حقوق نیوز
ارسطو (Aristotle)

اندیشه های ارسطو (قسمت 2)

دلایلی که ارسطو در طبیعی بودن بندگی می آورد سست است. زیرا معیاری که برای شناخت بندگی طبیعی به دست می دهد ناتوانی غریزی بنده از داشتن فضیلت است و پیداست که در نظام اجتماعی یونان باستان دادرس و داوری که به انصاف درباره صفات غریزی افتادگان و محرومان حكم دهد نادر بوده است


 

پایگاه خبری حقوق نیوز

ارسطو (Aristotle)

ارسطو و توجیه بندگی

وجه مشترک دیگر عقاید ارسطو و افلاطون در توجیه بندگی است.

افلاطون معتقد بود که افزارمندان و صاحبان پیشه های دستی در سرشت خود از احراز کمال عقلی و تسلط بر هوس ها و شهوت های خویش ناتوانند و بنابراین مصلحتشان در این است که بندگان شایسته ترین مردمان و بهره مندان از «عنصر الهی» یعنی عقل باشند و بندگی بیان صورت هرگز به زبان بنده نیست، زیرا سعادت انسان به طور کلی در پیروی از عقل است. شخص اگر عقل را در نهاد خود دارد باید از نهاد خود پیروی کند، ولی اگر ندارد به صرفه اوست که فرمان بردار عقل بیرون از خود باشد تا بدینسان همه آدمی زادگان به راهنمایی آئینی واحد در حد مقدور، برابر و دوست یکدیگر شوند.

طبیعت دوست دارد که میان بدن های آزادمردان و بندگان فرقی بگذارد و از این جهت است که قوت جسمانی را برای آن جام کارهای نوکری نصیب بندگان کرده و نیروی عقل و فضیلت را به اربابان تخصیص داده است و گرچه اینان برای آن جام مشاغل پست بی مصرفند، ولی برای اداره زندگی سیاسی و اشتغال به فنون جنگ و صلح شایسته اند. فضيلت بنده به رابطه اش با خدایگان وابسته است که باید در بنده فضیلت سزاوار او را پدید آورد، از این رو کسانی که خود آموزی را به بنده منع می کنند و می گویند که باید به او فقط فرمان داد، راه به خطا برده اند زیرا بندگان را باید بیش از کودکان ره نمود و پند آموخت.

دلایلی که ارسطو برای توجیه بندگی به کار می برد على الأصول همان دلایلی هستند که افلاطون بیش از وی برای توجیه رقیت دائم طبقه تولید کننده به کار برده است: انسان به داشتن بنده نیازمند است برای این که بتواند فضایل عقلانی و اخلاقی خود را (که برای پروراندنشان استعداد دارد) نشو و نما دهد. نمو این فضایل در نهاد بشر فراغت و آسایش می خواهد و تحصیل این فراغت با آن جام دادن کارهای ضروری و بدنی که اعضا و عضلات را خسته می کند سازگار نیست. به تعبیری ساده تر نیل انسان به یک زندگی خوب و مطلوب بی وجود بنده، همان اندازه دشوار و تحقق ناپذیر است که تولید آهنگ های موسیقی بی وجود ابزارهای لازم.

«بندگی از نظر مصالح خود بنده نیز موجه است؛ اگر بنده چنان آفریده شده بود که استعدادش برای پروراندن فضایلی که در حین فراغت می شد از آن ها استفاده کرد، با خدایگانش یکسان می بود، در آن صورت به حقیقت شرط انصاف نبود که انسان جلو تکامل استعداد وی را بگیرد، فقط به این منظور که به موجودی دیگر (خدایگان همان بنده) فرصت بدهد تا استعداد خود را تکمیل نماید. از این روست که ارسطو بنده ساختن مردانی را که از چنین فضایلی بهره مندند به عنوان عملی غیرطبیعی محکوم و تخطئه می کند.

اما از طرف دیگر، مردانی هستند که از این گونه استعدادها بی بهره اند و به هر تقدیر کاری جز اعمال جسمانی یا وظایف پیشه وری آن جام نمی دهند. برای این گونه اشخاص همان بهتر که بنده باشند؛ زیرا در نتیجه متعلق بودن به خدایگانی که از حیث قوای اخلاقی و عقلانی بر آن ها برتری دارد و از برکت ارشاد یک چنین خدایگان، به کسب فضایلی که وی داراست نایل می گردند.»

نظریه ای که ارسطو در این باره (توجیه بندگی) ابراز می کند، نظریه ای است شاق که خلاصه اش این است که عمل خدایگان در استفاده از خدمات بندگان فقط برای نیل به هدفی واحد موجه است، و آن هدف این نیست که خدایگان بنده اش را به قصد افزایش ثروت، فراغت یا قدرت خویش به کار برد بلکه این است که هر نوع استفاده ای که از وجود وی (یعنی بنده) می کند صرفآ به این قصد باشد که خود آن بنده را قادر به کسب فضایل انسانی سازد. حال اگر خدایگان از عهده آن جام این مسئولیت مهم برنیایند در آن صورت بنده وی تنها مزیتی را که بندگی برای ایجاد می کرد از دست می دهد یعنی از سعادت ارشاد شدن بوسیله موجودی که فضایلش از آن وی برتر است محروم می گردد و در نتیجه روابط آن ها آن خاصیت اصلی و توجیه کننده را که عبارت از تأمین منافع هر دو طرف است از دست می دهد.

بندگی علاوه بر خدایگان به سود بنده نیز هست؛ زیرا چون بنابر فرض بنده در ذات خود به داشتن فضیلت توانا نیست یا این توانایی را به اندازه خدایگان ندارد و جز پیشه های دستی کاری از دستش بر نمی آید و با پیروی از فرمان خدایگان دانا و پاکدل، دست کم می تواند از آن فضيلت ها بهره ای برگیرد. ولی اگر بنده توانایی برخورداری از فضیلت را داشته باشد آنگاه به نظر ارسطو بندگی او ناروا و غیر طبیعی است.

بحث ارسطو در باره بندگی در تاریخ اندیشه های سیاسی مناقشه بسیار برانگیخته و گروهی از منتقدان، او را مخالف آزادی بشر می دانند. برای داوری درست در باره عقاید ارسطو راجع به بندگی چند نکته را باید به یاد داشت. نخست باید گفت که بندگی یکی از پایه های اصلی نظام اقتصادی و اجتماعی جامعه یونانی بوده و چنان دامنه ای در یونان باستان داشته است که نظیرش را مثلآ در تاریخ ایران باستان نمی یابیم.

در یونان باستان افراد به علل گوناگون آزادی خود را از دست می داند و در شمار بندگان در می آمدند. هر کس از پدر و مادر بنده زاده می شد، خود به خود بنده بود. البته شمار چنین کسانی در یونان کم بود زیرا بنده داران صرفه خود را در خرید و فروش بنده می دیدند نه در پرورش و نگاه داری او. بعلاوه پدران و مادران آزاد، گاه فرزندان خود را به بندگی می فروختند و یا سر راه می گذاشتند و نیز تا زمان سولون – قانون گذار آتنی قرن ششم پیش از میلاد - بدهکاری که از عهده پرداخت دین خود بر نمی آمد بنده بستانکار خود می شد. همچنین کسانی هم که در جنگ ها اسیر یونانیان می شدند به بندگی ایشان در می آمدند. راهزنان دریایی نیز گاه بر کرانه های یونان هجوم می آوردند و کودکان را می دزدیدند و بنده خویش می کردند. چه بسا بزرگسالان هم گاه به چنگ این راهزنان می افتادند. به این صورت خرید و فروش بنده در یونان یکی از رشته های مهم بازرگانی بود.

پوپر می نویسد که اندکی پیش از جنگ «پلوپونز» یعنی چند سالی پیش از تولد افلاطون جمعی از متفکران یونانی به مخالفت با رسم بندگی برخاستند که از برجسته ترین آنان پریکلس رهبر دمکرات ها و لوکوفرون سوفسطایی و آنتیس تنس دوست سقراط و خود سقراط را باید نام برد که همگی آئین برابری طبیعی آدمی زادگان یا برابری آنان را در برابر قانون به نحوی تعلیم می دادند. ولی همچنان که پوپر خود می گوید بیشتر این متفکران «زندگی بحرانی و فاجعه آمیزی» داشتند و معروف ترینشان سقراط سرآن جام جان بر سر عقیده خود گذاشت.

دلایلی که ارسطو در طبیعی بودن بندگی می آورد سست است. زیرا معیاری که برای شناخت بندگی طبیعی به دست می دهد ناتوانی غریزی بنده از داشتن فضیلت است و پیداست که در نظام اجتماعی یونان باستان دادرس و داوری که به انصاف درباره صفات غریزی افتادگان و محرومان حكم دهد نادر بوده است.

به همین گونه آنچه درباره ضرورت بندگی شکست خوردگان در جنگ می گوید نزد وجدان بشر امروزی مردود است. به عقیده او پیروزی در جنگ در بیشتر موارد نشانه برتری هوش و خرد فاتحان است و به آنان حق می دهد که شکست خوردگان را بنده خویش کنند، مخصوصآ اگر شکست خوردگان از مردمی باشند که در نظر ارسطو به حکم طبیعت برای فرمان برداری و زیردستی مقرر شده اند و چنین مردمی البته همان غیر یونانیانند. ارسطو بدین سان نه تنها آئینی نادرست را برای توجیه تعصب قومی خود بهانه کرده، بلکه به همه فاتحان تاریخ جواز برده داری داده است.

راسل می نویسد: «هیچ ملتی اقرار نمی کند که به حکم طبیعت برای فرمان برداری ساخته شده است و تنها نشانه ای که ما را به قصد طبیعت دلالت می کند نتیجه جنگ است. پس در همه جنگ ها فاتحان بر حق و شکست خوردگان بر باطلند.»

دفاع ارسطو از بندگی وجه مشترک دیگری در نظریات او و افلاطون است. هر دو عقیده دارند به این که حقوق مدنی و سیاسی هرکس باید به اندازه هوش و دانش و شایستگی او باشد، زیرا ارسطو مانند افلاطون عدل را نه در برابری، بلکه در تناسب می داند و می گوید که اقتضای عدل آن است که هوشیاران و دانشمندان و شایستگان بیش از مردم کودن و نادان حقوق و احترام داشته باشند. چنین عقیده ای در حقیقت به سود طبقات ممتاز و توانگر تمام می شود.

مال و ثروت

حد ثروتی را که در فن تدبیر منزل، همچون فنون دیگر، لازم می آید می توان معين کرد؛ زیرا در هیچ یک از فنون افزاری نتوان یافت که در بزرگی بی حد باشد. از بین انواع مال اندوزی، نوعی هست که طبعآ جزئی از فن تدبیر منزل به حساب می آید و این بدان معنی است که فن تدبیر منزل باید چیزهای ضروری زندگی را که برای جامعه خانوادگی یا دولت مفید است، خود تهیه و انبار نماید. این قبیل چیزها عناصر واقعی ثروت هستند زیرا که دارایی مورد نیاز انسان نامحدود نیست و گرچه سولون در یکی از اشعارش به ما می گوید که هیچ حد و حصری برای ثروتمند شدن انسان تعیین نشده است.

ولی با وصف این گفتار، در رشته تحصیل ثروت نیز، مانند رشته های دیگر مرزی تثبیت گردیده است و دلیل این است که ابزارهای تولید چه از لحاظ شماره و چه از حیث قطر و اندازه، در هیچ فنی نامحدود نیستند و ثروت را نیز می توان بعنوان مجموعه ای از ابزارها و وسایل که در خانه داری یا مملکتداری بکار می روند تعریف کرد.»

ارسطو چون در همه کارها اعتدال را ضروری می دانست معتقد بود که در گرد آوردن مال و اندوختن دارایی خصوصی باید اندازه ای وجود داشته باشد و استدلالش این بود که مال یا دارائی، مجموعه افزارهای لازم برای زندگی خانوادگی یا اجتماعی است؛ ولی همچنان که هرافزار برای آن که به کار آدمی بخورد باید اندازه های معین داشته باشد و بیش از اندازه بزرگ یا کوچک نباشد، فن بدست آوردن مال نیز در صورتی طبیعی و معقول است که هدفش کسب نه حداکثر، بلکه حد لازم دارایی باشد.

پس مال اندوزی اگر برای رفع نیازهای خانگی و کشوری باشد درست و طبیعی و اگر برای سودجویی باشد نادرست و غیر طبیعی است و ارسطو بر این اساس فن بدست آوردن مال را به نحو عام دارای دو نوع می داند: یکی که جزئی از فن تدبیر منزل است و پر ارج و ستودنی است و دیگری که از مقوله سوداگری است غیر طبیعی و نکوهیدنی است.

« آنان که زندگی کردن خوب برایشان هدف است همواره در پی تحصیل لذات جسمانی هستند و چون تمتع از این گونه لذت ها به نظر می رسد که بستگی به مال و ثروت داشته باشد همه شان در فکر تحصیل ثروت هستند و از همین جاست که سوداگری در تحصیل ثروت پدیدار می شود. اگر نتوانند خواهش های خود را به کمک فن تحصیل ثروت تأمین کنند، می کوشند که با استفاده از فنون دیگر به این مقصود برسند و در راه رسیدن به مقصود هر آن استعدادی را که در خود سراغ دارند به هر شیوه ای که شده، ولو مغایر طبیعت، به کار می بندند.

مثلاً طبیعت، صفت شجاعت را باین قصد به انسان ارزانی نکرده است که آن را برای تحصیل و انباشتن ثروت به کار برد، بلکه برای این در نهاد وی به ودیعه گذاشته است که ملهم اطمینان و قوت قلب باشد. نیز غرض از آن فنی که سرداران و پزشکان فرا می گیرند این نیست که آموخته خود را وسیله ای برای تحصیل ثروت قرار دهند؛ زیرا که هدف یکی از آن ها نیل به پیروزی در میدان جنگ و آن دیگری تأمین تندرستی افراد است و با این حال برخی اشخاص هستند که هر نوع صفت یا فنی را ابزار تحصیل ثروت قرار می دهند. زیرا بر این عقیده اند که ثروت هدف نهایی است و در راه تکمیل این هدف هر آن استعداد یا خاصیتی که در وجودشان هست باید به کار افتد.»

اندیشه ارسطو در باره ملک و دارایی، در همان تعریفی که از ثروت کرده است مندرج است. بنابراین تعریف «ثروت» چیزی نیست جز انباری از ابزارها که به درد استعمال در خانواده یا دولت می خورد. حال نکته مهم در باره هر ابزار این است که قطر و ابعادش، با توجه به وظیفه ای که برای آن جام آن درست شده، محدود است. مثلاً چکش باید سنگین باشد تا بتواند وظیفه خود را آن جام دهد. ولی هیچ چکش سازی فقط به این دلیل نمی کوشد که چکش خود را تا آخرین حد امکان سنگین سازد و چکش ساز خوب این حد را رعایت خواهد کرد. حال اگر بپذیریم که ثروت نیز (مانند چکش) نوعی ابزار است که برای نیل به مقصود به کار می رود، در آن صورت همین محدودیت که برای وزن چکش هست شامل مال اندوزی هم خواهد شد. به این معنی که اگر میزان ثروت (مثل وزن چکش) خیلی سنگین باشد به کاربردنش دشوار و نگهداری آن اشتباه و بی نتیجه خواهد بود.

«هدفی که ثروت، وسیله (یا ابراز تامین آن به شمار می رود عبارت از «زندگی خوب» است، اعم از این که این زندگی در داخل خانواده یا در داخل دولت سپری گردد. به کار بردن این ابزار جزء وظایف خانه خدایان و کشور خدایان است. همچنان که به کاربردن چکش جزء وظایف نجار است. از این رو فن تحصیل ثروت فقط هنگامی در وضع مناسب قرار می گیرد که تابع مقررات فنون اخیر (یعنی تدبیر منزل و سیاستمداری) باشد. به عبارت دیگر، هدفش این نباشد که بالاترین میزان ثروت را تولید کند بلکه این باشد که میزان صحیح ثروت را تولید کند.»

این عقیده که اندوختن ثروت حدی دارد که تجاوز از آن برای هیچ کس صحیح نیست، ارثیه ای بود که از ارسطو به قرون وسطی منتقل گردید ولی در طی زمان در مقابل اندیشه لاک به زانو درآمد.

طبق اندیشه اخیر تنها محدودیتی که برای تحصیل ثروت هست همین است که صاحبش آن را از راه صحیح و بی غل و غش به دست آورده باشد و چون این شرط تأمین شد دیگر هیچ گونه حدی برای گردآوری یا افزایش مشروع ثروت وجود ندارد.

اندیشه های ارسطو (قسمت 2)
 

ارسطو و شهروند

شهروند محض و مطلق کسی است که حق اشتغال به وظایف دادرسی و احراز مناصب را دارا باشد.

«درباره کسانی که بر اثر انقلاب دارای حق شهروندی شده اند، سخن بر سر این نیست که آیا شهروند هستند یا نه، بلکه مسأله آن است که آیا به حق دارای این عنوان شده اند یا به ناحق، کسانی که به ناحق شهرونداند اصلآ شهروند راستین نیستند. پس شهروند کیست و معنی این کلمه چیست؟ در این باره نیز عقاید مختلف ممکن است وجود داشته باشد.

کسی که در نظام دموکراسی شهروند نامیده می شود غالباً در نظام الیگارشی از داشتن این عنوان محروم است. عجالتاً با کنار گذاشتن کسانی که بعداً شهروند شده اند یا این که عنوان شهروند را به حسب تصادف به دست آورده اند، ممکن است به سؤال بالا چنین پاسخ دهیم که اولاً شهروند به این دلیل که در مکان معینی زندگی می کند شهروند نیست، چون در آن صورت اجنبی های مقیم یک شهر، یا بندگانی که در همان محل اقامت خدایگان خود مقیم هستند، همگی می بایست جزء شهروندان محسوب شوند. نیز هر کسی را صرفاً به این دلیل که قانون به وی حق داده است که شهروندان را در محاکم قضایی تعقیب کند یا این که خود به وسیله آنان مورد تعقیب قرارگیرد، نمی توان شهروند به حساب آورد. چون که بیگانگان نیز می توانند از چنین حقى تحت مقررات و پیمان های ویژه برخوردار گردند.»

«اگر کشوری نمی تواند شهروندانی که جملگی انسان های خوب باشند، داشته باشد و با این همه از هر شهروندی انتظار می رود که کار خود را به نحوی خوب و شایسته آن جام دهد که این خود لازمه اش وجود فضیلت در آن شهروند است. باز هم از آن جا که همه شهروندان نمی توانند مثل هم باشند، قهری است که فضیلت شهروند خوب و انسان خوب نمی تواند یکسان باشد. حتی در درون هر کشور خوب شهروندانی که جملگی انسان های خوب باشند، برای همه گروه های مردم یکسان نیست، زیرا هر گروه کاری ویژه خود را دارد و از این رو به خوبی و صفات اخلاقی ویژه ای نیازمند است: چون محال است که یک جامعه سیاسی سراسر از مردانی نیک سرشت فراهم آید و چون با این وصف بر همه افراد آن فرض است که وظیفه خود را به بهترین وجه به جای آورند و ایفای هر وظیفه به بهترین وجه ناگزیر نیازمند فضیلت است و چون همه شهروندان نمی توانند فضیلتی یکسان داشته باشند، پس فضیلت شهروند خوب نمی تواند همان فضیلت انسان خوب باشد.

ارسطو می گوید: شهروند به این دلیل که در مکان معینی زندگی می کند شهروند نیست؛ چون در آن صورت اجنبی های مقیم یک شهر، یا بندگانی که در همان محل اقامت خدایگان خود مقیم هستند، همگی می بایست که شهروندان را در محاکم قضایی تعقیب کنند یا این که خود بوسیله آنان مورد تعقیب قرار گیرند، نمی توان شهروند به حساب آورد.

«در مورد کودکان خردسال که نامشان در طومار شهروندی ثبت نشده است، یا در مورد سال خوردگانی که به علت کبر سن از آن جام وظایف شهروندی معاف شده اند، به همین سان عمل می کنیم. در مورد این دو دسته همین طور ساده و بی قید نمی گوئیم که اینان شهروندان شهر یا مملكتند بلکه دسته اول را بعنوان شهروندان نابالغ و دسته دوم را بعنوان شهروندانی که سن خدمتشان گذشته است، معرفی می کنیم.

اشکالاتی از همین نوع که در بالا ذکر شد ممکن است درباره کسانی که از حق شهروندی محروم یا این که از کشورشان تبعید شده اند مطرح گردد و پاسخ آن ها به نحوی مشابه داده شود. اما شهروندی که می خواهیم در اینجا، تعریفش کنیم کسی است که عنوان شهروندی را در دقیق ترین مفهوم این جمله داراست و هیچ یک از قیود و موانع بالا درباره اش صدق نمی کند و صفت عمداش این است که در کارهای مربوط به اجرای عدالت و آن جام خدمات رسمی در شهر (یا کشور) سهمی به عهده دارد.»

«هر آن کسی که برایش این امکان و توانایی هست که در مشاغل رایزنی و قضایی دولتش شرکت کند، شهروند دولت خود نامیده می شود و اصطلاح دولت بطور کلی به هیئتی از شهروندان که وجودشان برای ایفای مقاصد زندگی کافی است، اطلاق می شود. چون بعضی ها بر این عقیده اند که فرمان روا و فرمان بردار باید چیزهای مختلف فراگیرند (در حالی که شهروند ناچار است هنر هر دوی آن ها را فراگیرد) استنتاج ناشی از این عقیده آشکار است. به واقع از حکومت خدایگان بر بنده می توان مثال آورد که با مشاغل بدنی سروکار دارند ولی خدایگان هیچ احتیاج به آموختن و تقبل مستقیم این قبیل کارها را ندارند، زیرا همیشه می توانند آن ها را به کسانی که مخصوصاً باین منظور استخدام شده اند واگذار کنند. اشتغال به این گونه کارهای بدنی که انواع و اقسام مختلف دارند و همگی تن را خسته و فرسوده می سازند شایسته شأن خدایگان نیست و از دست طبقات مختلف بندگان نظیر کارگران دستی ساخته است که همچنان که از نامشان پیداست با دسترنج خود زندگی می کنند و آهنگران و قفل سازان و شاغلان دیگر حرفه های پست نیز از این گروه محسوبند.»

با مقدمات فوق می پردازیم به دیدگاه اصلی ارسطو درباره شهروند. ارسطو کاملآ در این باره با افلاطون هم عقیده است که تنها شرطی که انسان برای نیل به مقام فرمان روایی لازم دارد، برتری از حیث فضیلت است. معکوس این عقیده چنین معنی می دهد که فقط در زمینه فرمان روایی است که تمامی فضیلت انسانی مجالی برای عرضه ماهیت و ایفای نقش مفید پیدا می کند. اختلاف نظر این دو حکیم در آن جاست که ارسطو بر خلاف افلاطون، استعداد بدست آوردن «حکمت عملی» را منحصر به «برخی افراد معدود» نمی داند؛ نظر ارسطو این است که در هر مرحله از زمان بعضی از شهروندان باید متصدی شغل فرمان روایی و بعضی دیگر عهده دار شغل فرمان بری گردند، ولی سرنوشت دسته اخیر این نیست که تا آخر عمر فرمان بردار دسته اول باشند. فرمان بران امروز (از نظر ارسطو) فرمان روایان فردا هستند و دوره کنونی (مرحله فرمان برداری) نوعی مکتب سودمند کارآموزی است که آن ها را برای تصدی شغل فرمان روایی (موقعی که نوبتشان رسید) آماده می سازد. پس بطور واضح و بر اساس دلایل بسیار، لازم است که جامعه شهروندان همگی مثل هم به نوبت فرمان روایی و فرمان بری کنند. مساوات چیزی نیست جز رفتار همانند در باره اشخاص همانند، و هر حکومتی که بر پایه عدل بنا نشده باشد پایدار نخواهد ماند.

اما اشتباهی بس عظیم خواهد بود اگر ما تحت تأثير قوت این کلمات قرار گیریم و ارسطو را مبلغی انگاریم که رسالت تبلغ اصل مساوات و دموکراسی مبنی بر مساوات را به عهده گرفته است. لازمه عدالت رفتار متساوی است و در این باره شکی نیست. اما این رفتار متساوی فقط درباره کسانی است که فضیلتشان متساوی است. از این قرار مساواتی که ارسطو می خواهد عملا به همان اعضای جامعه شهروندان محدود می شود، در نتیجه شمارهایی بسیار از مردمان که در داخل مرزهای دولت به شهری زندگی می کنند از این جمع به کنار گذاشته می شوند. ارسطو معتقد است این کنار گذاشته شدگان نه تنها زنان، بردگان و اجنبیان مقیم شهر، بلکه افزارمندان، کارگران دستی و سوداگران را نیز در بر می گیرد؛ زیرا حیات اینان (کارگران و سوداگران) مخل فضیلت است.

حتی زارعان نیز از مساوات مورد نظر ارسطو محرومند، «زیرا فراغت از این گونه کارها (یعنی زراعت) هم برای پرورش فضیلت ضرورت دارد و هم برای آن جام وظایف سیاسی.» اختلاف نظر ارسطو و افلاطون به این صورت است که جامعه شهروندان ارسطو فقط با دو طبقه از پاسداران دولت افلاطون تطبیق می کند و این وضع ناشی از این است که ارسطو با ایجاد هر نوع فرق و امیتاز در داخل طبقه پاسداران مخالف است. در نتیجه تمام آن کسانی که طبقه سوم دولت افلاطونی را تشکیل می دهند در تقسیم بندی سیاسی ارسطو از جامعه شهروندان به کنار گذاشته خواهند شد.

در اینجا افلاطون است که اندیشه ای مترقی دارد نه ارسطو. اوضاع طبقه سوم در دولت افلاطونی به حد کافی از تطبیق با اندیشه مساوات بشر دور است و مع الوصف این مسأله حائز اهمیت خاصی است که افلاطون می کوشد تا اعضای طبقه سوم را که عبارت از صنعت گران و کشاورزان و تولیدکنندگان ثروتند، بخشی لاینفک از دولتی سازد که به آن تعلق دارند، ولی ارسطو فقط به این قانع است که آن ها را به شکل ابزار، نه اتباع نگاه کند.

طبقه افزارمند یا هر طبقه دیگری که وجودش مولد فضیلت نیست سهمی در تشکیلات دولت ندارد. ارسطو بر افلاطون می تازد که آن اندازه که درباره طبقه اول و دوم سخن گفته است از چگونگی اصلاح کار طبقه سوم یعنی طبقه تولیدکننده بحث نکرده است ولی از این ایراد که بگذریم باید اعتراف کرد که نظریه کلی افلاطون از لحاظ وضع خاص طبقه سوم (پیشه وران) به اصطلاح امروزی «مترقی تر» از عقیده ارسطو است. زیرا درحالی که افلاطون دست کم پیشه وران را عنصری هر چند پست از پیکره جامعه می داند، اما ارسطو آنان را یکسره از جامعه طرد می کند.

بیشتر بخوانید:

اندیشه های ارسطو(قسمتهای دیگر)

جان لاک و نظریه دولت

افلاطون زندگی و اندیشه های وی

 

منبع: تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب - دکتر ابوالقاسم طاهری

پایگاه خبری حقوق نیوز -  سیاسی و اجتماعی


 

 



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز

 

سرخط خبرها: