امروز: جمعه, ۰۷ آذر ۱۳۹۹ برابر با ۱۱ ربيع الآخر ۱۴۴۲ قمری و ۲۷ نوامبر ۲۰۲۰ میلادی
کد خبر: 274001
۱۰۶
۱
۰
نسخه چاپی
Hegel's Dialectics

دیالکتیک هگل و ریشه های آن چیست؟

دگرگونی دیالکتیکی از زمان هگل آن چنان تأثیر گسترده ای داشته و هنوز هم بقدری در میان مارکسیست ها شایع است که درک روشن آن برای ما بسیار اهمیت دارد

دیالکتیک هگل و ریشه های آن چیست؟

دگرگونی دیالکتیکی از زمان هگل آن چنان تأثیر گسترده ای داشته و هنوز هم بقدری در میان مارکسیست ها شایع است که درک روشن آن برای ما بسیار اهمیت دارد.

دیالکتیک هگل چیست؟

فکر اصلی این است که ما انسان ها به این دلیل درگیر فرایند دگرگونی دائمی هستیم که هر وضع مرکب و متکثری بناچار حاوی عناصر متعارض است و این عناصر بنا به طبیعتی که دارند ثبات را زایل می کنند. بنابراین، آن اول هرگز نمی تواند به مدت نامحدود ادامه پیدا کند؛ باید زیر فشار این تعارض های داخلی از هم بپاشد و وضع تازه ای بوجود بیاورد که تعارضات اولیه در آن رفع شوند یا لااقل تخفیف پیدا کنند. ولی البته این وضع جدید هم باز حاوی تعارضات دیگری است و همین طور قضیه به طور نامحدود ادامه دارد.

تاریخ عبارت از همین فرایند مداوم نامحدود است. مفهوم دیالکتیک، کلیدی است که برای پی بردن به راز فرایند تاریخ به ما داده می شود و روشن می کند که چرا همه چیز همواره در دگرگونی است و به ما نشان می دهد که این دگرگونی همیشه بدون استثناء چه شکلی به خود می گیرد: در پی تز، آنتی تز می آید و در تعقیب آن، سنتز، سنتز به نوبه خود تز جدیدی می شود و آنتی تز خودش را به دنبال می آورد و همین طور قضیه ادامه دارد.

ریشه دیالکتیک هگل در مقولات کانت است.

بنا به گفته کانت می توان مقولات دوازده گانه را در چهار دسته و هر دسته را در سه مقوله مرتب کرد. كانت می گوید: مقوله سوم هر دسته محصول پیوند مقوله اول و دوم همان دسته است. سه مقوله دسته کمیت را در نظر می گیریم که عبارتند از: وحدت، کثرت و کلیت. مقوله کلیت محصول پیوند میان وحدت و کثرت است و در واقع کثرت به عنوان وحدت لحاظ می شود. جان کلام دیالکتیک هگل همین است.

وحدت در اصطلاح شناسی هگلی «نهاد» است، کثرت در«برابر نهاد» است و کلیت «همنهاد» یک واحد دیالکتیکی. هگل خواسته است به کمک این دیالکتیک سه پایه نشان دهد که چگونه عالی ترین اشکال روح می تواند اصول پیشینی را منطقة استنتاج کند.

در عقاید هگل ملت ها جایی را دارند که طبقات در عقاید مارکس دارند. او می گوید: «اصل تکامل تاریخ، روح ملی است. در هر عصری یک ملت هست که وظیفه گذراندن جهان را از مرحله دیالکتیکی که بدان رسیده است بر عهده دراد. در عصر ما این ملت البته ملت آلمان است.»

«اما علاوه بر ملل، ما باید اشخاص تاریخی را نیز به حساب آوریم، و این اشخاص رجالی هستند که آن تحولات دیالکتیکی را که باید در عصر آن ها صورت بگیرد در هدف هایشان تجسم یافته است. این اشخاص قهرمانند و حق دارند قوانین اخلاقی معمول را نقض کنند.»

هگل معتقد است عقل بر جهان - یعنی «عالم روح» و «عالم طبیعت» - حاکمیت دارد. معرفت درباره قوانین اندیشه در عین حال همان معرفت درباره ماهیت حقیقت است. آنچه به نام دیالکتیک هگل معروف است پیوند دهنده این دو دسته از قوانین است و یا به بیان دقیق تر نشان می دهد که آن ها در واقع قانون واحدند.

واژه «دیالکتیک» به وسیله متفکران پیش از هگل نیز بکار رفته است. آنان این واژه را برای توصیف آن فرایندی استفاده کرده اند که در آن یک قضیه در برابر قضیه دیگر قرار می گیرد و در نتیجه این برخورد قضیه سومی پدیدار می شود، که پیوند دهنده حقیقت نهفته در هر یک از قضایای اولیه است. آنچه در کاربرد هگل از واژه دیالکتیک تازگی و برجستگی دارد این است که وی آن را برای توصیف جریان «عقل» در امور بشری و نیز آن فرایند دقيقه فني که بوسیله آن حقیقت حاصل می گردد، بکار برده است.

هر چند عقل حقیقت غایی است، در نظر هگل یک فرایند (دیالکتیک) است. این بیان بدین معنی است که دیالکتیک در نزد هگل تنها وسیله توصیف و تبیین آن جریانی نیست که در آن گرایش های متضاد در زندگی سیاسی و تاریخ تعادل می یابند.

در نظر هگل دیالکتیک باید قانون منطق باشد، منطقی که هرگونه جدایی را نه تنها میان اندیشه و اشیاء بلکه میان اندیشه اشخاص نیز نفی می کند. به بیان کوتاه دیالکتیک مکانیسمی است که اندیشه به وسیله آن خود را به حرکت در می آورد یا راهی است که در آن عقل بیش از پیش خود را در «نهادها» مجسم می سازد یا (چون تفاوتی میان قوانین اندیشه و قوانین طبیعت و تاریخ و اجتماع وجود ندارد) در رشته ای از قضایا تجسم می یابد که هیچ یک حقیقت (کامل) نیست، بلکه هر کدام در برگیرنده بخشی از حقیقت و اندازه ای از خطاست.

هگل سه مرحله ای را که فرایند حرکت عقل در جریان تاریخ و طبیعت وجود دارد، نهاد (thesis)، برابر نهاد (Antithesis) و همنهاد (Synthesis) می نامد.

بر این اساس هر قضیه ای که بیان گردد هیچ گاه در بردارنده کامل حقیقت نیست و به همین علت بلافاصله متضاد آن از درونش نمودار می شود. میان این دو خاصیت، درستی و نادرستی - که مشاهده می شود جنبه هایی از همان قضیه بیان شده اند. کشمکش وجود دارد که رفع می گردد و یا به عبارت بهتر خود را رفع می کند و بنابراین دیالکتیک، «خودران» است یعنی محرک آن در درون آن است. تجزیه صرف چنین حالتی می تواند تنها دو قضیه متضاد، یعنی نهاد و برابر نهاد، را آشکار سازد.

آنچه ضروری است و آن چه هگل فکر می کند در نظام فلسفی خود ارائه کرده است، منطق همنهادی (یا ترکیب است که نشان می دهد که چگونه تضاد مرتفع می گردد و قضیه جدید و حقیقی تری حاصل می شود، قضیه ای که دربرگیرنده هر دو قضیه پیشین است.

در زبان هگل، نهاد (تز) به درون برابر نهاد (آنتی تز) فرا می رود و در نتیجه هم نهاد (سنتز) پدیدار می شود. این هم نهاد که هنوز تمامی حقیقت نیست به صورت یک نهاد جدید در می آید و این فرایند تکرار می شود تا همه تضادها رفع گردد.

به عبارت دیگر اصل هر فکر یا مرام یا عقیده را (تز) می نامند و نطفه ضد آن را ( آنتی تز) می گویند که «تز» (اصل فکر، مرام یا عقیده) با «آنتی تز» ضد آن ترکیب شده و از ترکیب آن با یکدیگر عنصر دیگری بوجود می آید به نام سنتز» که در آن مرام یا عقیده یا فکر موثر شده و حالتی جدید بوجود می آورد و این فرایند تکرار می شود. هیچ همنهاد نوپیدایی از خارج بر اندیشه تحمیل نمی شود. به بیان صحیح هیچ گونه «خارجی» وجود ندارد بلکه آن فراورده درونی خود اندیشه است.

به سخن دیگر، این طبیعت اندیشه است که سازش اضداد را جستجو می کند. در هر صورت عقل، مثال، روان و مطلق - واژه های مورد استفاده هگل - از درون طبیعت و تاریخ در یک فرایند پیوسته تضاد و سازش پدید می آیند.

چون هگل درباره مسأله آشتی اضداد اندیشه می کند به این نتیجه می رسد که تضاد میان قضیه های گوناگون و گرایش های گوناگون در تاریخ هرگز تضادی مطلق نبوده است. هر یک تا حدی درست و تا حدی نادرست بوده است.

به اعتقاد وی این خصوصیت اندیشه است که تحرک تاریخ را بوجود می آورد. اگر بار دیگر آن دو فرض اصلی هگل را به خاطر آوریم می تواند تا حدی به عینیت بخشیدن به این بیان لزوماً مجرد یاری کند.

نخستین فرض این است که «آنچه واقعی است عقلی است.» منظور هگل از این بیان این است که پذیرفتن هر تضادی به عنوان یک واقعیت نهایی خلاف ذات عقل است، زیرا چنین پذیرشی به مثابه آن است که عالم را سراسر منطقی - یعنی عقلی - نپذیریم. هگل این قضیه را که آنچه واقعی است عقلی است به عنوان یک واقعیت مسلم و بدیهی تلقی می کند و خلاف آن را غیرقابل تصور می پندارد.

فرض دوم او این است که «کل حقیقی تر از جزء است»، و از این رو هر عبارتی که به طور قطع جزیی و مجرد باشد مگر در ارتباط با یک کل اند امور، فاقد معنی است. عالم طبیعت و عالم روح هر دو کلی اند و در واقع هر دو كل واحدند و فهم آن ها مستلزم فرایندی است که به وسیله آن عقل سلسله ای از تضادها را دفع می کند که فقط به صورت ظاهر وجود دارند. در غایت امر هیچ مسأله حل ناشدنی نمی تواند باقی بماند.

هگل در اینجا با یک مسأله حقیقی رویاروی می شود. هر زمان که بکوشیم یک موضوع یا وضع پیچیده را درک کنیم با چینن مساله ای روبرو می شویم، زیرا هنگامی که به بررسی چنین موضوعات با اوضاعی می پردازیم، دسته بندی دقیق و مشخص کردن جایگاه های مناسب آن ها واقعاً غیرممکن است.

برای مثال اگر موضوعی چون «دموکراسی» را به دقت بررسی کنیم، در آن عناصری را می یابیم که در ضد آن یعنی «حکومت مطلقه» نیز وجود دارد. از این رو در مردمی ترین قوانین اساسی مواردی برای اعمال «اختیارات ویژه» از طرف قوه مجریه وجود دارد و درست متقابلا حتی در یک حکومت مطلقه نظارت هایی از طرف مردم بر قدرت حاکم اعمال می شود. این تضاد هیچ گاه یک تضاد کامل نیست. البته می توان چنین استدلال کرد که به لحاظ هدف های عملی - تفاوت میان حکومت آزاد و حکومت مطلقه - به حد کافی آشکار است.

هگل پاسخ می گوید که این تضاد صرفا جنبه ظاهری دارد و مقدر است که در یک هم نهاد (یا سنتز) مستهلک گردد. چون «چیزهای واقعی چیزهای عقلی است.» هر نوع دولت باید تا حدی عقلی باشد، با این نتیجه که هم نهاد مثلاً دموکراسی و حکومت مطلقه، نهاد و برابر نهاد را با هم در بر دارد، بنابراین دموکراسی و حکومت مطلقه هم یکسان و هم گوناگونند. اگر این گفته به نظرمان نامعقول و غیرقابل فهم رسد، چیزی است که به هر حال آشکارا در مقدمات اساسی فلسفه هگل وجود دارد. در ذهن هگل نظریه سیاسی او به این منطق وابسته است.

اگر «سه پایه نهایی او ۔ یعنی سه پایه خانواده، اجتماع مدنی، دولت - را در قالب دیالکتیک بیان کنیم می توانیم این وابستگی را مشاهده کنیم. در اینجا خانواده، یگانگی (unity) اجتماع مدنی، جزئیت (Particularity) و دولت، کلیت (Universality) نامیده می شود که به ترتیب همان نهاد، برابر نهاد و هم نهاد است.

کشمکش میان «یگانگی» خانواده و «جزئیت» اجتماع مدنی در نمود دولت به مثابه «واقعیت»، «نظم کلی» حل می شود. خانواده و اجتماع مدنی هر دو تا اندازهای عقلی اند، زیرا مسلماً هر دو واقعی اند، ولی تنها دولت که بر فراز هر دو قرار می گیرد به طور کاملی عقلی و اخلاقی است. انسان فقط در حالت یک شهروند فرمان بردار موجودی اخلاقی و آزاد است. او تنها وقتی به کل می پیوندد (یعنی با آن یگانه می شود) معنی و ارزش پیدا می کند. نخستین مرحله این فرایند پیوند یافتن، در خانواده واقع می شود.

منبع: تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب - دکتر ابوالقاسم طاهری

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید