افکار و احساسات خود، جرئت «نه» گفتن، حتی اگر موجب از دست رفتن محبوبیت ما شود.

6. تمایل به سخت کار کردن و تلاش برای استفاده از قابلیت های خود و بهترین شدن در شغل خود.

7. تمایل برای کنار زدن ماسک ها

8. تمایل برای دیدن بهترین ویژگی ها و خصوصیات دیگران

سلسله مراتب نیاز ها

مزلو اعتقاد داشت نیاز های انسان دارای سلسله مراتبی هستند که از پایین به بالا عبارت اند از: نیاز های جسمانی و فیزیولوژیک، نیاز به ایمنی، نیاز به تعلق داشتن و عشق، نیاز به احترام، نیاز به خودشکوفایی. نیاز های پایینی انسان شبیه نیاز های دیگر موجودات است ولی همین که در آن ها به سمت بالا می رویم جنبه ی انسانی تر پیدا می کنند. این نیاز ها به گونه ای هستند که وقتی نیاز پایینی را ارضا کنیم می توانیم به نیاز های بالا تر بپردازیم. یعنی انسان وقتی نیاز های جسمانی خود (مثل: گرسنگی، تشنگی و تمایل جنسی) را ارضا کند می تواند به نیاز های ایمنی خود (مثلا دوری از درد و رنج و خطر) برسد. به همین ترتیب، در صورتی که نیاز های ایمنی خود را برطرف کرده باشد می تواند به نیاز تعلق داشتن و عشق (مثلا نیاز به دوست داشتن دیگران و مورد محبت قرار گرفتن از سوی آنان) بپردازد.

به اعتقاد مزلو تقریبا همه ی مشکلات روحی روانی در اثر برآورده نشدن نیاز های روحی به وجود می آید. عدم ارضای نیاز های روحی باعث می شود فرد احساس پوچی یا اضطراب کند. وقتی به کسانی که دچار بیماری روان رنجوری شده اند بنگریم متوجه می شویم این افراد هنوز به خودشکوفایی کامل نرسیده اند. خودشکوفایی از نظر مزلو به معنای این است که فرد بتواند همه ی استعداد ها و قابلیت های فردی خویش را تحقق ببخشد.

عقده ی یونس

چرا با وجود آن که همگی ما با قابلیت های نامحدودی به دنیا آمده ایم، ولی فقط تعداد اندکی از انسان ها می توانند از توانایی های نهفته ی خود استفاده کنند و به مراتب بالا دست یابند؟ مزلو معتقد بود یکی از دلایل این امر عقده ی یونس است. یونس پیامبر، بازرگان کم جرئتی بود که در مقابل درخواست خداوند برای اجرای یک مأموریت مهم مقاومت کرد. عقده ی یونس به معنای عقب نشینی از سرنوشت واقعی و ترس از بزرگی است.به اعتقاد مزلو، انسان ها به همان اندازه که از شکست هراس دارند از موفقیت نیز می ترسند. همین امر باعث می شود از خود شکوفایی باز بمانند.

مزلو عادت داشت برای دانشجویان خود سوالاتی از این قبیل مطرح کند که:«کدام یک از شما می خواهید رئیس جمهور شوید؟ کدام یک می خواهید یک رهبر اخلاقی بزرگ مثل آلربت شوایتزر باشید؟» و هنگامی که آن ها از پاسخ گویی به این سوال خجالت می کشیدند می گفت:«اگر شما ها نخواهید رئیس جمهور شوید پس چه کسی رئیس جمهور شود؟»

آن ها همگی می خواستند روان شناس شوند، ولی مزلو از آن ها می پرسید:«چه فایده ای دارد که یک روان شناس معمولی باشید؟» مزلو بر این اعتقاد بود که بعضی از افراد زیاده از حد خود را دست کم می گیرند و به اهداف کوچکی راضی می شوند. در صورتی که لیلقت بیشتری دارند. عده ای هم هستند که خود را زیاده از حد دست بالا می گیرند و اهدافی بزرگ تر از آنچه توانایی دست یابی داشته باشند بر می گزینند. مزلو بر این باور بود در زمینه خیال پروری و جاه طلبی باید توازن و تعادل را در نظر گرفت و دچار افراط و تفریط نشد.

مزلو درباره مدینه فاضله ی روانی مطالبی نوشته بود و آن را همچون جزیره ای می دانست که هزاران انسان خودشکوفا بدون مزاحمت در آن زندگی می کنند و فرهنگ خاصی را به وجود می آورند. اگرچه این یک اتوپیا یا مدینه فاضله بود اما اعتقاد داشت که دنیای واقعی را باید تبدیل به این جزیره کرد تا به این ترتیب سلامت روانی و رضایت همه در محیط کار و زندگی تأمین شود.

منبع: مکاتب روان شناسی - حمیدرضا بلوچ

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید