امروز: چهارشنبه, ۰۵ آذر ۱۳۹۹ برابر با ۰۹ ربيع الآخر ۱۴۴۲ قمری و ۲۵ نوامبر ۲۰۲۰ میلادی
کد خبر: 268037
۷۶۹
۱
۰
نسخه چاپی
نادر ابراهیمی

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم | نادر ابراهیمی

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم | نادر ابراهیمی

چهل نامه کوتاه به همسرم مجموعه‌ای از نامه‌هایی است که نادر ابراهیمی در هنگام تمرین هنر خوشنویسی به همسرش ‏نوشت.

نامه ی اول

ای عزیز

راست می گویم.

من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.

قلمم را دیده ام چنان که گویی بخشی از دستِ راستِ من است؛ و کاغذ را.

من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.

من اینجا«من» را دیده ام-که اسیر زندانِ بزرگِ نوشتن بوده است، همیشه ی خدا، که زندان را پذیرفته، باور کرده، اصلِ بودن پنداشته، به آن معتاد شده، و به تنها پنجره اش که بسیار بالاست دل خوش کرده...

و آن پنجره، تویی ای عزیز!

آن پنجره، آن در، آن میله ها، و جمیع صداهایی که از دوردستها

می آیند تا لحظه یی، پروانه‌وش، بر بوته ی ذهن من بنشیند، تویی...

این، می دانم که مدحِ مطلوبی نیست

اما عین حقیقت است که تو مهربان ترین زندانبانِ تاریخی.

و آنقدر که تو گرفتار زندانیِ خویشتنی

این زندانی، اسیر تونیست-

که ای کاش بود

در خدمتِ تو، مریدِ تو، بنده ی تو...

و این همه در بند نوشتن نبود.

اما چه می توان کرد؟

تو تیماردارِ مردی هستی که هرگز نتوانست از خویشتن بیرون بیاید

و این، برای خوبترین و صبورترین زنِ جهان نیز آسان نیست.

می دانم.

اینک این نامه ها

شاید باعث شود که در هوای تو قدمی بزنم

در حضور تو زانو بزنم

سر در برابرت فرود آورم

و بگویم: هرچه هستی همانی که می بایست باشی و بیش از آنی، و بسیار بیش از آن. به لیاقت تقسیم نکردند؛ و الا سهم من، در این میان، با این قلم، و محو نوشتن بودن، سهم بسیار ناچیزی بود: شاید بهترین قلم دنیا، اما نه بهترین همسر...

نامه ی دوم

بانوی بزرگوار من!

عطرآگین باد و بماناد فضایِ امروز خانه مان

و فضای خانه مان، همیشه در چنین روزی که روز عزیزِ ولادتِ پُربرکت تو برای خانواده ی کوچک ماست...

نامه ی سوم

بانو، بانوی بخشنده ی بی نیاز من!

این قناعتِ تو، دل مرا عجب می شکند...

این چیزی نخواستنت، و با هرچه که هست ساختنت...

این چشم و دست و زبانِ توقع نداشتنت و به آن سوی برچین ها نگاه نکردنت...

کاش کاری می فرمودی دشوار و ناممکن، که من به خاطر تو سهل و ممکنش می کردم...

کاش چیزی می خواستی مطلقاً نایاب، که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم...

کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان، تو را سخت و طولانی و عمیق بخندانم...

کاش می توانستم همچون مهربان ترین مادران، ردِ اشک را از گونه هایت بزدایم...

کاش نامه یی بودم، حتی یک بار، با خوب ترین اخبار...

کاش بالشی بودم، نرم، برای لحظه هایِ سنگینِ خستگی هایت...

کاش ای کاش که اشاره یی داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی...

آه که قناعت تو، این قناعت تو دل مرا عجب می شکند...

نامه ی چهارم

همقدم همیشگی من!

مطمئن باش هرگز پیش نخواهد آمد که دانسته تو را بیازارم یا به خشم بیاورم.

هرگز پیش نخواهد آمد.

آنچه در چند روز گذشته تو را رنجیده خاطر و دل آزرده کرده است مرا، بسیار بیش از تو به افسردگی کشانده است

و مطمئن باش چنان می روم که بدانم - به دقت- که چه چیزها این زمان تو را زخم می زند

تا از این پس، حتی نادانسته نیز تو را نیازارم.

ما باید درست شویم.

ما باید تغییر کنیم...

نامه ی پنجم

«شب عمیق است؛ اما روز از آن هم عمیق تر است. غم عمیق است اما شادی از آن هم عمیق تر است.»

دیگر به یاد نمی آورم که این سخن را در جوانی در جایی خوانده ام، یا در جوانی، خود آن را در جایی نوشته ام.

اما به هر حال، این سخنی ست که آن را بسیار دوست می دارم. دیروز، نزدیک غروب، باز دیدمت که غمزده بودی و در خود.

من هرگز، ضرورتِ اندوه را انکار نمی کنم؛ چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمی کند و الماسِ عاطفه را صیقل نمی دهد؛ اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم؛ چرا که غم، حریص است و بیشتر خواه و مرزناپذیر، طاغی و سرکش و بدلِگام.

هرقدر که به غم میدان بدهی، میدان می طلبد و باز هم بیشتر، و بیشتر...

هرقدر در برابرش کوتاه بیایی، قد می کشد، سلطه می طلبد و لِه می کند...

غم، عقب نمی نشیند مگر آنکه به عقب برانی‌اش، نمی گریزد مگر آنکه بگریزانی‌اش، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سرکوبش کنی...

غم، هرگز از تهاجم خسته نمی شود.

و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی دهد.

و چون پیش‌آمد و تمامیِ روح را گرفت، انسان بیهوده می شود، و بی اعتبار و ناانسان و ذلیلِ غم و مصلوبِ بی سبب.

من، مثل تو می دانم که در جهانی اینگونه دردمند، بی دردی آنکس که می تواند گلیمِ خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه بر ساحل بنشیند، یک بی دردیِ ددمنشانه است و بی غیرتی‌ست، و بی آبرویی و اسباب سرافکندگی ِ انسان.

آنگونه شاد بودن هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست، بل فقط به معنایِ نداشتن قدرت تفکر است و احساس و ادراک؛ و با این همه، گفتم که برای دگرگون کردن جهانی چنین افسرده و غمزده و شفا دادنِ جهانی چنین دردمند، طبیب، حق ندارد بر سر بالینِ بیمار خویش بگرید و دقایق معدودِ نشاط را از سالهای طولانی حیات بگیرد.

چشم کودکان و بیماران به نگاه مادران و طبیبان است.

اگر در اعماقِ آن، حتی لبخندی محو ببینند، نیروی بالندگی شان چندین برابر می شود.

به صدایِ خنده ی خالصِ بچه ها گوش بسپار و به صدای دردناکِ گریستنشان، تا بدانی که این، سخنی چندان پریشان نیست.

عزیز من

این بیمارِ کودک صفتِ خانه ی خویش را از یاد مران.

من محتاجِ آن لحظه های دلنشینِ لبخندم- لبخندی در قلب، علیرغمِ همه چیز.

نامه ی ششم

همراهِ همدلِ من

در زندگی، لحظه های سختی وجود دارد؛ لحظه های بسیار سخت و طاقت سوزی، که عبور از درون این لحظه ها، بدون ضربه زدن به حرمت و قِداستِ زندگیِ مشترک، به نظر، امری ناممکن می رسد.

ما کوشیده‌ییم – خدا را شکر – که از قلبِ این لحظه ها، بارها و بارها بگذریم، و چیزی را که به معنای حیاتِ ماست و رویای ما، به مخاطره نیندازیم.

ما، به دلیل بافت پیچیده ی زندگی مان، هزار بار مجبور شدیم کوچه یی تنگ و طولانی و زروَرقی را بپیماییم – بی آنکه تنمان دیوار این کوچه را بشکافد یا حتی لمس کند.

ما، در این کوچه ی چه بسیار آشنا، حتی بارها، مجبور به دویدن شدیم، و چه خوب و ماهرانه دویدیم- انگار کُن که بر پُل صراط...

نامه هفتم

عزیز من

مدتی است می خواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعضِ شبهای مهتابی، علیرغمِ جمیعِ مشکلات و مشقات، قدری پیاده راه برویم – دوش به دوشِ هم. شبگردی، بی شک، بخش های فرسوده ی روح را نوسازی می کند و تن را برای تحمل دشواری ها، پرتوان.

از این گذشته، به هنگامِ گزمه رفتن های شبانه، ما فرصتِ حرف زدن درباره ی بسیاری چیزها را پیدا خواهیم کرد.

نترس بانوی من! هیچکس از ما نخواهد پرسید که با هم چه نسبتی داریم و چرا تنگاتنگِ هم، در خلوت، زیر نورِ بَدر، قدم می زنیم. هیچکس نخواهد پرسید؛ و تنها کسانی خواهند گفت: «این کارها برازنده ی جوانان است» که روح شان پیر شده باشد؛ و چیزی غم انگیزتر از پیریِ روح وجود ندارد. از مرگ هم صد بار بدتر است.

راستی، طلب فروشگاه محله را تمام و کمال دادم. حالا می توانی با خاطر اسوده از جلوی فروشگاه رَد شوی. هیچ نگاهی دیگر نگاهِ سرزنش بارِ طلب کاری نخواهد بود. مطمئن باش!

ضمناً همه ی چیزهایی را هم که فهرست کرده بودی، تمام و کمال خریدم: برنج، آردنخودچی، آرد سه صفر، ماکارونی، فلفل سیاه، زردچوبه، آبغوره، نبات، برگ بو، صابون، مایع ظرفشویی و دارچین (که چه عطرِ قدیمی یادانگیزی دارد)...

می بینی که چقدر خوب، منِ بی حافظه، نام تک تک چیزهایی را که خواسته بودی به خاطر سپردم؟

خُب...دیگر می توانی قدری آسوده باشی، و شبی از همین شبها، پیشنهاد یک پیاده روی کوتاه را به ما بدهی. ما، با اینکه خیلی کار داریم، پیشنهاد شما را خواهیم پذیرفت.

عزیز من!

ما هرگز آنقدر بدهکار نخواهیم شد که نتوانیم از پسِ بدهی هایمان برآییم، و هرگز آنقدر پیر نخواهیم شد که نتوانیم دوباره متولد شویم.

ما از زمانه عقب نخواهیم ماند، زمانه را به دنبال خود خواهیم کشید.

فقط کافی است که قدری دیگر هم از نَفَس نیفتیم.

نامه هشتم

بی پروا به تو بگویم که دوست داشتنی خالصانه، همیشگی، و رو به تزاید، دوست داشتنی ست بسیار دشوار- تا مرزهای ناممکن.

اما من، نسبت به تو، از پس این مهمِ دشوار به آسانی برآمده ام؛ چرا که خوبی تو، خوبیِ خالصانه، همیشگی و رو به تزاید ی ست که هر امر دشوار را بر من آسان کرده است و جمیع مرزهای ناممکن را فرو ریخته.

امروز که روز تولد توست، و حق است خانه را به مبارکیِ چنین روزی گل باران کنم، اگر تنها یک غنچه ی فروبسته ی گل سرخ همراه این نامه کرده ام دلیلش این است که گمان می کنم، عصر، بچه ها، و شاید برخی از دوستان و خویشان، با گلهایشان از راه برسند و این البته، شرط ادب و مهمان نوازی نیست که ما، پیشاپیش، همه ی گُلدان ها را اشغال کرده باشیم.

گلدان خانه ی محبت دوستان ماست.

نامه نهم

عزیز من!

روزگاری است که حتی جوان های عاشق نیز قدر مهتاب را نمی دانند. این ما هستیم که در چنین روزگارِ دشواری باید نگهبان اعتبارِ شب های شفاف و پرشکوه، کهکشان شیری، و شهاب های فروریزنده باشیم...

شاید بگویی: «در زمانه یی چنین، چگونه می توان به گزمه گرفتن در پرتوِ ماه پُر اندیشید؟» و شاید نگویی؛ چرا که پاسخ این پرسش را بارها و بارها از من شنیده یی و باز خواهی شنید.

«آنکه هرگز نان به اندوه نخورد

و شب را به زاری سپری نساخت

شما را ای نیروهای آسمانی

هرگز، هرگز، نخواهد شناخت»

گوته

اگر فرصتی پیش بیاید – که البته باید بیاید- و باز هم شبی مثل آن شب های عطرآگینِ رودبارَک که سرشار است از موسیقی ابدی و پُرخروشِ سرداب‌رود، در جاده های خلوتِ خاکی قدم بزنیم، دست در دست هم، دوش به دوش هم، باز هم به تو خواهم گفت: گوش کن! گوش کن بانوی من! در آن ارتفاع، کسی هست که ما را صدا می زند...

و تو می گویی: این فقط موسیقی نامیرای افلاک است...

ما هرگز کهنه نخواهیم شد.

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم | نادر ابراهیمی

نامه دهم

عزیز من!

دیروز، به دلیلی چه بسا برحق، از من رنجیده بودی. دیشب که در بابِ فروش چیزی برای دادنِ اجاره ی خانه، با مِهر‌مندی آغازِ سخن کردی، ناگهان دلم دریچه یی گشوده شد و شادیِ بی حسابی به قلبم ریخت؛ چرا که دیدم، ما، رنجیدگی های حاصل از روزگار را، چون موج های غُرانِ بیتاب، چه خوب از سر می گذرانیم و باز بالا می پریم و بالاتر، و فریاد می کشیم:

اَلا ای موجِ دیگر! بیا بیتاب بگذر!

راستش، من گاهی فکر می کنم این کاری عظیم و بسیار عظیم بوده است که ما، در طول بیست سال زندگی مشترکِ سرشار از دشواری و ناهمواری، هرگز به هیچ صورت و بهانه، آشکار و پنهان، هیچگونه قهری نداشته اییم؛ اما بعد می بینم که سالیان سال است این کار، جمیعِ دشواری های خود را از دست داده است و به طبیعتی بسیار ساده تبدیل شده – چنان که امروز، حتی تصور چنین حادثه ی مضحکی نیز، تا حد زیادی می تواند خجالت آور باشد.

من گمان می کنم همه ی صُعوبت و سنگینی مسأله، بستگی به پیمان های صمیمانه ی روزهای اول و نگهداشتِ آن پیمان ها در همان یکی دو سالِ نخستین داشته باشد.

وقتی حریمی ساختیم، به ضرورت و مُدلل، و آن را پذیرفتیم، شکستنِ این حریم، بسیار دشوارتر از پاس داشتن و بر پا نگه داشتنِ آن است. ویران کردنِ یک دیوار سنگیِ استوار، مسلماً مشکل تر از باقی گذاشتنِ آن است.

دیده ام زنان و مردانی را که از «لحظه های فَوَرانیِ خشم» سخن می گویند و ناتوانی در برابر این لحظه ها.

من، چنین چیزی را، در حدِ شکستنِ حریمِ حُرمتِ یک زندگی، باور نمی کنم و هرگز نخواهم کرد.

خشم، آری؛ اما آیا تو می پذیری که من، به هنگامِ خشم، ناگهان، به یکی از زبان هایی که نمی دانم و مطلقاً نشنیده ام، سخن بگویم؟

خشمِ آنی نیز در محدوده ی ممکنات حرکت می کند – به همین دلیل است که من، همیشه گفته ام: ما، قهر را، در زندگیِ کوچک خود، به «ناممکن» تبدیل کرده ایم؛ به زبانی که یاد نگرفتیم تا بتوانیم به کار ببریم.

قهر، زبانِ استیصال است.

قهر، پرتاب کدورت هاست به ورطه ی سکوتِ موقت؛ و این کاری است که به کدورت، ضخامتی آزاردهنده می دهد.

قهر، دو قفله کردن دری است که به اجبار، زمانی بعد، باید گشوده شود، و هرچه تعدادِ قفل ها بیشتر باشد و چفت و بست ها محکم تر، دَر، ناگزیر، با خشونتِ بیشتر گشوده خواهد شد.

و راستی که چه خاصیت؟

من و تو، شاید از همان آغاز دانستیم که سخن گفتنِ مداوم – و حتی دردمندانه – در باب یک مشکل، کاری است به مراتب انسانی تر از سکوت کردن درباره ی آن.

به یادت هست که زمانیف زنی، در مقابل استدلال های من و تو می گفت: قهر، برای من، شکستنِ حُرمتِ زندگی مشترک نیست؛ بلکه، برعکس، بَند زدنِ حُرمتی است که به وسیله ی زبانِ سرشار از بیرحمی و بی حرمتی شوهرم شکسته می شود یا تَرَک بر می دارد.

این حرف، قبول کنیم که در مواردی می تواند درست باشد.

زبان، بسیار پیش می آید که به یک زندگی خوب، خیانت کند، و بیشمار هم کرده است.

اما آیا قهر، تاکنون توانسته ریشه های این خیانت را بسوزاند و خاکستر کند؟ نه...به اعتقاد من، آنکس که همسر خود را مورد تهاجم و بی حرمتی قرار می دهد، در لحظه های دردناکِ هجوم، انسانی ست ذلیل و ضعیف و زبون. در این حال، آنچه مُجاز نیست سکوت است و گذشتن و آنچه حق است، آرام آرام، به پایِ میزِ گفتگوی عاقلانه و عاطفی کشاندن مهاجم است، و شرمنده کردن او و نجات دادنش از چنگ بیماری عمیق و کهنه ی بدزبانی – که مُرده ریگِ محیطِ کودکی و نوجوانی است.

من و تو، می دانم که هرگز به آن لحظه ی غم انگیز نخواهیم رسید، که قهر، به عنوان یک راه حل، پا به کوچه ی خلوتِ زندگی مان بگذارد و با عربده ی سکوت، گوش روحمان را بیازارد...

نه...انکار نمی توان کرد که این واقعاً سعادتی است که ما هیچگاه، در طول تمامی سالهای زندگی مشترکمان، نیاز به استفاده از حربه ی درماندگان را احساس نکرده ییم؛ و یا با پیمانی پایدار، این نیاز کاذب را به نابودی کشانده ییم..

نامه یازدهم

بانوی بالا منزلت ما!

به یاری اراده و ایمانی همچون کوه

خوب ترین روز های زندگی

فراسوی جملگی صخره های صعب تحمل سوز

بر فراز قله های رفیع شادمانی

در انتظارت باد!

به خاطر چندمین سالگرد تولدت

از سوی این کوهنورد قدیمی

نامه دوازدهم

بانوی بزرگوار من!

چرا قضاوت های دیگران در باب رفتار، کردار، و گفتار ما ، تو را تا این حد مضطرب و افسرده می کند؟

چرا دائما نگرانی که مبادا از ما عملی سر بزند که داوری منفی دیگران را از پی بیاورد؟

راستی این «دیگران» که گهگاه انقدر تو را آسیمه سر و دلگیر می کنند، چه کسانی هستند؟

آیا ایشان را به درستی می شناسی و به دادخواهی و سلامت روح ایشان، ایمان داری؟

تو، عیب این است، که از دشنام کسانی می ترسی که نان از قِبَلِ تهدید و باج خواهی و هرزه دهانی خویش می خورند و سیه روزگارانند، به ناگزیر...

عجیب است که تو دلت می خواهد نه فقط روشنفکران و مردم عادی، بل شبه روشنفکران و شبه آدم ها نیز ما و زندگی ما را تحسین کنند و بر آن هیچ زخم و ضربه یی نزنند...

تو دلت می خواهد که حتی مخالفان راه و نگاه و اندیشه و آرمان ما نیز ما را خالصانه بستاید و دوست بدارند...

این ممکن نیست، نیست، نیست عزیز من؛ این ممکن نیست. در شرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد، این مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛ بلکه مهم این است که ما، در خلوتی سرشار از صداقت، و در نهایت قلب مان، خویشتن را چگونه داوری کنیم...

عزیز من!

بیا به جای آن که یک خبر کوتاه ، که در یک روزنامه ی امروز هست و فردا نیست، این گونه برآشفته ات کند، بیمناک و برآشفته از آن باش که ما، نزد خویشتن خویش، از عملی، حرفی و حرکتی، مختصری خجل باشیم. این را که پیش از ما بسیار گفته اند، باور کن:

هر کس که کاری می کند، هر قدر هم کوچک، در معرض خشم کسانی ست که کاری نمی کنند.

هر کس که چیزی را می سازد -حتی لانه ی فرو ریخته ی یک جفت قمری را- منفور همه ی کسانی ست که اهل ساختن نیستند.

و هر کس که چیزی را تغییر می دهد - فقط به قدر جابه جا کردن یک گلدان، که گیاه درون آن، ممکن است در سایه بپوسد و بمیرد- باید در انتظار سنگباران همه ی کسانی باشد که عاشق توقف اند و ایستایی و سکون.

... و بیش از این ها، انسان، حتی اگر «حضور» داشته باشد، و بر این حضور، مصر باشد، ناگریز، تیر تنگ نظری های کسانی که عدم حضور خود را احساس می کنند، و تربیت ، ایشان را اسیر رذالت ساخته، به او می خورد...

از قدیم گفته اند، و خوب هم، که عظیم ترین دروازه های ابر شهر های جهان را می توان بست؛ اما دهان حقیر آن موجودی را که نتوانسته نیروهایش را در راستای تولید مفید یا در خدمت به ملت، میهن، فرهنگ، جامعه و آرمان به کار گیرد، حتی برای لحظه ای نمی توان بست.

آیا می دانی با ساز همگان رقصیدن و آن گونه پای کوبیدن . گل افشاندن که همگان را خوش آید و تحسین همگان را برانگیزد، از ما چه چیز خواهد ساخت؟ عمیقا یک دلقک؛ یک دلقک درباری دردمند دل آزرده، که بردار رفتار خویشتن آونگ است - تا آخرین لحظه های حیات.

عزیز من!

یادت باشد، اضطراب تو، همه ی چیزی ست که تنگ نظران، آرزومندِ آنند. آن ها چیزی جز این نمی خواهند که ظِل کینه و نفرت شان بر دیوار کوتاه کلبه ی روشن ما بیفتد و رنگ همه چیز را مختصری کدر کند. رهایشان کن عزیز من، به خدا بسپارشان و به طبیعت...

تو خوب می دانی که اضطراب و دل ناگرانی ات چگونه لرزشی به زانوان من می اندازد، و چگونه مرا از در افتادن با هر آن چه که من و تو، هر دو نادرستش می دانیم، باز می دارد.

بانوی من! دمی به یاد آن دلاوران خط شکنی باش که در برابر خود، رو در روی خود، فقط چند قدم جلوتر، بدکینه ترین دشمنان را دارند. آیا آن ها حق است که از قضاوت دشمنان خود بترسند؟

بگو:« ما تا زمانی که می کوشیم خود را خالصانه و عادلانه قضاوت کنیم، از قضاوت دیگران نخواهیم ترسید و نخواهیم رنجید»...

نامه سیزدهم

عزیز من!

زندگی مشترک را نمی توان یک بار به خطر انداخت، و باز انتظلر داشت که شکل و محتوایی همچون روزگاران قبل از خطر داشته باشد.

چیزی، قطعا خراب خواهد شد

چیزی فروخواهد ریخت

چیزی دیگرگون خواهد شد

چیزی - به عظمت حرمت - که باز سازی و ترمیم آن بسی دشوارتر از ساختن چیزی تازه است...

کاسه ی بلور را نمی توان یک بار از دست رها کرد، بر زمین انداخت، لگدمال کرد، و باز انتظار داشت که همان کاسه ی بلورین روز اول باشد.

من، ممنون آنم که تو، هرگز، در سخت ترین شرایط و دشوارترین مسیر، این کاسه ی نازک تن زود شکن بلورین را از دست های خویش جدا نکردی...

نامه چهاردهم

عزیز من!

باور کن که هیچ چیز به قدر صدای خنده ی آرام و شادمانه ی تو، بر قدرت کار کردن و سرسختانه و عادلانه کار کردن من نمی افزاید، و هیچ چیز همچون افسردگی و در خود فروریختگی تو مرا تحلیل نمی برد، ضعیف نمی کند، و از پا نمی اندازد.

البته من بسیار خجالت زده خواهم شد اگر تصور کنی که این «من» من است که می خواهد به قیمت نشاط صنعتی و کاذب تو، بر قدرت کار خود بیفزاید، و مرد سالارانه - همچون بسیاری از مردان بیمار خود پرستی ها - حتی شادی تو را به خاطر خویش بخواهد. نه... هرگز چنین تصوری نخواهی داشت.

راهی که تا این جا، در کنار هم، آمده ییم، خیلی چیز ها را یقینا بر من و تو معلوم کرده است. اما این نیز، ناگزیر، معلوم است که برای تو - مثل من - انگیزه ای جدی تر و قوی تر از کاری که می کنم - نوشتن و باز هم نوشتن - وجود ندارد، و دعوت از تو در راه رد غم، با چنین مستمسکی، البته دعوتی ست موجه؛ مگر آن که تو این انگیزه را نپذیری...

پس باز می گویم: این بزرگ ترین و پر دوام ترین خواهش من از توست: مگذار غم، سراسر سرزمین روحت را به تصرف خویش درآورد و جای کوچکی برای من باقی مگذارد. من به شادی محتاجم، و به شادی تو، بی شک بیش از شادمانی خودم. حتی اگر این سخن قدری طعم تلخ خودخواهی دارد، این مقدار تلخی را، در چنین زمانه یی، بر من ببخش - بانوی من، بانوی بخشنده ی من!

به خدایم قسم که می دانم چه دلایل استواری برای افسرده بودن وجود دارد؛ اما این را نیز به خدایم قسم می دانم که زندگی، در روزگار ما، درافتادنی ست خیره سرانه و لجوجانه با دلایل استواری که غم در رکاب خود دارد.

غم بسیار مدلل، دشمن تا بن دندان مسلح ماست.

اگر به خاطر تزکیه روح، قدری غمگین باید بود ضرورت است که چنین غمی، انتخاب شده باشد نه تحمیل شده.

غصه منطق خود را دارد. نه؟ علیه منطق غصه حتی اگر منطقی ترین منطق هاست، آستین هایت را بالا بزن!

غم، محصول نوعی روابطی ست که در جامعه شهری ما و در جهان ما وجود دارد. نه؟ علیه محصول، علیه طبیعت، و علیه هر چیز که غم را سلطه گرانه و مستبدانه به پیش می راند، برپا باش!

زمانی که اندوه به عنوان یک مهاجم بد قصد سخت جان می آید نه یک شاعر تلطیف کننده ی روان، حق است که چنین مهاجمی را به رگبار خنده ببندی...

عزیز من!

قلیق کوچک دل به دست دریای پهناور اندوه مسپار! لااقل بادبانی بر فراز، پارویی بزن، و بر خلاف جهت باد، تقلایی کن!

سخت ترین توفان، مهمان دریاست نه صاحب خانه ی آن.

توفان را بگذران

و بدان که تن سپاری تو به افسردگی، به زیان بچه های ماست و به زیان همه ی بچه های دنیا.

آخر آن ها شادی صادقانه را باید ببینند تا بشناسند...

نامه ی پانزدهم

بانوی من!

دیروز عصر که دیدم رنجیده و برافروخته درباره ی ارزش های انقلاب با دوستی سخن می گویی؛ اما رنجیدگی و برافروختگی را به بیان خود منتقل نمی کنی، شلاقی و دردآور، زهرآلود و زخم زننده سخن نمی گویی، و نمی کوشی که به دلیل به خشم آمدنت، او را به خشم بیاوری، احساس مردم که چه تفاوت عظیمی میان شیوه های ما - تو و من - در ارسال پیام های شفاهی و طرح مسائل سیاسی و اجتماعی در مباحثات روزمره وجود دارد.

در روزگار ما که بسیاری از مردان صاحب سواد و اکثر زنان به هنگام بحث، گرفتار عدم تعادل می شوند، فریاد می کشند، دشنام می دهند، متل می گویند، تهمت می زنند، دروغ می بافند، شایعه می سازند، و جملگی ارزش های اخلاقی و انسانی، و حتی علل یک گفت و گوی سیاسی و اجتماعی را زیر پاهای هیجان زدگی غیر عادلانه ی خود له می کنند، و هدفی برایشان نمی ماند جز مغلوب کردن و خرد کردن بیرحمانه و لحظه یی حریف، چقدر خوب بود اگر زنانی با خلق و خوی اجتماعی آرام، وارد میدان سیاست می شدند و به خاطر مسائلی که در آرامش و وقار مدافع آن ها هستند، رسما و جدا به مبارزه می پرداختند. چه قدر خوب بود.

در زمانه ی ما - و شاید هر زمانه یی پس از این - چه زیبا و پر شکوه است که زنان و دختران ما، معقول و منطقی، نه هیجان زده، نامنصف و شایعه سازانه، در متن سیاست باشند: معتقدانه، نه مقلدانه؛ واقعی، نه نمایشی؛ صمیمانه، نه متظاهرانه؛ و به خاطر آینده ی همه ی بچه ها، نه به خاطر خود نمایی و به علت خودخواهی.

باور کن بانوی من!

ما تا زمانی که یک نهضت سیاسی جدی و عظیم زنان با ایمان نداشته باشیم، نهضتی شریف و مؤمنانه - محصول انتخاب تفکر آزاد - گمان نمی برم که بتوانیم به درستی از معتقداتمان دفاع کنیم و به آرزوهایمان برسیم. گمان نمی برم که معتقدات و آرمان هایمان را به درستی و به تمامی، حتی بشناسیم...

وقتی تو تز مسائل سیاسی حرف می زنی، آنقدر متین و صبورانه، دیده ام که بد دهان ترین مخالفان نیز شرمنده می شوند. به یادم هست که چندی پیش، سه شنبه یی بود که تو از این نبرد بزرگ تاریخی و مردان دلاوری که می جنگند دفاع می کردی - آنقدر با وقار و خالصانه - که مخاطب تو، ناگهان خلع سلاح شد، و وامانده گفت: من منکر شهامت، شجاعت و خلوص این بچه ها که نیستم...من فقط می گویم...

بانوی من!

زمانی زیباتر و مناسب تر از این، برای ورود به میدان سیاست وجود ندارد. آستین هایت را بالا بزن و با همان قدرت بیانی که شاگردان کلاس هایت را به سکوت و احترام می کشانی، از جانب بخشی از زنان دردمند جامعه ی خود سخن بگو!

البته از نظر من، این ابدا مهم نیست که در کدام جبهه حضور داشته باشی؛ مهم حضور است و بس. و گمان هم نمی برم آنکس که خوب می جنگد بتواند در جبهه ی بد، خوب بجنگد.

قاعدتا باید حقی وجود داشته باشد تا تو بتوانی به خاطر آن، تا پای جان، با قدرتو ایمان بجنگی...

بانو!

آیا وصیت نامه ی آلنب برای مارال را که در کتاب چهارم آمده خوانده یی؟ من اما اگر نتوانستم «آلنی اوجای دلاور» باشم آرزومند آنم که تو همچون مارال در قلب یک جهاد سیاسی بزرگ، حضوری مؤثر داشته باشی. این حضور، در سرنوشت فرزندان ما و فرزندان فرزندان ما اثری عمیق و تعیین کننده خواهد داشت...

عصر ما عصری ست که عاشق ترین مردم، عاشقانه ترین آواز هایشان را در سنگر سیاست می خوانند...

عصر ما عصر زیبایی ست که بچه های هنوز راه نیفتاده ی زبان باز نکرده، بر دوش و از دوش پدرانشان به جهان خروشان سیاست نگاه می کنند، و از همان جاست که ناگزیر باید راه آینده شان را ببینند و انتخاب کنند...

در چنین عصری که کودکان و عاشقان، خواه ناخواه، در میدان سیاست اند، اگر زنان با ایمان و متقی دست بالا نکنند، چه بسا که کودکان و عاشقان به تسلیمی سوک انجام سرانده شوند...

در این باره بیندیش!

نامه شانزدهم

همگام من در این سفر پر خاطره ی پر مخاطره!

بار ها گفته ام، و تو خوب می دانی، که ارزش نهایی هر زندگی در حضور لحظه های سرشار از احساس خوشبختی در آن زندگی ست.

در یکنواختی و سکون، هیچ چیز وجود ندارد چه رسد به خوشبختی که ناگزیر، از پویشی دائمی سرچشمه می گیرد.

ما نباید بگذاریم که هیچ جزئی از زندگیمان در دام تکرار، گرفتار شود.

صیاد سعادت، چشم بر این دام دوخته است...

من باز هم از تکرار با تو سخن خواهم گفت، اما به لحنی و صورتی دیگر!

نامه ی هفدهم

عزیز من!

گهگاه، در لحظه های پریشان حالی، می اندیشم که چه چیز ممکن است عشق را به کینه، دوست داشتن را به بیزاری، و محبت را به نفرت تبدیل کند...

راستش، اگر پای شخصیت های داستان هایم در میان باشد، امکاناتی برای چنین تبدیل های مصیبت باری به ذهنم می آید گرچه هنوز، هیچ یک از آن ها را رغبت نکرده ام که باور کنم و به کار بگیرم...

اما، زمانی که این پرسش، مستقیما، در باب رابطه ی من و تو به میان بیاید، اطمینان خدشه ناپذیری دارم به این که هرگز چنین واقعه ی منهدم کننده یی پیش نخواهد آمد. هرگز. بار ها و بار ها اندیشیده ام: چه چیز ممکن است محبت مرا به تو، حتی، مختصری تقلیل بدهد؟

چه چیز ممکن است؟

نه... به همه ی آن مسائلی که شاید به فکر تو هم نرسیده باشد، فکر کرده ام؛ ولی واقعا قابل قبول نیست.

اعتماد به نفسی به وسعت تمامی آسمان داشته باش؛ چرا که ارادت من به تو ارادتی مصرفی نیست و به وسعت تمامی آسمان است.

قول می دهم:

در جهان، قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند؛ و این نشان می دهد که جهان، با همه ی عظمتش، در برابر قدرت عشق، چه قدر حقیر است و ناتوان.

ای عزیز!

من نیز همچون تو در باب انهدام عشق، داستان های بسیار خوانده ام و شنیده ام؛ اما گمان می کنم - یعنی اعتقاد دارم - که علت همه ی این ویرانی های تأسف بار، صرفا سست بودن اساس بنا بوده است، و بیش از این، حتی حقیقی نبودن بنا...

عزیز من!

امروز که بیش از همیشه ی عمرم، خاک این وطن دردمندم را عاشقم، و نمانده چیزی که کارم همه از عاشقی به جنون و آوارگی بکشد، بیش از همیشه آن جمله ی کوتاه که روزگاری درباره ی تو گفتم، به دلم می نشیند و خالصانه بودنش را احساس می کنم:« تو را چون خاک می خواهم، همسر من!»

در عشق من به این سرزمین، آیا هرگز امکان تقلیلی هست؟

نامه هیجدهم

بانوی ارجمند من!

دیروز شنیدم که در تایید سخنِ دوستی که از بدِ روزگار می نالید، ناخواسته و به همدردی می گفتی: «بله...درست است. زندگی، واقعاً خسته کننده، کسالت آور، و یکنواخت شده است»...

اما این درست نیست عزیز من، اصلاً درست نیست.

مستقل از انسان و آنچه که انسان می کند، در جستجوی چیزی در ذات زندگی نباید بود.

از مزاحِ مکرر «زندگیِ موریانه ها و زنبوران عسل» بگذر! آنها شاید موجودات بسیار مهمی هستند که مسائل بسیار مهمی را اثبات می کنند؛ اما کمترین نقشی در ساختمان معنویِ حیات ندارند.

به جستجوی بیهوده ی چیزی نباش، که اگر تو نباشی و دیگران نیز نباشند، آن چیز، همچنان باشد، و خوب و دلخواه و سرشار از نشاط نامکرر باشد.

نه...تنها به اعتبار وجود زنده و پویای توست که چیزی بد است یا چیزی خوب؛ چیزی کهنه است و چیزی نو، چیزی زیباست و چیزی نازیبا؛ و تنها بر اساس اراده، عمل، و اندیشه ی تو آنچه بد است به خوب تبدیل خواهد شد، آنچه نازیباست به زیبا و آنچه مکرر است به نامکرر...

هرگز گمان مبر که زندگی، بدون انسان، یا بدون موجودی زنده که قدرت تفکر و انتخاب داشته باشد، باز هم زندگی ست.

عزیز من!

هرگز از زندگی، آنگونه که انگار گلدانی ست بالای تاقچه یا درختی در باغچه، جُدا از تو و نیروی تغییردهنده ی تو، گِلِه مکن!

هرگز از زندگی آنگونه سخن مگو که گویی بدون حضور تو، بدون کار تو، بدون نگاه انسانیِ تو، بدون توانِ درگیری و مقاومتِ تو، بدون مبارزه ی تو، پافشاریِ تو، سرسختیِ تو، محبت تو، ایمان تو، نفرتِ تو، خشمِ تو، فریاد تو، و انفجار تو، باز هم زندگی ست و می تواند زندگی باشد.

زندگی، مُرده ریگ انسان نیست تا پس از انسان یا در غیابش، موجودیتی عینی و مادی داشته باشد. زندگی، کارمایه ی انسان است، و محصولِ انسان، و دسترنج انسان، و رویای انسان، و مجموعه ی آرزوها و آرمان های انسان - که بدون انسان هیچ است و کم از هیچ.

زندگی، حتی ممکن است خوابِ طولانی و رنگینِ یک انسان باشد - بسیار دور از واقعیتِ بیداری؛ اما به هر حال چیزی است متعلق به نسان، برخاسته از انسان، و سرچشمه گرفته از قدرت های مثبت و منفیِ انسان.

به یادم می آید که در جایی خوانده ام یا نوشته ام: «خدای من، زمینِ بی انسان را دوست نمی دارد و هرگز نیز دوست نداشته است».

ساختنِ زمین آنگونه که انسان، روی آن، نفسی به آسودگی و سلامت بکشد، و بتواند جُزء و کل آن را عاشقانه اما نه طمع ورزانه بخواهد و نگه دارد، تنها رسالت انسان است؛ و رسالتِ تو و من، اگر از داشتنِ عنوانِ پُرمسئولیت و خطیر «انسان» هراسی به دل هایمان نمی افتد...

بانوی من!

ما نکاشته هایمان را هرگز دِرو نمی کنیم.

پس به آن دوست بگو: خستگی کاشته یی که خستگی برداشته یی.

اینک به مدد نیرویی که در توست و چه بخواهی و چه نخواهی زمانی از دست خواهد رفت، چیزی نو و پُرنشاط بساز...

چیزی که اگر تو را به کار نیاید، دست کم، بچه هایت را به کار خواهد آمد...

نامه نوزدهم

بانوی بزرگوار من!

به راستی که چه درمانده اند آن ها که چشم تنگ شان را به پنچره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند...

و چه قدر خوب است، چه قدر خوب است که ما - تو و من- هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جست و جو نکرده ایم.

این حقیقتا اسباب رضایت خاطر و سربلندی ماست که بچه هایمان هرگز ندیده و نشنیده اند که ما از رفاه دیگران، شادی های دیگران، داشتن های دیگران، سفره های دیگران، و حتی سلامت دیگران، به حسرت سخن گفته باشیم. و من، هرگز، حتی یک نفس شک نکرده ام که تنها بی نیازی روح بلند پرواز تو این سرافرازی و آسودگی بزرگ را به خانه ی ما آورده است...

تو با نگاهی پرشوکت و رفیع - همچون آسمان سخی - از ارتفاعی دست نیافتنی ، به همه ی ما آموختی که می توان از کمترین شادی متعلق به دیگران، بسیار شاد شد، بدون توقع تصرف آن شادی یا سهم خواهی از آن.

من گفته ام، و تو در عمل نشان داده یی:

خوشبختی را نمی توان وام گرفت.

خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست.

خوشبختی را نمی توان دزدید

نمی توان خرید

نمی توان تکدی کرد...

بر سر سفره خوشبختی دیگران، همچجو یک ناخوانده مهمان، حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست، و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند.

پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت، به خانه ی خویش آورد، و در قفسی محبوس کرد - به امید باطلی ، به خیال خامی.

خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی ست در جهان که فقط با دست های طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود، و از پی اندیشیدنی طاهرانه.

البته ما می دانیم که همه ی گفت و گو هایمان در باب خوشبختی، صرفا مربوط به خوشبختی در واحدی بسیار کوچک است نه خوشبختی اجتماعی، ملی، تاریخی و بشری...

برای رسیدن به آن گونه خوشبختی - که آرمان نهایی انسان است - نیرو، امید، اقدام و اراده ی مستقل فردی راه به جایی نمی برد و در هیچ نامه یی هم، حتی اگر طوماری بلند باشد، نمی توان درباره ی آن سخن به درستی گفت.

عزیز من!

خوشبختی امروز ما، تنها و تنها به درد آن می خورد که در راه خوشبخت سازی دیگران به کار گرفته شود. شرط بقای سعادت ما این است، و همین نیز علت سعادت ماست.

یک روز از من پرسیدی:« کی علت و معلول، کاملا یکی می شود؟»

و یادت هست که من، در جا، جوابی نیافتم که بدهم. بسیار خوب!

پاسخت را اینک یافته ام.

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم | نادر ابراهیمی

نامه ی بیستم

عزیز من!

فردا، یک بار دیگر، سالروز ازدواج ماست، و من که اینجا نشسته ام و صبورانه خط می نویسم هنوز هیچ پیشکشی کوچکی برای تو تدارک ندیده ام؛ اما این تنها مسئله یی ست که هرگز، به راستی هرگز مرا نگران نکرده است، و نیز، نخواهد کرد. نگران، نه؛ اما غمگین، البته چرا.

این، در عصر نفرت انگیز شی ئی شدن محبت و عشق، معجزه یی ست که ما - من و تو - خوشبختی مان را، نه تنها بر پایه ی پول، بل حتی در رابطه ی با آن نساخته ییم؛ که اگر چنین کرده بودیم، چندین و چند بار، تا کنون، می بایست شاهد ویران شدن شرم آور این بنا بوده باشیم...

و چه قدر تاسف انگیز است ویران شدن چیزی که خوب بودنش را مؤمنیم.

و کیست در میان ما که نداند این معجزه ی حذف پول به عنوان حلال مشکلات، تنها به همت والا، گذشت بی نهایت، بلند نظری و منش بزرگوارانه ی تو ممکن گشته است؟

نامه ی بیست و یکم

عزیز من!

خوشبختی، نامه ای نیست که یک روز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...

خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...

خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...

نامه ی بیست و دوم

عزیز من!

گاهی که از روند روزگار، زیر لب، شکایتی می کنی، و اضهار تعجب از اینکه زندگی، با من تو نیز، گهگاه، سر مدارا نداشته است، اینگونه به نظر می رسد که تو هنوز هم، زندگی را چیزی مستقل از زندگانی می بینی، که به راه خود می رود و آن چه خود می خواهد انجام می دهد؛ و این، البته خوب می دانی که درست نیست. ما بر سر این مسأله، سال هاست که به وحدت نظر رسیده ایم و اراده به تردید نیز نکرده ایم:

زندگی، در بسیاری ار لحظه ها، عاری از هر نوع معنا و مفهومی ست.

این ما هستیم که با مجموعه ی عملکردهایمان به زندگی معنا و مفهوم می بخشیم. زندگی، به خودی خود، نه بد است نه خوب، نه تلخ است نه شیرین، نه ظالمانه و نه سرشار از عدالت...

انسان، فقط یک موجود زنده نیست؛ بلکه خود، هم زنده است و هم زندگی ست.

می دانم... راست می گویی... این سخنان را بارها و در هر جا که توانسته ام گفته ام؛ و نیز گفته ام که این حوادث نیستند که انسان را امیدوار یا نا امید می کنند؛ این طرز نگاه کردن ما به حوادث است و زاویه ی دید ما، که مایه ی اصلی یأس و امید را می سازد.

انسان هنوز یاد نگرفته آن گونه به حوادث نگاه کند که تلخ ترین و دردناک ترین آن ها را هشیار کننده، نیرو دهنده، تجربه بخش، برانگیزنده و آینده ساز ببیند.

استخراج قدرت از درون ضعف، استخراج ایمان از قلب بی ایمانی، بیرون کشیدن آرامش از اعماق آشفتگی ها، و تراشیدن و سخت تراشیدن سنگ حجیم و بی قواره ی سرخوردگی ها، آن گونه که از درون آن، پیکره صیقل و سنگی و استوار دلبستگس به آینده بیرون کشیده شود- این، وظیفه ی انسان عصر ماست، و این وظیفه ی من و توست به عنوان آدم هایی که ناگزیر، عصر خویش را پذیرفته ایم و با آن درگیر شده ایم.

بانوی من!

باور کن که این نگاهی بسیار فلسفی، پیچیده و عمیق به زندگی و ارزش های آن نیست، این فقط ساده نگاه کردن است؛ ساده و صادقانه و سازنده نگاه کردن.

ما روزگار خویشتنیم، زمان و زمانه ی خویشتنیم، و جایگاه خویشتن.

ما نفس زندگی هستیم، و ماده ی زندگی، و روح زندگی ...

آیا زندگی را چگونه می خواهی؟

ما را آن گونه بخواه، و ما را آنگونه که می خواهی بساز!

از هم امروز

از همین حالا...

نامه ی بیست و سوم

عزیز من!

زندگی، بدون روزهای بد نمی شود؛ بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.

اما، روز های بد، همچون برگ های پاییزی، باور کن که شتابان فرو می ریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی استخوان می شکنند، و درخت استوار و مقاوم بر جای می ماند.

عزیز من! برگ های پاییزی، بی شک، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند...

نامه ی بیست و چهارم

عزیز من، همیشه عزیز من!

این زمان گرفتاری هایمان خیلی زیاد است، و روز به روز هم -ظاهرا- زیاد تر می شود. با این همه، اگر مخالفتی نداشته باشی،خوب است که جای کوچکی هم برای گریستن باز کنیم؛ این طور در گرفتاری هایمان غرق نشویم، و از یاد نبریم که قلب انسان، بدون گریستن، می پوسد؛ و انسان، بدون گریه، سنگ می شود.

هیچ پیشنهاد خاصی برای آن که برنامه ی منظمی جهت گریستن داشته باشیم - همانند آن چه که در «یک عاشقانه ی بسیار آرام» و عینا در «مذهب کوچک من» گفته ام - البته ندارم و نمی توانم داشته باشم؛ اما جداً معتقدم خیلی لازم است که گهگاه، «انتخاب گریستن» کنیم و همچون عزاداران راستین، خود را به گریستنی از ته دل واسپاریم.

من از آن می ترسم، بسیار می ترسم، که باور چیزی به نام «زندگی، مستقل از زندگان» آهسنه آهسته ما را به چنگ خشونتی پایان ناپذیر بیندازد و اسیر این اعتقادمان کند که بیرحمی، در ذات زندگی ست؛ بیرحمی هست حتی اگر بیرحم وجود نداشته باشد.

این نکته بسیار خطرناک است، حتی خطرناک تر از خودکشی.

چه قدر خوشحالم که می بینم خیلی ها که ما کلامشان را دوست می داریم، درباره گریستن حرف هایی زده اند که به دل می نشیند.

گمان می کنم «بالزاک» در جایی گفته باشد: گریه کن دخترم، گریه کن! گریه دوای همه ی دردهای توست...

و آقای «آندره ژید» در جایی گفته باشد: ناتانائل! گریه هرگز هیچ دردی را درمان نبوده است...

و نویسنده ی گمنامی را می شناسم که گفته است:« زمانی برای گریستن، زمانی برای خندیدن، و زمانی برای حالی میان گریه و خنده داشتن.

عزیز من! هرگز لحظه های گریستن را به خنده وامسپار، که چهره ای مضحک و ترحم انگیز خواهی یافت».

شنیده ام که «ون گوگ»، بی جهت می گریسته است. بی جهت! چه حرف ها می زنند واقعا! انگار که اگر دلیل گریستن انسانی را ندانیم، او، یقینا بی دلیل گریسته است.

بهیادت هست. زمانی، در شهری، مردی را یافتیم که می گفت هرگز در تمامی عمرش نگریسته است. تفاخر اندوه بار و شاید شرم آوری داشت. پزشکی گفت:« نقصی ست طبیعی در مجاری اشک» و یا حرفی از این گونه؛ و گفت که «در دل می گرید» که خیلی سخت تر از گریستن با چشم است، و گفت که برای او بیم مرگ زودرس می رود.

مردی که گریستن نمی دانست، این را می دانست که زود خواهد مرد.

شاید راست باشد. شنیده ام مستبدان و ستمگران برگ تاریخ، گریستن نمی دانسته اند.

بگذریم! این نامه چنان که باید عاشقانه نیست. رسمی و خشک است. انگار که نویسنده اش با گریه آشنا نبوده است.

باری این نامه را دنبال خواهم کرد، به زبانی سرشار از گریستن...

و اینک، این جمله را در قلب خویش باز بگو:

انسان، بدون گریه، سنگ می شود.

نامه ی بیست و پنجم

عزیز من!

امروز که روز تولد توست، و صبح بسیار زود برخاستم تا باز بکوشم که در نهایت تازگی و طراوت، نامه ی کوچکی را همراه شاخه گلی بر سر راه تو بگذارم تا بدانی که عشق، کوه نیست تا زمان بتواند ذره ذره بسایدش و بفرساید، ناگهان احساس کردم که دیگر واژه های کافی نامکرر برای بیان احتیاج و محبتم به تو در اختیار ندارم...

صبور باش عزیز من، صبور باش تا بتوانم کلمه یی نو، جمله ای نو، و کتابی نو، فقط برای تو بسازم و بنویسم، تا در برابر تو اینگونه تهی دست و خجلت زده نباشم...

بانوی من باید مطمئن باشد که می توانم به خاطرش واژه هایی بیافرینم، همچنان که دیوانی...

با وجود این، من و تو خوب می دانیم که عشق، در قفس واژه ها و جمله ها نمی گنجد-مگر آن که رنج اسارت و حقارت را احساس کند.

عشق، برای آن که در کتاب های عاشقانه جای بگیرد، بسیار کوچک و کم بنیه می شود.

عزیز من!

عشق، هنوز از کلام عاشقانه بسی دور است.

نامه ی بیست و ششم

عزیز من!

چندی پیش برایت نوشتم که چه خوب است جای کوچکی برای «انتخاب گریستن» باز کنیم! جایی همیشگی، از امروز تا آخرین روز. و شنیدم که می گفتی -با لبخند- که «در چنین روزگاری اگر کاری باشد که آن را خیلی خوب و ماهرانه بدانیم، همان خوب گریستن است و بس».

بله، قبول. اما مقصود من، البته، نه گرستن زیر فشار های جاری، بلکه «اراده به گریستن» بود؛ و میان این دو تفاوتی ست.

من با این سخن منظوم موافقم که می گوید:

کلامی که نتوانی اش گفت راست

به غیظ فروخورده تبدیل کن!

اما موافق نیستم که همه چیز را چون نمی توانی بگویی، آنقدر به غیظ فروخورده تبدیل کنی که یک روز، با گلو دردی خوفناک از پا درآیی-بی تأثیری بر زمان و زمانه ی خود.

همه ی حرف های نازدنی را به غیظ تبدیل مکن، همچنان که به بغض. بغض حرف هایت را به اشک مبدل کن! روشن است که چه می گویم؟ گرستن به جای گرستن، نه. گریستن به جای حرفی که نمی توانی به تمامی اش بزنی، و در کمال ممکن.

همه ی آبها نباید در اعماق زمین جاری شوند، تا یک روز، شاید، مته ی چاهی به آن ها برسد، و فورانی و طغیانی... کمی از آب ها باید که چشمه کنند و چشمه شوند، و جریانی عینی و ملموس بیابند.

تشنگی ما را، همیشه، آب هایی که در اعماق جاری اند فرو نمی نشانند، و همه ی رهگذران را، همیشه، چنان بازوی بلند، دلو کهنه، و چرخ چاهی نیست که بتوانند به مدد آن، داغی بی پیر این کویر را تحمل پذیر کنند.

اشک، خدای من، اشک...

بدون احساس کمترین خجالت، به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم؛ اما نه به خاطر این یا آن مسأله حقیر، نه به خاطر دنائت یک دوست، نه به خاطر معشوق گریزپای پر ادا، و آن که ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت، و آنکه اینک در خاک خفته است و یادش به خیر، و نه به خاطر خبث طینت آن ها که گره های کور روح صغیرشان را تنها با دندان شکنجه دادن دیگران می خواهند باز کنند...

نه... اشک نه برای آن چه که بر تک تک ما در محدوده ی محقر زندگی فردی مان می گذرد؛ بلکه به خاطر مجموع مشقاتی که انسان در زیر آفتاب کشیده است و همچنان می کشد؛ به خاطر همه ی انسان هایی که اشک می ریزند و یا دیگر ندارند که بریزند.

گریستن به خاطر دردهایی که نمی شناسی شان، و درمان های دروغین.

به خاطر رنج های عظیم آنکس که هرگز او را ندیده یی و نخواهی دید.

به خاطر بچه های سراسر دنیا که ما چنین جهانی را به ایشان تحویل می دهیم و می گذریم...

عزیز من!

اینک سخنی از «سهراب» به خاطرم می آید، در باب گریستن، که شاید نقطه ی پایانی بر این نامه نیز به حساب آید:

بی اشک چشمان تو ناتمام است

و نمناکی جنگل نارساست...

نامه ی بیست و هفتم

بانو!

همسفر همیشه بیدار دلسوزی چون تو داشتن، موهبتی است که هر راه طولانی سوزان را به حدی حسرت انگیز، کوتاه می کند و کوبیده و آبادی نشان.

اما عزیز من! لااقل به خاطر سلامت این هم اندیش همقدمی که من در تمامی سفر هایم، تا لحظه های آخر، به او محتاجم، و به راستی عصای دست تفکر من است، اینطور نگران خوب وبد هر قدمی که بر می دارم نباش و اینطور خودت را با این فکر که نکند پیچیدگی ها و دشواری های این راه هزارتو مرا از آنچه ظرفیت شدنش را داشته ام بسیار دور کرده باشد، مضطرب مکن. من که می بینی تمام سعی خودم را، شاگردانه، برای یاد گرفتن، اندیشیدن و فهمیدن به کار می برم. طبیعی ست که بیش از آن چه هستم، نمی توانم عرضه کنم، و هرگز نیز کم از آن چه بوده ام و می توانسته ام، عرضه نکرده ام.

این را می دانی و بار ها شنیده یی که برای یک صعود دشوار -اورست یا دیواره ی علم کوه- گروهی بزرگ حرکت می کند، تا گروهی کوچک برسد. گروه بزرگ تمام نیروی خود را به گروه کوچک می دهد، خود را وامی سپارد و وقف می کند تا گروه کوچک ، لحظه ی رسیدن را احساس کند و این احساس را بالمناصفه تقسیم. در واقع به آسانی ممکن است که ما جای هر یک از افراد گروه کوچک را با هر یک از افراد گروه بزرگ عوض کنیم بی آن که از بخت صعود، ذره یی بکاهیم؛ چرا که این نیروی گروه بزرگ است که گروه کوچک را به پیش می راند و به احساس رسیدن می رساند...

حال، عزیز من! تو آن گروه بزرگی، من آن گروه بسیار کوچک.

اصل، اراده ی معطوف به قدرت است و تفکر و اعتقاد. دیگر نیاید این همه مضطرب بود و دل نگران.

گروه بزرگ من، درست نیست که با دلشوره دائمی اش مرا از استوار رفتن باز دارد یا در این مسیر سخت گرفتار تردیدم کند.

عزیز من!

تو گرچه تکیه گاه منی، اما خود، در تنهایی، ساقه باریک یک گل مینایی. مگذار حتی نسیم یک اضطراب، این ساقه ی نازک را مختصری خم کند. شکستن تو، درهم شکستن من است.

جهان، جهان دغدغه هاست. لااقل در باب من پنجاه ساله ی آب از سر گذرانده، بی دغدغه باش!

ما چیزی را که با ایمان ساخته ایم با سودا خراب نخواهیم کرد.

به خصوص، بانوی من! هرگز نگران این مباش که مبادا در حق من کاری می توانسته ای کرده باشی، و نکرده ای. ابدا.

همان قدر که پای توقع در میان است، پای ظرفیت هم باید در میان باشد.

عزیز من!

بگذار اینطور بگویم تا مسأله، کاملا و برای همیشه روشن شود:

اگر من چیزی نشده باشم، تو کوچک ترین گناهی نداری؛ چرا که همه ی زحمتت را برای آن که چیزی بشوم کشیدی و من نشدم...

و اگر چیزکی شده باشم- در خدمت انسان دردمند و انسانیت زخم خورده- هرچه شده ام تویی و فقط تو؛ چرا که باز هم همه ی زحمت را برای چیزی شدنم، فقط تو کشیده ای...

امروز، خجلت زده، تنها چیزی که می توانم بگویم این است که من در حق تو بیحساب قصور کرده ام، و تو در حق من، هیچ خوبی نبوده است که نکرده باشی...

نامه ی بیست و هشتم

بانوی بسیار بزرگوار من!

عجب سال هایی را می گذرانیم، عجب روزها و عجب ثانیه هایی را... و تو در چنین سال ها و ثانیه ها، چه غریب سرشار از استقامتی و صبور و سرسخت؛ تو که بار ها گفته ام چون ساقه ی گل مینا ظریف و شکستنی هستی...

مرا نگاه کن بانوی من، که تنومندانه در آستانه ی از پا درآمدنم، و باز در پیشگاه سال تازه از تو می خواهم که به من قدرت آن را بدهی که با رذالت ها کنار نیایم و ذره ذره، رذالت های روح کوچک خویشتن را همچون چرکاب یک تکه کهنه ی زمین شوی، با قلیاب کف نفس و تزکیه بشویم و دور بریزم...

اینک، عزیز من! ببین که سال تازه را چگونه به تو تبریک می گویم؛ آنسان که سنگی با کوبیدن خویش بر تنگ بارفتنی.

اما چه کنم که بی تو فقیرم، و بی تو پا در رکاب هزارگونه تقصیرم؟

چه کنم؟

شاد باد سال نو بر تو، و در سایه ات بر همه ی ما.

نامه ی بیست و نهم

عزیز من!

از این که می بینی با این همه مسأله برای سخت و جان گزا اندیشیدن، هنوز و باز، همچون کودکان سیر، غشغشه می زنم؛ بالا می پرم، ماشین های کوکی را کف اتاق می سرانم، با بادکنک بادآلویی که در گوشه ای افتاده بازی می کنم و به دنبال حرکت های ساده لوحانه و ولگردانه اش، ولگردانه و ساده لوحانه می روم تا باز آن را از خویش برانم، و ناگهان به سرم می زند که بالا رفتن از دیوار صاف صاف را تجربه کنم-گرچه هزاران بار تجربه کرده ام، و با سرک کشیدن های پیوسته و عیارانه به آشپزخانه، دلگی های دائمی ام را نشان می دهم، و نمک را هم قدری نمک می زنم تا قدری شورتر و خوشمزه تر، مرا سرزنش مکن، و مگو که ای پنجاه ساله مرد! پس وقار پنجاه سالگی ات کو؟

نه...

همیشه گفته ام و باز می گویم،عزیز من، کودکی ها را به هیچ دلیل و بهانه، رها مکن، که ورشکست ابدی خواهی شد...

آه که در کودکی، چه بی خیالی بیمه کننده ای هست، و چه نترسیدنی از فردا...

بانوی من!

مگر چه عیب دارد که انسان، حتی در هشتاد سالگی هم الک دولک بازی کند، و گرگم به هوا، و قایم باشک، و اکردوکر، و تاق یا جفت، و «نان بیار کباب ببر» و «اتل متل»... جدا مگر چه عیب دارد؟ مگر چه خطا هست در این که برای چیدن یک دانه تمشک رسیده که در لابلای شاخه های به هم تنیده جا خوش کرده است، آن همه تیغرا تحمل کنیم؟

مگر کجای قانون به هم می خورد، اگر من و تو، و جمع بزرگی از یاران و همسایگانمان، در یک روز زرد پاییزی، صدها بادکنک رنگین را به آسمان بفرستیم و کودکانه به رقص های خالی از گناه آن ها نگاه کنیم؟

بادکنک ها، هرگز ندیده ام که ذره ای از شخصیت آدم ها را به مخاطره بیندازند.

باور کن!

اما شاید، طرفداران وقار خیال می کنند که بادبادک بازی ما، صلح جهانی را به مخاطره خواهد انداخت، و تعادل اقتصاد جهانی را، و عدل و انصاف و مساوات جهانی را... بله؟

بانوی من! این را همه می دانند: آنچه بد است و به راستی بد است، چرک منجمد روح است و واسپاری عمل به عقده ها، نه هوا کردن بادکنک ها...

ای کاش صاحبان انبار های چرک منجمد و دارندگان عقده های حقارت روح نیز همگان بودند. آن وقت، فکرش را بکن که چه بادکنک بازی عظیمی می توانستیم در سراسر جهان به راه بیندازیم، و چه قدر می خندیدیم...

بشنو، بانوی من!

برای آن که لحظه هایی سرشار از خلوص و احساس و عاطفه داشته باشی، باید که چیز هایی را از کودکی با خودت آورده باشی؛ و گهگاه، کاملا سبکسرانه و بازیگوشانه رفتار کرده باشی.

انسانی که یاد های تلخ و شیرینی را، از کودکی، در قلب و روح خود نگه ندارد و نداند که در برخی لحظه ها واقعا باید کودکانه به زندگی نگاه کند، شقی و بی ترحم خواهد شد...

حبیب من!

هرگز کودکی خویش آنقدر فاصله مگیر که صدای فریاد های شادمانه اش را نشنوی، یا صدای گریه های مملو از گرسنگی و تشنگی اش را...

اینک دست های مهربانت را به من بسپار تا به یاد آن ها بیاورم که چگونه باید زلف عروسک ها را نوازش کرد...

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم | نادر ابراهیمی

نامه ی سی ام

عیب گرفتن آسان است بانو، عیب گرفتن آسان است.

حتی آنکس که خود، تمام عیب است و نقص و انحراف، او نیز می تواند بسیاری از عیوب دیگران را بنماید و برشمارد و چندان هم خلاف نگفته باشد.

عیب گرفتن، بی شک آسان است بانو؛ عیب را آنگونه و به آن زبان گفتن که منجر به اصلاح صاحب عیب شود، این کاری است دشوار و عظیم، خیرخواهانه و دردشناسانه...

ما، این زمان، بیهوده است که در راه یافتن انسان بی نقص مطلق، زمین را جست و جو کنیم.

زندگی زراندیشانه ی امروز، مجال یکسره خوب بودن، کامل عیار بودن، حتی در ذهن هم انحراف و اندیشه ی باطلی نداشتن را از انسان گرفته است.

انقلاب، به سر دویدن است، اصلاح، متین و آرام رفتن؛ و به هر صورت از شتاب که بگذریم، قدم پیش قدم باید گذاشت.

اینک، می توانیم تنها در راه ساختن کم عیب ها قدم برداریم نه خوبان مطلق معصوم.

و تو، با چه مشقتی انصافا در طول این سال های ستمبار استخوان شکن، کوشیده ای که از من موجودی کم عیب بسازی، یا دست کم آگاه بر عیوب خویش؛ کاری که من، در حق تو هرگز نتوانسته ام، گرچه باورم هست که تو در قیاس با من بسیار کم عیب پرورش یافته ای.

بانو!

من بی بزرگ تر بزرگ شدم، خوب اما معیوب.

تو اما هیچکس نمی تواند به دقت بگوید که تحت تأثیر کدام مجموعه عوامل، اینگونه شدی که هستی؛ عصبی، تلخ، خوددار، خاموش، زودرنج، در آستانه ی افسردگی و با این همه سرشار از نیروی کار و ایثار، سرشار از خواست خدمت به دیگران، و ساخت انسان کوچکی که در کنار تو زندگی می کند.

تو صبور نبودی بانو، صبوری بودی.

تو تحمل نکردی، بل به ذات تحمل تبدیل شدی...

می دانم ای عزیز، می دانم...

در کلام من انگار که زهری هست و زخمی و ضربه ای که راه را بر اصلاح می بندد.

(به همین دلیل هم من هرگز مصلح افراد نبوده ام و نخواهم بود.)

اما در کلام تو، تنها تلخی یک یادآوری محبانه ی تأسف بار هست.

تو عیبم را سنگ نمی کنی تا به خشونت و بی رحمی آن را به سوی این سر پر درد پرتاب کنی و دردی تازه بر جملگی دردهایم بیفزایی.

تو عیبم را یک لقمه ی سوزان گلوگیر نمی کنی که راه نفسم را ببندد و اشک به چشمانم بیاورد و خوف موت را در من بیدار کند.

تو، مهم این است که به قصد انداختن و برانداختن نمی زنی، به قصد ساختن، تجدید خاطره می کنی.

من اگر هنوز هم سراپا عیبم، این به هیچ حال دال بر آن نیست که تو راهت را به درستی نرفته ای، بل به معنای خارا شدن عیوبی ست که من از کودکی و نوجوانی با خود آورده ام، و هرگز در زمان هایی که روح، انعطاف پذیری بیشتری داشت، آن را به جانب خوب و خوب تر شدن منعطف نکردم...

باید که یک روز صبح، قطعاً و جداً جدار سخت سیمانی روحم را بتراشم، بیرحمانه و با یک دندگی، و بار دیگر و شاید برای نخستین بار روحی بسازم به نرمی پر کاکایی های دریای شمال، به نرمی روح یک کودک گیلک، به نرمی مه ملایم جنگل های مازندران، به نرمی نسیم دشت های پهناور ترکمن صحرا، و به نرمی نگاه یک عاشق به معشوق...

و آنگاه، فرصت نوسازی خویشتن را به تو که در جست وجوی این فرصت، عمری را گذرانیده ای بسپارم.

من باید، باید، باید که یک روز صبح چنین کنم.

حتی اگر آن روز، روز مرگم باشد.

من نباید بگذارم که تو از اینکه چنین باری را تا اینجا بر دوش های خویش کشیده ای احساس بیهودگی کنی.

نباید بگذارم که بی سوغات از این سفر بازگردی.

ما باید نخستین قدم ها را به سوی انسان بی عیب برداریم و نه قدم های بلند به سوی برشمردن عیوب همدیگر، به قصد آزردن، افسردن، کوباندن، له کردن، و به گریه انداختن...

و نه به سوی قطع امید از خویش، از انسان...

نه...نه...

ما انسانیم، نه آنکه عقرب کاشانیم.

ما افعی نیستیم -با کیسه هایی از زهر ناب خالص- که اگر باشیم هم باید آن کیسه ها را پیش از روز بزرگ ترک تنهایی، چون دندان های پوسیده و از ریشه به فساد آلوده و یکپارچه درد، به دور اندازیم.

عزیز من!

ما برای تکمیل هم آمده ایم، نه برای تعذیب و تعزیر هم.

این، عین حقیقت است، و حقیقتی تردید ناپذیر...

به زودی خواهی دید که من چگونه از درون

این قطعه سنگ عظیم حجیم بدهیبت، مجسمه ی یک آواز مهرمندانه را بیرون می کشم...

یک آواز، به نرمی پر کاکایی ها، به نرمی نگاه یک کودک گیلک، به نرمی نگاه یک عاشق صادق محتاج به معشوق مهربان دست نیافتنی...

نامه ی سی و یکم

عزیز من!

از اینکه این روزها، گهگاه، و چه بسا غالبا به خشم می آیی، ابدا دلگیر و آزرده نیستم.

من خوب می دانم که تو سخت ترین روزها و سال های تمامی زندگی ات را می گذرانی؛ حال آن که هیچ یک از روزها و سال های گذشته نیز چندان دلپذیر و خالی از اضطراب و تحمل کردنی نبوده است که با یادآوری آن ها، این سنگ سنگین غصه ها را از دلت برداری و نفسی به آسودگی بکشی...

صبوری تو...صبوری تو...صبوری بی حساب تو در متن یک زندگی نا امن و آشفته، که هیچ چیز آن را مفرح نساخته است و نمی سازد، به راستی که شگفت انگیزترین حکایت هاست...

نامه ی سی و دوم

بانوی من!

واقعه ی دیروز، برخلاف پیش بینی هردومان ابدا مرا دلگیر نکرد. به یادم هست آن روز را که دیدم سکه هایت را می فروشی تا چرخ های زندگی را باز هم تا سر چهار راه بعدی بچرخانی؛ آن روز گفتم:«باشد! در این نیز عیبی نیست. سکه فروختن، خیلی خوب تر از باور فروختن است؛ چرا که سکه را باز به هر قیمت می توان خرید یا از آن چشم پوشید؛ اما بی اعتقاد، انسان انسان نیست و اعتقاد فروخته شده اگر رایگان هم به سوی ما بازگردد، تردامن و آلوده باز خواهد گشت؛ اما از این گذشته، خواهشی از تو دارم که فراسوی بحث اشیا و اعتقادات است، و آن این است که هرگز، تحت هیچ شرایطی این تصور را به ذهنت دعوت نکنی که روزی آن دستبند طلا را - که خاطره ی بیست سال زندگی مشترک ما را با خود دارد - به بازار ببری که سخت افسرده و دلمرده خواهم شد...

دیروز که دیدم صدای ذلنشین صاحبخانه - که مهرمندانه تهدیدمان می کرد - تا آن حد بر اعصاب تو تأثیر گذاشت و آنگونه برافروخته و دگرگونت کرد، دانستم که بد نیست خیلی زود لزوم این مسأله را احساس کنیم که خاطره هایمان را از درون کوچک ترین ذره های طلا بیرون بکشیم و در تجرد و طهارت کامل، از تک تک آن ها نگهداری کنیم.

زنان، با گوهر، رابطه ای تاریخی دارند. من این رابطه را باور دارم و ابدا مخالف این نیستم که تو زینت افرازهای کوچک اصل داشته باشی؛ اما اینکه خاطرات مشترکمان را به این زینت افزار ها متصل کنیم، امری ست دیگر، که دیگر هیچگونه اعتقادی به آن ندارم.

طلا، خاطرات شیرین زندگی مشترک را رنگ می کند و همچون شی ئی بدلی به ما تحویل می دهد.

محبت را در گلدان طلای جواهرنشان کاشتن و امید رویش و باروری داشتن، اشتباهی ست که به آسانی جبران پذیر نیست.

اگر آن خاطرات عزیز مشترک را از طلا جدا کنیم، عیار خاطره صد خواهد شد، عیار طلا، صفر.

نه عزیز من...نه...

واقعه ی فروش آن دستبند، دیروز عصر، بعد از شنیدن صدای گرم و دلنشین صاحبخانه، ابدا مرا دلگیر نکرد. شاید این آخرین باری باشد که به آن دستبند می اندیشم، و شاید بتوانیم از فروش «دستبند طلای تو» نیز خاطره یی بسازیم و بارها و بارها از ته قلب به آن بخندیم.

اگر عشق و خاطرات عاشقانه ی ما که تنها مایملک شخصی ماست، به یک النگوی طلا آویخته باشد، مطمئن باش که آن عشق و خاطرات را چندان اعتباری نیست...

بانوی من!

«گالاناوجای یموتی» هنوز یادت هست؟ او روزی به «بویان میش» گفت:«من آن النگوی طلا را که برای سولماز خریده بودی دورانداختم؛ چرا که سنگین بود و به دست همسرم، افتادگی می آموخت»...

من باز هم یک روز سر کار خواهم رفت. قطع بدان! و یک روز بر خلاف «گالان» برای تو النگویی بسیار سنگین خواهم خرید تا برای یک لحظه هم که شده به دست های تو افتادگی بیاموزد. به یک بار تجربه می ارزد. از این گذشته، تو باز هم می توانی آن النگوی سنگین را برای صاحب خانه ی بعدی، در گوشه یی پنهان کنی...

فکر می کنم به قدر شش ماه کرایه خانه بیارزد، و چیزی هم برای لباس های زمستانی بچه ها باقی بماند...

فکرش را بکن!

دستکش کرک گرم برای برف بازی، و کلی پول که صاحبخانه هرگز نخواهد دانست که با آن چه می تواند بکند حتی بعد از مرگ.

نامه ی سی و سوم

عزیز من!

بیا کمی پیاده راه برویم!

دیگر من و تو حتی اگر دست در دست هم و سخت عاشقانه تمام شهر را هم بپیماییم کسی از ما قباله نخواهد ساخت و کسی پا به حریم حرمت مهرمندی هایمان نخواهد گذاشت. این را بارها به تو گفته ام و باز هم خواهم گفت. از چه می ترسی عزیز من؟ بیا کمی پیاده راه برویم! بیا کمی پیاده راه برویم!

این فرصتی ست برای به یاد آوردن جمیع لحظه های گذشته با طعم و عطر و مزه های بسیار متنوع: لحظه های شفاف اوج محبت در یک غنچه ی فروبسته ی میخک، لحظه ی کوتاه شک و حسد، لحظه ی تلخ و پر از گریه ی مرگ یک خویش خوب، لحظه ی خریدن یک کلاه برای بچه ای در راه، لحظه ی تقدیم یک سکه ی طلا به تو و دلتنگی عمیق تو از من، لحظه ی آخرین نگاه تو بر در و دیوار خانه ای که از آن جا رانده شده ایم، لحظه ی فریاد شادمانه ی من که پله ها را جهان می آیم تا به تو بگویم که در پنجاه و دو سالگی کاری تازه یافته ام، لحظه ی خستگی بی حساب تو از رفتن به مدرسه و بازگشتن از مدرسه ای بسیار بسیار دور از خانه، گم شدن در لابه لای دودهای نفس گیر جنوبی، لحظه ی ادراک متقابل و هم جهت تو و من، هنگامی که کودکی می گرید، روزنامه فروش تشنه ای فریاد می کشد، پیرمرد مستأصلی، ناگزیر از وسط خیابانی می دود...لحظه ی شکستن گلدان سفالی که هر دو دوستش می داریم، لحظه ی نمره نیاوردن یکی از شاگردانت که نزد تو عزیز و محترم است... و «لحظه ی رنگین زنان چای چین»...

عزیز من!

بیا کمی پیاده راه برویم!

این، برای جوان ها که خیلی چیزها را فراموش کرده اند و خیلی چیز ها را در آستانه ی فراموشی قرار داده اند، شاید عبرتی باشد...

شاید ذره ای از یک تجدید نظر جدی و وفادارانه باشد در متن پر غبار و تیره ی زندگی باطل شهری...

شاید تلنگری باشد به ظرفی که سرشار است و محتاج سرریز کردن...

شاید موجی باشد خاص، در حوضی مثل همه ی حوض های با آب راکد سبز ساکت، تا آن حوض را، دست کم به یاد دریا بیندازد، و یا حسرت چیزی را در دلش زنده کند که نمی داند چیست-شاید ماهی، یا که تصویر درختی در آن، یا قایقی کوچک...

شاید، جمله های اول قصه ای نو باشد...

عزیز من! بیا کمی پیاده راه برویم!

نامه ی سی و چهارم

همسفر!

در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد - بگذار خرده اختلاف هایمان با هم، باقی بماند. خواهش می کنم!

مخواه که یکی شویم؛ مطلقا یکی.

مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هردو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طمع را، یک رنگ را، و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقمان یکی، و رویایمان یکی.

همسفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن، دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است.

شاید «اختلاف»، کلمه ی خوبی نباشد و مرا نگوید. شاید «تفاوت»، بهتر از اختلاف باشد. نمی دانم؛ اما به هر حال تک واژه مشکل ما را حل نمی کند.

پس بگذار اینطور بگویم:

عزیز من!

زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد نه شباهت هایمان، نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری؛ نه تسلیم بودن، مطیع بودن، امر بر شدن و دربست پذیرفتن.

من زمانی گفته ام:«عشق، انحلال کامل فردیت است در جمع». حال نمی خواهم این مفهوم را انکار کنم؛ اما این جا سخن از عشق نیست، سخن از زندگی مشترک است، که خمیرمایه ی آن می تواند عشق باشد یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا ترکیبی از این ها، و در هر حال، حتی دو نفر که سخت و بی حساب عاشق هم اند، و عشق آن ها را به وخدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو، صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی، قله ی علم کوه، رنگ سرخ، بشقاب سفالی را دوست داشته باشند - به یک اندازه هم.

اگر چنین حالتی پیش بیاید - که البته نمی آید - باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافی ست. عشق، از خودخواهی ها و خودپرستی ها گذشتن است؛ اما ای سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که هم دیگر را کامل کنیم نه ناپدید.

تو نباید سایه ی کمرنگ من باشی

من نباید سایه ی کمرنگ تو باشم

این سخنی ست که در باب دوستی نیز گفته ام.

بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم؛ اما نخواهیم که بحث ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.

بحث باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل.

چه خاصیت که من با همه ی تفردم نباشم و تو باشی یا به عکس، تو با همه ی تفردت نباشی و همه من باشم؟

این جا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگی ست.

من کامو را بر سارتر ترجیح می دهم، صادقی را بر ساعدی.

باخ را بر بتهوون ترجیح می دهم، عود را بر جملگی سازها.

کوه را به دریا، دالی را به پیکاسو.

شاملو را، حتی به نیما.

تو اما ساعدی را دوست تر داری و بالزاک را.

پیانو و سنتور را به عود ترجیح می دهی.

نه دالی را طالبی، نه پیکاسو را. ون گوگ را به هر دو ترجیح می دهی.

شاملو را دوست داری، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهری.

دریا را دوست داری اما نه دریایی را که باید حسرت زده به آن نگریست...

بیا درباره همه این ها به گفت و گو بنشینیم!

بیا بحث کنیم!

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم!

بیا کلنجار برویم!

اما سرانجام، نخواهیم که غلبه کنیم

و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس.

مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است.

تفاهم، بهتر از تسلیم شدن است.

تا زمانی که تو ساعدی را ترجیح می دهی و سهراب را ، درست تا آن زمان ساعدی و سهراب مرا به تفکر و شناخت، به زنده بودن و حرکت کردن وادار می کنند. اگر تو، همه ی من شوی، من و تو سهراب را کشته ییم، و ساعدی را و بسیاری را...

عزیز من!

بیا، حتی اختلاف های اساسی و اصولی مان را در بسیاری زمینه ها تا آن جا که حس می کنیم دوگانگی شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

من و تو، تو و من، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.

و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم

بی آن که قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

گمان می کنم این از جمله آخرین حقوقی ست که در جهان کنونی برای انسان ها باقی مانده است: این حق که در خانه ی خود، در اتاق خود، و در خلوت خود، در باب بسیاری از مسائل، منجمله سیاست و آرمان های سیاسی، اختلاف نظر داشته باشند.

عزیز من!

دو نیمه، زمانی به راستی یکی می شوند و از دو «تنها» یک «جمع کامل» می سازند که بتوانند کمبود های هم را جبران کنند، نه آنکه عین مطلق هم شوند، چیزی بر هم مضاف نکنند و مسائل خاص و تازه یی را پیش نکشند...

پس، بانو!

بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.

بیا تصمیم بگیریم که حرکاتمان، رفتارمان، حرف زدن مان و سلیقه مان، کاملا یکی نشود...

و فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها و حتی اختلاف های اساسی مان، باقی بماند.

و هرگز، اختلاف نظر را وسیله ی تهاجم قرار ندهیم...

عزیز من! بیا متفاوت باشیم!

نامه ی سی و پنجم

بانوی من!

در طول سالیان دراز زندگی مشترک، من به این باور ابتدایی دست یافته ام که این نفس اختلاف نظرها نیست که مشکل اساسی زنان و شوهران را می سازد؛ بل «شکل» مطرح کردن این اختلاف نظرهاست.

به اعتقاد من، از پی طهارت، زبان، برای نگه داشتن بنیان خانواده به گونه ای آرمانی و مطلوب، محکم ترین ابزار است، همچنان که برای ویران کردن آن، مخرب ترین سلاح.

تو خوب می دانی که من هرگز نمی گویم و نمی خواهم که زبان، چیزی سوای قلب را بگوید و انسان زبان بازاری ریاکارانه ای داشته باشد و از واژه ها همچون وسیله ای برای فریب دادن دیگران و رنگ کردن فضا استفاده کند...نه...اما این واقعیتی ست که ما واژه های متعدد، جمله های گوناگون و روش های بیانی کاملا متفاوتی برای یک مفهوم در اختیار داریم و این نکته ای ست بسیار ساده که خیلی قدیمی ها نیز آن را به خوبی می دانسته اند. بسیار خوب! پس اگر زنان و شوهران، به راستی میل به بقای زندگی مشترک خود دارند، چرا نمی آیند، به هنگام برخوردهای روزمره، خوب ترین، نرم ترین، مهرمندانه ترین، شیرین ترین، بی کنج و لبه ترین، صریح و ساده ترین واژه ها، جمله ها و روش ها را انتخاب کنند و به کار گیرند؟ زبانی خالی از برندگی، گزندگی، سوزندگی، آزارندگی و درندگی را...

همه می دانند که من زبان تلخی دارم؛ زبانی که گویی برای زخم زدن ساخته شده است. به همین دلیل بسیار پیش آمده است که حس کرده ام آن چه تو را ناگهان افسرده کرده است، نه گلایه ی من، که کنایه ی من بوده است، و کارکرد این زبانی که در دوره های سخت کودکی و نوجوانی، گوشه دار و تیز و برنده اش کرده است.

هرگز نباید تکرار شود؛ هرگز.

زبان پر خباثت را تنها باید برای دشمن خبیث به کار گرفت، و این بسیار ابلهانه است که ما گهگاه گمان بریم که در خانه ی خود و در اتاق خود، زیر یک سقف، با دشمنی بدنهاد زندگی می کنیم. من اعتقاد راسخ دارم که در چنین حالی، زندگی نکردن، به مراتب شرافتمندانه تر، انسانی تر و جوانمردانه تر از زیستنی ست توأم با ضربه و زخم.

بانوی بزرگوار من!

بی رحمی...بی رحمی...این تنها عاملی است که زندگی مشترک را به آسانی به جهنم تبدیل می کند.

سخت ترین انتقاد ها اگر با شقاوت همراه نباشد، آنطور نمی کوبد که مرمت ناپذیر باشد. زمانی که عدالت در بیان حقیقت از میان می رود، حقیقت از میان می رود.

من، بارها و بارها، به ناگهان احساس کرده ام که آن چه می گویم و می گویی، کاملا درست و پذیرفتنی ست؛ اما این شکل گفتن است که درستی اصل را به مخاطره می اندازد و ناپذیرفتنی جلوه می دهد.

ما باید برای پایدار نگه داشتن خلوص و شفافیت زندگی بی نظیرمان، بی رحمانه تاختن را تا دم مرگ از یاد ببریم.

ما باید در جمیع لحظه های خشم و افسردگی به خود بگوییم:

بدون زهر...بدون زهر...چرا که هیچ چیز همچون زهر کلام، زندگی مشترک را سرشار از بیزاری نمی کند...

بانوی من!

اینک، مهرمندانه ترین و پرگونه ترین کلامم پیشکش به تو...

...

نامه ی سی و ششم

یادبان روزهای خوب!

آیا آن گلدان کوچک سفال لعاب خورده ی آبی که از لالجین خریدیم -و چه سفری بود واقعا- و آن گل بسیار نادر پرخاری که از آن سوی قله ی توچال برایت آورده بودم و شباهت هایی به خود من داشت -با آن زخم زبان هایی که گهگاه می زنم- به یادت هست؟

گلدان، یک روز، به ناگهان شکست

و گل ها که خشک خشک شده بودند، مثل غبار پراکنده شدند و از میان رفتند.

چه عیب دارد؟

مگر خاطره ی یک گلدان سفال آبی لالجین با گلی نادر و پرخار، به قدر خود آن گل و گلدان، دوست داشتنی نیست؟

تازه، گمان می کنم که گل خاطره، خار هم ندارد، همان گونه که گلدان خاطره، ناشکستنی ست.

عزیز من!

بیا خاطرات مشترکمان را هرگز به دست باد نسپریم!

نامه ی سی و هفتم

ای عزیز!

انسان، آهسته آهسته عقب نشینی می کند.

هیچ کس یکباره معتاد نمی شود

یکباره سقوط نمی کند

یکباره وا نمی دهد

یکباره خسته نمی شود، رنگ عوض نمی کند، تبدیل نمی شود و از دست نمی رود.

زندگی بسیار اهسته از شکل می افتد و تکرار و خستگی، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.

باید بسیار هشیار باشیم و نخستین تلنگرها را به هنگام و حتی قبل از آن که ضربه فرود آید، احساس کنیم.

هرگز نباید آن روزی برسد که ما صبحی را با سلامی محبانه آغاز نکنیم.

خستگی نباید بهانه ای شود برای آنکه کاری را که درست می دانیم، رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم.

قدم اول را، اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم، شک مکن که قدم های بعدی را شتابان برخواهیم داشت.

ما باید تا آخر روز زندگیمان -که اینگونه به دشواری برپا نگهش داشته ایم- تازه بمانیم.

به خدا قسم که این حق ماست.

نامه ی سی و هشتم

بانو!

خوشبختی را در چنان هاله ای که از رمز و راز فرو نبریم که خود، درمانده از شناختنش شویم. خوشبختی را تابع لوازم و شرایط بسیار دشوار و اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر ندانیم تا چیزی ممکن الوصول به ناممکن ابدی تبدیل شود.

خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغی باید تا آن را از قله ی قافی بیاورد.

خوشبختی، عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده و عطری ست باقی که از آغاز تا پایان این راه همیشه می توان بوییدش.

مادر بزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر، برنامه ای چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر، بعد از نماز، خود را صفا می داد، جلوی خانه را آب و جارو می کرد، قدری گلاب به فضا می بخشید و روز چهلم به انتظار می نشست. نخستین پیرمردی که می گذشت، برای مادر بزرگ حضرت خضر بود. مادربزرگ از او چیز زیادی نمی خواست، چیز تازه ای نمی خواست، توقعی نداشت و از روزگار با او به شکایت سخن نمی گفت. مادربزرگ فقط زیر لب می گفت:

ای حضرت! سلامت و شادی را در خانه ی ما حفاظت کن!

مادربزرگ، غیر ممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بل بسیار آسان کرده بود. من، بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده، خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس می کردم، می لرزیدم و به یاد می آوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چه قدر خوب می توانست شادی را به خانه ما بیاورد و در خانه ی ما نگه دارد.

خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست، ساده بگیریم.

خوشبختی را، تنها به مدد طهارت جسم و روح، در خانه ی کوچکمان نگه داریم.

نامه ی سی و نهم

عزیز من!

امروز، باز به دام گذشته ها افتادم و دیدم که هیچ چیز به راستی که هیچ چیز از نخستین یازده فروردین ما کاسته نشده، بلکه همه چیز ژرف تر و زیباتر شده است. زمان، تو را برای من بی رنگ و کهنه نکرده سهل است به جست و جو و شناخت دنیایی که هرگز نمی شناختم نیز وادار کرده است.

من تو را هرگز همچون یک شیء، بل چنان مجهول محبوبی دیدم که می بایست با رخنه به درون روح او از غوغای غریب وجودش خبری با خود بیاورم.

به خاطر داری که روزگاری می گفتم:«زمان، زنان و شوهران خوب را برای هم عتیقه می کند و بر ارزش و اعتبار آن ها -برای هم- می افزاید».

امروز این نظر را پس می گیرم و می گویم: دوست داشتن، هیچگاه عتیقه نمی شود. زنان و شوهران خوب، هرلحظه برای هم تازه و تازه تر می شوند؛ و دوستی شان و عشقشان ابعاد کسترده تری پیدا می کند.

ای عزیز!

می بینی که موهایم سفید می شود. می بینی که جوانی را از دست می دهم. می بینی که فرزندان ما چون درختان معجزه قد می کشند، و می بینی که نزدیک ترین دوستان من -دوستان ما- راهی سفر به بیکرانه ها می شوند. تحت چنین شرایطی ست که ما بیشتر از همیشه به هم نیازمند می شویم و تکمیل کننده ی هم، تکیه گاه هم، دادرس هم، اعتراف نیوش هم، محب هم، راهنمای هم، راه گشای هم، همسفر هم، دردشناس هم و غمگسار هم. پس چگونه ممکن است این سیر تکامل -که در بسیاری از لحظه ها با اندوهی عمیق توأم است- با کهنگی و بی رنگی قرین باشد؟

نه...این ممکن نیست، و اگر ممکن باشد هم این امکان جز سقوط و تاریکی چیزی را در درون خود نمی پرورد و به باز نمی شناند.

عزیز من!

امروز، باز به دام گذشته ها افتادم -که به حق، چه اسارت گذرای شیرینی ست- و دیدم روح تو و اندیشه های تو برای من بسیار تازه تر از گذشته هاست و تازه تر نیز خواهد شد.

این سخن را به خاطر داشته باش: اگرچه درست است و منطقی که ما حق نداریم نسبت به هم خشمگین شویم؛ اما از آن جا که گهگاه تحت شرایطی که به انسان تحمیل می شود، نگه داشت خشمی آنی و فورانی، از اختیار انسان بیرون است. هرگز نباید و حق نیست که لحظه های نادر خشم را، لحظه های قضاوت تلقی کنیم و آن چه در این لحظه های نفرین شده ی شرم آور بر زبان می آید معیار و مدرک قرار بگیرد.

لحظه های خشم، لحظه های قضاوت نیست و انسان بدون خشمی گهگاهی، انسان نیست گرچه در لحظه های خشم نیز.

اینک ای عزیز!

آرزو می کنم که در کنار تو فرصت آن را پیدا کنم که این کوه معایب و نقائص و ضعف های خود را از میان بردارم و به چنان موجودی تبدیل شوم که به واقع مایه ی سربلندی تو باشد، و بنویسند و بارها بنویسند که او، در پناه همسرش بود که توانست به چنان قله هایی دست یابد. و اگر چنین نشد نیز، باز تو برای من همانی که گفته ام: خوب و کامل کننده، پایگاه و تکیه گاه. یک سرود خوش از اعماق.

چهلمین نامه

بانوی من

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست -یک روز عاقبت.

نه با سفری یک روزه

نه با سفری بلند

بل با آخرین سفر

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست -یک روز عاقبت.

نه با کلامی کم توشه از مهربانی

نه با سخنی سخت توبیخ کننده

بل با آخرین کلام.

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست -یک روز عاقبت.

تو باید بدانی عزیز من

باید بدانی که دیر یا زود -اما دیگر نه چندان دیر-

قلبت را خواهم شکست؛ و کاری جز این هم نمی توان کرد. اما اینک علی رغم این شکستن محتوم قریب الوقوع -که می دانم همچون درهم شکستن چلچراغی بسیار ظریف و عظیم، فروریخته از سقفی بسیار رفیع خواهد بود -آنچه از تو می خواهم- و بسیاری از یاران، از یارانشان خواسته اند- این است که دل بر مرده ام نسوزانی، اشک بر گورم نریزی، و خود را یکسره به اندوهی گران و ویران گر وانسپاری...

این است تمام آن چه که آمرانه، همسرانه، رفیقانه و ملتسمانه از تو می خوام؛ تو که در سفری چنین پر مخاطره خالق جمیع خاطره هایم بوده ای.

می دانی که من و تو همانقدر که با این خواهش بزرگ آشنا هستیم، پاسخ خایی را که به این خواسته داده می شود نیز می شناسیم.

و من علیرغم منطقی بودن همه ی پاسخ ها، و علیرغم جمیع مشاهدات و تجربه ها، بر سر این خواسته همچنان پای می فشارم، و می خواهم به من اطمینان بدهی که در یک لحظه ی عظیم و بازنیامدنی، فراسوی همه ی منطق های مستعمل قرار خواهی گرفت -با تجربه ای نو؛ و تابع پرشور چیزی خواهی شد که حتی می تواند قوی ترین منطق ها را به آسانی خرد کند و در هم بکوبد.

عزیز من!

بگذار آسوده خاطر و بی دغدغه بمیرم. بگذار تجسمی از آن روز داشته باشم که دلم را به تابستان بیاورید. بگذار شادمانه بمیرم و شادمانه مردن ممکن نیست مگر آن که یقین بدانم تو می دانی که بر این مرده حتی قطه ای نباید گریست. در یادداشت هایی که برایت گذاشته ام و می توانی آن ها را چیزی همچون یک وصیت نامه ی بازیگوشانه تلقی کنی، به کرات گفته ام که از نظر شخصی و فردی، هر روز که بروم، بی آرزو رفته ام؛ چرا که سال هاست به همه ی خرده آرزوهای شخصی و فردی ام دست یافته ام. مطلقا بی توقع ام، ابدا تشنه نیستم و چشم هایم به دنبال هیچ، هیچ، هیچ چیز نیست. اما از نظر سیاسی، اجتماعی و ملی، طبیعیست که در آرزوی ژرف روزگار بسیار بهتری برای ملتم و ملت های سراسر جهان باشم، و این نیز آرزو یا آرمانی نیست که در جایی به انتهایی برسد. یک ملت همیشه می تواند خوشبخت تر از آنچه هست باشد؛ اما برای فرد، خوشبختی، حدود و حسابی دارد، بدیهی ست که دلیل مسأله این است که انسان در تفردش در واحد محدود و کوچکی از زمان زیست می کند و آرزوهای فردی اش در محدوده ی همین زمان شکل می گیرد، حال آنکه ملت ها در بی نهایت زمان جاری هستند، و جهان نوشنوده هر دم می تواند خالق آرزوها و آرمان های نو باشد.

محبوب من!

چگونه از تو بخواهم که برایم گریه نکنی؟ چگونه از تو بخواهم؟

می دانمکه به هر حال، یک روز، قلبت را خواهم شکست -یک روز، به هر حال.

اما چگونه به تو بگویم که به حال بسیاری از ظاهرا زندگان می توانی زارزار گریه کنی اما نه به حال مرده ای چون من، به حال ماندگان، نه به حال رفته ای چون من.

مگر انسان از یک مهمانی دوروزه چه می خواهد؟

مگر انسان در عبور از کنار کوهستان های جنگلی رفیع و دشت های سبز وسیع چه توقعی دارد؟

مگر انسان از یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان چیزی بیشتر از چارفصل دلنشین پر خاطره ی خوش خاطره آرزو دارد؟

مگر انسان از قدم زدنی کوتاه در زیر آسمانی اردیبهشتی، چه انتظاری دارد؟ بانوی بالا منزلت من!

در این دادگاه به صراحت گواهی بده تا مطمئن شوم که می دانی گرسنه از سر این سفره برنخاسته ام و آرزو بر دل بار نبسته ام...

مگر من سرزمینی را که عاشق عاشق عاشقش بودم، وجب به وجب نگشتم و با مردمی که دیوانه وش دوستشان می داشتم، ساعت ها به گپ زدن ننشستم؟

مگر در این روستا از رودخانه ماهی نگرفتم؟

و در آن، زیر سایه ی یک درخت پیر ننشستم و از قمقمه ام آب خنک ننوشیدم؟

مگر بر فراز بلندترین قله های میهنم، با تنی کوفته از خستگی و دلی سرشار از نشاط نایستادم، نخندیدم و فریاد شادی برنکشیدم؟

(عزیز من! به عکس ها نگاه کن! این عکس، مرا بر قله ی دماوند نشان می دهد. مربوط به دومین صعود است. چه تفاخری! یادت هست که در پنجاه سالگی برای سومین بار به قله ی دماوند دست یافتم - بعد از آن حمله ی قلبی بسیار خطرناک، و بعد از آن که پزشکان خوب، خیلی محکم و جدی گفتند:« پس از این، هیچ سعودی ممکن نیست؟» در همان روزگار نوشته ام: دیگر هیچ آرزویی ندارم. در شصت سالگی، اگر بتوانم باز هم چند قله را در منطقه ی آذربایجان صعود کنم، البته خیلی خوب است؛ و اگر نشد و نبودیم هم مسأله ای نیست. در جوانی این کار را کرده ایم...)

مگر روزهای پیاپی، در کلبه های کویری، گیوه از پای درنیاوردم و بر سر سفره ی سرشار از سخاوت کویریان ننشستم؟ مگر شب های بسیار تا سحر، کنار دریای مازندران، زیر سیلاب خوش صدای باران، زانوانم را بغل نکردم و به حباب های فسفری نگاه نکردم و لبریز از حسی غریب نگشتم؟

مگر، هرگاه که می خواستم، تن به دریای شمال نسپردم و ساعت ها در آن غوطه نخوردم؟

مگر بر آب های سنگین و رنگارنگ دریاچه ی ارومیه قایق نراندم و در جزایر متروکش به دنبال صید تصویری جانوران، در یک قدمی لمشگاه آن ها، در گوشه ای خف نکردم؟

مگر جنگل های شمال را، روزها و روزها، با کوله باری سبک نپیمودم و به صدای جادویی جنگل های سرزمینم گوش نسپردم؟

مگر سراسر خطه ی شمال را پای پیاده نگشتم و با آواز های دوردست گیلکی روح را تغذیه نکردم؟

مگر تمامی ساحل مقدس جنوب سرزمینم را، در کنار یک دوست، ماجراجویانه و دیوانه وار طی نکردم؟

مگر در سنگر های خوب ترین فرزندان وطنم چای نخوردم و عظمت بی کرانه ی ارواح عطرآگین آن دلاوران را احساس نکردم؟

مگر گل های وحشی ایران را به تصویر نکشیدم؟ از صدها پروانه عکس نگرفتم؟

و به دنبال بهترین زاویه برای ضبط تصویری از یک امام زاده ی پرت افتاده نگشتم؟

مگر در پناه تو، سالیان سال، قلم در خون ایمان خویش فرونبردم و هزاران برگ کاغذ را آنگونه که خود می خواستم و باور داشتم، سیاه نکردم؟

من در این پنجاه سال، به همت تو، بیش از هزارسال زندگی کرده ام...

آیا باز هم حق است که کسی بر مرده ام بگرید؟

و تو...به خصوص تو، که این همه امکانات را به من بخشیدی حق است که با یاد من،اشک به چشمان خویش بیاوری؟

انصاف باید داشت.

انصاف باید داشت.

من، به مراتب بیش از شایستگی ام، شیره ی زندگی را مکیده ام و اینک هرچه فکر می کنم می بینم که جز شادی و آسودگی خاطرت، چیزی نمانده است که بخواهم، و این نامه صرفا به همین دلیل نوشته شده است.

بگذار یک لحظه پیرانه سخن بگویم: بچه هایمان خیلی خوب هستند؛ به خصوص که در حد ممکن آزادانه رشد کرده اند و درست. من هرگز آرزویی جز این نداشته ام که آن ها با هنر آشنا باشند؛ یعنی با عصاره ی اندوه و عصاره ی شادی. غم، با چنگالی بسیار بالا، شادی با غلظتی غریب: هنر همین است: موسیقی، نقاشی، ادبیات... و بچه های ما، در سایه ی تو، با همه ی این ها، آن قدر که باید آشنا شده اند.

کسی که سهراب را دوست داشته باشد، شاملو را احساس کند، فروغ را بستاید و هر شعر خوب را آیه ای زمینی پندارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...

کسی که به کیارستمی شگفت زده نگاه کند، به زرین کلک با نهایت احترام، به صادقی با محبت و آثار مخملباف را دوست داشته باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...

کسی که در برابر باخ، بتهوون و موتزارت، فروتنانه سکوت اختیار کند، به تار جلیل شهناز، عود نریمان، آواز شجریان و ترانه ی «اندک اندک» شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...

کسی که مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند، خیام را گهگاه زیر لب زمزمه کند، و تک بیت های ناب صائب را دوست بدارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...

کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوف انگیز کاشیکاری های اصفهان، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارک احساس کرده باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...

شاید سخت، شاید دردمندانه شاید در فشار؛ اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد...

عزیز من!

می بینی که بابت بچه هایم تقریبا هیچ نگرانی و رؤیای خاص ندارم.

رایکا، این گل کوچک، حتی اگر یتیم بشود، یتیم خوبی خواهد شد.

پس، بازمی گردیم به تنها خواهش، آن خواهش بزرگ: با جهان، شادمانه وداع می کنم، با من عزادارانه وداع مکن!

و هرگز نیم نگاهی هم به جانب آن ها که بر مزار من زار می زنند و شیون می کنند، نینداز.

آن ها مرا نمی شناسند و هرگز نمی شناخته اند.

در حقیقت، جز تو هیچکس مرا چنان که باید نشناخته است و نخواهد شناخت:

سراپا عیب بودنم را

کم و کوچک بودنم را

و همچون شبنمی از خوبی بر بوته ی بزرگ گزنه بودنم را.

انصاف باید داشت عزیز من، انصاف باید داشت.

در زمانه ی ما و در شرایط ما، از این بهتر زیستن، یرای کسی چون من، ممکن نبوده است. برای آن که همیشه بر سر اندیشه ای پای می فشرد، البته در طول عمر دردهایی هست، و غم هایی و اشک هایی و بیکار ماندن هایی، و زخم خوردن هایی و گریه هایی از اعماق؛ و نگو که چگونه می توانم اینگونه زیستن را خوب و شاید خوب ترین نوع زیستن بنامم.

تو خوب می دانی... سنگین ترین دردها، چون از صافی زمان بگذرند به چیزی توصیف ناپذیر اما مطبوع تبدیل می شوند، و جملگی تلخی ها به چیزی که طعمی بسیار خاص اما به هر حال شیرین دارند...

بسیار خوب! همه ی این ها را گفتم، بانوی بالا منزلت من، فقط به خاطر آن که از رفتنم متأسف نباشی، و گمان نبری که چیزی را فراموش کرده ام با خودم ببرم، و حسرتی به دلم مانده است، و خواسته ای داشته ام که برآورده نشده. نه...به خدا نه...آنقدر آسوده خاطرم که باور نمی کنی، و راضی، و سبکبار و بی خیال...قسم می خورم؛ به هر آن چه مقدس است نزد من، و نزد من و تو، به خاک وطن قسم - آیا کافی ست؟ - که اگر فرصتی باشد، در آستانه ی آخرین سفر، چنان خواهم خندید که پژواک آن شیشه های بسیار ضخیم و تیره ی دلمردگی و ناامیدی را یکباره فرو بریزد...

ای کاش به آن جا رسیده باشم که رهگذران، بر سنگ گورم، شاخه گلی بگذارند و از کنارم همچنان که زیر لب به شادی آواز می خوانند بگذرند؛ و این نیز آرزویی شخصی نیست. این «ای کاش» را برای همه ی مسافران این سفر محتوم می خواهم...

حالیا، بانوی من!

به آغاز سخن باز می گردم: یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست، یک روز عاقبت. با آخرین کلام. با آخرین سفر.

اما آمرانه ملتسمانه از تو می خواهم که در آن روز، همه ی آن چه را که در این عریضه به حضورت معروض داشته ام به خاطر بیاوری، کلمه به کلمه، جمله به جمله، و نه به ظاهر بل در باطن نیز بر افسردگی خویش صادقانه غلبه کنی.

به یاد داشته باش که از تو بغض کردن و خود خوردن و غم فرو دادن و در خلوت گریستن و در جمع لبخند زدن نمی خواهم. این سفر را باور داشتن و برای راهی شاد و راضی این سفر، دستی شادمانه تکان دادن می خواهم.

بگو: آیا این درست است که ما به خاطر کسی شیون کنیم، بر سر بکوبیم، جامه ی عذا بپوشیم، ماتم بگیریم و به ختم بنشینیم که از ما جز خنده بر رفته ی خویش را توقع نداشته است؟

اینک احساس و اقرار می کنم که آرزویی مانده است - آرزویی برآورده نشده؛ و آن این است که تو را از پی مرگم اشک ریزان و نالان و فریاد زنان و نفرین کنان نبینم، همچنان که فرزندانم را، دوستانم را، یاران و هم اندیشانم را...

چهل نامه کوتاه به همسرم | نادر ابراهیمی

  • منبع
  • حقوق نیوز

    دیدگاه

    شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



    کد امنیتی کد جدید