امروز: سه شنبه, ۰۴ آذر ۱۳۹۹ برابر با ۰۸ ربيع الآخر ۱۴۴۲ قمری و ۲۴ نوامبر ۲۰۲۰ میلادی
کد خبر: 266390
۱۸۰۱
۱
۰
نسخه چاپی
روانشناسی یونگ

روانشناسی یونگ و کهن الگوی مادر اولیه

در مکتب یونگ هر سمبول نشانه ای است، اما هر نشانه لزوماً سمبول نیست. یونگ برای آنکه در دو مفهوم سمبول و نشانه، تداخل ایجاد نشود، تأکید می کند: نشانه همواره کمتر از مفهومی است که می نمایاند، اما سمبول نماینده ی چیزی بیش از معنی آشکار و بلافصل است

روانشناسی یونگ و کهن الگوی مادر اولیه

روانشناسی یونگ و کهن الگوی مادر اولیه

در تمام زمینه هایی که انسان باستانی و جلوه‌های فرهنگی او مورد بحث قرار می گیرد، مکتب یونگ به نام تنها مکتب روانشناسی که بیشترین بها را به سمبول های دیرینه و پیش از تاریخ انسان داده است روشنگر و راهگشای پژوهشگران است.

یونگ با حساسیت زایدالوصف به سمبولهای انسان باستانی نظر افکنده و هرگونه تحلیل روان‌شناسی فردی را موکول به شناخت صورتهای اساطیری دانسته است. پیش از ورود به جنبه‌هایی از مکتب یونگ که در آن کهن الگوی اساطیری بزرگ مادر اولیه ارزش‌گذاری می شود، مفاهیمی همچون سمبل و نشانه را که همیشه در تحلیلهای یونگ تکرار می شود باید از دیدگاه مکتب او بشناسیم.

در مکتب یونگ هر سمبول نشانه ای است، اما هر نشانه لزوماً سمبول نیست. یونگ برای آنکه در دو مفهوم سمبول و نشانه، تداخل ایجاد نشود، تأکید می کند: نشانه همواره کمتر از مفهومی است که می نمایاند، اما سمبول نماینده ی چیزی بیش از معنی آشکار و بلافصل است.

به علاوه سمبولها محصولات طبیعی و از خود برآمده هستند. هیچ نابغه ای با یک قلم یا قلم نقاشی در دست نمی نشیند و بگوید: حالا من می خواهم سمبولی را ابداع کنم. هیچ کس نمی تواند فکر کم و بیش معقولی را که در نتیجه ی استنتاج منطقی یا قصد عمدی حاصل شده است، انتخاب کند و به آن شکل سمبولیک ببخشد. فکری از این قبیل به هر شکل خیال‌انگیزی درآید باز هم به صورت نشانه ای می ماند که متکی بر اندیشه ی خودآگاهانه ی اولیه است، نه سمبولی که بر یک چیز ناشناخته اشاره دارد.

در رویا سمبولها خود به خود بروز می کنند، زیرا که رویاها اتفاق می افتند و ابداع نمی شوند، و بنابراین منبع عمده ی تمام معلومات ما درباره ی سمبولیسم هستند. یونگ دسته ای از سمبولها را تحت عنوان سمبولهای مقدس، نانگذاری کرده است. او در تعریف سمبولهای جمعی و سمبولهای مقدس می گوید: سمبولهای زیادی هستند که از حیث ماهیت و منشأ خود انفرادی نیستند، بلکه جنبه ی جمعی دارند، اینها بیشتر تصویرهای مذهبی هستند. شخص مؤمن تصور می کند که آنها از منبع الهی به انسان انشا شده اند، ولی شخص شکاک می گوید که داستان آنها ساختگی است، اما هر دو به خطا می روند. چنان که شکاکان می گویند این امر صحیح است که سمبولها و مفاهیم مذهبی قرنها هشیارانه به دقت ساخته و پرداخته شده اند. و این نیز، چنان که مومنان می گویند، صحیح است که منشأ آنها چنان در گور اسرارآمیز گذشته مدفون شده است که اصلشان به نظر انسان نمی نماید.

اما این سمبول ها در حقیقت نمادهای جمعی هستند که از رویاهای ابتدایی و تخیلات خلاق ناشی شده اند و از این رو مظاهر غیراختیاری از خود برآمده‌اند و به هیچ وجه ابداعات عمدی نیستند. با چند مثال این تعریف را گسترش می دهیم: ارزش و اهمیتی که مکتب یونگ برای سمبولهای جمعی قایل است به ما اجازه می دهد تا برای مثال با پیکرکهای زنانه که به کرات از دل خاک منطقه ی ایران فرهنگی بیرون آمده است همچون سمبولهای جمعی و مقدس برخورد کنیم و آنها را سمبولهای گویایی از معتقدات، آرمانها و باورهای ساکنان قدیم این سرزمین به شمار آوریم.

از دیدگاه ما پیکرک ها در حکم شهود و گواهانی هستند که به حضور برتر زنانگی در تخیل و اندیشه ی گذشتگان صحه می گذارند. اگر مواضع جنسی در این پیکرکها به نحو اغراق‌آمیز بزرگ شده و به طور موکد تجسم یافته، از آن رو است که آنها مظاهر غیراختیاری از خود برامده اند و پیام صریح و روشنی از سوی ساکنان قدیم این سرزمین را به نسلهای بعدی منتقل می کنند. پیام این است : تحقیر جنسی زن در فرهنگ و اخلاق گذشتگان ما جایی نداشته است. در آن تمدن درخشان و والا به هیچ وجه زنانگی ننگ و عار نبوده و وجود زن در گستره ی کشتزارها، در کنار اجاق خانواده، در مقام کاهنه در معابد و شاید در کسوت ریاست در بسیاری از امور و کارها مورد تایید بوده است.

هرگاه به پیکرکها بدون توجه به معیارهای مکتب روان‌شناسی تحلیلی یونگ نگاه کنیم و آنها را فقط از یک بُعد مورد توجه قرار دهیم، چیزی بیش از مجسمه های سرد و بی روح نیستند. در حالی که تکرار آنها در فرهنگ کهن متعلق به منطقه ی ایران فرهنگی و تطبیق این تکرارها با اقتدار و جلوه های والای مادر کبیر در اساطیر منطقه و ستایش و پرستش زنانگی در اندیشه ی مذهبی گذشتگان از این مجسمه های سرد، سمبولهای جمعی و مقدس – آنچنان که یونگ تعریف می کند- بر ابهامهای فرهنگ پیش از تاریخ ما روشنایی افکنده و ما را به سوی اندیشه ها و تخیلات دیرینه ی حاکم بر سرزمینمان هدایت کند.

با چند مثال دیگر تعریف یونگ از سمبولهای جمعی و مقدس را تکمیل می کنیم:

در دین هندو آلت رجُلیت سمبولی است جامع و دارای مفاهیم بسیار متعدد، اگر یک لات ولگرد آن را بر دیواری رسم کند با این کار فقط علاقه ی خود را به آلت خویش نشان داده است...اما وقتی که یک هندوی تحصیلکرده درباره لینگام(آلت رجُلیت که نماینده ی خدای شیوا در اساطیر هند است) سخن می گوید، چیزهایی از او می شنویم که ما هرگز آنها را با آلت رجُلیت ارتباط نمی دهیم. لینگام مسلماً به امر منافی عفت اشاره نمی کند، همان گونه که صلیب نیز فقط علامت مرگ نیست.

بر پایه ی چنین دستاوردهای علمی در عرصه ی روان‌شناسی است که ما این قدر به پیکره‌های زنانه برای درک هویت زن ایرانی اهمیت می دهیم و تاکید پیکره‌سازان را بر مواضع جنسی زن تاکیدی بر نحوه ی تفکر جامعه ی کهن ایران و ایمان و یقین گذشتگان بر والایی حضور زن در تمام جریانها تلقی می کنیم – هرچند کسانی بخواهند با تاکید پیکره‌سازان بر مواضع جنسی همان‌گونه برخورد کنند که با صور قبیحه و تصاویر منافی عفت... یعنی صرفاً از زاویه غرایز جنسی... دیدگاه ما نسبت به اندامهای برجسته و زنانه در پیکرکها، با دیدگاه آن هندو که از نگریستن به آلت رجُلیت پی به تواناییهای اساطیری خدای شیوا می برد در یک خط فکری قرار دارد.

ما نیز پیکرکهای زنانه را که سرشار از جنسیت و باروری است به نشانه ی راهبر و راهنمایی به سوی شناخت نظام مذهبی مبتنی بر پرستش مادر کبیر و نظام اجتماعی مبتنی بر زن – سروری که به احتمال بسیار در این سرزمین کهن مستقر بوده است، مقدس و پرمعنا می شماریم و با پیکرکها به طور سمبولیک برخورد می کنیم. از آن مهمتر دوست داریم و تلاش می کنیم که این مقدسات با تفسیرهایی در خور شأن زنان تاریخ ساز ایران، از موزه ها به درآید و مردم را در جامعه ای که به کرات دچار یورشها و هجومهای فرهنگ بیگانه شده است با دیدگاههای خالص، دست‌نخورده و بسیار قدیمی نیاکان خود که در اساطیر نهفته است بیشتر آشنا سازد.

ما برای سمبولهای مادر کبیر در این سرزمین ارزشی همتای دیگر مفاخر فرهنگی خود قایل هستیم و اگر برای طرح این قبیل سمبولها اصرار می ورزیم بدان جهت است که می خواهیم بر این عادت دیرینه بتازیم که گویا در اساطیر ایرانی جز شاه و پهلوان یا شاه-پهلوان، موضوع انسانی دیگری را قابل طرح و تحلیل نمی یابند!... یقین داریم چنانچه سمبولهای مقدس و جمعی در مجموعه ی فرهنگی ما بازشناخته شود و اساطیر از زوایای مختلف، به خصوص از زاویه ی جنسیت نگریسته شود، زندگی فرهنگی جان تازه ای خواهد گرفت و مجال برای بحث از چارچوب شاه –پهلوانهای اساطیری فراتر رفته و گستره ی نامحدود تمام روابط انسانی را شامل خواهد شد. بازگردیم به تکمیل مثالهایی که یونگ برای تعریف از سمبولهای جمعی و مقدس پیشنهاد کرده است.

پیروان مکتب یونگ را عقیده بر آن است که حتی درخت کاج بازمانده ی کهنسالی است از دوران پرستش مادرکبیر. دورانهایی پیش از تاریخ که پرستش بزرگ مادر اولیه آیین غالب آن روزگاران بوده است.

یونگ از این گونه سمبولهای مقدس و جمعی که بسیار قدیمی است و در خودآگاه انسان امروزی جایی ندارد تحت عنوان کهن الگو نام می برد و معتقد است کهن الگوها هرچند در خودآگاه انسان امروزی جایی ندارند، اما در ناخودآگاه او جوشش و حیات دایمی داشته و در رویاهایش به صورت تصاویر سمبولیک ظاهر می شوند و با این نمایش به بیننده ی رویا ثابت می کنند که در هجران کهن الگوها رنج می برد و احساس غربت می کند. به دیگر سخن آن دسته از الگوهایی که در قدیمیترین ازمنه از زندگی بشر مورد پذیرش بوده، همواره در خاطره ی پنهان او که در اصطلاح روان‌شناسی به ناخودآگاه تعبیر می شود زنده و فعال است.

بر پایه ی همین دریافت از زندگی نهفته ی کهن الگوها در ناخودآگاه است که یونگ و پیروان او عقیده دارند: پرسش از انسان مسیحی امروزی درباره ی درخت کاج بی فایده است. زیرا در خودآگاه او درخت کاج جز سمبول آیینهای مسیحیت چیزی نیست. اما همین انسان مسیحی امروزی در ناخودآگاه خود که عرصه ی رویاهاست با درخت کاج همچون یک کهن الگو سر و کار دارد که البته با بزرگ مادر ازلی همبسته و هم‌پیوند است.

یونگ و پیروان مکتب او در رویاهای بیماران خود به این کهن الگو برخورد کرده و آن را علامتی از حضور بزرگ‌مادر اولیه در ناخودآگاه انسان امروزی تشخیص داده و یادآور شده اند ریشه ی بسیاری از روان‌نژندیهای فردی را که منجر به روان‌نژندیهای اجتماعی می شود باید در صور سمبولیک و اساطیری جستجو کرد که رویاهای فردی انسان امروزی همچون پرچمی گویا از کهن الگوی بزرگ‌مادر اولیه برافراشته می شود.

از آنچه گذشت چنین دریافت می کنیم: پیروان مکتب یونگ را عقیده بر آن است که انسان علاوه بر ضمیر ناخودآگاه فردی صاحب ضمیر ناخودآگاه جمعی نیز می باشد. ذهن انسان علاوه بر تجربیاتی که در طول زندگی کسب می کند دارای بارهای اساطیری نیز هست که آن را به طور موروثی از وقایع تمام طول تاریخ بشر تحصیل کرده و در ناخودآگاه جمعی همچون گنجینه ای پنهان و مدفون همواره آماده ی ظهور در رویاها نگاه می دارد. خلاصه آن که ذهن انسان از حوادث تاریخ زندگی بشر انباشته است و به هیچ وجه آن قدر خالی نیست که فقط با یافته های زندگی کوتاه مدت و فردی او پُر شده باشد.

آنچه در مکتب روانشناسی یونگ توجه ما را به سوی خود جلب کرده است، گرایش نهایی انسان معاصر به کهن الگوها است. این مکتب با زبان علمی یادآور شده که هر نوع تقدس و الوهیت منهای عنصر زنانه قادر نیست انسان را به سرچشمه ی زلال رضایت و خرسندی برساند. انسان امروز در معاصره ی مفاهیم و پدیده های مقدسی که یکسره مردانه است تبدیل به موجودی نامتعادل، خشن و نامهربان شده است. او زیر نفوذ و سیطره ی مذاهب و باورهای مبتنی بر پسران خدا که قدرت مطلقه ی خود را بر او اعمال می کنند مبتلا به انواع روان‌نژندیهای فردی و اجتماعی می باشد. دوری از الطاف بزرگ‌مادر اولیه سبب شده تا بخش زنانه از وجود انسان فقط در نهانخانه ی ناخودآگاه متجلی شود و بر رفتار و حالات او در عرصه ی ظهور رویاها یا در قلمرو هنر و ادبیات تاثیر بگذارد.

بنابر نظر یونگ بخش زنانه ی وجود انسان آمیخته با اسرار است. جوامعی که اصل مادینه هستی را در مرکز اندیشه ی مذهبی قرار می دادند، معبود خود را همچون سرچشمه ای از اسرار می پرستیدند و این اسرار را در لحظات خاص و در جریان برگزاری مراسم و آیینهای نیایش، یعنی درست مواقعی که به زعم آنها امکان جلب توجه اصل مادینه ی هستی دست می داده است، دریافت می کردند و از لذت حاصل از آن که به نیروی شهود حاصل می شده به سرمستی می رسیدند.به بیانی دیگر در گذشته های دور، مذهب به دلیل آن که اصل مادینه ی هستی یا بزرگ مادر اولیه در مرکز باورهای انسان قرار داشته و این‌گونه مذهب تا حد نوعی عرفان تهذیب شده بود است با اسرار و رازهای بسیار به هم درآمیخته و بدون عرصه ی نامحدودی که شهود در برابر انسان می گسترده، دریافت مفاهیم و معانی مذهبی ممکن نمی شده است.

در آن دوران هنوز پسران خدا ادیان را به صورت قلمرو انحصاری خود درنیاورده و هنوز مذهب، اسرار را که اصل مادینه ی هستی یا بزرگ مادر اولیه در مرکز تقدس آن جای دارد برنیداخته بودند. بنابر نظریه ی یونگ بعدها مذاهبی مانند یهود و مسیحیت که برخاسته از مذاهب پدرشاهی، بادیه نشینی و شبانی بودند پیامبران خود را در قالب فرد مذکر خاصی که مطلقاً دارای منشأ الهی است، معرفی کردند.

بدین ترتیب تا پیش از آن مذهب اسرار در قالب ادیان مبتنی بر پرستش اصل مادینه ی هستی بی رقیب بود. از این قرار که انگیزه های اسرارآمیز مذهبی – روحانی از یک وجود برتر با مشخصه ی جنسی مونث منشأ می گرفته که در او مهمترین خاصیت مذاهب متکی بر کشاورزی و باروری جایگزین بوده است. این خاصیت همان الگوی قدیمی خداوندان باروری است که در دور ابدی تولد، رشد، کمال و مرگ تسلسل دارد.

بعد از غلبه ی مذاهب مبتنی بر پسران خدا این الگوی قدیمی که ارضاءکننده ی روح سرکش انسان بود درهم شکست. برای مثال مسیح به نام پسر انسان، گرچه از یک باکره ی انسانی زاده شده بود، از آسمان مایه گرفت و از آنجا با حلول الهی در انسان به روی زمین آمد. پس از مرگ به آسمان رفت و دیگر بار که برای آخرین بار به زمین باز گردد، از آسمان خواهد آمد.

یهود نیز پیش از آن صفات فرمانروایی و اختیار مطلقه را چنان در قالب یک خدای مذکر به نام یهوه رعب آور و خشن به انسان روزگار خود معرفی کرد که دیگر جایی برای زنانگی در جمع خدا و دستیاران زمینی و مقدس او باقی نماند. وقتی چنین شد، یعنی پیامبرانی با نامهای خاص انسانهای مذکر و قدرت مطلقه ی ناشی از آسمان، زمین را فتح کردند، مادر طبیعت با تمام جنبه های اسرارآمیز و ذوق‌آفرین که داشت، با تمام تغییرات فصلی و زیبای آن، از مرکز تقدس بیرون رانده شد و پیکر مرکزی و مردانه ی مذاهب جدید در بخش اعظم جهان (مغرب زمین) فراهم کننده ی اعتماد روحانی شد، افکار پیامبرانی از جنس مذکر یکی به نام موسی مظهر خشونت و یکی به نام عیسی مظهر رأفت، هر دو منشأ گرفته از آسمان بر مغرب زمین چیره شد.

دیری نپایید که یهودیان احکام خود را انباشته از سرکوب زن یافتند. مسیحیان نیز زن را در تثلیث خود نیافتند. روان زنانه از گردونه ی خدایی و تقدس بیرون افتاد. به جبران مافات بود که مسیحیان به طور ناخودآگاه چاره ای اندیشیدند و مریم باکره را به نام مادر خدا مقامهای والا و عالی بخشیدند. اما این عنصر ماده و مونث با همه عناوینی که به دست آورد در تثلیث راه نیافت. او نه خدا، نه پسر خدا و نه روح القدس بود. مریم باکره فقط زنی برتر شد – زنی که پسر خدا را به دنیا آورد – بی آن که در مقام همسری با خدا قرار گرفته باشد. وقتی چنین شد و تمام صفات مثبت زنانه به این باکره تقدیم شد، صفات منفی به ناچار به صورت اعتقاد به جادوگران ظاهر گردید. مردم جهان زیر بار انتشارات کلیسایی – اجتماعی و حتی قصه های کودکان آموختند که زن را فقط از دو دیدگاه کاملاً متضاد بنگرند:

یا قدیسی در حد باکره مقدس یا جادوگری شیطان صفت که در ادبیات کودکان بیشتر پادرمیانی را برای اقدام به شر سرسختانه و لجوجانه انجام می دهد.

درباره ی روان زنانه و شکلهای ابراز وجود این روان در عرصه هستی، مکتب یونگ این گونه اعلام نظر کرده است:

با وجود براندازی مذاهب ابتدایی که گاهی با سحر و افسون و اسرار آمیخته بوده است و با آن که مذاهب ابتدایی جای خود را به مذاهب یهود و مسیحی با سمبولهای نرینه داده است، هنوز زن درون یا روان زنانه به کار کشف و شهود می آید. به اعتقاد یونگ: «روتن زن تجسم تمام تمایلات روانی زنانه در روح مرد است، مانند احساسات و حالات عاطفی مبهم، حدسهای پیشگویانه، پذیرا بودن امور غیرمنطقی، قابلیت عشق شخصی، احساس خوشایند نسبت به طبیعت و- آخر از همه، ولی نه کمتر از همه – رابطه ی او با ضمیر ناخودآگاه .» تصادفی نیست که در زمانهای قدیم از کاهنه ها (مانند سیبل یونانی و گشتینانا خواهر دموزی شاه شبان سومری برای کشف اراده ی الهی و برقراری ارتباط با خدایان، استفاده می شد.

شاید بتوان بر نظریه ی یونگ این نکته را نیز افزود که کارایی و توانایی زنان جادوگر در جهت تحقق رویدادهای شر نشانه ای از همین نیروی استثنایی زنانه در ایجاد ارتباط با ناخودآگاه است.

یونگ همچنین به نمونه ی دیگری از توانایی روان زنانه در ایجاد رابطه با ضمیر ناخودآگاه اشاره می کند و می گوید: یک نمونه به ویژه خوب از تصویر باطنی روان زنانه در پزشکان و پیغمبران(شامانهای) اسکیمو و سایر قبایل ساکن قطب شمال یافت می شود. برخی از اینان حتی لباس زنانه می پوشند یا تصویر پستان بر روی جامه های خویش نصب می کنند تا طرف زنانه ی درونی خود را نشان دهند. – آن طرفی که آنها را قادر می سازد با سرزمین ارواح (یعنی آنچه که ما امروز ناخودآگاه می نامیم) مربوط شوند.

بر آنچه یونگ اعلام داشته، شاید این نکته افزودنی است که : بخش زنانه از وجود انسان نهانگاه نیروهای است که با معیارهای صرفاً علمی قابل اندازه‌گیری نیست. هیچ کس تاکنون نتوانسته است مکانیسم بخش زنانه از وجود انسان را در ایجاد پل و ارتباط با ناخودآگاه تعیین کند. اما تمام کسانی که به روان ‌شناسی و جامعه شناسی پرداخته اند، حتی آنها که زنانگی را همواره از دیدگاه منفی نگریسته اند، به این تواناییهای بالقوه اشاره کرده و بنابر سلیقه ای که داشته اند اتفاقاً زن را از همین موضع کوبیده اند.

بشر از دورانی که مظاهر پرستش را در جنس زن (بزرگ مادر اولیه) جستجو می کرده و حتی از دورانی که مظاهر پرستش را از دو جنس نر و ماده برمی گزیده، خاطرات خوش و شیرین به یاد دارد. هرچند جنازه ی خدایان مادینه بعد از عصر اسطوره‌پیرایی در گورستان خودآگاه مردمان از یاد رفته، اما بزرگ مادر اولیه همچنان در ناخودآگاه انسان بر اریکه ی قدرت تکیه دارد و هر کجا پای منطق و عقل رایج و روزمره می لنگد و زبان آنها قادر به بیان احوال درون و بازگشایی اسرار وجود لایتناهی انسان نیست، انسان به ناخودآگاه یعنی به حریم و بارگاه بزرگ مادر اوایه پناه می برد و در آن فراخنا دامان پر عطوفت آن نماد قدرت و عطوفت ازلی را می چسبد.

سرزمین ارواح و فضای لایتناهی و اسرارآمیز که فقط در ناخودآگاه می گنجد هنگامی در برابر انسان گشوده می شود که روان زنانه یا بخش زنانه از وجود تجلی جانانه داشته باشد. تواناییهای این بخش از وجود انسان را شاید مردانی که در مذاهب مختلف مدعی ارتباط با جهان بالا هستند، بهتر می شناسند. هم از این رو است که تمام کوششهای خود را مبذول می دارند تا زنانگی را خفه کنند یا آن را چنان در قیود و تکالیف خشک محبوس سازند که زنان نیروهای نهفته ی خود را برای ایجاد رابطه با ناخودآگاه که مردان در سطوح بالای مذاهب مدعیان تسخیر آن هستند به کار نیندازند.

بدین جهت است که روان زنانه به دلیل آن که اعجازگر و راهگشای دنیاهای اسرارآمیز انسان است، بیش از آن که بر انسان های عالم و دانشمند با معیارهای امروزی شناخته شده باشد، آشنای دیرین جادوگران، درمانگران و پیامبران برخاسته از زندگی ابتدایی انسان است. به این متن صوفیانه که متعلق به قرون وسطی است توجه کنید. در این متن، یک تصویر از روان زنانه طبیعت پرشور و پر تنوع خود را بدین گونه بیان می دارد:

«من گل صحرایی و لاله ی کوهیم. من مادر عشق زیبا و ترس و دانش و امید مقدسم... میانجی عناصرم، و یکی را با دیگر سازگار می سازم، گرم و سرد و سرد را گرم می کنم، آنچه را که خشک است تر می کنم و برعکس. آنچه را که سخت است نرم می سازم...من در کشیش، قانون- در پیغمبر، کلام و در خردمند، اندرزم. من خواهم کشت و برای زنده بودن خواهم ساخت و هیچ کس نیست که از دست من نجات یابد.»

این قطعه، صفات زنانه یا بخش زنانه از وجود را که در بافت مفاهیم مقدس می تواند تعریفی از صفات بزرگ مادر اولیه تعبیر شود بیان می کند.

منبع: شناخت هویت زن ایرانی در گستره‌ی پیش تاریخ و تاریخ - شهلا لاهیجی - مهرانگیز کار

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید