امروز: شنبه, ۰۵ مهر ۱۳۹۹ برابر با ۰۸ صفر ۱۴۴۲ قمری و ۲۶ سپتامبر ۲۰۲۰ میلادی
کد خبر: 271880
۵۲۴
۱
۰
نسخه چاپی
George Wilhelm Friedrich hegel

فریدریش هگل | دولت و آزادی از نظر هگل

دولت به گفته هگل والاترین نوع اجتماعی است که در آن روح متحقق می گردد و روح ضرورت، روح ذات آزاد است. همچنین از آن جا که انسان موجودی عاقل و خوداگاه و قادر به انتخاب آگاهانه است، بنابراین آزادی را اداری والاترین ارزش می داند و او این آزادی را تنها در دولت می تواند بدست آورد

هگل به رغم شهرت فراوان و خصوصیت توجه برانگیز تحول فکری و فلسفی اش، در زندگی ظاهری مانند اغلب دانشگاهیان دیگر بود.

فریدریش هگل | دولت و آزادی از نظر هگل

هگل کیست؟

هگل در سال ۱۷۷۰ در اشتوتگارت زاده شد و پدرش در خدمت حکم ران «وورتمبرگ» انجام وظیفه می کرد. از آن جا که قرار بود در خدمت کلیسای لوتری در آید، تحصیلات اولیه اش در «توبینگن» بیشتر در زمینه الهیات بود. با توجه به موفقیت های بعدی هگل جالب توجه است که هنگامی که دانشگاه را ترک می کرد در نظر استادانش« در فلسفه کمبود نمره داشت.

پس از چند سال خدمت به عنوان آموزگار در برن و فرانکفورت، پنج سال به عنوان استاد در دانشگاه «ينا»، کوته زمانی به عنوان سردبیر یک روزنامه، و هشت سال به عنوان رئیس ژیمنازیوم در نورنبرگ و در سال ۱۸۱۶ به علت کسب اعتبار اثرش تحت عنوان «علم منطق» به هایدلبرگ فراخوانده شد. این اثر میان سال های ۱۸۱۲ و ۱۸۱۶ ظاهر گردید. دو سال بعد سمت استادی دانشگاه برلن را بدست آورد و در این جا بود که پس از مدتی کوتاه مورد توجه دستگاه حکومت قرار گرفت و به مفهومی فیلسوف رسمی آن شد.

«فلسفه حق» که بهترین نوشته او درباره سیاست است، در سال ۱۸۲۱ انتشار یافت. وی اثر دیگری تحت عنوان «فلسفه تاریخ» و «فلسفه دین» را انتشار داد. که فلسفه تاریخ به وسیله پسرش ویراسته شد و پس از مرگ او در سال ۱۸۳۱ به چاپ رسید. هر چند زندگی دانشگاهی هگل به نحو نامطلوب آغاز شد و پیشرفت او کند بود، در سال های بعد مرکزیتی یافت که به حد یک مکتب فکری ترقی کرد. نفوذ وی پس از مرگش نه تنها در آلمان، بلکه انگلستان و ایالات متحده نیز بسیار عظیم بود.

در انگلستان فلسفه او یکی از الهامات ایدئالیسم اواخر قرن نوزدهم بود و در ایالات متحده مریدان وی تا یک نسل قبل بر بیشتر بخش فلسفه بیشتر دانشگاه ها نفوذ داشتند. نفوذ او حتی بر فلاسفه ای که بطور ضمنی نظریات برجسته او را رد کرده اند، عظیم بوده است.

برای مثال مارکسیست ها فلسفه او را بسیار جدی گرفتند و «جان دیویی» که فلسفه اش در حد کمال یافتگی محققاً فلسفه هگل را بی اعتبار می کرد، اذعان داشت که فلسفه هگل بی نهایت ثمربخش و رهنمون دهنده است. رسم اخیر چنین بوده است که بیشتر شرارتهای ناسیونال - سوسیالیسم آلمان، فاشیسم ایتالیا و دیگر جنبش های ضد دموکراتیک «راست» را به نفوذ فلسفی او نسبت دهند.

دولت در نظریه هگل

تشکیل یک دولت آن مجموعه عادات و واکنش ها است که بر اثر نسل ها زندگی در کنار هم در تأسیسات یکسان اجتماعی و سیاسی ایجاد می گردد. این عادات و واکنش ها مبنایشان در عقل است، ليکن افراد درباره آن آگاهی چندان روشنی ندارند. رشد اجتماع مدنی به مرحله دولت، بر اثر افزایش شناخت از این واقعیت صورت می پذیرد که حکم قوانین دولت، عقلی است.

شهروند وفادار و میهن پرست، هم چنان که این آگاهی در او رشد می یابد دیگر صرفآ از روی غریزه عمل نمی کند و در مورد طبیعت واقعی نظامی که در آن بسر می برد بصیرت کسب می کند. وظیفه تأسیسات اجتماعی این است که چنین بصیرتی را ایجاد کنند. روح عمومی و میهن پرستی عبارت از این است که شهروند از این واقعیت آگاهی یابد که نیازهای او همان نیازهای عمومی است، و دیگر این که خود را با دولت به مثابه پاسدار عظمای آن نیازها یکی احساس کند.

دولت به گفته هگل والاترین نوع اجتماعی است که در آن روح متحقق می گردد و روح ضرورت، روح ذات آزاد است. همچنین از آن جا که انسان موجودی عاقل و خوداگاه و قادر به انتخاب آگاهانه است، بنابراین آزادی را اداری والاترین ارزش می داند و او این آزادی را تنها در دولت می تواند بدست آورد.

هگل می گوید که دولت اراده عینی است و آزادی را که در دولت متحقق می گردد اراده ای که خود را اراده می کند، می نامند او می گوید که انسان آزادی را پیش از تکمیل تقریبی فرآیندی که آن را به همراه می آورد، حتی کاملآ در نمی یابد. بر طبق نظر هگل انسان ها تنها به عنوان اعضای اجتماع و موجودات متعلق به نظمی اخلاقی و سیاسی، توانایی تصور آزادی و آرزوی آن را به دست می آورند.

نظریه دولت در مکتب اصالت فایده از دیدگاه هگل صرفا نظریه ای درباره جامعه مدنی قلمداد می شود. پس دولت هگل چه تفاوتی با جامعه مدنی دارد و چگونه می توان آن دو را از هم تشخیص داد؟ آیا آن دو دارای نهادهای جداگانه ای هستند؟

قانون موضوعه، دادگاه ها، پلیس و ادارات به همان اندازه که اجزای جامعه مدنی هستند اندام های دولت نیز به شمار می روند. تا آن جایی که کار ویژه آن ها سازش و پیشبرد منافع شخصی و یا خصوصی است، اجزای جامعه مدنی هستند و تا آن جایی که موجب حفظ همبستگی اجتماعی می شوند که اعضایش آن را في نفسه ارزشمند می دانند، اجزای دولت به شمار می روند. جامعه وقتی به عنوان وسیله ای برای تحقق منافع شخصی تصور می شود، جامعه مدنی است، در حالی که وقتی به عنوان نظمی قانونی و اخلاقی تصور می شود که در آن انسان ها هم آن منافع و هم منافع دیگر را بدست می آورند و بخاطر خود آن با آن پیوند می یابند دولت است.

دولت به گفته هگل والاترین نوع اجتماعی است که در آن روح ضرورتاً متحقق می گردد. روح ذاتاً آزاد است.

می بایستی منظور هگل را به این گونه تعبیر نماییم: از آن جا که انسان موجودی عاقل و خود آگاه و قادر به انتخاب آگاهانه است، بنابراین آزادی را دارای والاترین ارزش می داند و او این آزادی را تنها در دولت می تواند به دست آورد. هنگامی که ارسطو دولت را از خانواده برپا می دارد و از روستا آغاز می کند همین مطلب را بیان می کند. یک انسان کاملآ منفرد، از نظر هگل و ارسطو به یک حد، فاقد ماهیت انسانی است.

در سطح خانواده، فرایند متمدن ساختن و آزاد ساختن آغاز می گردد. در یک ازدواج سعادت بار، دست کم پیوندی نه تنها در زمینه نیازهای مادی بلکه در مورد هدف های معنوی نیز پدیدار می گردد. هر یک از اعضای خانواده لازم است که در اندیشه دیگر اعضاء - همسران و فرزندان - خود باشند. با این همه در گروه کوچکی در حد یک خانواده، نه آسایش مادی به طور کامل تامین می شود و نه آسایش معنوی. در آن سطح که هگل اجتماع مدنی می خواند . یعنی سازمان های بسیاری که افراد به آن متعلق اند، و به طور جمعی علائق جامعه را سامان می دهند.

فرد از حوزه و محدوده خانواده بیرون می آید و به گستره علائق وسیعتری گام می نهد که دارای ماهیت عمومی و از نفوذ پردامنه ای برخوردار است. در این مرحله آدمیان، شاید فقط به صورت مبهم و نیمه آگاه، خود را با مسائلی غیر از مسائل صرفا شخصی همبسته می یابند و به درجه ای از وارستگی (از منافع شخصی) می رسند. به عبارت دیگر، این تولد آن چیزیست که ما روح عمومی می گوئیم. به زبان هگل در این مرحله آدمیان خود را همچون بخشی از «نظم کلی» احساس می کنند. این برخورد میان زندگی خصوصی خانواده و زندگی اجتماعی مجموعه خانواده ها و انجمن ها هنگامی به انتها می رسد که تشکیلات اساسی دولت بر سطوح پائین تر زندگی و وجدان افراد تحميل گردد.

در اندیشه هگل بستگی بیان همه مراتب یاد شده و آزادی کاملً روشن است. تا زمانی که آدمیان زندگی صرفآ خصوصی خود را در خانواده می گذرانند، زندانیان غرایز طبیعی «ذهنیت نامتعین» خود هستند و به هیچ مفهوم عقلی آزاد نیستند. در اجتماع مدنی ضرورت سازش با دیگران به هر فرد اجازه می دهد در فرایند نظم گرفتن قواعد و اصول زندگی اجتماعی سهمی داشته باشد و در نتیجه آزادیش گسترش می یابد. ليكن این واقعیت که اجتماع مدنی عرصه کارزار و رقابت است موجب می گردد که افراد به طور ناقص از این شراکت آگاهی داشته باشند. دولت امیال انسانی را منظم و معقول می سازد و آدمیان را آگاه می کند که از آن (یعنی دولت) جدایی ندارند.

هگل و مفهوم آزادی

میان مفهوم یونانی و مفهوم مدرن آزادی تفاوت عظیم و پراهمیت وجود دارد و اگر هگل نخستین متفکری نبود که متوجه این تفاوت شده باشد، بی شک اولین کسی بود که بر این تفاوت تأکید نمود و آن را توضیح داد. این تفاوت به گمان هگل به مفهوم «وجدان» مربوط است. در همه اجتماعات از قانون و رسم سرپیچی می شود اما میان سرپیچی کردن و رد کردن تفاوت وجود دارد. سرپیچی از قانون به حکم شور و شهوت و خواهش و محکوم کردن آن به غیرعاقلانه بودن دو چیز متفاوت هستند.

کسی که از روی وجدان اخلاقی سرپیچی می کند، عامداً و آگاهانه قانونی والاتر را به قانونی که ملزم به اطاعتش می باشد ترجیح می دهد. محکوم کردن قانون موضوعه و رسم، در آغاز به شکل توسل به اوامر خداوند بر عليه اوامر بشری صورت می گیرد و بعد به توسل به قانون عقل تبدیل می شود، قانونی که ظاهراً با در نظر گرفتن ماهیت موجود انسانی و نوع قواعد رفتاری که برای موجودی از این نوع واجب است، قابل کشف می باشد. حتی اگر(بر خلاف نظر هگل) بپذیریم که هیچ قاعده رفتاری منطقآ از ماهیت انسان استنتاج نمی شود، باز هم می توان پذیرفت که انسان تا وقتی که قواعد رفتاری والاتر از قانون موضوعه و رسم تصور ننموده و با توسل به چیزی بیش از صرف اراده خداوند در پی توجیه آن ها نیامده است، قادر به تصور اندیشه آزادی به معنایی که ما اینک واجد آن هستیم، نمی باشد.

آزادی و قانون در دیدگاه هگل

در اجتماعی که انسان ها دارای چنین تصوری از آزادی باشند، نمی توانند در واقع آزاد باشند مگر آن که این اجتماع، جامعه ای باشد که در آن آنچه آن ها ملزم بدان هستند با آنچه خود حق یا خیر می دانند مطابق باشد. قانون و رسم نبایستی مانعی بر سر راه زیستن آن ها به نحوی که خود زندگی را ارزشمند می شمارند، باشد.

برای این که انسان ها آزاد باشند، می بایستی به زبان جامعه شناسان میان ارزش های ذهنی و هنجارهای وضع شده هماهنگی باشد. جامعه شناسان با هگل در این باره موافق خواهند بود که ارزش های ذهنی حتی وقتی با هنجارهای وضع شده جور در نیاید، همواره عميقاً از آن متأثر می شوند، به عبارت دیگر تصور انسان از امر مطلوب عمدتاً بستگی به معیارهایی دارد که او زمانی ملزم به همنوایی با آن ها شده است.

تنها موجودات اجتماعی می توانند از نظر اجتماعی ناسازگار شوند، منظور من تنها این نیست که آن ها می بایستی پیش از آن که بتوانند ناسازگار شوند، در جامعه بوده باشند (مانند کسی که اول باید کفش بپوشد و بعد بتواند راحتی آن را احساس کند). بلکه آن ها بایستی نخست ارزش هایی داشته باشند (که تنها در جامعه کسب می شود، تا این که بتوانند نیازها و آرزوهایی داشته باشند، نیازها و آرزوهایی که جامعه ناکام می سازد.

موجود انسانی برای این که از عدم آزادی خود آگاه باشد و آرزوی آزادی کند، می بایستی خود آگاه و قادر به اتخاذ قضاوت های ارزشی باشد. بنابراین تنها موجودی اجتماعی واخلاقی می تواند به طور آگاهانه غیر آزاد باشد و آرزوی آزادی کند. و چنین موجودی تنها وقتی آزادی می یابد که آنچه را که مطلوب اوست با آنچه ملزم به انجام آن است سازگار ببیند.

عقل، انقلاب و دولت ملی از نظر هگل

آنچه هگل در اینجا پیشنهاد می کند شبیه راه حلی است که روسو برای مسأله آزادی ارائه می دهد.

منظور روسو از جمله آغازین کتاب «قرارداد اجتماعی» این است که انسان باید آزاد باشد و مقدر به آزادی است. البته هگل با این نظر موافق است.

هنگامی که روسو با این مسأله می رسد که چیست که قدرت دولت را مشروعیت می بخشد و اطاعت فرد از آن را منطقی می سازد، موضوع را به بیانی شبیه بیان هگل مطرح می کند: «مسأله این است که نوعی انجمن پدید آید که با تمام قوای مشترک جامعه از وجود و اموال هر عضو دفاع و محافظت کند. و در درون آن هر فرد، ضمن متحد ساختن خود با همه افراد دیگر، بتواند همچنان فرمان بر امیال خویش باشد و مانند گذشته آزاد باقی بماند.»

هگل در اساسی پنداشتن «اراده معطوف به آزادی» با روسو همداستان است، لیکن نظر روسو را در مورد «اراده همگانی» رد می کند چرا که می گوید آن بر اراده ها و عقاید خودسرانه افراد مبتنی است و آنچه را که وی «عنصر مطلقآ عقلی در اراده) می خواند نادیده می انگارد.

به اعتقاد او، همین خطای روسو موجب گردیده که وی دولت را بر یک قرارداد صرف استوار سازد. هر چند روسو چنین قراردادی را همچون یک توافق رسمی آگاهانه نمی پندارد که در یک زمان و مکان معین افراد به آن تن در داده باشند، بلکه آن را یک رابطه انداموار (ارگانیک) نافذ میان فرد و هیأت سیاسی میداند، با این همه پیگیری رضایت تا حد اراده آزاد افراد در نظر و اراده عام هگل نقص مهلکی است.

آنچه در نظریه روسو مورد ایراد هگل است نادیده انگاشتن چیزی است که برای هگل واقعیت عظیمی است. یعنی نهایت هر چیز عقل است و آن مبنای غایی هر قضاوت شخصی است.

هگل به همان تمامیت به اراده همگانی اعتقاد داشت که روسو معتقد بود، لیكن آن را به مثابه لغوکننده آراء مخالف نمی پنداشت بلکه آن را همچون تجسیم ذات عقل تصور می کرد. پنداشتن فرد به عنوان دارنده حقی مستقل برای داشتن و ابراز کردن نظریات از طریق فرایندی کمال نایافته، رای دادن مبتنی بر این فرض است که وی در یک انتزاع غیر طبیعی از آن فرایند به سر می برد که روح خود را تحقق می بخشد. هر طرحی که امید رسیدن به آن اراده همگانی را از راه ابطال آراء و نظرات مخالف داشته باشد، همگانی بودن آن اراده را نفی می کند و تفاوت میان آن و چیزی را که روسو «اراده همه» می نامید از بین می برد.

از این رو، روسو در این اعتقاد که با استفاده از نوعی رایزنی با امیال فردی می توان به اراده همگانی رسید، بخطاست؛ بنابراین روسو، به نظر هگل، هرگز از حد اراده همه فراتر نرفته است.

هگل کوشیده است در فلسفه خود خواست فرد برای آزاد بودن و قدرت دولت برای صدور فرمان های مطاع را با هم آشتی دهد. با نشان دادن این که چگونه عقل به صورت دیالکتیک خود را در دولت تحقق می بخشد، کوشش خود را آن جام می دهد.

اساسی ترین انجمن انسانی، خانواده است، اتحادی که در آن اختلاف های فردی فنا می شوند. در سطح اجتماع مدنی مشاهده می کنیم که تأکید بر وحدت نیست بلکه در فردیت است. اینها به ترتیب نهاد (تز) و برابر نهاد (آنتی تز می باشند. هر دوی این نهادها اجزاء لازم آن فرایند تربیتی است که از راه آن مردم به حصول غایاتشان هدایت می شوند، لیکن همچنین در می یابند که این غایات فردی در عین حال غایات کلی نیز هستند.

هگل به اهمیت اساسی خانواده به مثابه یک نهاد اخلاقی اعتقاد داشت، به اهمیت «اجتماع مدنی» نیز به عنوان مجموعه ای از نهادهای «واسطه ای میان فرد و قدرت دولت معتقد بود. لیکن دولت بر فراز هر دوی آن ها (خانواده و اجتماع مدنی) قرار دارد، و به نظر هگل دولت هم نهاد (سنتز)ی است که وحدت خانواده و فردیت ناشی از نظم رقابت آمیز اجتماع را در خود جذب می کند. بدون آن که هیچ گونه بحث و تبادل نظری صورت پذیرد، هدف های تمامی افراد و انجمن ها از راه عضویتشان در دولت کلیت می یابد.

هگل ضمن بحث درباره نظریات روسو قوی ترین انتقاد خود را از انقلاب فرانسه مطرح می کند. از نظر هگل استدلال (برای آزادی) براساس یک قرارداد، استدلالی «مجرد» است یعنی از عقل گسسته است، و بنابراین کلا مبتنی بر میل و هوس است.

آن دورانی که «عصر خرد» نامیده شد در نظر هگل به طور کلی فاقد احساس مسئولیت بود. نظر وی درباره ماهیت تغییر سیاسی و روش درست تنظیم قانون اساسی کاملاً از نظرات مطروح در این دوران متفاوت بود.

هگل در برابر این نظر که افرادی می توانند بدون مقدمات و زمینه قبلی نهادهای خود را بازسازی کنند، اصل رشد آرام و تقریباً خود به خود را مطرح کرد، رشدی که ذاتی جوهر حقیقت است، لیکن خود را در زندگی مشترک یک ملت نمایان می سازد.

هگل اکثر عقایدی را که به نظر وی به اصلاح گران انقلابی آن عصر تعلق داشت مورد حمله قرار می دهد. او ابتدا به نگرش ضد تاریخی آن ها خرده می گیرد که می خواهد همه آنچه را که رشد آرام عرف اجتماع پدید آورده است، به عنوان موانع غیرلازم از میان بردارد.

از دیدگاه وی همه نهادها در تحول و رشد آدمی ریشه دارند، زیرا «چیز واقعی همان چیز عقلی است». تخریب چنین نهادهایی در واقع تخریب آن موادی است که فقط از آن ها یک نظم اجتماع نوین می تواند ساخته شود.

تاریخ بشر، تجلی رشد یابنده عقل است، و حتی نهادهای ناقص سهمی از عقل را دارا هستند و بنابراین در حرکت دیالکتیک جایگاهی دارند. این حرکت آن ها را باطل نمی کند بلکه رشته ای از هم نهادها (سنتزها) متشکلشان می سازد که به وسیله آن، روح به غایت خود آگاهی خویش می رسد، غایتی که از ابتدا در آن مضمر بوده است.

همچنین، هگل به چیزی ایراد می کند که به اعتقاد وی فردگرایی انتزاعی و غیر حقیقی متفکران انقلابی است. او بر این موضوع توافق دارد که همه ارزش های معنوی در نهایت در افراد تحقق می یابد، لیکن هگل فرد را همچون یک ذره مجزا نمی پندارد بلکه او را در ارتباط با دیگر افراد تصور می کند که عرف اجتماع و قرن ها زندگی مشترک بستگی هایی را میان آنان پدید آورده است.

در واقع آدمیان مقدر به آزاد بودن هستند، لیكن این آزادی را تنها در صورتی می توانند تحقق بخشند که جزئی از آن كل (یعنی دولت) باشند. تنها از راه عضویت در دولت است که افراد شأن و منزلت خود را بدست می آورند. هگل در ستایش اعلا از دولت تا آن جا که سبک خشک و عاری از لطافت او اجازه می دهد لحنی شاعرانه به خود می گیرد.

«همه ارزش هایی که نوع بشر داراست، به همه واقعیت معنوی - مدیون وجود دولت است، زیرا واقعیت معنوی او عبارت از این است که گوهر وجود او، «عقل»، بطور عینی بر او نمایان شود، یعنی یک وجود عینی بلاواسطه برای او داشته باشد. فقط از این راه است که آدمی به طور کامل از یک زندگی اجتماعی و سیاسی عادلانه و اخلاقی آگاهی می یابد و در اخلاقیت آن سهم بدست می آورد. زیرا حقیقت، وحدت اراده کلی و ذهنی است، آن کل را باید در دولت، در قوانین آن، در ترکیبات کلی و عقلی آن یافت. دولت آن مثال خدایی است به گونه ای که بر زمین وجود دارد.»

تعصب اروپایی هگل

نهادها و نگرش هایی که به اعتقاد هگل والاترین نهادها و نگرش ها هستند، کلاً اروپایی می باشند. روح در اروپا به شناخت خود و خرسندی دست می یابد. ذات حقیقت، ذهن یا روح است که ضرورتاً به سوی شناخت خویش، آزادی و خرسندی پیش می رود و در تمدنی که هگل متعلق به آن است به آن ها دست می یابد.

گرچه هگل اغلب در تمیز میان فرهنگ ها یا ادیان شرقی ماهر است، اما همه آن ها را پست تر از تمدن یونانی می داند. گرچه او از چهار جهان یا تمدن بحث می نماید، تمدن شرقی، یونانی،رومی و ژرمنی، و گرچه در این مورد که سومی را برتر از دومی می داند جای تردید و بحث است، اما کاملاً آشکار است که از نظر هگل تمدن اول پست ترین و تمدن چهارم والاترین تمدن هاست.

تمدن شرقی نازل ترین تمدن هاست زیرا بیشترین فاصله را با تحقق آزادی به معنی تطابق اراده اخلاقی و عقلانی فرد با قوانین و رسوم اجتماع دارد.

به عبارت دیگر این تمدن نازل ترین تمدن است زیرا بیشترین فاصله را با تحقق آرمانی اروپایی دارد، اما هگل نمی تواند صرفاً از چشم اندازی اروپایی بپذیرد که تمدن شرقی پست ترین تمدن است، و نیز نمی تواند بپذیرد که این آرمان اروپایی، تنها آرمانی در بین آرمان های دیگریست که ذاتاً نسبت به یکدیگر برتری ندارد. زیرا پذیرش این نکته به این معنی می بود که آرمان اروپایی او، محدود یا محلی است حال آن که هگل به گمان خود ثابت کرده است که آرمان اروپایی به حکم طبیعت ذهن، والاترین آرمان است.

در روزگاران هگل، پست شمردن رسوم و آرمان های غیراروپایی به وسیله اروپاییان، چیز تازه ای نبود.

منتسکیو که این همه به خاطر سعه صدر و نداشتن تعصب ستایش شده است، به همان میزان معتقد به برتری اروپاییان بود. اما منتسکیو این برتری را صرف مسلم فرض می کرد و هرگز درصدد اثبات این نکته برنیامد که آرمان های اروپایی بهترین آرمان ها هستند بلکه تنها می خواست نشان دهد که آب و هوا و جغرافيا موانعی بر سر راه اقوام دیگر برای نیل به آن آرمان ها و یا حتی تصور آن ها ایجاد نموده است. در واقع منتسکیو عذر و بهانه ای به دست این اقوام می داد به این معنی که اگر آن ها همانند اروپاییان نشده اند، تقصیر خودشان نیست. نخوت منتسکیو نخوتی ساده و غیر فلسفی و عامیانه بود.

منطق قهرمان پرستی هگل

تأكيد هگل بر ملت ها همراه با تصور خاص وی از (آزادی)، ستایش او را نسبت به دولت توضیح می دهد، و این جنبه مهمی از فلسفه سیاسی او است.

ستایش دولت تا آن جا که به عصر جدید مربوط است، از زمان رفورم آغاز شد. در امپراتوری به مقام اولویت می دادند و از این راه دولت جنبه تقدس می یافت، اما فلاسفه قرون وسطی به استثنای چند تن انگشت شمار، روحانی بودند و لذا کلیسا را برتر از دولت قرار می دادند. لوتر که در میان فرمان روایان پروتستان هوادارانی داشت عکس این کار را بنا نهاد.

کلیسای لوتری روی هم رفته معتقد به اولویت دولت بر کلیسا بود. هابز که از لحاظ سیاسی پروتستان بود نظریه برتری دولت را پدید آورد و «اسپینوزا» نیز روی هم رفته با او موافقت داشت. روسو عقیده داشت که دولت نباید سازمان های سیاسی را تحمل کند. هگل پروتستان تندی بود که به فرقه لوتری تعلق داشت. دولت پروس هم سلطنت مطلقه ای بود که به استیلای دولت بر کلیسا اعتقاد داشت. به این دلایل شگفت انگیز نیست که هگل به دولت ارزش فراوان بگذارد با این همه کار ستایش دولت را به جایی می رساند که حیرت انگیز است.

در فلسفه تاریخ می گوید که دولت عبارت است از حیات اخلاقی که بالفعل وجود دارد، و این که تمام حقیقت روحانی که یک فرد آدمی داراست، از دولت است. زیرا حقیقت فرد این است که ذات خود او «عقل» عين بر وی ظاهر شود و برای او دارای وجود بلاواسطه عینی باشد. زیرا که حقیقت اتحاد اراده کلی و اراده ذهنی است. دولت مثال الهی است، به صورتی که روی زمین وجود دارد، باز دولت تجسم آزادی عقلانی است که خود را به صورتی عینی تحقق می بخشد و باز می شناسد. دولت مثال روح است در تظاهر خارجی اراده انسانی و آزادی آن.

پیداست که هگل برای دولت همان مقامی را قائل است که اگوستین قدیس و اخلاف کاتولیک او برای کلیسا قائل بودند. اما دو جهت وجود دارد که از آن جهات دعوی کاتولیک ها از دعوی هگل منطقی تر است.

هگل می گوید: در روابط خارجی هر دولت یک فرد است و هر دولت در مقابل سایر دول استقلال دارد. پس این استقلال نخستین آزادی و عالیترین شرف هر مردمی است؛ سپس به استدلال بر ضد هر نوع جامعه ملل می پردازد که ممکن است استقلال دول مجزا را محدود کند. وظیفه فرد کاملاً محدود و منحصر است به پشتیبانی از فردیت مادی و استقلال و حاکمیت دولت خود او. نتیجه این خواهد بود که جنگ چیزی نیست که کلاً بد باشد یا بر ما لازم باشد که خواهان امحای آن باشیم، غرض از وجود دولت تنها پشتیبانی از جان و مال افراد نیست. این نکته جنگ را اخلاق توجیه می کند، و جنگ را نیز نباید شر مطلق یا امری تصادفی دانست یا به عنوان چیزی در نظر گرفت که علت آن در جایی است که نباید باشد.

منظور هگل تنها این نیست که در بعضی اوضاع و شرایط یک ملت به حق نمی تواند از اقدام به جنگ اجتناب کند. منظورش این است که با ایجاد سازمان هایی مانند حکومت جهانی که مانع پیش آمدن چنان اوضاع و شرایطی می شود مخالف است. زیرا به نظر او خوب است که گاهی جنگی در گیرد. می گوید جنگ وضعی است که در آن ما بر بیهودگی مال و منال دنیوی جداً آگاه می شویم و بدان عمل می کنیم.

جنگ دارای یک ارزش اخلاقی مثبت است، جنگ دارای این معنای عالی تر است که به واسطه آن سلامت اخلاقی اقوام در نتیجه بی اعتنایی نسبت به استقرار از تعینات محدود حفظ می شود. صلح رکود و انجماد است.

آن دولتی که هگل چنین مطلقیت اخلاقی را به آن نسبت می دهد، دولت «جهان – تاریخی» است که وی این گونه وصفش می کند «آن روح مطلق فارغ از تردید که هیچ قاعده مطلقی را در خوب و بد، شرمساری و دنائت، فریبکاری و نیرنگ بازی پذیرنده نیست».

همین اصل بی مسئولیتی در مورد انسان های «جهان - تاریخی» مصداق دارد، یعنی قهرمانانی که خدمتکاران آن مثال هستند به گونه ای که در امور بشری تجلی می یابد. آن ها به عنوان عاملان روح مطلق، مانند خود دولت مطلق، نباید با معیارهای آدمیان معمولی مورد داوری قرار گیرند.

«همه مردان بزرگ تاریخ (مانند ژوليوس قيصر) از این زمره اند، مردانی که هدف های شخصی آنان در برگیرنده موضوعات بزرگی است که اراده روح جهانی است. این مردان را می توان قهرمان نامید، زیرا مقصدها و انگیزه های آنان از جریان آرام و معمول امور نشأت نگرفته که مورد تأیید نظم موجود باشد، بلکه از منبعی پنهان - منبعی که هنوز به مرحله پدیداری خود نرسیده است. یعنی از آن روح درونی سرچشمه گرفته که همچنان در زیر پوسته ظاهری پنهان است که چون هسته صدف بر قشر برونی جهان برکوبد آن را قطعه قطعه خواهد ساخت، زیرا این هسته ای است متفاوت از هسته صدف های دیگر».

این افراد هنگامی که هدف های خویش را به اجرا در می آورند از آن مثال کلی که در حال متجلی ساختنش بودند آگاهی نداشتند، بلکه آنان مردانی اهل عمل و سیاست مدار بودند. ليكن در عین حال انسان های اندیشمند نیز بودند که در مورد ضروریات زمان - یعنی آنچه مستعد تحول و گسترش بود - بینش داشتند. این عین حقیقت برای عصر آن ها و برای دنیای آن ها بود؛ انواعی، به اصطلاح، در مرتبت بعدی که قبلاً در زهدان زمان شکل یافته اند. این بر عهده آنان بود که پدیده های در شرف تولید را بشناسند، و از آن گام لازم و بعدی در راستای پیشرفت که جهان آنان می بایست بردارد آگاه باشند، و این مهم را هدف خویش سازند و توان خود را در پیشبرد آن بکار گیرند. در پرتو این عناصر مشترک که علاقه و در پی آن سوداهای افراد را تشکیل می دهند باید این مردان تاریخی را مورد نگرش قرار داد. آن ها مردان بزرگند، زیرا چیزی بزرگ را اداره کرده اند و تحقق بخشیده اند و این چیز بزرگ نه یک خیال محض و نه یک خواست محض، بلکه چیزی بوده که با واقعیات برخورد داشته و نیازهای عصر را پاسخ گفته است.

یک فرد جهان - تاریخی چنان انسان بی خردی نبوده که سرمست آرزوهای گوناگون باشد و توجه خود را به موارد مختلف تقسیم کند. این انسان به یک هدف سر می سپارد و نسبت به همه هدف های دیگر بی اعتنا می ماند. حتی چه بسا این چنین مردان، دیگر علائق و حتی علائق مقدس را با بی توجهی از نظر بگذرانند، کرداری که در خور نکوهش اخلاقی است. لیکن چنین نیروی پر عظمتی باید بسیاری از گل های معصوم را زیر پا نهد و موانع راه را در هم فروش کند.»

هگل و آزادی بیان

هگل به آزادی بیان اعتقاد داشت. «در جامعه ای که گروه ها و شئون اجتماعی به طور منظم ملاقات می کنند و درباره امور ملت به گفتگو می پردازند انتقاد آگاهانه و مسئولانه پرورش می یابد. در جامعه ای که انتقاد آگاهانه و مسئولانه پرورش یافته است اعطای آزادی بیان گسترده خطری ندارد زیرا منتقدین مسئول، خرده گیران بی مسئولیت را افشاء می کنند. وجود انتقاد مسئولانه بدون وجود انتقاد غیرمسئولانه ممکن نیست. بنابراین باید مطمئن شد که نوع دوم بدون وجود نوع اول اشاعه نیابد.

هر چه بیشتر عامه مردم با هر دو نوع انتقاد مواجه باشند بهتر می توانند میان آن دو تمیز دهند و بیشتر زیر تأثیر انتقاد مسئولانه قرار می گیرند. نباید زیاد نگران خاموش کردن صدای افراد نادان و ماجراجو بود. زیرا در این صورت منتقدین مسئول و مفید نیز خاموش خواهند شد، بلکه باید فرصت های لازم را به افراد هوشمند و مسئول داد.»

هگل سه محدودیت بر آزادی بیان قائل شد به این معنی که با افتراء، تحریک به شورش و «تمسخر اهانت آمیز» حکومت مخالف بود.

در مورد اول، امروزه همچنان در همه کشورهایی که لیبرال به شمار می روند، خلاف تلقی می شوند و مورد سوم در زمان هگل حتی در بریتانیا قابل تعقیب بود. هگل هوادار آزادی مذهبی و جدایی دین و دولت بود و می گفت وظیفه دولت تعیین معتقدات شهروندان نیست. دولت می تواند به حق، تبلیغ آئینی را تنها در صورتی که اخلال گرانه باشد ممنوع سازد.

منبع: تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب - دکتر ابوالقاسم طاهری

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید