امروز: جمعه, ۰۲ آبان ۱۳۹۹ برابر با ۰۵ ربيع الأول ۱۴۴۲ قمری و ۲۳ اکتبر ۲۰۲۰ میلادی
کد خبر: 270036
۶۸۲
۱
۰
نسخه چاپی
کارن دانیلسن هورنای (Karen Horney)

بیوگرافی کارن دانیلسن هورنای و نظریه روانکاوی اجتماعی

کارن دانیل سون در 1885 در دهکده ی کوچکی نزدیک شهر هامبورگ (آلمان) به دنیا آمد. پدرش کاپیتان کشتی نروژی و پروتستانی دو آتشه بود. مادرش هجده سال کوچک تر از پدرش بود. پدر کارن، آدم متعصب مذهبی بود که اعتقاد داشت زن ها پست تر از مردان و مایه ی دردسر هستند و دخترش را تحقیر می کرد، ولی کارن او را دوست داشت چون پدرش او را به سفر های دریایی هیجان انگیز می برد.

حقوق نیوز/ روانشناسی/ روانشناسان جهان

کارن دانیلسن هورنای (Karen Horney)

کارن دانیلسن هورنای (Karen Horney)

کارن در 1906 در 21 سالگی وارد دانشکده ی پزشکی دانشگاه برلین شد، در 1909، با اسکار هورنای، وکیل معروف، ازدواج کرد و از او صاحب سه فرزند شد. در 1913، مدرک پزشکی خود را گرفت و در مؤسسه ی روانکاوی برلین تحت آموزش کارل آبراهام و هانس ساکس قرار گرفت که در آن زمان جزو برجسته ترین روانکاوان طرفدار فروید بودند. سپس بلافاصله در مؤسسه ی روانکاوی برلین شروع به تدریس کرد.

در 1923، کسب و کار شوهرش دچار رکورد شد و بیمار گشت و بعد از مرگ برادرش دچار افسردگی شد. هورنای در 1932 از همسرش طلاق گرفت و به همراه دخترانش به آمریکا مهاجرت کرد و در مؤسسه ی روانکاوی شیکاگو مشغول به کار شد و بعد از چند سال مؤسسه ی روانکاوی خودش را دایر کرد و تا آخر عمر به تدریس و معالجه در آن جا پرداخت.

در آن جا با روشنفکران اروپایی، از جمله اریک فروم آشنا شد و به او دل بست. در همین جا با نوشتن کتاب راه های نو در روانکاوی به نقد نظریات فروید پرداخت. سایر کتب او عبارت اند از: شخصیت عصبی زمانه ما، خودکاوی، عصبیت و رشد آدمی، روانشناسی زنان.

کارن هورنای معتقد بود انسان مجبور نیست برای همیشه اسیر افکار ناخودآگاه یا گذشته ی خود باشد. او بر این باور بود که مفاهیم فروید مثل انگیزش جنسی، عقده ی ادیپ و تقسیم بندی شخصیت آدمی به نهاد، خود و فراخود ممکن است برای زمان خودش مناسب بودند، ولی توجیه کننده ی مشکلات و اختلافات مردم در سال های رکورد اقتصادی آمریکا نیستند. بر طبق نظریات او، ریشه مشکلات مردم و علت بیماری های روانی آن ها را باید در جامعه و تعاملات اجتماعی جست، نه در تعارضات روانی درونی فرد. او می گفت هر کودک دو نیاز اساسی دارد: حس امنیت و دوری از درد و رنج و خطر و ترس، و دیگری نیاز های بیولوژیک. کودکی که این نیاز هایش به خوبی ارضا شده باشد بعد ها به فرد بزرگسالی معقول و سالم تبدیل می گردد. اما کودکی که در رابطه با نیاز هایش با بی تفاوتی، بی اعتنایی و نفرت روبه رو شود بعدها به شرارت می افتد و به بیماری های روحی دچار می گردد.

به اعتقاد هورنای تمام بیماری های روحی-روانی نشان می دهند که شخص دارای تضاد های درونی عمیقی است و همین تضادها هستند که افسردگی، اضطراب، سستی، تزلزل، استقلال بیش از حد یا وابستگی خیلی زیاد به وجود می آورند. از جمله ی این تضادها می توان به این موارد اشاره کرد:

1. فردی که ظاهرا برای دوست های خود احترام زیادی قائل است، ولی از آن ها دزدی می کند.

2. زنی که ادعا می کند خودش را فدای فرزندانش کرده است، ولی روز تولد آن ها را فراموش می کند.

3. دختری که بزرگ ترین آرزویش ازدواج است، در صورتی که از ایجاد رابطه با مردان خودداری می کند.

4. شخصی که در ارتباط با دیگران بسیار صبور و با گذشت است، ولی نسبت به خودش سخت گیر است.

موارد فوق که به هیچ وجه منطقی نیستند نشانگر آن هستند که فرد دچار شخصیت دوگانه است. هورنای معتقد بود این تضاد های درونی به این علت بروز می کنند که ما خود نمی دانیم دقیقا چه می خواهیم. مثلا بچه هایی که در محیط خشن بزرگ می شوند مثل هرکس دیگری به دنبال نوازش و محبت هستند، ولی چون محیط ناسازگار است مجبور می شوند پرخاشگر و خشن باشند. وقتی این بچه ها بزرگ می شوند به دلیل این اختلال روان رنجوری می خواهند نیاز های خود را با خشونت ارضا کنند که امکان پذیر نیست. از همین رو شخصیت دوگانه ای می یابند.

هورنای اعتقاد داشت روان رنجوری با عقده ادیپ یا غبطه ی غضیب ربطی ندارد، بلکه از عوامل اساسی دیگری همچون کمبود شدید محبت، سرکوب محبت، نداشتن راهنما، محبت شرطی، قوانین ناهماهنگ، جدا ماندن از سایر بچه ها، فضای خصومت آمیر، سلطه ی دیگران و غیره ناشی می شود. همه ی این عوامل باعث می شوند کودک به این نتیجه برسد که باید به طریقی امنیت خود را تأمین کرده و به نیاز های اساسی خود دست یابد و در نتیجه به روش ها و گرایش های روان رنجورانه روی می آورد که تا بزرگسالی در او باقی می ماند و تبدیل به شخصیت او می شود.

هورنای بر این باور بود که فرد روان رنجور برای حل تضاد درونی خود به سه شیوه عمل می کند: به سوی مردم می رود، با مردم ضدیت می کند، از مردم دور می شود.

به سوی مردم می رود: این شخصیت در کودکی احساس تنهایی یا ترس کرده و در نتیجه تلاش می کند برای امنیت خود، محبت مردم را جلب کند. این گونه افراد معمولا بعد از چند سال کج خلقی به مهربانی روی می آورند و مطیع دیگران می شوند. چون به این نتیجه می رسند که این روش برای دستیابی به امیال و خواسته هایشان بهتر است. این افراد در بزرگ سالی چون نیاز به تأیید دارند و تشنه ی محبت هستند به افرادی سلطه پذیر، بامحبت، زودرنج و وابسته به دیگران تبدیل می شوند. به همسر و دوستان خود بسیار توجه نشان می دهند و مسئله ی اصلی برایشان این است که دیگران آن ها را بپذیرند، به آن ها محبت کنند، آن ها را راهنمایی کرده و مورد مراقبت قرار دهند.

با مردم ضدیت می کنند: این افراد در دوران کودکی در محیط خانوادگی خصومت آمیزی نشو و نما یافته اند و همواره سعی کرده اند از طریق طغیان و شورش با دیگران مقابله کنند و در نتیجه به نیت و انگیزه ی افراد بی اعتماد شده اند. این گونه افراد در دوران بزرگ سالی دنیا را محیط خصمانه ای می دانند و تا زمانی که دیگران گوش به فرمان و مطیع آن ها باشند مؤدب و با محبت هستند. در غیر این صورت، دچار پرخاشگری و خشم می شوند. این افراد در زمان عجز و ناتوانی، به جای آن که به دیگران روی بیاورند تنهایی را انتخاب می کنند. آن ها از احساس ضعف در خود نفرت دارند و معمولا تشنه ی پیروزی و موفقیت هستند و دلشان می خواهد مورد تأیید قرار بگیرند.

شعار آن ها در زندگی ممکن است این باشد:«به هیچ کس اعتماد نکن و همیشه نگران و مضطرب باش.»

از مردم دور می شوند: این افراد در دوران کودکی به جای آن که به سوی دیگران رفته و جلب محبت کنند یا به جنگ با آن ها بپردازند، فاصله ی خود را با اعضای خانواده و دوستان زیاد کرده و به دنیای امن اسباب بازی ها پناه برده و خود را در کتاب ها و خیال پردازی ها غرق می کنند.

آن ها در بزرگسالی از هرگونه ایجاد رابطه ی عاطفی گریزان هستند و از آن جایی که نسبت به دیگران احساس برتری می کنند و مدعی اند افراد منحصر یه فردی هستند می توانند در پیله باشکوه تنهایی خود جا خوش کنند. آن ها می ترسند مجبور شوند به گروهی ملحق شوند، با کسی صمیمی شوند یا در یک مهمانی به گفت و گوی عادی با دیگران بپردازند. این افراد به حفظ حریم شخصی و استقلال خود اهمیت زیادی می دهند و از هر نوع تعهد، از جمله ازدواج، گرفتن وام و غیره نفرت دارند.

البته لازم به یادآوری است که یک فرد عادی که دارای سلامت روان باشد نیز ممکن است هر یک از خصوصیاتی را که در مورد افراد فوق (از هر سه نوع تیپ) برشمردیم در خود نشان دهد، ولی تفاوت فرد روان رنجور با یک فرد عادی این است که او این اعمال را به اجبار انجام می دهد. در صورتی که فرد سالم این اعمال را در برخی مواقع و آن هم آزادانه انتخاب می کند و انجام می دهد.

هورنای معتقد است انسان هایی که از نظر روانی سالم هستند از خود غافل نمی شوند، دیگران را نیرومند تر از خود نمی بینند، نظرات دیگران برای آن ها قدرت فوق الغاده ای ندارد، به دنبال برتری جویی های غیر منطقی نیستند، بلکه انگیزه اصلی آن ها در زندگی این است که استعداد های بالقوه ی خود را به فعل درآورند و در شغلی که دوست دارند نقش مؤثری ایفا کنند و به دیگران عشق بورزند. این افراد در نومیدی غرق نمی شوند، بلکه از حضور در کنار انسان های دیگر شاد می شوند.

منبع: مکاتب روان شناسی - حمیدرضا بلوچ

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید