حقوق نیوز
بودا (buddha)

بودا و معرفت بودایی

در تفکر بـودايی ، عـلت اصلی دل بستگی های انسـان کــه ســبب زايـش و تولـد دوبـاره انسـان مي شود، دوازده زنجيره علی و معلولی است

حقوق نیوز | فرهنگی و هنری | اندیشه

بودا

جـايگاه معرفت در انديشۀ بـودا

در مـکتب بودا، معرفت عنصری  اسـاسی  در سـلوک انسان است و طريق جنانـه يـا معرفـت در کنار طريق عمل تأثيرگـذار اسـت. جنانـه کـه‌ از‌ واژه سنسـکريت جـنـه مـشـتق شـده اسـت، معمولا به معرفت تـرجمه مـی شود‌. اگـرچه‌ تـرجمۀ جـنانه به معرفت در برخی از‌ مـتون‌ بـه‌ ظـاهر اشکالی ندارد، در متون فلسفی که‌ با‌ معرفت شناختی يا پرامه - شاستره سروکار دارند، غـالبـا نـادرست و گمراه کننده است. درواقع‌ ، می تـوان گـفت کــه جـنانـه غـالبـا‌ در‌ متـون سنسـکريت‌ بـه‌ مـعنای معرفت است، اما آنجايی کـه جنانـه‌ بـا‌ پرامـا (رخـداد معرفتـی ) تنـاقض مـی يابـد، به معنای شـناخت يا آگـاهی اسـت‌ ؛ زيـرا‌ شـناخت رخـدادی اسـت کـه در بـاب‌ مسـئله ای رخ می دهـد‌ و وقـتی کـه چـنين رخـداد معرفتی حقيقت‌ داشته باشد، در آن صورت معرفـت اسـت .

از اين رو، بايد متذکر شد‌ که‌ تنها برخی از شناخت ها‌ معرفتند‌؛ درحـالی کـه برخـی ديگـر‌ از‌ آن هـا متضـمن شـک‌ ، ادراک‌ نادرسـت ، خطـا، قـضـاوت نادرسـت و امـوری از ايـن قبيلنـد.

معرفت به منزلۀ‌ يکی از راه های رسيدن به نجـات‌ و رسـتگاری در سـنت‌ دينـی هنـدويی، برای نخستين بار در‌ وداهـا مطـرح می شـود؛ زيـرا وداهـا مشـتمل بـر معرفتنـد و حکيمـان و فرزانگان حقيقی کـسانی هـسـتند کـه‌ احکـام‌ و حقـايق ودايـی را درک کننـد.

پس‌ از‌ وداها‌، سرچشمۀ معرفت را‌ مـی تـوان در اوپانيشـادها بررسـی و شناسـايی کرد؛ زيرا در اوپانيشادها -که سرچشمۀ متعالی ترين معرفتنـد- تنهـا عمـل‌ بـه‌ احکـام‌ ودايـی ملاک دستيابی به نجات نـيست.

در‌ کـنار‌ اوپانيشادها‌ که مهـم تـرين متون عرفانی و معرفتی در تفکر هندو محسوب می شوند، در آيين بـودا معرفـت و شـناخت، ارزش و اهميت بسياری دارد؛ زيرا کسانی که به دنبال معرفت‌ هـستند، بـايد سـه طريـق سـير و سلوک را بـشناسند و دنـبال کنند؛

اول انضباط در منش و کردار است که تعاليم نيک رفتـاری را به کار ببرد و حواس و اعضای خود را در اختيار‌ داشته‌ باشند.

دوم تمرکز درسـت انديشـه و ذهن و دورساختن امـيال پليد و آزمـندی از خود است.

سوم خـرد و تـوانايی درست فهميـدن و پذيرفتن چهار حقيقت شريف است.

آموزه های معرفتی بودا را می توان به دو بخش هستی شناسانه و انسان شناسانه تقسيم کرد.

در آموزه های هستی شناختی بودايی، همۀ پديده های جـهان‌ و هـمۀ‌ مظاهر هستی سـه ويژگـی اساسـی دارنـد‌؛ نخسـتين ويژگـی هسـتی ، ناپايـداری و دگرگـونی جهـان يـا آنيکـا اسـت .

بدين معنا که در جهان هستی نه چيزی ثابت است و نه خود جهان هستی، پاينده‌ اسـت‌؛ هـمـۀ پديده هـا درحال‌ تـغيير‌ و تحول هستند و در جهان مظـاهر، هـيچ پديـده ای اسـتقرار و سـکون ندارد.

دومين مسئله در هستی شناسی بودايی، رنج آلودگی جهان يا دوکــا اسـت. بـدين معنـا که اين جهان هستی، سراپا‌ درد‌ و رنج است. البته نـه بـه اين مـعنا که هيچ خوشی و نشـاطی در جهان نيست؛ بلکه در جهان هيچ خوشی ای نيست که بـا درد تـوأم نباشـد.

آخـرين ويژگــی ‌ ‌هـستی شناسی در‌ تفکر بودايی اصل بيخودی يا آنيتا است.

اين ويژگي مبين اين نکتـه اسـت که هـيچ پديده ای در جـهان‌ دارای «خـود» و «جـوهر ثابـت » نيسـت و در پـی دگرگـونی هـای مـدام و پيوسـته‌ دارای گـوهر‌ ثـابتی نيسـت. ايـن ويژگـی مربـوط بـه بـاطن جـهـان و بـاطن پديده های جهان از جمله انسان است؛ بنابراين‌، ‌‌هيچ‌ پديده و نمودی در جهان دارای «خـود» نيست و هـر پديده و مظهـری، چيـزی جـز هـمـان‌ تـغييـر‌ و تحـولات‌ مـداوم و پيوسـته نيسـت.

در تفکر بودايی، معرفت و آگاهی تنها از طريق‌ حس و تماس با عناصر ظاهری صورت نمی گيرد؛ از طريق شهود باطنی انجام‌ می شود و سالک پس‌ از‌ شهود، برای رهـايی از درد و رنـج به چهار بنياد آگاهی می رسد؛ نخسـت بـه شـناخت و نظـاره جسـم و تـن کـه رهـرو بـا خلوت گزيدن در گوشه ای دم و بازدم خود را کنترل‌ می کند و از حرکات و عناصر سـازنده تن آگاهی می يابد و بـا تـمرين، به شادی بی ترس و برترين دانش ها دست پيـدا مـی کنـد. در مرحلۀ بعد، به تجربه احساس ها می پردازد‌ و احساس های خوش را از ناخوش بـاز می شناسـد.

در مرحلۀ سوم از چگونگی نمايان شدن و ازبين رفـتن احـساس ها آگاه می شود و بـا نظـاره دل می تواند دل پاک و بی آلايش‌ را از دل ناپاک و آلوده تشخيص دهد.

در چهارمين بنياد، بـه نظاره درمه ها می پردازد که خود پـنج گونـه اسـت ؛

اول پـنج مـانعی کـه بــه دل ســالک رو‌ می کند، مانند تنبلی ، افسردگی ، بدخواهی و... ؛

دوم پنج توده که مانع راه دل می شود، مانند کالبد، احساس ، ادراک ، حالات دل و دانستگی ؛

سوم دوازده بنياد حسی کـه شـامل حـواس شش‌ گانه‌ و موضوعات‌ آن هاست ؛

چهارم شـناخت هـفت‌ انـدام‌ روشن‌ شدگی، ماننـد آگـاهی ، پژوهـش آيين، نـيرو، شـوق، آرامش، يکدلی و يکسان دلـی ؛ و پـنجم، نظـاره چهـار حقيقـت شريف بودايی است.

اصل‌ رنج در انديشۀ بودا

اصل رنج در تفکر‌ بودايی، جزء ارکـان اسـاسی اين مـکتب است و بوديسم مبنای تعاليم خـود را راه شناخت و ازميان بـرداشتن رنـج قرار داده است‌. اگر‌ از‌ لحاظ آموزه انسان شناسی بـودا و تمايزی که ميان انسان و ديگر‌ موجودات است به مسئلۀ رنج بـنگريم، رنــج از دل بـسـتگی بـه حيات بر می خيزد؛ بنابراين ، پديده ای انسانی است‌، نه‌ جهـانی. البـتـه ايـن رنـج در آيـين بـودا به عنوان فلسفه ای بدبينانه‌ تعبير نشده است. رنج تنها برای افرادی که در بند ناآگاهی اسيرند، تـوأم بـا انـدوه است‌، اما‌ برای آن ها که ضميری روشن و آکنده از مهر دارند، بـا نــوعی شـادی و وجد‌ در‌ ژرفای وجودشان قرين است.

درواقع ، بوديسم بـا واقعيتـی آغاز کرده است‌ که‌ مـبتنی بـر تـجربه ایمشترک و جهانی است. بـدين معنـا کـه ممکـن اسـت همۀ موجـودات دارای شـعور‌ يـا تـفکـر نـباشـند، امــا همـۀ آن هـا رنـج را درک کـرده انـد يـا‌ می کنند‌؛ چرا که همگی با درد، غم ، پيری ، فساد و مرگ رويارو هـسـتند.

درسـت‌ اسـت‌ که کلمۀ «دوکه » در نخستين حقيقت شـريف، معنـای متـداول «رنـج » را دربردارد، ولی قبل‌ از‌ آن متضمن مفاهيم عـميق تـر «نقص »، «کشمکش »، «خلأ» و «بـی پـايگی و پايداری » است ؛ بنابراين ، رنج و خوشبختي‌ امری نسبی است . زنـدگی نـمـی تـوانـد منحصـر خوشبختی يا رنج باشد و نمی توان‌ تنها‌ «رنج‌ » به معناي متداول کلمه را دوکه خـواند؛ بـلکه هر چيز ناپايدار دوکه است.

بودا عطش و تشنگی و دل بستگی به لذات حسی را بـه مـنزلۀ‌ عـلت‌ رنج می دانـد. مـراد او از دل بستگی ، چيزی است که سبب تولد دوباره می شود‌ و به‌ مـيلي سـيری ناپـذير مـی انجامـد.

او سه نوع دل بستگی حسي ، وجودی و نيستی را بيان می کـند. اشـتياق حـسـی ، کـام‌ طلبيـدن‌ از‌ حواس به معناي ميل به لذت بردن‌ از‌ پنج حس است . دل بستگي و اشتياق بـه هـسـتي درواقــع ، مـيل به زندگي مستمر‌ و جاويد‌ است ؛ به ويژه اشاره به‌ زندگاني‌ در جهان‌ هاي‌ بـالاتر‌ دارد کــه وجود مادي لطيف و وجود‌ غيرمادي‌ خوانده شده اند، اما ميل و دل بستگي بـه نيسـتي ، خـود نتيجۀ عـقيده‌ بـه‌ نيستي است ، يعني نظريۀ فريبنده ماده‌ انديشـانه دربـاره خـود يـا‌ مـن‌ ، مبنـي بــر اينـکه انسان درهنگام‌ مرگ‌ ، نيست و نابود مي شـود و بـين زمـان پيش از مرگ و زمان پـس از مرگ‌ وي‌ هيچ رابطۀ علي وجـود نـدارد‌.

اين عطش‌ براي‌ ظهور و بـروز، خـود بـه‌ احسـاس‌ وابسـته اسـت و پيـدايش احسـاس بـه برخوردي وابـسته اسـت که با عوامل خارجي صـورت مـي‌ گيرد‌. تـصـور عــادي از پديـده هــاي جهان‌ اين‌ است که‌ پديده‌ هـا‌ پايدارنـد، مي توان از‌ آن ها بهره برد و با آن ها به لذت و خوشـي در حيات خود رسـيد. بـودا‌ در‌ نظريۀ زنجيره علي خود درصدد اسـت‌ که‌ اين‌ پندار‌ را‌ از مـيـان بـردارد‌ و به‌ ديگران بفهماند که امـور فــاني هرچنـد مـدتي بـاقي اسـت ، رو بـه زوال و نيسـتي مي رود و در‌ حقيقت‌ پوچ‌ است.

بـراي رهـايي‌ از‌ رنج‌ بايد‌ علت‌ آن‌ کـه دل بـسـتگي بــود، کنـار نهـاده شــود. اگــر اشـتياق و تشنگي نسبت بـه امـور نباشد - اموري که خود بود و جوهري ندارند و پنداري بيش نيسـتند- رنجي نيز با خـود‌ بـه همراه ندارند. در اينجـا رهـايي از دوکـه در نـيروانـا اتـفـاق خواهـد افـتـاد.

بـراساس آمـوزه کرمه، انسان درگيـر اعـمـال گذشـته اش اسـت و ثمرة اعمال خود را‌ در‌ زندگي کنوني و آينده خواهد ديد. زندگي فردي و اجتماعي فرد تـا ابـد تـحت تأثير کردارهاي گذشته اش قـرار مـي گـيـرد و جـريـان تـولـد تــا مــرگش هميشـه در جريان اسـت ، مـگر اينکه‌ راه‌ نجاتي پيدا شود تا از اين چرخه رهايي يابد.

طبق تعاليم بودا، نـه در آسمان ها، نه در فـضا، نـه در شـکاف کوه‌ ها‌، جايي نيسـت کـه خطاکـار بــر‌ آنـ‌ ايســتد و از ثـمره کـردار خـويش رهـايي يابـد و مـرگ بـر او چيـره نشـود. طبـق توصيه هاي بودا، انسان بايد از افراط و تفريط‌ در‌ به کـارگيري اميـال جسـماني‌ بپرهيـزد‌ و راه ميانه و طريق والايي با نام هشت حقيقـت شـريف را در پـيش گـيـرد. راه هشـت گانـه ، خـود مشتمل بر سه مرحلۀ شناخت و معرفت صحيح انسان از خود و هستي ، خودسـازي و خـالص‌ ساختن‌ عمل ، تمرکز و پاکسازي ذهن است .

جايگاه معرفت در راه های هشت گانۀ بودايی

راه هشت گانه بـه صـورت گام يا قواعدي نيست که شخص بايد آن ها را يکي پس‌ از‌ ديگـري طي‌ کند، بلکه شامل هنرها و فضايلي است که جوينده بايد همۀ آن ها را در خـود بـه کمـال‌ برساند. بين اين گام هـاي هـشت گانه ، رابطۀ دوسويه اي هست‌ که‌ نمي‌ توان يک گام را بـدون توجه به ديگري برداشت . اين راه هشت گانۀ شـريف عبـارت اسـت از‌:

١. ‌‌شـناخت‌ درسـت ، يعني شناختن چـهار حـقيقت بودايي که براساس آن ، رنج و عـلتش و راه رهـايي‌ از‌ آن‌ شناخته مـي شـود.

٢. انديشـه درسـت ، يعنـي عـزم رهـايي ، انديشـۀ نيـک خـواهي و سـتم نکـردن بـه موجودات‌ زنده .

٣. گفتار درست ، يعني سخن گفتن به گـونه اي کـه در آن ، دروغ‌ ، بـدگويي و ياوه گويي نـباشد‌.

٤. رفـتار‌ درست ، يعني پرهيز از انجام دادن قتل ، دزدي و پيروي از شهوات .

٥. زيست درست ، يعني امرار معاش و کسب درآمد به گونه اي کـه بـه هـيچ موجـودي زيـان نرساند.

٦. کوشش درست ، يعني تـلاش‌ در پـاک شـدن از حـالات نادرسـت و پديـدآوردن حالات درست در جـان و روان خــود.

٧. آگـاهي درسـت ، يعنـي شـناخت تـن ، احساسـات ، موضوعات جان که نگراني ها را برطرف مي کند.

٨. تمرکز درست که‌ فهم‌ را بالا مـي بـرد و همۀ فنوني که ختم به آگاهي مي شود، بـه آن وابـسته است. آخرين گام از طرق هشت گانه ، يعني تمرکز درست ، به‌ نيروانا‌ ختم مي شـود و شـامل چهـار مرحلـه اسـت : اول تمرکز بر برهان و دليل و تحقيق حقايقي که فرد دچار شادماني شده و بـه انـديشـۀ نـاب نزديک مي شود. دوم مراقبۀ بي نياز‌ به‌ برهان که ناشي از سـکون و آرامـش اسـت . سـوم شخص حتي از لذت درونـي ‌ ‌دل مـي کند، اما هنوز يک راحتي جسماني را احساس مـي کنـد.

در مرحلۀ چهارم نه‌ آرامش‌ درونـي‌ ، نـه آرامـش جسماني وجود ندارد‌ و فرد‌ به‌ سکون محض و بي تفاوتي مطلق مي رسد و رنـج پايـان مـي يابــد.  براسـاس مراتب طريق ميانه که سالک هرچه‌ مراحل‌ بيشتري‌ طي کند، بــه معرفـت بيشـتري مـي رســد.

کـسب‌ معرفت‌ نيز با توجه به ميزان درک سالک ذو مراتب مي شود.

مراتب معرفت در انديشۀ بودايی

براساس راه هشت‌ گانه‌ ، فهم‌ درست عبارت است از فهم امور و اشيا آن چنانکه هستند‌. چنين معرفتي به فهم حـقايق شريف منجر مي شود. اين فهم ، عالي ترين حکمت اسـت کـه حقيقـت فرجامين‌ را‌ مي‌ بيند. مطابق آيين بودا دو نوع فهم وجود دارد؛ اول آنچه‌ را‌ که به طور معمول فهم مـي نـاميم ، نـوعي شـناخت ، خـاطره اي مـتـراکم و بـرداشـتي دانشـورانه از يـک‌ موضـوع‌ برحسب‌ پاره اي از اطلاعات است .

اين نوع فهم به معرفـت ظـاهري معـروف‌ اسـت‌ و خيلـي‌ عميق نيست ، اما معرفت عميق و حقيقي ، «نفوذ» ناميده مي شـود کـه ديـدن شـي ء بـا‌ ماهيـت‌ حقيقي‌ و عـريان آن اسـت . «نفوذ»، تنها وقتي ممکن است که روح از هـر غشـي پـالوده‌ شـده‌ با تعمق رشد يافته باشد. تقريبا در همۀ مکاتب‌ هندي‌ ، به‌ اين دو نوع معرفت اشاره شده است ؛ به ويژه در اوپانيشادها، اين دو نـوع‌ مـعرفت‌ به صورت معرفت برتر يا معرفت باطني و معرفت فروتر يا معرفت ظاهري بيـان‌ شـده‌ اسـت‌.

معرفت فروتر، معرفتي مربوط به علوم تجربي است که به امور‌ و لذايذ‌ ناپايدار در اين جهان مربوط است . بـراين اسـاس ، حـتي وداها نيز در‌ رديف‌ معرفت‌ فـروتر اسـت.

مـرتبۀ ديگر از معرفت ، معرفت به آتمـن يـا معرفـت بـه‌ بنيـاد‌ حقيقـت‌ هسـتي است که معرفت برتر نام دارد. اين مرتبه از معرفت ، بـه‌ حقيقـت‌ فناناپـذير مـربـوط مــي شــود. حقيقتي که با آن ناشنيده شـنيده مـي شــود، نـاانديشـيده‌ بـه‌ انديشـه مي آيد و ادراک نشده ادراک مي شود. ايـن سـنخ از معرفـت‌ ، بـه‌ معرفـت بنيـاد يـا حکمـت جاودان نيز‌ تعبير‌ مي‌ شود که چـيزي بـرتر از مـعرفت مظـاهر‌ يـا‌ تجليـات گونـاگون آن بنيـاد است.

معرفت‌ حسی در انديشۀ بـودايی

آيين بوداي‌ کهن‌ ، جهان را‌ واقعي‌ و مطابق‌ با نمودهايش مي دانسـت ؛ بـه طـوري‌ کـه‌ هروقـت نمودها ناپيدا شوند، هستي جـهـان نـيـز از مـيـان مـي رود. از‌ طـرف‌ ديگـر، همـين آيـين ميـان واقعيت واقعي‌ و واقعيت انديشه اي‌‌ جهان تـمايز قـائل اسـت . انسـان‌ بـا‌ تولـد پـا بـه جهـان واقعي اي مي گذارد که بنياد وجود جسمي او‌ را‌ فراهم مي آورد. زمـاني کـه‌ انـسان‌ ايـن‌ جهـان را با‌ اعضاي‌ محسوسش درک مي کند‌، جهان‌ برايش واقعيتي روانـي و انـديشـه اي مــي شــود.

پس در تن انسان علاوه بر پنج‌ عضو‌ حسي ، عضو ديگري نيز وجود دارد‌ که‌ عضو انـديشـيدن‌ اسـت‌ و ابـزاري‌ براي ايجاد تصور و شناخت‌ واقعيت هاي غيرمادي و نيز ابزاري براي فهميـدن ارتباط ميان چـيزها، مـفهوم ها، آرمان ها و يادهاست‌ ؛ بنابراين‌ ، در تفکر بودايي بايد سـه عامـل‌ را‌ براي‌ فهم‌ جـهان‌ درنـظر گـرفت ؛ اول‌ شش‌ عضو حسي ، دوم موضـوعات حسـي وابسـته بـه هريک از اين شش عضو و سوم دانستگي حسـي اي‌ کــه‌ از‌ هـريـک از آن شـش عضـو پيـدا مي‌ شود‌، يعني‌ آگاهي‌ به‌ موضوعات‌ ؛ بنابراين ، ما جهان را آن چنانکه هـست نـمي فـهميم ؛ بلکـه براساس تأثراتي که حواس به ما مي دهند، تصور مي کنيم.

در مکتب‌ مـاهايانه، جـهان تجربـي يـک نمـود صـرف اسـت و هرگـز نمـي تـوان از راه حواس ، تصوير درستي از آن را احساس کـرد؛ پـس آن را مــي تــوان همچـون وهـم و خيـال دانست‌ ، هر‌ آنچه خيالي و بدون من يا روان فردي است ، تهي است . همين تـهـي بــودن اســت که ذات جهان نمودها را تشکيل مي دهـد، امـا در مکتـب‌ مادهياميکا‌، هـستي عـاري از واقعيت است و همه چيز شون يا و تهي است. آن هسـتي کـه اين مکتب واقعيتش را انکار مي کند، همان جـهان‌ پديده هاسـت کـه موضـوع ادراک انسـان‌ قرار‌ مي گيرد.

در پشت جهان پديده ها واقعيتي وجــود دارد کــه هـيچ يـک از خصوصـيات و ويژگي هايش با معيارهاي ذهـني و عـيني قـابل توصيف و بيان‌ نيسـت‌ . در حقيقـت چيـزي کـه‌ خـاصيت‌ پديده هـا را نداشته باشد، شون يا ناميده مي شود؛ پس واقعيت غايي چيزي اسـت کـه خواص و ويژگـي هـاي پديده ها را ندارد و ماهيـت واقعـي آن را بــا عـقـل نمـي‌ تــوان‌ مـعـين و مـعلوم کرد؛ بنابراين ، نمي توان فهميد کـه يک چـيز واقعي يا غيرواقعي است يـا هـم واقعـي و هم غيرواقعي است.        

  عقل و مـعرفت فـلسفی از منظر‌ بودا‌

بودا هرگونه‌ تفکرات پيچـيدة فلسفي را رد کرده است و طـريقۀ بـحث علمي را کـه بـه جنانـۀ مـارگه تـعبير شده‌ است ، طريق وصول به آزادي و نجات نمي دانـد و مبـادي و اصـول فلسـفۀ‌ مابعدالطبيعه‌ و مـباحث‌ عـقلاني و متافيزيکي را که غيراخلاقي بودنـد، تـأييـد نـمـي کـنـد. او در تعاليم خود، از راه و روش عـملي ‌‌اسـتفاده‌ کرد و بر اين عقيده بـود کـه مشـکل اساسـي انسـان در مباحث فلسفي نيست‌ ؛ بلکه‌ در‌ احساسات و ادراکات اسـت و بايـد تمـام تـلاش خــود را بـراي فهميدن و مهار اميال و خواسته هايش بـه‌ کـار گرفت .

در عـالم فـلسـفه ، تـوجـه او بيشـتر بـه حقايقي از نـوع روان‌ شناسي بود. در شاخۀ ماهايانۀ بـودايي معتقدنـد کـه تهي بودن ، موضوع عقل و فلسفه نـيست ؛ بـلکه موضوع پرجنيا يـا فراشـناخت اسـت ، از طريـق شـهود کـسب مـي شـود و نـيازي به هيچ اسـتدلال مـنطقي ندارد؛ پس‌ فرد يا به پرجنيا مي رسد يـا نمي رسد. اگر به آن نرسد، هيچ استدلال و احتجاجي او را قـانع نـخواهد کـرد، امـا بـا رسـيدن به اين آگاهي فراشناخت ، شـخص درمــي يابــد‌ کــه‌ تـهـي بــودن چيسـت و روش فلسـفي هـيچ فيلسوفي هرچند قانع کننده و آسيب ناپذير باشد، نمي تواند اين شـناخت قـوي و محکـم را از انسان بگيرد و ارزش اين شهود را نمي توان بـا‌ اسـتدلال‌ فلسـفي سـنجيد.

نقش مـعرفت در رهايی از رنج در اندیشه بودا

در نگاه يـک رهـرو بـودايي تـا زمـاني کـه هسـتي و زنـدگي ، رنـج و سـختي اسـت ، بـراي ازميان برداشتن آن تلاش‌ مي‌ کند و در اين مسير، نيـاز بـه شـناختي گـام بـه گـام دارد. پـس از شناختن چهار حقيقت شـريف مـربوط به رنج ، در مورد خاستگاه رنج ، به اين نتيجـه مـي رسـد‌ که‌ بايد‌ به طريقي اين عطش و ناداني‌ را‌ از‌ ميان بردارد. لازمۀ رسيدن به مبدأ ازلـي و رهـايي از رنج ، کسب معرفت برتر است.

به هـمين دليل اسـت که در اوپانيشادها‌ به‌ شدت‌ بر اين نکتـه تأکيد مي شود که انسان‌ نمي‌ تواند از طريق حواس يا از طريق عقل و مباحث منطقي يا بحثي و حتي از طريق خـواندن مـتون مقدس ، آن‌ حقيقت‌ متعال‌ را شـهود کـند. تنها کساني مي توانند حقيقت متعال را‌ شهود کنند که بر حواس و تمايلات نفساني خود غلبه کرده باشند بـا خـود به صلح و آشتي رسيده بـاشند‌. چـنين‌ کساني‌ از طريق معرفت شـهودي کــه امـري متمـايز از معرفت رسمي‌ و ظاهري‌ است ، به شناخت حقيقت متعال دست مي يابد.

  اولين گام براي شناخت‌ حقيقت‌ متعال‌ ، معرفـت نفـس اسـت . آدمـي مـي توانـد در معرفت نفس ، به نوعي ثبات‌ در‌ مـعرفت‌ بـرسد و اين مرتبه ، مرتبۀ کسي است که نـه از پيونـد با اشيا، بلکه در‌ جان‌ خود‌ به خرسندي مي رسد. اين عقيده بدين معناسـت کـه معرفـت يعنـي کسي که به‌ حقيقت‌ جان خود راه يافته ، از قـيد تـکليف آزاد است.

البـته‌ بين‌ معرفت‌ با عمل در تفکر هندو ارتباط متقابلي وجود دارد؛ زيرا معرفت بـدون عمل به‌ تکامل‌ نمي رسد و عـمل بدون معرفت نيز ارزش چنداني ندارد؛ زيرا عمل اسـت کـه‌ معرفت‌ را‌ مي آفـريند. از اين رو، مـي تـوان گفت کـه کرمـه و جنانـه دو اصـلند و کرمـه بـراي‌ انجــام‌ دادن امــر نيازمنــد جنانــه اســت و ايــن دو اصــل نســبت متقــابلي بــا يکـــديگر‌ ‌ ‌دارنـــد‌.

رسيدن به نيروانا به عنوان غايت و هدف نهايي سير و سلوک بودايي از لحـاظ‌ عـقلانـي‌ و مـعرفتي‌ سـه بعد دارد؛ اول اينکه نيروانا پايان زندگي دنيايي است . از اين‌ رو‌، به رهايي از رنج و چرخۀ بازپيدايي تعبير مي شـود. دوم آنکه نيروانا نيل به نـوعي فهـم‌ و بيـنش‌ اسـت کـه ايـن بينش را آگاهي درسـت و خــردورزي نسـبت بـه چيزهـا آنـ‌ طــور‌ کـه بايـد باشـند و دانـايي آفت زداي حيات‌ دانسته‌ اند‌. سوم اينکه نيروانا نيل به کمال اخلاقي‌ بعد‌ از طي مراحل تحـول اخلاقي شخصيت است . درنتيجه ، رسيدن به کسب بيـنش ، کمـال‌ اخلاقـي‌ و رهـايي از رنــج است.

  تفاسيري‌ که‌ براي‌ نيروانا بيان شده ، دو جنبۀ سلبي‌ و ايجابي‌ دارد: نيروانا به لحاظ سلبي به معناي سکوت و خاموشي محض است . انسان‌ زمـاني‌ بـه نيروانـا مي رسد که دل‌ و جانش را از دوئيت‌ پاک کـرده باشد، همۀ اميال و شهوات‌ را‌ کنار گذاشته و از چرخۀ سمساره رهايي يافته باشد. کسي که به اين مقصد‌ نهايي‌ برسد، لذت و نيکبختـي بزرگي را‌ تجربه‌ مي‌ کند و به رهايي‌ و آزادي‌ مي رسد. اگـر نـيروانا از سـنخ علم شناخته شود، به اين خاطر است که تنها‌ از‌ طريق معرفت و آگـاهي اسـت که خاموشي‌ و پايان‌ تشنگي شناخته‌ مي‌ شود‌ و سالک با ازميان بردن‌ اين تشنگي است کـه بـه نيروانــا مـــي رســـد. اگــر جنبــۀ ايجــابي آن را در نظــر‌ بگيــريم‌ ، نيروانــا شــادي و ســرور توصيف ناپذيري است‌ که‌ جنبۀ‌ روحاني‌ و باطني‌ دارد و سالک از‌ طريق‌ سير دروني به ذاتـي ناميرا مي رسد که مقامي پاينده و مملو از شـادماني اسـت.

معنای نادانی در انديشۀ بودا

مـهم تـرين اصـطلاح‌ مرتبط‌ با‌ مفهوم‌ ناداني‌ در‌ سنت هندو واژه مايا اسـت . ايـن اصـطلاح در آيين هندو چندين لايه دارد. معاني اي مانند نيروي سحر و جادو، معجـزة آفـرينش ، نيرويـي که خــدايان مـعروفـي چــون وارونـا‌، رودرا، شـيوا يـا خـداي بـرهمن بـه وسـيلۀ آن جهـان را آفـريدند، امـا روشن ترين مفهوم آن که در ودانتا بيشتر به کـار رفتـه اسـت ، حجـاب نـاداني و پرده اي است که‌ دربرابر‌ همۀ پديـده هـا گسـترده شــده و دريافــت حـقيقـت را بـراي ديـده و درک انسان ، ناشدني ساخته است . همچنين آن را سراب جهاني نيز کـه حقيقـت را پوشـانده مي نامند.

در بوديسم‌ نيز‌ همين مفهوم که برابر با تـوهم و تخيـل اسـت ، پذيرفتـه شـده اسـت. طـريقۀ مـعرفت درواقع بر اين مقدمه مبتني است که‌ علت‌ اصلي تمام شرور و مـصائب اخـلاقي‌ انسـان‌ ، جهـل و نـاداني اسـت و آدمـي آن چنـان در حجـاب جهـل فرورفته که از حقيقت محبوب خود غافل شده اسـت و هـمين غـفلت از حقيقـت جـان آدمـي‌ است‌ که او را اسير‌ بازپيدايي‌ مي کند. اين در حالي است کــه طـبـق تـفسـير اوپانيشـادها، اگـر آدمي به معرفت حقيقي که همان معرفت به برهمن يا آتمن است ، دسـت يابـد، درحـقيقت بـه نجات دست يافته‌ است‌ . 

در تعاليم بودا، از حقيقت ناداني به عنوان مکمل معرفت ياد مـي شـود. هرچنـد منظـور از ناداني در فرهنگ اوليۀ هندو، عقيده نداشتن به وجود يک‌ اصل‌ ثابت و نـامتغير‌ اســت ، امــا در عقيدة بودا اين گونه نيست ؛ زيرا هيچ امر ثابت و پايداري وجود ندارد و همه چيز‌ در تغييـر و تبديل اسـت و چـون متغير و متحول است ، با درد و رنج‌ همـراه‌ مـي‌ شـود. در سـنت بـودايي ، ناداني در برابر چـهار حـقيقت شـريف قرار دارد و خود مشتمل بر چهار گونـۀ ‌‌ندانسـتن‌ رنـج ، ندانستن مبدأ رنج ، ندانستن اينکه رنج بـايد خـاموش شود و ندانسـتن وسـايل فرونشـاندن‌ ايـن‌ رنج‌ اسـت : پـس لازمـۀ گريـز از نـاداني در گـام نـخسـت کـسـب مـعرفـت و شـناخت اسـت.

ناداني مسئول غايي تمامي رشته هاي علـل و معلـول هاسـت ؛ بـه ويـژه اين‌ تـوهم کـه زنـدگي عذاب‌ نيست‌ ، بلکه جرياني از لذت هاست . انديشۀ بـودا بـه هـيچ وجـه اين را مترادف تـوهم دنـيوي يا مايا، يا به منزلۀ توفيق نيافتن در شناخت هماني متناهي و مطلـق ، يا به عنوان جلوة‌ يک توهم جهاني مخلوق ذهـن بـر زمينۀ هيچ نمي انگارد. سمساره هـا مربـوط به اعمال فکري و کلامي و عـملي شـخص هستند کـه بـه صـورت اعمـال نيـک و بــد ذخـيـره مـي شوند و به بدني‌ جديد‌ قالب مي بـخشند؛ بـه ويژه اگـر بـه وسـيلۀ اشـتياق بـه زنـدگي آينـده تقويـت شـوند. تـا زمـاني کـه سـمسـاره هــا ريشـه کـن نشـده انـد، جـوانـه زدن زنــدگي تـازه اجـتناب نـاپذير اسـت‌ و اين‌ فقط زماني متوقف مي شــود کــه ماهيـت ناپايـدار و فـاني جسـم و خوشـي هـايش ادراک شـود و سمسـاره هـا از طريـق تحصـيل دانــش راســتين از بـين برونـد.

   نقش دانايی در‌ سـلسله علل بودايی

در تفکر بـودايي ، عـلت اصلي دل بستگي هاي انسـان کــه ســبب زايـش و تولـد دوبـاره انسـان مي شود، دوازده زنجيره علي و معلولي است . اين زنجير بارها تکرار‌ مـي‌ شـود‌، با ناداني آغـاز مي شـود‌ و بـا‌ رنـج‌ همراه است و دوبـاره کـرم هاي جديد مـي ســازد. بــه مجمـوع ايـن تکـرار و فرايند سمساره گفته مي شود؛ بنابراين ، اگر انسان در‌ زندگي‌ هاي‌ قبلي اش تـحت تـأثير نـاداني عمل کرده باشد‌، ذخيره‌ اي از کـرمه سـازها جمع آوري کـرده اسـت کـه موجـب بازتولـدش در نظام سـمساره مي شود و همواره بايـد بـا‌ رنـج‌ دسـت‌ وپنجـه نـرم کنـد. درنتيجه ، رنج معلول تـولد‌ اسـت که از اراده انسان براي وابستگي و درآميختگي بـا اشـيا نـشئت گـرفته اسـت ؛ زيرا به اشيا عـطش و مـيل‌ دارد‌.

اين‌ عطش ناشي از تجربۀ حسي است که سـبب  تماس حسي اشيا‌ مي‌ شود و شش اندام حـسي شـناخت را تـشکيل مي دهد که ارگانيسـم اوليـۀ متشکل از ذهن و بـدن‌ را‌ مـي‌ سـازد کـه مـعلول شـعور نخستين و ابتدايي است . اين شعور معلول ادراک هاي‌ ما‌ از‌ زندگي گذشته است و ادراک هـا معلـول جهـل مـا دربـارة حقيقـت اسـت. به‌ طورکلي‌ ، مي توان ريشۀ اصلي علل دوازده گانـه را نــاداني برشمرد که منظور از اين‌ ناداني‌ ، ندانستن حقيقي چهار حقيقت شريف است که علـل ديگـر نظير آگاهي ، احسـاس ، ادراک‌ ، ذهنيـت‌ ، عطـش‌ و دل بسـتگي و درنهايـت تولـد دوبـاره را به وجود مي آورد و با رفع اين نـاداني‌ انـسان‌ آزاد و رها مي شود.   

منبع(source)

 مراتب شناخت در عرفان مولوی و آیین بودا  - علیرضا خواجه گیر - زینب کمالی - ادبیات عرفانی - شماره 14 - بهار و تابستان 1394

        



+ 0
مخالفم - 0
منبع: حقوق نیوز

 

نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

سرخط خبرها: