حقوق نیوز
سنکا (Seneque)

لوئیسوس انائوس سنکا کیست و اندیشه های وی چیست؟

سنکا از فلاسفه رواقیون و مذهب وی نوعی دئیسم ساده (خداپرستی بدون اعتقاد به پیغمبران) بود

لوئیسوس انائوس سنکا کیست و اندیشه های وی چیست؟
 

سنکا (Seneque)

لوئیسوس انائوس سنکا فیلسوف و درام نویس و زمامدار رومی متولد قرطبه کردوبا در اسپانیا است. سنکا در کودکی به روم رفت و ناطقی بسیار مشهور گردید. در سال های اولیه حکومت «نرون»، سنکا به اتفاق بروس ژنرال رومی نفوذشان در امپراتور به حد اعلی بود. سنکا متهم شده بود که در توطئه بر ضد نرون شرکت داشته است. وی بوسیله گشودن شریان خود انتحار نمود و گویند در همان حال خطابه یا نطقی ایراد کرده و نوشته اند که رومیان او را بسیار محترم می داشتند.

  سنکا از فلاسفه رواقیون و مذهب وی نوعی دئیسم ساده (خداپرستی بدون اعتقاد به پیغمبران) بود.

سنکا صاحب تألیفات متعدد در فلسفه است و نیز چندین درام هم نوشته که در دوره رنسانس در فرانسه اهمیت پیدا کرد. همچنین کتابی هم در علم فیزیک نوشته که از اهمیت خاصی برخوردار است.

از کتاب های فلسفی وی یکی بنام «مروت» است خطاب به نرون و دیگر کتابی است بنام «مراحم» در زمینه روابط اجتماعی تحریرات سنکا تقریبآ یک قرن بعد از سیسرون انجام گرفته است، همان طوری که آثار سیسرون آئینه انعکاس اوضاع پایان دوره جمهوری است، نوشته های سنکا نماینده افكار رومیان در هنگام آغاز امپراتوری است.

در زمان بین سیسرون و سنکا عقاید بطوری بود که خدمت و سابقه کار و مأموریت های سیاسی ارزش و اهمیت گذشته را از دست داده بود.

در یونان قدیم اعتقاد بر این بود که زمامدار قادر است کلیه مسائل اجتماعی را با کمال موفقیت حل کند. اما در این زمان عقیده فوق رو به ضعف نهاده و انتظار حل تمام مشکلات اجتماعی از زمامداران و سیاست مداران نمی رفت و مسائل به دو مجرای سیاسی و روحانی تقسیم شده بود.

از مقایسه آثار سیسرون و سنکا می بینیم که اصول معتقدات فلسفی هر دو فیلسوف یکی است و عقاید این دو فیلسوف تحت تأثیر افکار رواقیون قرار گرفته است. هر دو فیلسوف عصر بزرگ جمهوری را با احترام نگریسته و معتقدند که روم در آن زمان به سن بلوغ و تکامل سیاسی خود رسیده و در دوره امپراتوری رو به انحطاط گذاشته و سیر نزولی را می پیماید.

اما فرق اساسی عقاید سنكا و سیسرون این است که سیسرون خیال می کرد که امکان دارد آن روزهای بزرگ تاریخی و عصر طلایی جمهوری بار دیگر تجدید و احیاء شود در صورتی که سنکا معلم وزیر و مشاور نرون چنین اعتقادی را نداشت.

روم در زمان سنکا سیر نزولی را می پیمود دچار فساد و ارتشاء، هرج و مرج و استبداد غیر قابل اجتناب بود. سنکا در زمینه مسائل اجتماعی و سیاسی ابراز نومیدی، یأس و افسردگی می کند و نسبت به اوضاع بسیار بدبین است. بدبینی او در ادبیات لاتین در قرن دوم میلادی منعکس گردیده است. موضوع مورد بحث سنکا این نیست که حکومت باید حکومت مطلقه باشد یا خیر، بلکه بحث بر سر آن است که زمامدار مستبد کدام شخص باشد؟ به همین جهت سنکا اهمیت زیادی به اختلاف بین اشکال مختلف حکومت نمی دهد و معتقد است، شکل و نوع حکومت در این موقعیت نمی تواند کاری آن جام دهد.

سنکا می گوید مرد خردمند نباید از جامعه کناره گیری کند. وی نیز مثل سیسرون تاکید می کند، وظیفه اخلاقی مرد نیک آن است که خدمات خود را به بهترین شکل ممکن تقدیم جامعه نماید. همچنین عقیده اپیکوریان ها را که «ارضاء شخصی بوسیله فراموش کردن منافع عمومی حاصل می شود» مردود می شمارد.

سنکا بر خلاف سیسرون اعتقاد داشت، انجام خدمت اجتماعی تنها بوسیله احراز مقام سیاسی دولتی نیست بلکه به شکل غیرسیاسی و غیردولتی هم امکان پذیر می باشد، لذا مرد خردمند و نیک ولو این که قدرت سیاسی نداشته باشد باز هم می تواند خدمتی به جامعه انسانیت آن جام دهد. کسی که معلم می شود و تعلم و تربیت انسان ها را به عهده دارد، مقامی به مراتب بالاتر و شریف تر از زمامدار احراز کرده است.

این عقیده سنکا را نمی توان بدان مفهوم که نویسندگان مسیحی فکر کرده اند «عبادت خداوند به خودی خود یک خدمت واقعی به نوع بشر است» معنی نمود. در این زمان معتقدات حیات دنیوی در هم شکسته و مذهب بیش از پیش از سیاست مجزا و مستقل شده و بر پای خود ایستاد، و حتی در بعضی از اوقات مافوق حیات سیاسی و دولت شمرده شد. نتیجه طبیعی این استقلال روزافزون مذهب، آن شد که توانست خود را به صورت یک مؤسسه و دستگاه مخصوص به خودش، در روی زمین معرف و مدافع حقوق مردم دانسته و نماینده وظایفی باشد که افراد مردم بعنوان اعضاء شهر آسمانی باید آن جام دهند. این مؤسسه به صورت کلیسای مسیح متشکل گردید و لازمه منطق وجودی آن این بود که، وفاداری نسبت به خود را از مردم بخواهد و به دولت اجازه دخالت و قضاوت در کار کلیسا را ندهد.

سنکا گناه کاری را ذاتی طبیعت انسان می داند و همچنین در قسمت فلسفه اخلاقی او تمایلی بسیار زیاد به جنبه انسان دوستی که در فلسفه رواقیون مقامی به سزا داشت دیده می شود. شرارت را در حيات بشری غیر قابل اجتناب می داند و تقوی را از تقلای تمام نشدنی انسان برای رستگاری می داند.

عقیده وی بر این که گناه و بدبختی یک حالت جهانی و عمومی انسان است، سبب گردیده که ارزش بسیار مهمی برای عاطفه و رحم و نرمی قائل شود، چنان که این صفات در عقاید رواقیون چندان مورد توجه نبود. همچنین اعتقاد به این که خداوند پدر انسان است و نظر او راجع به برادری انسان، حسن نیت و تفکر سنکا را نسبت به تمام افراد بشر نشان می دهد، که بعداً این عقیده وارد تعليمات مسیحیت گردیده و جزو خصائص آن قرار گرفت. در این مرحله از سیر عقاید و افکار، تقواهای سیاسی و کشوری در درجه دوم اهمیت قرار گرفت و تقواهای مذهبی مانند رحم، مروت، مهربانی، دستگیری فقرا، خیراندیشی، اغماض و مدارا، گذشت و محبت، رد ظلم و نفرت و رد سختی نسبت به زیردستان، در ترازوی سنجش اخلاق اجتماعی وزن و ارزشی به مراتب بیش از گذشته پیدا می کند. حس انسان دوستی در حقوق روم تاثیر نمود.

همچنین در مورد حفظ اموال و حقوق زنان و اطفال و غلامان و مهربانی نسبت به مجرمین و بطور کلی محافظت اشخاص بی پناه و بیچاره اهمیت خاصی پیدا می کند. سلب اعتقاد سنکا از دولت که دولت عالیترین مؤسسه و تکمیل کننده اخلاق انسان و رسانیدن مردم به حد کمال اخلاقی است، از توصیفی که درباره تمدن قدیم روم (جمهوری) می کند و آن را قرن طلایی می خواند کاملآ آشکار است.

سنکا می گوید: در آن قرن طلایی مردم همه شاد و هنوز معصوم بوده و حیاتی ساده داشتند که عاری از افراط و زیاده روی ها و تجملات و تمدن بود. در آن حالت طبیعی، انسان هنوز به آن مرتبه از حرص و طمع نرسیده و تملک اموال خصوصی و انحصار نعمات هنوز معمول نشده بود و صورتی مانند امروز نداشت. اما گسترش و ازدیاد حرص و طمع آن حالت خلوص و پاکی اولیه را از میان برد. بعلاوه تا زمانی که انسان به حالت خلوص و پاکی می زیست احتیاجی به حکومت قانون نداشت و مردم خودشان با کمال میل و رغبت از خردمندترین و بهترین افراد اطاعت می کردند و این افراد خردمند، از حکومت بر مردم در جهت ثروت اندوزی و غارت اموال دیگران برای خویشتن نبودند. اما از زمانی که مردم میل به تملک پیدا کردند و حرص و علاقه به ثروت اندوزی در آن ها شدت گرفت، ناچار خودخواه و خودپرست شده و زمامداران هم بالنتيجه مبدل به ستمگران گردیدند.

ترقی صنایع و فنون موجب ظهور تجمل و اشياء تجملی شد و فساد اخلاقی نتیجه مستقیم آن بود و این مسائل بود که منجر به لزوم قانون و زور گردید تا افراد شرور و فاسد را تعدیل و در نتیجه حکومت برای علاج شرارت بوجود آمده و علاجی است لازم.

ستایش حالت ساده طبیعت و اشاره به دوران طلایی که فرض می شود در منتهای خلوص و پاکی با یکدیگر می زیسته اند، دانشمندانی چون «سنکا» و «روسو» که چنین دوره طلایی را مربوط به زمان گذشته دانسته اند و افرادی مانند «سوسیالیست های تخیلی» که تصویری از آینده ترسیم نموده و وعده آمدن آنچنان دورانی را در آینده دادند، هدف آنان تجسم ساختن و نشان دادن شرارت و فساد عالم بشریت و همچنین محکوم ساختن سوءاستفاده های اقتصادی، سیاسی زمان بوده است و هدف سنکا از ذکر و توصیف قرن طلایی نیز اشاره به فساد جامعه رومی در سلطنت نرون بوده است.

دانستن این نکته نیز حائز اهمیت است که هدف سنکا و نویسندگان مسیحی تحقیر و رد ثروت و تحسین فقر و یا برانداختن اصل مالکیت و الغاء قانون و حکومت نبوده است بلکه اعتقاد داشتند که این مؤسسات یعنی عناصر حکومت، قانون و مالکیت معرف یک نظام اخلاقی درجه دوم هستند و نظام عالی تر از آن نیز در عالم هست. وقتی جامعه به حد كمال رسید، در صورت تهذیب و تصفیه طبیعت انسان، اصلا احتیاجی بوجود این سه عامل نیست.

ظهور کلیسای مسیح و مسأله اطاعت در مذهب مسیح

ظهور کلیسای مسیح بعنوان یک مؤسسه مشخص موجب شد که حکومت امور روحانی بشر از دولت جدا و مستقل گردد و این خود یک واقعه انقلابی در تاریخ اروپای غربی در سیاست و همچنین در سیر اندیشه سیاسی است.

بطور کلی می توان گفت که کلیسا در مورد سه اصل: حقوق طبیعت و تساوی انسان و لزوم عدالت در دولت اساساً با سیسرون و سنکا موافقت دارد. الزام مسیحیون به احترام از قدرت قانون حتی از طرف مذهب مسیح توصیه گردیده و در اصول مذهب مسیح گنجانیده شده است.

«سن پول» در نامه خویش به رومیان صریح ترین بیان سیاسی خود را این چنین اظهار می دارد: «بگذار که هر فرد مطیع قدرت های بالاتر باشد، زیرا قدرتی در جهان بجز قدرت خدایی وجود ندارد. قدرت هایی که موجودند همه محکوم به حکم خدایند لذا هرکس که مقاومت با قدرت نماید مقاومت مشیت الهی و فرمان خداوند کرده و آن ها که مقاومت می کنند بر ایشان لعنت خواهد آمد. زیرا زمامداران خطری برای نیکی نیستند بلکه دشمن کار شیطانی هستند. پس تو از قدرت واهمه نداشته باش، بکن آنچه را که نیک است و تو مورد ستایش زمامدار قرار خواهی گرفت زیرا وی وزیر خدا در نزد تو است به جهت خیر تو. اما اگر تو بد کنی بر حذر باش زیرا وی بیهوده حامل شمشیر نیست. چون وی وزیر خداوند است و مامور انتقام، تا خشم خدا را بر آن کس که بد می کند وارد سازد. هر کجا که لازم است اطاعت کن، نه تنها از ترس بلکه به خاطر وجدان و همچنین نیز خراج گذار باش و مالیات خود را بپرداز زیرا ایشان وزرای پروردگارند و مدام مراقب و مأمور وصول خراج می باشند. لذا مطالباتشان را ادا کن. به آن کسی که به وی خراج مدیونی، خراج گذار باش و به آن کسی که مالیات باید بدهی بپردازد. بترس از آن که باید از او بترسی و حرمت گذار کسی را که باید حرمت گذاری»

به عقیده اکثر مورخین، آیه فوق و نظائر آن برای مبارزه با هرج و مرج و تمایلات آنارشیسمی که در جامعه های صدر مسیحیت وجود داشته است وارد شده و تاثیری خود را بجای گذاشته است، زیرا کلمات سن پول در نزد همه مسیحیان مقبول افتاد و گفته های وی پایه آئین مسیحیت گردید. الزام به اطاعت کشوری در مذهب مسیح یکی از تقواهای مذهبی شمرده شد و هیچ یک از پیشوایان مسئول کلیسا هم آنرا رد ننموده بلکه تأیید هم کرده اند.

در زمینه مسیحیان از زمامداران رومی نظرات مختلفی وجود دارد، عده ای آن را نتیجه بیم و ترس این جماعت از شدت عمل و بی رحمی زمامداران و سرداران رومی دانسته که خواسته اند با آن ها شیوه مدارا پیش گیرند و بعضی دیگر معتقدند که هدف ایشان سازش با زمامداران رومی بوده تا در نتیجه این سازش دو قدرت سیاسی و روحانی مکمل یکدیگر شوند و یکدیگر را حفظ کنند و حکومت خود را بر مردم بدین وسیله بیشتر دوام دهند.

همین عقیده و رسم منشأ عقیده مسیحیون گردید که زمامداری را متضمن یک حقوق آسمانی و ودیعه الهی دانستند و زمامدار را وزیر خداوند خواندند. در نظر سن پول مقام و کرسی زمامداری است که مستوجب احترام می باشد نه شخص و به عقیده او تقوی یا شرارت و بدی یک زمامدار موثر در تغییر این جنبه از احترام نیست و دخالتی در این اصل ندارد. در هر حال زمامدار واجب الاحترام است.

دولت و مذهب مکمل یکدیگر

نقش دو عنصر مذهب و سیاست در تعیین سرنوشت مردم هر کشور و هر قوم، روحانیت و سیاست یا حکومت روحانی و حکومت دنیوی همیشه برای حکومت بر مردم مکمل یکدیگر بوده است؛ یعنی پیشوایان مذهب و زمامداران دولت برای گذاشتن زنجیر انقیاد و اطاعت مطلق به گردن خلق هرکدام وجود یکدیگر را لازم شمرده و یکدیگر را تأیید کرده اند. این دو قدرت همیشه برای حفظ قدرت و سلطه خود مصلحت را در آن دیده اند که مؤید و مکمل یکدیگر باشند و در اثر مقابله و ستیز، نیروی یکدیگر را تضعیف و خنثی نکنند.

قدرت روحانی دریافته بود که به تنهایی و بدون قدرت سیاسی وجود نخواهد داشت زیرا وجود قدرت استبدادی و مطلقه دولت سیاسی که بر امور افراد و معاملات بین مردم و روابط بین الملل حکومت می کند، وجود قوانین سخت و شدید، وجود زور و مجازات و حتی جور و ظلم است که سبب می شود مردم در مقابل ظلم و جور عاجز و ناتوان و بیچاره و مرعوب شوند و ناچار به نیروی متافیزیک روحانی پناه برند، و دستگاه روحانی از طریق تسلیت روحی جبران شکست و مرعوبیت افراد را بنماید.

بدین طریق دستگاه روحانی و گردانندگان آن که خود عمال یک نوع قدرت هستند هم زندگیشان اداره می شود و هم از قدرت لذت می برند، چون عشق به مالک بودن قدرت و حکومت بر دیگران اعم از این که حکومت جسمانی باشد یا روحانی در طبیعت انسان است و هر فرد از ریاست کردن بر دیگران و داشتن قدرت لذت می برد. پس وجود دولت مطلقه دنیوی و دستگاه حکومت روحانی نمی توانست بدون کمک یکدیگر رونقی داشته باشد.

از طرف دیگر قدرت سیاسی نیز می دانست که اگر قدرت روحانی را براندازد و خود تنها با سیستم حکومت مطلقه و استبداد به حکومت بر مردم بپردازد، چون نظام دیکتاتوری زور و فشار که لازمه حکومت مطلقه است، اعمال قدرت عاری از نرمی و مهربانی دوام پذیر نیست و موجب طغیان و شورش می شود و همیشه دولت در خطر اضمحلال و سقوط خواهد بود؛ زیرا هیچ دولتی نمی تواند به تعداد نفرات مردم پلیس، مراقب یا جاسوس سری و یا مامور آگاهی بر مردم گمارد تا علاوه بر نظارت و مراقبت اعمال ایشان افکارشان را نیز کنترل کند.

تراکم و تجمع افکار ناراضی، مقابله و مقاومت با قدرت دولت و آن جام خراب کاری بالاخره منتهی به عصیان و شورش بر ضد دولت و نیز سبب برانداختن دولت می شود. از طرف دیگر دستگاه سیاسی به هیچ شکلی نمی تواند در دل های مردم رسوخ و نفوذ نماید. حال اگر مؤسسه ای وجود داشته باشد که این عمل را برای دولت آن جام دهد یعنی مزاج مردم ناراضی را رام و معتدل سازد و تلقینات روحی و وعده جبران و خسارات و مصائب وارده بر ایشان را در دنیای دیگر بدهد، دولت سیاسی می تواند فارغ البال و آسوده خاطر از خطر شورش و انقلاب به حکومت خود بر مردم ادامه دهد. پس هر دو قدرت لازم و ملزوم، مکمل و مؤید یکدیگر گشته اند تا بر مردم حکومت نمایند.

در اینجا این سئوال پیش می آید که چگونه بعضی از رژیم های سیاسی زمان معاصر دستگاه روحانی را علناً برانداخت و یا نسبت به آن خون سرد و بی اعتنا بوده است؟ مثال آن نظام فاشیستی آلمان و ایتالیا قبل از جنگ دوم جهانی است. اصولآ باید توجه داشت، نظام های سیاسی که مؤسسات مذهبی را برانداختند یا با آن ها همکاری نکرده اند، برای خود شعار و ایدئولوژی خاصی مطرح کرده و آن را جانشین شعارهای مذهبی قرار داده اند که با تحریک احساسات توده مردم، حس وطن پرستی و غیره همراه بوده است. این شعارها و ایدئولوژی در دوران خود به مراتب قوی تر از شعارهای مذهبی گذشته بوده است و همچنین نفوذ و تاثیر آن هم جای ایدئولوژی مذهبی را گرفته است مثل نظریه برتری نژاد و تفوق آلمان بر سایر نژادها « آلمان بالاتر و برتر از همه».

ترویج دائمی این فکر و تلقین آن به افراد آلمانی، احساسات و هیجان خاصی را در مردم آلمان و بخصوص سربازان آلمانی بوجود آورده بود که به عقیده محققین غربی این احساسات و هیجان، کمتر از هیجان و احساسات مجاهدین صدر اسلام و یا هیجان و احساسات صلیبیون بر مسلمین در جنگ های صلیبی نبود. پس بنابراین می بینیم وقتی نظام فاشیستی قدرت روحانی را ضعیف می بیند با توجه به شرایط سیاسی و اجتماعی زمان بلافاصله از شعارهای جدیدی استفاده می کند تا بتواند آنرا جانشين شعارهای مذهبی گذشته نماید.

لوئیسوس انائوس سنکا کیست و اندیشه های وی چیست؟
 

وفاداری مردم به قدرت سیاسی و روحانی

در مسائل روزانه و وقایع روزمره موارد بسیاری پیش می آمد که بین دستورهای قدرت روحانی و سیاسی تضاد و اختلاف وجود داشت و مردم در میان این تضاد و ابهام گرفتار می آمدند که آیا باید حکم دولت سیاسی را اطاعت کنند یا دستور حکومت روحانی را و در مورد تضاد بین دو قانون و اختلاف دستور دو قدرت کدام یک را باید ترجیح دهند و به موقع عمل گذارند.

احترام به قدرت قانون و حکومت سیاسی در مسیحیت برای هر فرد لازم شمرده شده است پس بر خلاف معمول بین افراد غیر مسیحی هر فرد مسیحی ملزم به آن جام دو وظیفه بود: اول آن که طبق دستور مذهبی و آیات کتاب مقدس آنچه را که به قیصر متعلق است به قیصر واگذارد. دوم طبق همان دستور آنچه را که به خداوند تعلق دارد به خداوند تسلیم نماید و چنانچه این دو وظیفه با یکدیگر در تضاد و اختلاف گرفتار آمدند، بدیهی است که باید اطاعت از امر خدا را مقدم بر اطاعت آدمی شمارد.در اینجا اختلاف نظر و تضاد دیگری پیش می آمد که در عقاید مسیحیان و فلاسفه مذهبی آن زمان کاملآ منعکس است.

مسیحیان از طرفی زمامداران را از جانب الله می دانستند و از طرف دیگر در مورد اختلاف بین دستور زمامدار و دستور کلیسا، طبق آئین مذهبی باید دستور کلیسا را اجرا نمایند. مفهوم این عقیده آن بود که معلوم می شود بین خداوند با فرستاده خداوند هم که همان زمامدار باشد گاهی اختلاف عقیده حاصل می شود. یعنی خداوند نوع دیگر و زمامدار نماینده خداوند به نوعی دیگر به مخلوق خود دستور عمل می دهند. در اینجاست که فراد باید حکم خدا را مقدم شمارد.

اما اشکال دیگری که در اینجا پیش می آید این است که مخلوقی که گرفتار این تضاد و دستور است، حکم خدا را از مجرای کلیسا دریافت داشته یعنی از دهان کشیش شنیده که وی نیز فردی از افراد بشر است. چنان چه زمامدار نیز فردی از افراد بشر می باشد. حال فرد گرفتار، چگونه تشخیص دهد و قضاوت کند که حکمی که خداوند بوسیله زمامدار به او ابلاغ کرده غلط است و حکمی که بوسیله کشیش به او اعلام گردیده صحیح است و واجب الاطاعه و آیا فرد در اینجا دچار حیرت و سرگردانی و همچنین دچار شک و تردید نمی شود که چرا خداوند عالم در آن واحد دو دستور متضاد بوسیله دو نفر مأمور جداگانه برای وی فرستاده است، و این شک و تردید را کدام کس باید بر طرف کند و کدام مرجع می تواند حل این مشکل نماید؟در هر حال امکان وقوع یا وجود چنین اختلاف بین قدرت سیاسی و روحانی را عموم دانشمندان مسیحی و حتی سنکا که در دوره صدر مسیحیت می زیست درک کرده و بدان اشاره نموده اند، چنان چه سنکا نیز وظایف کشوری را در درجه دوم اهمیت قرار می دهد.

با رواج و ترقی روزافزون مذهب و همچنین با افزایش علایق جهانی و ازدیاد استقلال مؤسسات مذهبی، مذهب متمم دولت قرار گرفت و تعریف مسیحیت در این چند کلمه خلاصه می شد: «کلیسا همراه با دولت». این ایده تفکر نوین مسیحیت عقاید امپراتوری روم را در هم شکست و آغاز ظهور یک سیستم جدید گردید که رادیکالیسم زمان یعنی عقیده دست چپی و افراطی عصر شمرده می شد. در واقع امپراتور یا دولت، شریکی در امر حکومت پیدا کرد، بنام کلیسا.

همانطوری که اشاره شد دوام امپراتوری جهان بدون کمک مذهب غیر ممکن بود و امپراتوری مجموعه ای بود از مردم مختلف و طوایف شهرها که فاقد هر نوع پیوستگی و حس ملیت مانند امروز بودند که بتواند این از هم گسیختگی و تشتت را با یکدیگر پیوند دهد. به هم پیوستن، همبستگی و ایجاد وحدت در مردم تنها از طریق ایجاد یک مذهب مشترک امکان پذیر بود و این نیز دلیل دیگری است که مذهب و قدرت سیاسی مکمل یکدیگر گردیدند.

در کشورهای شرقی از سابق مرسوم بود که برای شاهان و سلاطین مرتبه خدایی قائل می شدند و یا آن ها را سایه خدا (ظل الله) و یا نسخه ثانی پروردگار یا مظهر خدا در عالم خاکی و تجلی جهانی پروردگار می شمردند و هم در حیات ایشان هم در آخرتشان این مرتبه را برای آن ها قائل بودند. ساختن دخمه های مخصوص جهت دفن سلاطين (چنان چه در مصر و ایران قدیم معمول بود) و مدفون ساختن زینت آلات و جواهرات و لوازم زندگی مانند ظروف و حتی اغذیه با ایشان به همین سبب بود که در آخرت نیز برای آن ها حیاتی قائل بودند و بعضی اقوام معتقد بودند که شاهان پس از چندی زنده شده و حیات را از سر خواهند گرفت.

به عقیده بعضی از مفسرین ریشه آزادی که بعدها در افکار سیاسی اروپائیان نفوذ کرده و موجب انقلاباتی بنام آزادی گردید، در واقعه فوق نهفته که در حقیقت برای قدرت مطلقه امپراتور شریکی پیدا شد که نه تنها دعوی استقلال کرد بلکه مدعی تفوق نسبت به قدرت دولتی و حقوقی، قضایی و سیاسی گردید. می توان گفت که گسترش آزادی به لحاظ تغییرات جدید بوده است و این سیستم جدید به مقدار قليل حامل آزادی بوده و این آزادی زمانی می توانست نمو و گسترش پیدا کند که هم سیستم قدرت مطلقه سیاسی و هم سیستم مطلقه روحانی را در هم شکسته باشد و این جریان در قرن هیجدهم تحقق یافت. زیرا اصولآ آزادی با قدرت مطلقه سازگار نبود و هدف اصلی آزادی زنجیر کردن و محدود نمود قدرت مطلقه اعم از این که این قدرت مطلقه، قدرت مطلقه سیاسی باشد یا روحانی.

بیشتر بخوانید:

اپیکور کیست؟ مکتب اپیکوری چه اعتقاداتی دارد؟

سقراط زندگی و اندیشه هایش را بشناسید

افلاطون زندگی و اندیشه های وی

 

منبع: تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب - دکتر ابوالقاسم طاهری

پایگاه خبری حقوق نیوز - مقالات سیاسی و اجتماعی

 

 

 



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز

 

سرخط خبرها: