امروز: یکشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۹ برابر با ۰۳ صفر ۱۴۴۲ قمری و ۲۰ سپتامبر ۲۰۲۰ میلادی
کد خبر: 273542
۱۴۵
۱
۰
نسخه چاپی

اطلاعات کامل در مورد مکتب فرانکفورت و نظریه انتقادی

سازنده ی اصطلاح علمی تئوری های انتقادی را باید ماکس هورکهایمر Max Horkheimer دانست. این اصطلاح ابتدا بین گروه های کوچک روشنفکر متداول شد ولی بعد علامت مشخصه ی مکتب فرانکفورت Frankfurt School قرار گرفت.

مکتب فرانکفورت

مکتب فرانکفورت و نظریه انتقادی

مهمترین بنیانگذاران مکتب فرانکفورت ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو بودند. بعد از این دو اندیشمند جوانترین عضو مکتب یعنی یورگن هابرماس Jürgen Habermas که در سال 1981 ریاست انستیتو ماکس بلانک در فرانکفورت و در سال 1983 استادی دانشگاه فرانکفورت را پذیرفت. به این گروه باید نماینده چهارمی یعنی هربرت مارکوزه که بسیار نام آور و مشهور است نیز افزود.

هورکهایمر از خانواده ای بورژوازی و یهودی در سال 1895 در شاتونگارت متولد شد، وی بر خلاف میل پدر به فلسفه روی آورد و نظریه را ابداع کرد که به نظریه ی انتقادی شهرت یافت.

او به کمک همین نظریه به تجزیه و تحلیل دوباره مارکسیسم و نقادی روشنفکرانه ی بنیاد مارکسیسم پرداخت. البته این نظریه در طول حیات او دستخوش دگرگونی شد بطوریکه نمی توان از یک نظریه‌ی انتقادی ثابت در تمام نوشته های هورکهایمر صحبت کرد.

هورکهایمر نظریه‌ی خود را از درون بحران هایی که که مکتب مارکسیسم و بورژوازی در پیش و بعد از جنگ جهانی دوم نمایان شده بود، اخذ کرد.

به عقیده هورکهایمر، از نظر مارکس، فراگیری دائمی ماتریالیسم دیالکتیکی زمانی سودمند است که با تجزیه و تحلیل تاریخی همراه بوده و فقط از عقاید مادی هگل تأثیر پذیرفته باشد. مارکس در سال 1858 در نامه ای به لاسال نوشته بود که دیالکتیک بدون شک آخرین حرف فلسفه است. ولی او در همان حال اشاره می کند که حتما باید آنرا از ظواهر اسرارآمیز و عرفانی عقاید هگل پاک و منزه داشت.

هورکهایمر، تدریس هگل را در دانشگاه بر اساس همین دو نکته قرار داده بود اگرچه تدریس او کمتر با کوشش های رو به گسترش آکادمیک به اصطلاح رنسانس هگل همراه بود. همچنان که قبل از جنگ جهانی اول فلسفه هگل با فلسفه نوکانتی در مفهوم غیر عقلانی و عصر محافظه‌کاری قیصر ویلهلم دوم به اشتباه گرفته می شد. به هر حال او در هر دو حالت در تدریس خود روش دیالکتیکی را حذف کرده بود.

به واقع، باید قبول کرد که تئوری همیشه یک فرضیه باقی خواهد ماند. انسان باید آمادگی آن را داشته باشد تا هرگاه تئوری در روند غلبه بر ماده، مشکلات و مضراتی را پیش آورد، آنرا تغییر دهد. تئوری جمع‌آوری علمی شکل خاص از حقایق است که با دقت بسیار و با بهترین وجهی مسائل را قابل استفاده می نماید.

هورکهایمر سعی دارد از همین راه نشان دهد که اهداف جا مانده انسان از حکمت طبیعی، تسلط او بر نیروهای طبیعی بوده و خواهد بود. ولی در نظریه‌ی سنتی، مهمترین عامل، یعنی پیوستگی و رابطه بین سرنوشت انسان و پیشرفت فرهنگ و تمدن به فراموشی سپرده شده است. از نظر او بین شناخت، معرفت و منفعت انسان رابطه ای محکم وجود دارد.

پوزیتیویسم هورکهایمر و حتی آدورنو، اندیشه ی فلسفی و رویکرد آنان بر طبیعت است. هر دو دانشمند به دانش رو به رشد و افزایش معرفت انسانی در روند زمان، نظری بدبینانه دارند. آنان عقیده داشتند که انسان با چیره شدن بر طبیعت باعث گسستگی پیوند هستی و سرنوشت خود به ویژه حیات مادی و اجتماعی خود شده‌اند.

آنان سعی دارند، زندگی انسان امروزی را به ویژه در کشورهای صنعتی پیشرفته غربی به تصویر کشند.

هورکهایمر و آدورنو به کمک نظریه ی انتقادی به این نتیجه می رسند که اگرچه انسان ها به کمک دانش خود بر مشکلات طبیعی فائق آمده اند، لیکن خاطر آنان ناخرسند است و از آرامش طبیعی برخوردار نمی باشند.

چون هورکهایمر از سیاست های حزبی به دور بود، توانست خود را از جزمیات دانش مطلق تاریخ جهانی حفظ نماید و در این رابطه، استفاده از هر وسیله ای را مشروع می دانست. از آنجائی که هورکهایمر از هر نویسنده ی دیگری تأثیر فلسفه تاریخ را عامل بازدارنده ای در راه تحقیق می دانست، به همین جهت هم از تأثیر تفسیرهای جدید مارکسیستی از هگل که در دهه ی 1920 متداول بود، به کنار ماند.

تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر دو فیلسوف و جامعه شناس نئومارکسیست آلمانی، در سال 1930 مکتب فرانکفورت و نظریه انتقادی-دیالکتیکی را که فلسفه اجتماعی انتقادی نیز نام گرفته است، با فعالیت های خود در موسسه تحقیقات اجتماعی شهر فرانکفورت بنیان گذاشتند.

در طول سلطه نازی بر آلمان این موسسه عملا به شهر های ژنو و سپس به نیویورک و لس آنجلس نقل مکان کرد. اما کار بر روی بنیان های این مکتب، از جمله نظریه انتقادی هم چنان ادامه داشت. در واقع عنوان نظریه انتقادی به نگارش برنامه ریزی شده مقایسه ای با عنوان نظریه سنتی و نظریه انتقادی از ماکس هورکهایمر باز می گردد که بعدها در قالب کتابی با همین عنوان به چاپ رسید و این اثر به نوعی، در کنار مهم ترین اثر فلسفی این مکتب یعنی دیالکتیک روشنگری، در اصل مانیفیست آغازین مکتب فرانکفورت محسوب می شود. نظریه پردازان مکتب فرانکفورت پیرو سنت فلسفی هگل و در برخی گرایش های فرعی، پیرو کانت هستند. در عین حال وجه مشترک تمامی گرایش های موجود در این مکتب ناسازگاری با شرایط حاکم و نقد مناسبات موجود اجتماع است که نظریه پردازان این مکتب را وا می دارد که در شاخه های گوناگون و هر یک در حوزه های علمی و فلسفی موضوع تخصص خویش وضعیت موجود را به نقد کشند.

در این میان هورکهایمر قصد داشت، با یاری جستن از علوم اجتماعی تجربی و فلسفه اجتماعی بر بحران پیش روی مارکسیسم در آلمان دهه های 20 و 30 چیره شود. در واقع یکی از الویت های چنین رویکردی آن بود که ناهنجاری ها، نابسامانی و کمبودهای اجتماعی ای که زمانی در پس پرده شبه اسطوره گفتمان مذهبی پنهان می ماند، آشکار و از آن ها پرده برداشته شود تا بتوان به یاری علوم یاد شده و وضع قوانین اجتماعی جدید و ارائه راه حل های علمی بر آن ها چیره شد. اصول محوری اعضای مکتب فرانکفورت که در قالب پرسش های بنیادین و نقد به وضعیت موجود مطرح شده است را می توان چنین ب شمرد:

مبارزات جنبش های کارگری در اروپا به صورت مبارزه واحد تمام کارگران (جهان) تکامل و تحقق نیافت، عوامل و موانع این امر کدامند؟

سرمایه داری در رشته ای از بحران های حاد به سر می برد، بهترین راه برای درک صحیح این بحران ها چیست؟

اقتدارگرایی و توسعه نهادهای بوروکراسی ظاهرا نظام های مسلط روز به شمار می روند. این پدیده ها را چگونه می تون درک، تحلیل و تبیین نمود؟

توتالیتاریسم در قالب نازیسم و فاشیسم سراسر اروپای مرکزی و جنوب این قاره را تحت سیطره خود در آورده است، این امر چگونه امکان پذیر است؟

مناسبات اجتماعی بر اساس آن دسته از مناسباتی که توسط نهاد خانواده ایجاد می گردند، در معرض تغییر جدی قرار گرفته اند، جهت گیری این تغییر به کدام سوء است؟

عرصه های مختلف فرهنگ در معرض دخل و تصرف و تحت نظارت دقیق قرار گرفته و به بازی گرفته شده اند، آیا نوع جدیدی از ایدئولوژی در حال تکوین است؟ اگر آری، این ایدئولوژی جدید چگونه و چه تاثیراتی بر زندگی روزمره افراد دارد؟

به طور کلی از منظر مکتب انتقادی فرانکفورت، عقلانیتی که زمانی نقش روشنگری داشت در جهان مدرن به نوعی عقلانیت ابزاری تبدیل می شود و به دنبال از دست رفتن روزافزون فردیت در جریان صنعتی شدن جامعه انسان ها در دنیایی با فرایندهای فزاینده سازمانی-اداری تبدیل به ابزارهایی برای سیطره علمی-تکنیکی بر طبیعت می شوند.

در عمل می توان چهار دوره مشخص را در تاریخ موسسه و مکتب فرانفورت مشخص کرد:

1. دوره اول بین سال های 1923 تا 1932 است، زمانی که تحقیقات انجام شده در موسسه کاملا منتوع و متفاوت بود و به هیچ وجه ملهم از برداشت خامی از اندیشه مارکسیستی به گونه ای که بعدها در نظریه انتقادی گنجانده شود، نبود. در این دوران مدیر موسسه کارل گرونبرگ مورخی اقتصادی و اجتماعی بود که به لحاظ تفکر، ارتباط نزدیکی با مارکسیست های اتریشی داشت و بخش قابل ملاحظه ای از آثار موسسه به طور عمده سرشت تجربی داشت.

2. دوره دوم شامل دوران تبعید در آمریکای شمالی از 1933 تا 1950 است که طی آن دیدگاه های متمایز نظریه انتقادی نئوهگلی قاطعانه به عنوان اصول راهنمای فعالیت های موسسه تثبیت شد. در این دوره مدیر موسسه هورکهایمر بود و در خط مشی موسسه به جای تاریخ یا اقتصاد، فلسفه نقش برتر را به خود اختصاص داد و این گرایش با عضویت مارکوزه در سال 1932 و آدورنو در سال 1938 تقویت شد.

3. در دوره سوم یعنی از زمان مراجعت موسسه به فرانکفورت در سال 1950، آراء و دیدگاه های اصلی در نظریه انتقادی، به روشنی در شماری از آثار عمده متفکرین و نویسندگان عضو موسسه تدوین گردید. مکتب فرانکفورت به مرور زمان تاثیری اساسی بر اندیشه اجتماعی آﻧﺎن ﺑﺮ ﺟﺎی ﻧﻬﺎد. داﻣﻨﻪ ﺗﺎﺛﯿﺮ و ﻧﻔﻮذ آن ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺑﻪ وﯾﮋه ﺑﻌﺪ از ﺳﺎل 1956 و ﻇﻬﻮر ﺟﺮﯾﺎن ﭼـﭗ ﻧـﻮ در ﺳﺮاﺳﺮ اروﭘﺎ و ﻧﯿﺰ در اﯾﺎﻻت ﻣﺘﺤﺪه آﻣﺮﯾﮑﺎ ﮔﺴﺘﺮش ﯾﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﻌﻀﯽ از اﻋﻀـﺎی ﻣﺆﺳﺴـﻪ در آنﺟـﺎ ﻣﺎﻧﺪه ﺑﻮدﻧﺪ. اﯾﻦ اﯾﺎم، دوره ﺗﺎﺛﯿﺮات ﻋﻈﯿﻢ ﻓﮑﺮی و ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻣﮑﺘﺐ ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرت ﺑﻮد ﮐﻪ در اواﺧﺮ دﻫﻪ 1960 در ﭘـﯽ رﺷــﺪ ﺳـﺮﯾﻊ ﺟﻨــﺒﺶﻫــﺎی رادﯾﮑـﺎل داﻧﺸــﺠﻮﯾﯽ ﺑــﻪ اوج ﺧـﻮد رﺳــﯿﺪ. در اﯾــﻦ دوره، ﻣﺎرﮐﻮزه ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻧﻤﺎﯾﻨﺪه اﺻﻠﯽ ﺟﺪﯾﺪی از اﻧﺪﯾﺸﻪ اﻧﺘﻘﺎدی ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﺘﯽ ﻣﻄﺮح ﺷﺪ.

4. از اواﯾـﻞ دﻫـﻪ 1970 اﯾـﺎﻣﯽ ﮐـﻪ ﻣـﯽﺗـﻮان آن را ﺑـﻪ ﻋﻨـﻮان دوره ﭼﻬـﺎرم در ﺗـﺎرﯾﺦ ﻣﮑﺘـﺐ ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرت ﺗﻠﻘﯽ ﻧﻤﻮد، ﺗﺎﺛﯿﺮ و ﻧﻔﻮذ ﻣﮑﺘﺐ ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرت ﺑـﻪ آراﻣـﯽ رو ﺑـﻪ اﻓـﻮل ﻧﻬـﺎد و در واﻗـﻊ، ﺑـﺎ ﻣﺮگ آدورﻧﻮ در ﺳﺎل 1969 و ﻫﻮرﮐﻬﺎﯾﻤﺮ در ﺳﺎل 1973 ﻋﻤﻼ ﺣﯿﺎت آن ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﯾﮏ ﻣﮑﺘـﺐ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﮔﺮدﯾﺪ. ﻣﮑﺘﺐ ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرت در ﺳﺎلﻫﺎی آﺧﺮ ﺣﯿﺎت ﺧـﻮد ﭼﻨـﺎن از ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴـﻢ، ﮐـﻪ زﻣـﺎﻧﯽ ﻣﻨﺒﻊ اﺻﻠﯽ اﻟﻬﺎمﺑﺨﺶ آن ﺑﻮد، ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﺎرﺗﯿﻦ ﺟﯽ، ﺣـﻖ آن را از دﺳـﺖ داد ﮐـﻪ روزﻣﺮه ﺷﺎﺧﻪﻫﺎی ﻣﺘﻌﺪد آن ﺑﺎﺷﺪ.

ﻓﻌﺎلﺗﺮﯾﻦ دوره ﺣﯿﺎت ﻣﺆﺳﺴـﻪ ﺗﺤﻘﯿﻘـﺎت اﺟﺘﻤـﺎﻋﯽ (1930-1944) ﻣﺼـﺎدف ﮔﺮدﯾـﺪ ﺑـﺎ ﺳـﻠﻄﻪ ﻧﺎزﯾﺴﻢ و ﻓﺎﺷﯿﺴﻢ. ﻣﺆﺳﺴـﺎن اﯾـﻦ ﻣﮑﺘـﺐ ﻣﻌﺘﻘـﺪ ﺑﻮدﻧـﺪ ﮐـﻪ ﯾﺎﻓﺘـﻪﻫـﺎی ﻧﻈـﺮی و ﺗﺤﻘﯿﻘـﺎت ﻋﻠﻤـﯽ و ﺗﺠﺮﺑﯽﺷﺎن ﻧﯿﺮوی ﻣﺎدی ﺗﻌﯿﯿﻦﮐﻨﻨﺪه و ﻣﻬﻤﯽ در ﻣﺒﺎرزه ﺑﺎ ﺳﻠﻄﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ اﺷﮑﺎل آن ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮد. آﻧﺎن ﺑﺮ ﻣﺒﻨﺎی اﯾﻦ ﺗﻼشﻫﺎ ﺟﺮﯾﺎﻧﯽ را ﭘﯽ رﯾﺨﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﯾﻪ اﻧﺘﻘﺎدی ﺟﺎﻣﻌﻪ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻃـﻮر ﻣﺼـﻄﻠﺢ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﯾﻪ اﻧﺘﻘﺎدی ﻣﺮﺳﻮم ﮔﺮدﯾﺪ. در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﮑﺘﺐ ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرت ﺗﻌﺒﯿﺮی ﻋﺎم و ﮐﻠﯽ اﺳـﺖ ﮐـﻪ ﺑـﺮ ﮐﻞ ﻓﻌﺎﻟﯿﺖﻫـﺎی ﻓﮑـﺮی و ﻋﻠﻤـﯽ ﻣﺆﺳﺴـﻪ از 1923 ﺗـﺎ اوﺧـﺮ 1950 ﮐـﻪ ﻫﻮرﮐﻬـﺎﯾﻤﺮ و ﭘﻮﻟـﻮک ﺑﺎزﻧﺸﺴﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ (1958) و در واﻗﻊ ﺑﺮ ﮐﻞ دوران ﺣﯿﺎت ﻣﺆﺳﺴﻪ اﻃﻼق ﻣﯽﮔﺮدﯾﺪ. ﻣﮑﺘﺐ ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرت ﺑﯿﺎﻧﮕﺮ ﯾﮏ ﻫﻮﯾﺖ ﯾﺎ ﭘﯿﮑﺮه ﮐﻠـﯽ اﺳـﺖ ﮐـﻪ ﺗﮑﺎﻣـﻞ ﯾﺎﻓﺘـﻪ ﯾـﺎ ﺑﺮآﻣـﺪه از دل ﻣﺆﺳﺴﻪ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎت اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ اﺳﺖ، ﻟﯿﮑﻦ ﻧﻈﺮﯾﻪ اﻧﺘﻘﺎدی، ﻫﻤﺎنﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺧﻮاﻫﯿﻢ دﯾﺪ روﯾﮑﺮدی ﻧﻈﺮی و ﺗﺤﻠﯿﻠﯽ و ﭘﺎراداﯾﻢ ﯾﺎ ﭼﺎرﭼﻮب ﻓﮑﺮی اﻋﻀﺎی اﯾﻦ ﻣﮑﺘﺐ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺪام ﻋﻠﯽرﻏﻢ ﭘﺎیﺑﻨﺪی ﺑﻪ اﺻﻮل و ﺳﺎﯾﻖﻫﺎی ﻓﮑﺮی ﺧﻮد در ﭼﺎرﭼﻮب ﻣﺬﮐﻮر ﺑـﻪ ﺗﺤﻠﯿـﻞ و ﺗﺒﯿـﯿﻦ ﭘﺪﯾـﺪهﻫـﺎی ﻣـﻮرد ﻣﻄﺎﻟﻌـﻪ می پرداختند.

اﻧﺪﺷﻤﻨﺪان و ﭘﯿﺮوان ﻣﮑﺘﺐ ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرت

واﻟﺘﺮ ﺑﻨﯿﺎﻣﯿﻦ (1892-1940): ﻓﯿﻠﺴﻮف و ادﺑﯿﺎتﺷﻨﺎس ﯾﻬﻮدیاﻻﺻﻞ ﻧﯿﺰ ﯾـﮏ ﻓﺮاﻧﮑﻔـﻮرﺗﯽ ﺑـﻮد ﮐـﻪ ﺣﯿﻦ ﮔﺮﯾﺰ از ﭼﻨﮓ ﻧﺎزیﻫﺎ دﺳﺖ ﺑﻪ ﺧﻮدﮐﺸﯽ زد. او ﻧﻤﺎﯾﻨﺪه ﻧـﻮﻋﯽ ﻓﻠﺴـﻔﻪ و ﺗـﺎرﯾﺦ دﯾـﺎﻟﮑﺘﯿﮑﯽ-ﻣﺎﺗﺮﯾﺎﻟﯿﺴﺘﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ آن را از ﻣﻔﻬﻮﻣﯽ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﺑﺎور از ﺗﺎرﯾﺦ ﭘﯿﻮﻧﺪ داده ﺑﻮد.

ﻓﺮﯾﺪرﯾﺶ ﭘﻮﻟﻮک (1894-1970): وی ﺑﺮای ﻣﺸﺎﻏﻞ ﺗﺠﺎری ﺗﺮﺑﯿﺖ ﺷـﺪه ﺑـﻮد. ﻟـﯿﮑﻦ ﺑﻌـﺪ از ﺟﻨـﮓ ﺟﻬﺎﻧﯽ اول ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ اﻗﺘﺼﺎد و ﻋﻠـﻮم ﺳﯿﺎﺳـﯽ در داﻧﺸـﮕﺎهﻫـﺎی ﻣـﻮﻧﯿﺦ، ﻓﺮاﯾﺒـﻮرگ و ﻓﺮاﻧﮑﻔـﻮرت ﭘﺮداﺧﺖ. در ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻫﻔﺘﻪ ﮐﺎر ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ در ﺳﺎل 1923 ﺑﻪ ﻫﻤـﺖ دوﺳـﺖاش ﻓﻠـﯿﮑﺲ وﯾـﻞ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮد، ﺷﺮﮐﺖ ﺟﺴﺖ و از زﻣﺎن ﺗﺄﺳﯿﺲ ﻣﺆﺳﺴﻪ از اﻋﻀﺎی ﻋﻤـﺪه آن ﺑـﻮد. ﭘﻮﻟـﻮک ﮐـﻪ دوﺳـﺘﯽ ﻧﺰدﯾـﮏ ﺑـﺎ ﻫﻮرﮐﻬـﺎﯾﻤﺮ داﺷـﺖ، ﺑـﻪ اﺗﻔـﺎق وی ﺑـﻪ ﻧﯿﻮﯾـﻮرک رﻓـﺖ و در ﺳـﺎل 1950 ﺑـﻪ ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرت ﺑﺎزﮔﺸﺖ، ﭘﻮﻟﻮک ﮐﺘﺎﺑﯽ در زﻣﯿﻨﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪرﯾﺰی ﺷﻮراﯾﯽ و ﺗﻌﺪادی ﻣﻘﺎﻟﻪ در ﺳﺎلﻫـﺎی دﻫﻪ 1930 و 1940 ﭼﺎپ ﻧﻤﻮد ﮐـﻪ اﮐﻨـﻮن ﺗﺤـﺖ ﻋﻨـﻮان ﻣﺮاﺣـﻞ ﺳـﺮﻣﺎﯾﻪداری و ﻧﺘـﺎﯾﺞ اﻗﺘﺼـﺎدی-اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ اﺗﻮﻣﺎﺳﯿﻮن، ﮔﺮدآوری ﺷﺪه اﻧﺪ.

ﻣﺎﮐﺲ ﻫﻮرﮐﻬﺎﯾﻤﺮ (1895-1971): ﭘﺲ از ﯾﮏ دوره آﻣﻮزش در اﻣـﻮر ﺗﺠـﺎری ﺑـﻪ اﺻـﺮار ﭘـﺪر ﺧﻮد ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻼت آﮐﺎدﻣﯿﮏ ﺑﺎزﮔﺸﺖ. اﺑﺘﺪا در زﻣﯿﻨﻪ روانﺷﻨﺎﺳﯽ و ﺳﭙﺲ در ﻓﻠﺴﻔﻪ در ﺳـﺎل 1925 اﺳﺘﺎد ﻣﺪﻋﻮّ در داﻧﺸﮕﺎه ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرت ﺷﺪ و ﯾﮑﯽ از ﻗﺪﯾﻤﯽﺗﺮﯾﻦ اﻋﻀﺎء ﻣﺆﺳﺴﻪ ﺑﻮد ﮐﻪ در ﺳﺎل 1931 دوﻣﯿﻦ ﻣﺪﯾﺮ ﻣﺆﺳﺴﻪ ﮔﺮدﯾﺪ. ﺿﻤﻦ آن ﮐﻪ از ﺳﺎل 1929 ﺑﻪ ﺳﻤﺖ اﺳـﺘﺎد ﮐﺮﺳـﯽ ﺗـﺎزه ﺗﺄﺳـﯿﺲ ﺷـﺪه ﻓﻠﺴﻔﻪ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ در داﻧﺸﮕﺎه ﻣﻨﺼﻮب ﺷﺪه ﺑﻮد. ﭘﺲ از ﺑﻪ ﻗﺪرت رﺳﯿﺪن ﻧﺎزیﻫﺎ، ﻫﻮرﮐﻬـﺎﯾﻤﺮ اﺑﺘـﺪا ﺑﻪ ژﻧﻮ و ﺳﭙﺲ در ﺳﺎل 1934 زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺆﺳﺴﻪ ﺗﻮاﻧﺴﺖ در ﻣﺤﯿﻂ داﻧﺸﮕﺎه ﮐﻠﻤﺒﯿﺎ ﻣﺄواﯾﯽ ﺑﺮای ﺧﻮد دﺳﺖ و ﭘﺎ ﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﻧﯿﻮﯾﻮرک رﻓﺖ و آﺛﺎر اﺻﻠﯽ او ﻋﺒﺎرﺗﻨﺪ از:

  • ﻧﻈﺮﯾﻪ اﻧﺘﻘﺎدی، ﺑﺮﮔﺰدﯾﺪه ﻣﻘﺎﻻت، ﻧﯿﻮﯾﻮرک، 1972
  • ﻟﺤﺎق ﻋﻘﻞ، ﻧﯿﻮﯾﻮرک، 1947، 1974
  • دﯾﺎﻟﮑﺘﯿﮏ روﺷﻨﮕﺮی، ﺑﻪ اﺗﻔﺎق آدورﻧﻮ، ﻧﯿﻮﯾﻮرک، 1972

ﻫﺮﺑﺮت ﻣﺎرﮐﻮزه (1898-1979): در داﻧﺸﮕﺎهﻫﺎی ﺑﺮﻟﯿﻦ و ﻓﺮاﯾﺒﻮرگ ﺑﻪ ﺗﺤﺼـﯿﻞ ﻓﻠﺴـﻔﻪ ﭘﺮداﺧـﺖ و در 1932 ﺑﻪ ﻋﻀﻮﯾﺖ ﻣﺆﺳﺴﻪ در آﻣﺪ. در 1923 ﻫﻤﺮاه ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺮ اﻋﻀﺎء ﺑﻪ ژﻧـﻮ و ﺳـﭙﺲ ﺑـﻪ ﻧﯿﻮﯾـﻮرک ﻋﺰﯾﻤﺖ ﻧﻤﻮد. آﺛﺎر ﻋﻤﺪه وی ﻋﺒﺎرﺗﻨﺪ از:

  • ﺧﺮد و اﻧﻘﻼب
  • ﻋﺸﻖ ﺟﻨﺴﯽ و ﺗﻤﺪن
  • ﺗﺤﻠﯿﻞ اﻧﺘﻘﺎدی
  • ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﻢ ﺷﻮروی
  • اﻧﺴﺎن ﺗﮏﺳﺎﺣﺘﯽ

ارﯾﺶ ﻓﺮوم (1900-1980): ارﯾﺶ ﻓﺮوم رواﻧﮑـﺎو و ﻓﯿﻠﺴـﻮف ﭘﯿـﺮو ﻣﮑﺘـﺐ ﻓﺮاﻧﮑﻔـﻮرت از ﺟﻤﻠـﻪ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﮐﺴﺎﻧﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ آرای زﯾﮕﻤﻮﻧﺪ ﻓﺮوﯾﺪ را ﺑﺎ اﻧﺪﯾﺸﻪﻫﺎی ﮐﺎرل ﻣﺎرﮐﺲ در ﻫﻢ ﻣﯽآﻣﯿـﺰد ﺗﺎ از آن ﻣﻌﺠﻮﻧﯽ ﺑﺮای ﻧﻘﺪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺻﻨﻌﺘﯽ و ﺑﻪ ﺧﺼﻮص ﻓﺎﺷﯿﺴﺘﯽ آﻟﻤﺎن آن روزﮔﺎر ﺑﺴﺎزد. ﻓـﺮوم ﺑـﺎ ﻋﻄﻒ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ واﻗﻌﯿـﺖﻫـﺎی ﺟﺎﻣﻌـﻪ ﻏـﺮب و در ﻣﺤﺼـﻮر ﻣﺎﻧـﺪن آزادی ﻓـﺮدی در ﻗﯿـﺪ و ﺑﻨـﺪﻫﺎی ﺧﻮاﺳﺘﻪ و ﻧﺎﺧﻮاﺳﺘﻪ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ اﻗﺪام ﺑـﻪ ﺑﺎزﮐـﺎوی ﺧﺎﺳـﺘﮕﺎهﻫـﺎی روانﺷـﻨﺎﺧﺘﯽ و ﺟﺎﻣﻌـﻪﺷـﻨﺎﺧﺘﯽ آن ﻣﯽﮐﻨﺪ.

او در آﺛﺎرش ﮐﻮﺷﯿﺪ ﺗﺎ ارﺗﺒﺎط ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ روانﺷﻨﺎﺳﯽ و ﺟﺎﻣﻌﻪ را ﺷﺮح دﻫﺪ و ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮد ﮐـﻪ ﺑـﺎ ﺑـﻪ ﮐﺎر ﺑﺴﺘﻦ اﺻﻮل رواﻧﮑﺎوی، ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻋﻼج ﻣﺸﮑﻼت و ﺑﯿﻤﺎریﻫﺎی ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ، ﺑﺸـﺮ راﻫـﯽ ﺑـﻪ ﺳـﻮی ﺗﺤﻘﻖ ﯾﮏ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﻌﻘﻮل و ﻣﺘﻌﺎدل از ﻟﺤﺎظ رواﻧﯽ ﺧﻮاﻫﺪ ﯾﺎﻓﺖ.

آﺛﺎر ﻣﺸﻬﻮرش ﻋﺒﺎرﺗﻨـﺪاز: ﮔﺮﯾـﺰ از آزادی، اﻧﺴـﺎن ﺑـﺮای ﺧﻮﯾﺸـﺘﻦ، ﭘﮋوﻫﺸـﯽ در روانﺷﻨﺎﺳـﯽ اﺧﻼق، رواﻧﮑﺎوی و دﯾﻦ، زﺑﺎن از ﯾﺎد رﻓﺘﻪ، درک و ﺗﻌﺒﯿﺮ روﯾﺎ، داﺳﺘﺎنﻫـﺎی ﮐﻮدﮐـﺎن و اﺳـﺎﻃﯿﺮ، ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺳﺎﻟﻢ، ﻫﻨﺮ ﻋﺸﻖ ورزﯾﺪن، رﺳـﺎﻟﺖ زﯾﮕﻤﻮﻧـﺪ ﻓﺮوﯾـﺪ، ذن ﺑﻮدﯾﺴـﻢ و رواﻧﮑـﺎوی، ﺳﺮﺷـﺖ راﺳﺘﯿﻦ اﻧﺴـﺎن آﯾـﺎ اﻧﺴـﺎن ﭘﯿـﺮوز ﺧﻮاﻫـﺪ ﺷـﺪ؟، ﺣﻘﯿﻘـﺖ و اﻓﺴـﺎﻧﻪ در ﺳﯿﺎﺳـﺖ ﺟﻬـﺎﻧﯽ، ﻓﺮاﺳـﻮی زﻧﺠﯿﺮﻫﺎی ﭘﻨﺪار، ﺟﺰماﻧﺪﯾﺸﯽ ﻣﺴﯿﺤﯽ و ﺟﺴﺘﺎرﻫﺎﯾﯽ در ﻣﺬﻫﺐ، رواﻧﺸﻨﺎﺳﯽ و ﻓﺮﻫﻨﮓ، دل آدﻣـﯽ و ﮔﺮاﯾﺸـﺶ ﺑـﻪ ﺧﯿـﺮ و ﺷـﺮ، ﺷـﻤﺎ ﺑﺎﯾـﺪ ﺑـﻪ ﺧـﺪاﯾﺎن ﻣﺎﻧﯿـﺪ، اﻧﻘـﻼب اﻣﯿـﺪ: در رﯾﺸـﻪﻫـﺎی ﻋﻮاﻣـﻞ ﻏﯿﺮاوﻣﺎﻧﯿﺴﺘﯽ و اوﻣﺎﻧﯿﺴﺘﯽ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺻﻨﻌﺘﯽ، ﺑﺤﺮان رواﻧﮑﺎوی، آﻧﺎﺗﻮﻣﯽ وﯾﺮانﺳﺎزی اﻧﺴﺎن، داﺷﺘﻦ ﯾﺎ ﺑﻮدن؟، ﺑﻪ ﻧﺎم زﻧﺪﮔﯽ.

ﺗﺌﻮدورآدرﻧﻮ (1969-1903): ﺟﺎﻣﻌﻪﺷﻨﺎس، ﻓﯿﻠﺴﻮف، ﻣﻮﺳﯿﻘﯽﺷﻨﺎس، و آﻫﻨﮓﺳـﺎز ﻧﺌﻮﻣﺎرﮐﺴﯿﺴـﺖ آﻟﻤﺎﻧﯽ ﺑﻮد. وی از اﻋﻀﺎی اﺻﻠﯽ ﻣﺆﺳﺴﻪ ﭘﮋوﻫﺶﻫﺎی اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻣﮑﺘﺐ ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرت ﯾﺎ ﻣﮑﺘﺐ ﻧﻈﺮﯾﻪ اﻧﺘﻘﺎدی آﻟﻤﺎن ﺑﻪ ﺷﻤﺎر ﻣﯽرود. از ﻧﻈﺮ وی ﻫﻤﻪ ﻧﯿﺮوﻫﺎی ﺗﻮﻟﯿﺪ در ﻫﻢ ﺗﻨﯿﺪه ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺑﻪ ﻋﺒﺎرت ﺑﻬﺘﺮ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﻋﻤﻞ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﻣﻔﻬﻮم ﺻﻨﻌﺖ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ زاﯾﯿﺪه ﺳﺮﻣﺎﯾﻪداری اﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮدش ﺧﺎرج از ﺳﺮﻣﺎﯾﻪداری رﺷﺪ ﻣﯽﮐﻨـﺪ و ﯾﮏ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺗﻮدهای ﻏﯿﺮﺣﯿﺎﺗﯽ و ﺑﯽﻗﺎﻋﺪه اﺳﺖ. آدورﻧﻮ ﻓﮑـﺮ ﻣـﯽﮐـﺮد اﻓﮑـﺎر ﺗـﻮدهﻫـﺎ ﺑـﻪ ﻃـﻮر ﺳﯿﺴﺘﻤﺎﺗﯿﮏ دﺳﺖﮐﺎری ﻣﯽﺷﻮد و ﺗﻮدهﻫﺎ ﺑﻪ ﻃﻮر ﻓﺰاﯾﻨﺪهای ﻗﺪرت ﻧﻘـﺎدی ﻣـﺆﺛﺮ ﺟﺎﻣﻌـﻪﺷـﺎن را از دﺳﺖ ﻣﯽدﻫﻨﺪ. در واﻗﻊ ﺻﻨﻌﺖ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻋﺎﻣﻞ اﺻﻠﯽ اﯾﻦ اﺗﻔﺎق اﺳﺖ. ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺮدﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺮای آدورﻧﻮ ارزشﻣﻨﺪ ﻣﯽﻣﺎﻧﻨﺪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﻨﻮز ﻣﯽﺗﻮاﻧﻨﺪ اﯾـﺪهﻫـﺎی روﺷـﻨﮕﺮاﻧﻪ ﺳـﺮﻣﺎﯾﻪداری از ﺻـﻨﻌﺖ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ را ﻧﻘﺪ ﮐﻨﻨﺪ.

آﺛﺎر او ﻋﺒﺎرﺗﻨﺪ از:

  • ﺷﺨﺼﯿﺖ اﻗﺘﺪارﮔﺮا ﻧﺘﯿﺠﻪ ﮐﺎر آدورﻧﻮ و ﻫﻤﮑﺎراناش ﻣﯽﺑﺎﺷﺪ.
  • ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﻓﯿﻠﻢ، ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﻣﺪرن، اﺧﻼق ﮐﻮﭼﮏ 1944 اﻟﯽ 1947 ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪه اﻧﺪ.
  • ﻓﺮآﯾﻨﺪ ﺷﻨﺎﺧﺖﺷﻨﺎﺳﯽ (1956) ﮐﻪ ﻋﻠﯿﻪ ﭘﺪﯾﺪارﺷﻨﺎﺳﯽ ﻫﻮﺳﺮل ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪه اﺳت.
  • ﺳﻪ رﺳﺎﻟﻪ در ﺑﺎرۀ ﻫﮕﻞ (1957) ﮐﻪ ﺑﺮای ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ اﯾﻦ ﭘﺮﺳﺶ ﻣﺮﮐﺰی ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪه اﺳـﺖ ﮐـﻪ ﻣﻌﻨـﺎی روزﮔﺎر ﻣﺪرن ﺑﺮای ﻫﮕﻞ ﭼﻪ ﺑﻮد؟
  • زﺑﺎن ﺧﺎص اﺻﺎﻟﺖ (1964) را ﻧﻘﺪ ﺑﻪ اﮔﺰﯾﺴﺘﺎﻧﺴﯿﺎﻟﯿﺴﻢ و ﺑﻪ وﯾﮋه اﻧﺪﯾﺸﻪ »ﻫﺎﯾﺪﮔﺮ« ﻣﻨﺘﺸﺮ ﮐﺮد.

ﻣﻬﻢﺗﺮﯾﻦ ﮐﺎرﻫﺎیاش در واﭘﺴﯿﻦ ﺳﺎلﻫﺎی زﻧﺪﮔﯽاش ﻋﺒﺎرﺗﻨﺪاز:

  • دﯾﺎﻟﮑﺘﯿﮏ ﻣﻨﻔﯽ (1966) در ﻧﻘﺪ ﻫﮕﻞ و ﻫﺎﯾﺪﮔﺮ.
  • ﻧﻈﺮﯾﻪ زﯾﺒﺎﯾﯽﺷﻨﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﭘﺲ از ﻣﺮگ وی در ﺳﺎل 1970 ﺑﻪ ﭼﺎپ رﺳﯿﺪ.
  • اﻟﮕﻮﻫﺎی ﻧﻘﺎدی در دو ﺟﻠﺪ در ﺳﺎل 1963 و 1965 ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺴـﺎﺋﻞ ﻓﺮﻫﻨﮕـﯽ روز اﺧﺘﺼـﺎص داده ﺷﺪه اﺳﺖ.

ﯾﻮرﮔﻦ ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس (1929): ﻣﺘﻔﮑﺮ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ دوران ﻣﺘﺄﺧﺮ ﯾﺎ ﻣﺎﺑﻌﺪﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرﺗﯽ، ﺗﺤﺼﯿﻼت ﺧﻮد را ﺑﺎ »آدورﻧﻮ« اﻧﺠﺎم داد و دﺳﺘﯿﺎر وی ﺷﺪ، ﺑﻪ ﺗﺪرﯾﺲ ﻓﻠﺴﻔﻪ در ﻫﺎﯾﺪﻟﺒﺮگ ﭘﺮداﺧـﺖ و ﺳـﭙﺲ ﭘـﯿﺶ از ﻋﺰﯾﻤﺖ ﺑﻪ ﻣﺆﺳﺴﻪ ﻣﺎﮐﺲ ﭘﻼﻧﮏ در اﺷﺘﺎرﺑﺮگ (1972)، اﺳـﺘﺎد ﻓﻠﺴـﻔﻪ و ﺟﺎﻣﻌـﻪﺷﻨﺎﺳـﯽ داﻧﺸـﮕﺎه ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرت ﺷﺪ. آﺛﺎر اﺻﻠﯽ وی ﮐﻪ ﻋﻤﺪﺗﺎً ﺑﻪ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻧﻈﺮﯾﻪ ﺷـﻨﺎﺧﺖ ﻣـﯽﭘﺮدازﻧـﺪ و اﻟﺒﺘـﻪ اﺧﯿـﺮا ﻧﯿـﺰ ﺑـﻪ ﻧﻈﺮﯾـﻪ ﺗـﺎرﯾﺦ ﻣﺎرﮐﺲ و ﺗﺤﻠﯿﻞ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪداری ﻣﺘﺄﺧﺮ، ﭘﺮداﺧﺘﻪ اﺳﺖ ﻋﺒﺎرﺗﻨﺪ از:

  • ﺑﻪ ﺳﻮی ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻋﻘﻼﻧﯽ، ﻟﻨﺪن، 1970
  • ﺷﻨﺎﺧﺖ و ﻋﻼﯾﻖ اﻧﺴﺎﻧﯽ، ﻟﻨﺪن، 1971
  • ﺑﺤﺮان ﻣﺸﺮوﻋﯿﺖ، ﻟﻨﺪن، 1976
  • ارﺗﺒﺎﻃﺎت و ﺗﮑﺎﻣﻞ ﺟﺎﻣﻌﻪ

رﯾﺸﻪﻫﺎی ﺷﮑﻞﮔﯿﺮی ﻧﻈﺮﯾﻪ اﻧﺘﻘﺎدی

اوﻟﯿﻦ و اﺑﺘﺪاﯾﯽﺗﺮﯾﻦ و اﻧﺘﻘﺎد ﺑﺮاﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺗﻔﺴﯿﺮ از ﻧﻈﺮﯾﺎت ﻣﺎرﮐﺲ در ﭼـﺎرﭼﻮب ﺟﺒﺮﮔﺮاﯾـﯽ اﻗﺘﺼﺎدی ﻣﻄﺮح ﺷﺪ. ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺟﺒﺮﮔﺮاﯾﺎن اﻗﺘﺼﺎدی، اﻗﺘﺼﺎد ﺳﯿﺎﺳﯽ داری اﻫﻤﯿﺖ درﺟﻪ ﯾﮏ اﺳـﺖ و اﻗﺘﺼﺎد ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺗﻌﯿﯿﻦﮐﻨﻨﺪه ﻫﻤﻪ ﺑﺨﺶﻫﺎی دﯾﮕﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ، ﺳﯿﺎﺳﺖ، دﯾـﻦ، ﻧﻈـﺎمﻫـﺎی ﻓﮑـﺮی و ﻏﯿـﺮه ﻣﯽﺑﺎﺷﺪ. ﺑﻪ ﻋﺒﺎرﺗﯽ ﺑﺨﺶ اﻗﺘﺼﺎدی اﻫﻤﯿﺖ ﺗﻌﯿﯿﻦﮐﻨﻨـﺪهای دارد و ﺳـﺎﯾﺮ ﺟﻨﺒـﻪﻫـﺎی اﺟﺘﻤـﺎﻋﯽ ﭼـﻮن ﺳﯿﺎﺳﺖ و دﯾﻦ و ﻏﯿﺮه ﻫﻢﭼﻮن روﺑﻨﺎﯾﯽ ﺗﺤﺖ ﺗﺎﺛﯿﺮ اﯾﻦ زﯾﺮﺑﻨﺎی اﻗﺘﺼﺎدی ﻗﺮار ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ. ﺟﺒﺮﮔﺮاﯾﯽ اﻗﺘﺼﺎدی ﻗﺎﯾﻞ ﺑﻪ وﺟﻮد ﺳﺎﺧﺘﺎرﻫﺎﯾﯽ در ﺳﺮﻣﺎﯾﻪداری اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ رﺗﯿﺰر ﯾﮏ رﺷﺘﻪ ﻓﺮاﮔﺮدﻫﺎﯾﯽ در آنﻫﺎ ﻋﺠﯿﻦ ﺷﺪهاﻧﺪ ﮐﻪ ﺧﻮاه ﻧﺎﺧﻮاه ﺳﺮﻣﺎﯾﻪداری را از ﭘﺎ در ﻣﯽآورﻧﺪ.

دو اﻧﺘﻘﺎد ﮐﻠﯽ ﺑﺮ اﯾﻦ دﯾﺪﮔﺎه وﺟﻮد دارد:

1. ﻧﺎدﯾﺪه ﮔﺮﻓﺘﻦ اﻧﺪﯾﺸﻪ دﯾﺎﻟﮑﺘﯿﮑﯽ »ﻣﺎرﮐﺲ« در اﺳـﺘﻨﺒﺎط ﺑﺨـﺶﻫـﺎی ﻣﺨﺘﻠـﻒ اﺟﺘﻤـﺎﻋﯽ و ﺗـﺎﺛﯿﺮ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ داﯾﻤﯽ ﺑﯿﻦ آنﻫﺎ.

2. ﻧﺎدﯾﺪه ﮔﺮﻓﺘﻦ ﮐﻨﺶ ﻓﺮدی- ﺳﯿﺎﺳﯽ.

در ﻧﺘﯿﺠﻪ اﻧﺘﻘﺎدﻫﺎی ﻓﻮق ﮔﺮاﯾﺶﻫﺎی ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﻢ ﻫﮕﻠﯽ ﺷـﮑﻞ ﮔﺮﻓـﺖ ﮐـﻪ در آن ﺗـﻼشﻫـﺎی ﺑﯿﺸﺘﺮی در ﺟﻬﺖ اﯾﺠﺎد راﺑﻄﻪ دﯾﺎﻟﮑﺘﯿﮑﯽ ﻣﯿﺎن ﺟﻨﺒﻪﻫـﺎی ذﻫﻨـﯽ و ﻋﯿﻨـﯽ زﻧـﺪﮔﯽ اﺟﺘﻤـﺎﻋﯽ، ﺷـﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ، ﻋﻼﻗﻪ آنﻫﺎ ﺑﻪ ﻋﻮاﻣﻞ ذﻫﻨﯽ ﭘﺎﯾﻪ اﺻﻠﯽ ﻧﻈﺮﯾﻪ اﻧﺘﻘﺎدی ﺑﻮد ﮐﻪ ﯾﮏﺳﺮه ﺑﺮ ﻋﻮاﻣﻞ ذﻫﻨﯽ ﺗﺎﮐﯿﺪ ﻣﯽورزﯾﺪ.

ﯾﮑـﯽ از اﻋﻀـﺎی ﺑﺮﺟﺴـﺘﻪ ﻣﮑﺘـﺐ ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴـﻢ ﻫﮕﻠـﯽ ﮔﺌـﻮرک ﻟﻮﮐـﺎچ ﻓﯿﻠﺴـﻮف و ﻣﻨﺘﻘـﺪ ادﺑـﯽ ﻣﺠﺎرﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺮ ﻧﺌﻮﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﻢ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﻋﻤﺪهای ﮔﺬاﺷﺖ.

ﺑﺎﻻَﺧﺺ آدورﻧـﻮ و ﻫﻮرﮐﻬـﺎﯾﻤﺮ در دﯾﮕﺎهﻫﺎی ﻧﺌﻮﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﺘﯽ ﺧﻮد از ﻧﻈﺮﯾﻪ ﺷﯽءﮔﺸـﺘﮕﯽ ﻟﻮﮐـﺎچ در ﻧﻘـﺪ ﺟﺎﻣﻌـﻪ ﺳـﺮﻣﺎﯾﻪداری ﺗـﺎﺛﯿﺮ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻨﺪ. در ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺑﻌﺪ ﻧﻈﺮﯾﺎت ﻣﺎﮐﺲ وﺑﺮ درﺑﺎره ﮔﺴﺘﺮش ﻧﺎاﻣﯿﺪاﻧﻪ ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ در ﺟﻬﺎن ﻣـﺪرن در اﻧﺪﯾﺸﻪ اﯾﻦ دو ﺗﻦ ﺗﺎﺛﯿﺮﮔﺬار ﺑﻮد. ﻟـﺬا ﺑـﻪ ﺑﺮرﺳـﯽ آراء اﯾـﻦ اﻧﺪﯾﺸـﻤﻨﺪ در ﻣﮑﺘـﺐ ﻓﺮاﻧﮑﻔـﻮرت ﻧﮕـﺎه ﻣﺨﺘﺼﺮی ﻣﯽاﻓﮑﻨﯿﻢ.

ﮔﺌﻮرگ ﻟﻮﮐﺎچ: ﻟﻮﮐﺎچ در اﺛﺮ ﻋﻤﺪهاش ﺗﺎرﯾﺦ و آﮔـﺎﻫﯽ ﻃﺒﻘـﺎﺗﯽ ﺑـﺮ ﺟﻨﺒـﻪﻫـﺎی ذﻫﻨـﯽ ﻧﻈﺮﯾـﻪ ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻋﻤﺪﺗﺎً ﺑﺮ ﭘﺎﯾﻪ دﺳﺖﻧﻮﺷﺘﻪﻫﺎی اﻗﺘﺼﺎدی و ﻓﻠﺴﻔﯽ ﻣـﺎرﮐﺲ در ﺳـﺎل 1844 ﺑﻮدﻧـﺪ، ﺗﺄﮐﯿﺪ داﺷﺖ. ﻟﻮﮐﺎچ ﻣﻔﺎﻫﯿﻢ ﭼﯿﺰوارﮔﯽ و آﮔﺎﻫﯽ ﻃﺒﻘﺎﺗﯽ را ﻣﻄﺮح ﻣﯽﮐﻨـﺪ. ﻟﻮﮐـﺎچ ﻃﻠﺴـﻢاﻧﮕـﺎری ﮐﺎﻻﻫﺎ را ﻓﺮاﮔﺮدی ﻣﯽداﻧﺪ ﮐﻪ ﻃﯽ آن ﮐﻨﺸﮕﺮان در ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪداری ﺑﺮای ﮐﺎﻻ و ﺑﺎزارﺷﺎن وﺟﻮد ﻋﯿﻨﯽ ﻣﺴﺘﻘﻠﯽ ﻗﺎﯾﻞ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ.

ﻃﻠﺴﻢاﻧﮕﺎری ﮐﺎﻻﻫﺎ ﻣﺤﺪود ﺑﻪ ﻧﻬﺎد اﻗﺘﺼـﺎدی اﺳـﺖ، اﻣـﺎ ﭼﯿﺰوارﮔـﯽ ﻣﻔﻬـﻮﻣﯽ از ﻋﯿﻨﯿـﺖ و ﻣﻮﺟﻮدﯾﺖ ﮐﺎﻻﻫﺎ را در ﺳﻄﺢ ﮔﺴﺘﺮدهﺗﺮی ﭼﻮن دوﻟﺖ، ﻗﻮاﻧﯿﻦ و ﮐﺎﻟﺒﺪ ﺑﺨﺶﻫـﺎی ﻧﻈـﺎم اﻗﺘﺼـﺎدی، ﻣﻄﺮح ﻣﯽﮐﻨﺪ. در اﯾﻦ ﻓﺮآﯾﻨﺪ اﺳﺖ ﮐﻪ اﻧﺴﺎن ﺧﻮد را ﯾﮏﺳﺮه ﺑﺎزﯾﭽﻪ واﻗﻌﯿﺖ ﻣﯽاﻧﮕﺎرد.

اوﻟﻮﯾﺖ ﻣﻔﻬﻮم اﺻﻠﯽ ﻟﻮﮐﺎچ آﮔﺎﻫﯽ ﻃﺒﻘﺎﺗﯽ اﺳﺖ. ﻣﻔﻬﻮم آﮔﺎﻫﯽ ﻃﺒﻘـﺎﺗﯽ، دﺳـﺖ ﮐـﻢ در ﻧﻈﺎم ﺳﺮﻣﺎﯾﻪداری، ﻣﺴﺘﻠﺰم ﻧﺎآﮔـﺎﻫﯽ ﻓـﺮد از ﺷـﺮاﯾﻂ ﻃﺒﻘـﺎﺗﯽ و اﺟﺘﻤـﺎﻋﯽ- ﺗـﺎرﯾﺨﯽ اﺳـﺖ. اﯾـﻦ ﮐﺎذب ﺑﻮدن، ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮﻫﻤﯽ ﮐـﻪ در ذات اﯾـﻦ ﻣﻮﻗﻌﯿـﺖ ﻧﻬﻔﺘـﻪ اﺳـﺖ ﺑـﻪ ﻫـﯿﭻ روی ﺧﻮدﺧﻮاﺳـﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ. در ﻧﻬﺎﯾﺖ ﻟﻮﮐﺎچ ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﯾـﺎ ﮔﻨﺠـﺎﯾﺶ ﭘـﺮورش آﮔـﺎﻫﯽ ﻃﺒﻘـﺎﺗﯽ راﺳـﺘﯿﻦ را داراﺳﺖ. او اﯾﻦ ﻃﺒﻘﻪ را ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﺧﻼﻗﺎن ﻓﻌﺎل ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺧﻮدﺷﺎن، در ﻧﻈﺮ ﻣـﯽﮔﺮﻓـﺖ.

از آنﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻈﺮﯾﻪ ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﺘﯽ در ﺷﮑﻞ اﺑﺘﺪاﯾﯽ آن ﺑـﺮ ﺗﻔﮑـﺮ اﻧﻘﻼﺑـﯽ و زﯾﺮﺑﻨـﺎﯾﯽ اﻗﺘﺼـﺎدی ﺗﺄﮐﯿﺪ ﻓﺮاوان دارد، ﻟﻮﮐﺎچ ﺳﻌﯽ ﮐﺮد ﻧﻈﺮﯾﻪ ﻣﺎﺗﺮﯾﺎﻟﯿﺴﻢ ﺗﺎرﯾﺨﯽ را از ﺟﺎﯾﮕﺎه ﻣﻬﻤﯽ ﮐـﻪ در ﻋﺮﺻـﻪ ﺗﻔﮑﺮ اﻧﻘﻼﺑﯽ ﺑﻪ ﺧﻮد اﺧﺘﺼﺎص داده ﺑﻮد ﮐﻨﺎر زﻧﺪ و ﺑﻪ ﺟـﺎی آن ﻧـﻮﻋﯽ ﻧﻈﺮﯾـﻪ ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴـﺘﯽ درﺑـﺎره ﺧﻮدآﮔﺎﻫﯽ ﺗﺪوﯾﻦ ﻧﻤﺎﯾﺪ ﮐﻪ در آن اﯾﺪه ﺷﯽءﮔﺸﺘﮕﯽ از اﻫﻤﯿﺖ وﯾﮋهای ﺑﺮﺧﻮردار اﺳﺖ.

ﻧﻈﺮﯾﻪ ﺷﯽءﮔﺸﺘﮕﯽ ﺗﺠﻠﯽ ﺑﺎرز ﺷـﮑﻞ ﮐـﺎﻻﯾﯽ زﻧـﺪﮔﯽ اﺟﺘﻤـﺎﻋﯽ اﺳـﺖ ﮐـﻪ ﺑـﻪ ﻣﻮﺟـﺐ آن ﻓﻌﺎﻟﯿﺖﻫﺎی اﻧﺴﺎﻧﯽ ﻧﻈﯿﺮ ﮐﺎر، ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ اﺷﯿﺎء ﮐﺎلا ﺧﺮﯾﺪ و ﻓـﺮوش ﻣﺒﺎدﻟـﻪ ﻣـﯽﺷـﻮﻧﺪ. ﺗﺤـﺖ ﭼﻨـﯿﻦ ﺷﺮاﯾﻄﯽ، ﺑﺎزﯾﮕﺮان ﯾﺎ ﻋﺎﻣﻼن اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ دﻧﯿﺎﯾﯽ را ﮐﻪ ﺑﺎ دﺳﺖ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﯽﺳﺎزﻧﺪ ﻫﻮﯾﺖ ﻋﯿﻨﯿﺖﯾﺎﻓﺘﻪ ﯾـﺎ ﺷﯽءﮔﻮﻧﻪای ﺗﻠﻘﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ از ﺣﯿﻄﻪ ﮐﻨﺘﺮل آﻧﺎن ﺧﺎرج اﺳﺖ، ﺿـﻤﻦ آن ﮐـﻪ ﺑـﻪ اﯾـﻦ اﺷـﯿﺎء ﯾـﺎ ﮐﺎﻻﻫﺎ ﻗﺪرت اﻧﺴﺎﻧﯽ ﻧﯿﺰ ﻣﯽﺑﺨﺸﻨﺪ.

ﻟﯿﮑﻦ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪه ﻟﻮﮐﺎچ اﯾﻦ ﺷﮑﻞ از زﻧﺪﮔﯽ در واﻗﻊ ﭘﺪﯾﺪهای ﻣﺨﺘﺺ ﺷﯿﻮه ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺳـﺮﻣﺎﯾﻪداری اﺳﺖ و ﺑﺮﻗﺮاری ﻧﻈﺎم ﺳﻮﺳﯿﺎﻟﯿﺴﻢ آن را از ﺑﯿﺦ و ﺑﻦ ﺑﺮاﻧﺪاﺧﺖ.

ﺑﻪ زﻋﻢ ﻟﻮﮐﺎچ ﺳﺎﺧﺘﺎر ﺧﻮدآﮔﺎﻫﯽ ﻃﺒﻘﺎت ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺗﻔﺎوت دارﻧﺪ، ﻫﺮ ﻃﺒﻘﻪ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﺰﻣﺎن ﺑﺎ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﻨﺎﺳﺒﺎت ﺗﻮﻟﯿﺪی در ﺳﺎﺧﺘﺎر ﺧﻮدآﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﯾﺶ ﻧﯿﺰ ﺗﻌﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﻋﻤﻞ آورﻧﺪ. اﻣﺎ ﻣﺴﺌﻠﻪ اﺻــﻠﯽ اﯾــﻦﺟﺎﺳــﺖ ﮐــﻪ ﺗﻤــﺎﻣﯽ ﻃﺒﻘــﺎت در ﺟﺎﻣﻌــﻪ ﺳــﺮﻣﺎﯾﻪداری از ﻧــﻮﻋﯽ ﺧﻮدآﮔــﺎﻫﯽ ﮐــﺎذب ﺑﺮﺧﻮردارﻧﺪ.

ﻣﺸﮑﻞ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻧﻘﺪﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ از ﺧﻮدآﮔﺎﻫﯽ ﺻﻮرت ﮔﺮﻓﺘﻪ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺟﻤﻠﮕﯽ ﺳﻌﯽ دارﻧﺪ ﻧﺸﺎن دﻫﻨﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽﺗﻮان ﺑﯿﻨﺸﯽ را ﮐﻪ اﺳﺎﺳﺎً از ﺳﻮی ﻃﺒﻘﻪ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﻣﯽﮔﺮدد از ﭘﺮده اﺑﻬﺎم ﺑﯿﺮون آورد و ﺑﻪ ﺗﺸﺮﯾﺢ و ﺗﺒﯿﯿﻦ آن ﭘﺮداﺧﺖ. ﺑﻪ ﻃﻮری ﮐﻪ ﺷﻨﺎﺧﺖ از درون ﺟﻬﺎن ﻋﯿﻨﯽ ﻣﻨﺎﺳﺒﺎت اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺳﺮ ﺑﺮآورد.

ﻣﺎﮐﺲ وﺑﺮ (1864-1920): در دﻫـﻪ 1950 ﺑـﺎ اﻓـﺰاﯾﺶ ﺑـﺪﺑﯿﻨﯽ ﻫﻮرﮐﻬـﺎﯾﻤﺮ و آدورﻧـﻮ ﻧﺴـﺒﺖ ﺑـﻪ ﭼﺸﻢاﻧﺪازﻫﺎی ﺗﻐﯿﯿﺮ و ﺗﺤﻮﻻت آﺗﯽ، آﻧﺎن ﺑﻪ ﺟﺎی ﺗﮑﯿﻪ ﺑﺮ ﻧﻈﺮات ﻟﻮﮐﺎچ، ﺑـﻪ آرای ﻣـﺎﮐﺲ وﺑـﺮ روی آوردﻧﺪ و ﺣﺘﯽ اﯾﻦ ﻋﻘﯿﺪه وی را ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻋﻘﻼﻧﯽﺷﺪن ﺑﻪ ﻣﺮاﺗﺐ ﺑﯿﺶ از ﺧـﻮد ﻧﻈـﺎم ﺳﺮﻣﺎﯾﻪداری ﻣﻨﺒﻊ ﺳﺮﮐﻮب اﻧﺴﺎنﻫﺎ اﺳﺖ. آﻧﺎن در اﯾﻦ راﺑﻄـﻪ ﺑـﺎ ﺗﺄﮐﯿـﺪ ﺑـﺮ رﺷـﺪ ﺗﮑﻨﻮﻟـﻮژی و اﺑـﺰار ﺳﺮﮐﻮب ﻧﺎﺷﯽ از ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪن ﻋﻘﻞ ﺑﻪ اﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ رﺳـﯿﺪﻧﺪ ﮐـﻪ ﻋﻘـﻞ در روﻧـﺪ ﮔﺴـﺘﺮش و ﺗﮑﺎﻣﻞ ﺧﻮد ﻫﺮ روز ﺑﯿﺶ از ﭘﯿﺶ ﻣﺎﻫﯿﺖ آزادیﺧﻮاﻫﺎﻧﻪ و ﮐﺎر وﯾﮋه رﻫﺎﯾﯽﺑﺨـﺶ ﺧـﻮد را از دﺳـﺖ داده و ﺑﻪ ﺻﻮرت اﺑﺰار ﺳﺮﮐﻮب در ﺧﺪﻣﺖ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﻃﺒﻘﺎت اﺳﺘﺜﻤﺎرﮔﺮ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ.

ﻫﻮرﮐﻬﺎﯾﻤﺮ و آدورﻧﻮ ﺑﺎ اﺳﺘﻔﺎده از ﺗـﺰ ﻋﻘﻼﻧـﯽﺷـﺪن »وﺑـﺮ« ﺗﺤﻠﯿﻠـﯽ درﺑـﺎره روﻧـﺪ ﺗﮑﺎﻣـﻞ و ﮔﺴﺘﺮش ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ اﺑﺰاری اراﺋﻪ ﮐﺮدﻧﺪ ﮐﻪ در ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺑﺮ اﺳﺎس آن ﺑﻪ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺑﺪﺑﯿﻨﺎﻧﻪ وﺑـﺮ از دﻧﯿـﺎی ﻣﺪرن ﺑـﻪ ﻣﻨﺰﻟـﻪ دﻧﯿـﺎﯾﯽ ﻓﺎﻗـﺪ ﻫﺮﮔﻮﻧـﻪ راه ﮔﺮﯾـﺰ از »ﻗﻔـﺲ آﻫﻨـﯿﻦ ﺑﻮروﮐﺮاﺳـﯽ و ﻋﻘﻼﻧﯿـﺖ ﻧﺰدﯾﮏﺗﺮ ﺷﺪﻧﺪ.

از ﺳﻮی دﯾﮕﺮ آﻧﺎن ﺑﺎ در ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻦ روﻧـﺪ ﺗﻌﻤـﯿﻢ و ﮔﺴـﺘﺮش اﯾـﻦ ﻗﺒﯿـﻞ ﺗﻤـﺎﯾﻼت وﯾﺮاﻧﮕـﺮ در ﺳﺮاﺳﺮ ﻋﺮﺻﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻏﺮب ﺑﻪ وﯾﮋه ﺗﻤﺎﯾﻼت ﻓﺰونﺧﻮاﻫﺎﻧﻪ در ﺟﻬﺖ اﻧﺒﺎﺷﺖ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺳـﺮﻣﺎﯾﻪ و ﺳﻠﻄﻪ دﯾﻮانﺳﺎﻻراﻧﻪ و ﻓﻦﺳﺎﻻراﻧﻪ، و ﺑﺎ ﺗﺄﮐﯿﺪ ﺑﻪ اﺑﻌـﺎد ﻓﺎﺟﻌـﻪآﻣﯿـﺰ و ﻏﯿﺮاﻧﺴـﺎﻧﯽ آنﻫـﺎ در ﺷـﮑﻞ ﮐﺸﺘﺎرﻫﺎی دﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ آﺷﻮوﯾﺘﺲ و ﻫﯿﺮوﺷﯿﻤﺎ ﺑﺴﺘﺮی ﻧﻈﺮی ﺑﺮای اﯾـﻦ ﻧﮕـﺮش ﺗﻤﺎﻣﯿـﺖﺧـﻮاه ﺑـﻪ وﺟﻮد آوردﻧﺪ. ﻟﯿﮑﻦ ﻧﻮﻣﯿﺪاﻧﻪ ﻋﻘﯿﺪه داﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﺗﻌﻤﯿﻢ ﺗﻤﺎﯾﻼت ﻣﺬﮐﻮر در ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺣﻮزهﻫﺎی ﺣﯿﺎت ﻓﺮدی و ﺟﻤﻌﯽ، اﻣﮑﺎن ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ اﻗﺪام ﻋﻠﻤﯽ ﺑﺮای ﻣﺒﺎرزه و ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ اﺑﻌﺎد ﻓﺎﺟﻌﻪآﻣﯿﺰ ﻣـﺬﮐﻮر و ﭘﯿﺎﻣﺪﻫﺎی ﻣﺨﺮب آنﻫﺎ از اﻧﺴﺎنﻫﺎ ﺳﻠﺐ ﺷﺪه اﺳﺖ. اﻟﺒﺘﻪ ﺑﻪ اﻋﺘﻘﺎد آدورﻧﻮ و ﻫﻮرﮐﻬـﺎﯾﻤﺮ در اﯾـﻦ ﻣﯿﺎن ﺗﻨﻬـﺎ اﻗـﺪاﻣﺎت ﻣﺒـﺎرزهﺟﻮﯾﺎﻧـﻪای ﮐـﻪ ﺑـﺮای ﻣﻘﺎﺑﻠـﻪ ﺑـﺎ ﭘﯿﺎﻣـﺪﻫﺎی آن ﺻـﻮرت ﮔﺮﻓﺘـﻪ ﻧﻔـﯽﻫـﺎی روﺷــﻨﻔﮑﺮاﻧﻪ ﻣﺤــﺾ ﯾــﺎ ﺑــﻪ ﺗﻌﺒﯿــﺮ ﻣــﺎرﮐﻮزه اﻣﺘﻨــﺎع ﻋﻈــﯿﻢ روﺷــﻨﻔﮑﺮاﻧﻪ از ﻫﻤﮑــﺎری ﺑــﺎ ﻓﺎﺟﻌــﻪ ﺗﮏﺳﺎﺣﺘﯽ ﺑﻮد.

ﻣﺒﺎﻧﯽ و اﺻﻮل ﻧﻈﺮﯾﻪ اﻧﺘﻘﺎدی

ﻧﻈﺮﯾﻪ اﻧﺘﻘﺎدی ﺑﺎ اﻟﻬﺎم ﮔﺮﻓﺘﻦ از ﺗﺤﻠﯿﻞ اﻧﺘﻘﺎدی اﻓﮑـﺎر ﻓﻠﺴـﻔﯽ و ﻫـﻢﭼﻨـﯿﻦ ﺟﺎﻣﻌـﻪ ﺳـﺮﻣﺎﯾﻪداری ﺗﻮﺳﻂ ﮐﺎرل ﻣﺎرﮐﺲ ﺣﻮزه اﻧﺘﻘـﺎدی در دو ﺣﯿﻄـﻪ ﻣﺘﻤﺮﮐـﺰ اﺳـﺖ. اﻧﺘﻘـﺎد از ﻧﻈـﺎمﻫـﺎی ﮔﻮﻧـﺎﮔﻮن ﻣﻌﺮﻓﺘﯽ از ﺟﻤﻠﻪ: ﻧﻈﺮﯾﻪ ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﺘﯽ و اﺛﺒﺎتﮔﺮاﯾﯽ.

اﻧﺘﻘﺎد ﺑﻪ ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴﻢ

ﺣﻮزه ﮔﺴﺘﺮدهای از اﻧﺘﻘﺎدات ﻧﻈﺮﯾﻪ اﻧﺘﻘﺎدی ﻣﺘﻮﺟـﻪ ﻧﻘـﺪ ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴـﻢ اﺳـﺖ. ﻧﻘـﺪ ﻣﮑﺘـﺐ ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴﻢ و ﺗﻼش ﺑﺮای ﺗﺪوﯾﻦ ﻣﻌﺮﻓﺖﺷﻨﺎﺳﯽ و روشﺷﻨﺎﺳـﯽ ﺟـﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺑـﺮای ﻧﻈﺮﯾـﻪﻫـﺎی اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ، ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺒﺎﻧﯽ و اﺻﻮل زﯾﺮﺑﻨﺎﯾﯽ، ﺑﻠﮑـﻪ ﺑﺨـﺶ اﻋﻈـﻢ ﻣـﻮاد و ﻣﺼـﺎﻟﺢ ﻻزﻣـﻪ ﻧﻈﺮﯾـﻪ ﺟﺎﻣﻌـﻪ ﻣﮑﺘﺐ ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرت ﻃﯽ ﺳﻪ دﻫﻪ از زﻣﺎن ﺗﺤﺮﯾﺮ ﻣﻘﺎﻟﻪ ﻫﻮرﮐﻬﺎﯾﻤﺮ درﺑﺎره ﻧﻈﺮﯾﻪ ﺳﻨﺘﯽ و اﻧﺘﻘـﺎدی در 1973 ﺗﺎ ﺑﺤﺚ درﺑﺎره ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴﻢ در 1969 را ﻓﺮاﻫﻢ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮد.

اﺻﻮل اﺛﺒﺎتﮔﺮاﯾﯽ را ﻣﯽﺗﻮان ﭼﻨﯿﻦ ﺑﺮﺷﻤﺮد:

1. ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴﻢ اﯾﻦ ﻓﮑﺮ را ﻣﯽﭘﺬﯾﺮد ﮐﻪ ﯾﮏ روش ﻋﻠﻤﯽ واﺣـﺪ ﻗﺎﺑـﻞ ﮐـﺎرﺑﺮد ﺑـﻪ ﻫﻤـﻪ رﺷـﺘﻪﻫـﺎی ﺗﺤﻘﯿﻘﯽ اﺳﺖ.

2. اﺛﺒﺎتﮔﺮاﯾﺎن ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ ﮐﻪ داﻧﺶ داﺗﺎً ﺑﯽﻃﺮف اﺳﺖ.

3. آنﻫﺎ اﺣﺴﺎس ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮاﻧﻨﺪ ارزشﻫﺎی اﻧﺴﺎﻧﯽ را از ﮐﺎرﺷﺎن دورﻧﮕﻪ دارﻧﺪ.

ﺣــﻮزهﻫــﺎی ﮐﻠــﯽ اﻧﺘﻘــﺎد ﻓﺮاﻧﮑﻔــﻮرت ﺑــﻪ اﺛﺒــﺎتﮔﺮاﯾــﯽ را ﻧﯿــﺰ ﻣــﯽﺗــﻮان ﭼﻨــﯿﻦ ﺑﺮﺷــﻤﺮد:

1. اﺛﺒﺎتﮔﺮاﯾﯽ ﮔﺮاﯾﺶ ﺑﻪ ﭼﯿﺰواره ﮐﺮدن ﺟﻬﺎن اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ دارد و آن را ﺑﺴﺎن ﯾﮏ ﻓﺮاﮔـﺮد ﻃﺒﯿﻌـﯽ ﻣﯽﻧﮕﺮد. ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺗﺎﻣﻮر ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴﻢ از ﻧﻈﺮ ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرت، روﯾﮑﺮد ﻧﺎﻣﻨﺎﺳﺐ و ﮔﻤﺮاهﮐﻨﻨﺪهای اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ درﯾﺎﻓﺖ ﯾﺎ درک درﺳﺘﯽ از ﺣﯿﺎت اﺟﺘﻤـﺎﻋﯽ ﻧﺎﯾـﻞ ﻣـﯽﮔـﺮدد. ﺧﻼﺻـﻪ آن ﮐـﻪ اﺛﺒـﺎتﮔﺮاﯾـﯽ ﮐﻨﺸﮕﺮان را ﻧﺪﯾﺪه ﻣﯽﮔﯿﺮد.

اﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ را ﮐـﻪ ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﺳـﻢ ﺑـﺎ اﻓـﺮاد ﻓﻌـﺎل اﻧﺴـﺎﻧﯽ ﺑـﻪ ﻣﺜﺎﺑـﻪ اﻣـﻮر واﻗـﻊ و ﻣﻮﺿـﻮﻋﺎت ﺻـﺮف ﭼﺎرﭼﻮب ﯾﮏ ﻃﺮح ﺟﺒﺮﮔﺮاﯾﯽ ﻣﮑﺎﻧﯿﮑﯽ ﺑﺮﺧﻮرد ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﻣﻮرد اﻧﺘﻘﺎد ﻗﺮار ﻣﯽدﻫﺪ. در واﻗـﻊ ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﺳﻢ ﺟﻬﺎن را ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻋﻨﺎن ﭘﺪﯾـﺪهای ﻣﺴـﻠﻢ و ﻣﻠﻤـﻮس در ﻋﺮﺻـﻪ ﺗﺠﺮﺑـﻪ در ﻧﻈـﺮ ﻣـﯽﮔﯿـﺮد و ﻫﯿﭻﮔﻮﻧﻪ ﺗﻤﺎﯾﺰی ﺑﯿﻦ ذات و ﻋﺮض ﻗﺎﺋﻞ ﻧﯿﺴﺖ.

2. ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴﻢ ﺑﯿﻦ اﻣﺮ واﻗﻊ و ارزش، ﺗﻤﺎﯾﺰ ﻣﻄﻠﻘﯽ ﺑﺮﻗﺮار ﻣـﯽﮐﻨـﺪ و از اﯾـﻦرو داﻧـﺶ را از ﻋﻼﯾـﻖ اﻧﺴﺎﻧﯽ ﻣﻨﻔﮏ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﻫﻮرﮐﻬﺎﯾﻤﺮ ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴﻢ را در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻧﻈﺮﯾﻪ دﯾﺎﻟﮑﺘﯿﮑﯽ ﻗﺮار ﻣﯽدﻫﺪ ﮐﻪ در آن واﻗﻌﯿﺎت ﻣﻨﻔﺮد ﻫﻤﻮاره در ﭘﯿﻮﻧﺪی ﻣﻌﯿﻦ ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ.

3. ﺳﻮﻣﯿﻦ اﻧﺘﻘﺎد ﻧﯿﺰ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺑﺎ داوری ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴﻢ در ﺑﺎره ﮐـﺎرآﯾﯽ وﺳـﺎﯾﻞ ﻧﯿـﻞ ﺑـﻪ ﻫـﺪفﻫـﺎ و اﮐﺘﻔﺎء ﮐﺮدن ﺑﻪ آن اﺳﺖ. اﺛﺒﺎتﮔﺮاﯾﯽ ﺑﯿﺶ از آن ﮐﻪ ﺑﻪ ﮐـﺎرآﯾﯽ ﺧـﻮد و ﻫـﺪفﻫـﺎ ﺗﻮﺟـﻪ ﮐﻨـﺪ ﺑـﻪ ﮐﺎرآﯾﯽ وﺳﺎﯾﻞ رﺳﯿﺪن ﺑﻪ ﻫﺪفﻫﺎ ﺗﻮﺟﻪ دارد. اﯾﻦ ﺑﺮداﺷـﺖ ﻣـﺎ را ﺑـﻪ اﯾـﻦ ﻧﻈـﺮ ﺳـﻮق ﻣـﯽدﻫـﺪ ﮐـﻪ اﺛﺒﺎتﮔﺮاﯾﯽ ذاﺗﺎ ﻣﺤﺎﻓﻈﻪﮐﺎر اﺳﺖ و ﺗﻮان روﯾﺎروﯾﯽ ﺑﺎ ﻧﻈﻢ ﻣﻮﺟﻮد را ﻧﺪارد.

در واﻗﻊ ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴﻢ ﺑﺎ ﭘﺮداﺧﺘﻦ ﯾﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺻﺮف ﺑﻪ آنﭼﻪ وﺟﻮد دارد، ﻧﻈﻢ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻣﻮﺟﻮد را ﺗﺄﯾﯿﺪ ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﺑﺮ آن ﺻﺤﻪ ﻣﯽﮔﺬارد و در ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﺎﻧﻊ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ اﺳﺎﺳﯽ ﻣﯽﮔﺮدد و ﻧﻬﺎﯾﺘﺎ ﺑﻪ ﺑﯽﺗﻔﺎوﺗﯽ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻣﯽاﻧﺠﺎﻣﺪ.

ﺑﺮ اﯾﻦ اﺳﺎس ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرﺗﯽﻫﺎ اﻋﺘﻘﺎد دارﻧﺪ ﮐـﻪ ﻋﻠـﻢ ﯾـﺎ ﺗﺌـﻮری ﺑﺎﯾـﺪ در ﭘﯿﻮﻧـﺪ ﺑـﺎ ﻋﻼﯾـﻖ ﻃﺒﻘـﺎﺗﯽ ﺳﺮﮐﻮبﺷﺪه ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﺎﺷﺪ و ﻫﻢﭼﻨﯿﻦ ﺗﺌﻮری ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻘﺶ ﺗﻮﺻﯿﻒﮔﺮ وﺿﻌﯿﺖ ﻣﻮﺟﻮد را ﺑﺮﻋﻬﺪه ﻧﺪارد ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ وﺿﻌﯿﺖ ﻧﯿﺰ ﻣﯽﭘﺮدازد. در ﻧﮕﺮشﻫﺎی ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴﺘﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮد ﯾﮏ ﻧﻈﺮﯾـﻪ وﺟـﻮد دارد ﮐﻪ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ، ﺳﭙﺲ اﯾﻦ ﺳﺌﻮال ﻣﻄﺮح ﻣﯽﮔﺮدد ﮐﻪ آﯾﺎ اﯾﻦ ﻧﻈﺮﯾﻪ ﻗﺎﺑﻞ اﻧﻄﺒﺎق ﺑـﺎ دﻧﯿـﺎی واﻗﻌﯽ ﻫﺴﺖ و ﯾﺎ ﺧﯿﺮ؟ اﮔﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺳﺌﻮال ﻣﻨﻔﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻈﺮﯾـﻪ رد ﻣـﯽﺷـﻮد و در ﺻـﻮرت ﭘﺎﺳـﺦ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻧﻈﺮﯾﻪ ﻋﻠﻤﯽ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﺬﯾﺮش ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮد. در اﯾﻦ روﯾﮑـﺮد ﻧﻘـﺪ ﻣﺘﻮﺟـﻪ ﻧﻈﺮﯾـﻪ اﺳـﺖ. در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻧﻈﺮﯾﻪ اﻧﺘﻘﺎدی اﻋﺘﻘﺎد دارد ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻘـﺪ ﻣﺘﻮﺟـﻪ ﻧﻈﺮﯾـﻪ ﻧﯿﺴـﺖ و در ﺻـﻮرﺗﯽ ﮐـﻪ ﯾـﮏ ﺗﺌﻮری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪه ﺑﺎ ﻋﺎﻟﻢ ﺧﺎرج ﻣﻄﺎﺑﻘﺖ ﻧﺪاﺷﺖ، وﺿﻌﯿﺖ ﻣﻮﺟﻮد ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﺗﺌﻮری ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨـﺪ. ﺑـﻪ ﻋﺒﺎرت دﯾﮕﺮ ﻧﻘﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺧﺎرج اﺳﺖ ﻧﻪ ﻧﻈﺮﯾﻪ. ﻣﻔﻬﻮم ﻋﻘﻞ اﺑـﺰاری، ﺑـﻪ ﻣﻌﻨـﯽ اﺗﺨـﺎذ و اﻧﺘﺨـﺎب ﮐﺎرآﻣﺪﺗﺮﯾﻦ وﺳﯿﻠﻪ و روش ﺑﺮای رﺳﯿﺪن ﺑﻪ ﻫﺪف اﺳﺖ، ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ آنﭼـﻪ اﻫﻤﯿـﺖ دارد روش اﺳـﺖ، ﮐﺎرآﻣﺪی و ﻋﻘﻼﻧﯽ ﺑﻮدن ﻫﺪف ﭼﻨﺪان ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ.

4. ﭼﻬﺎرم آن ﮐﻪ ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴﻢ ﻋﺎﻣﻞ ﺑﺴﯿﺎر ﻣﻬﻤﯽ در ﺗﺄﯾﯿﺪ و ﺣﻤﺎﯾﺖ ﯾـﺎ اﯾﺠـﺎد ﺷـﮑﻞ ﺟﺪﯾـﺪی از ﺳﻠﻄﻪ ﯾﻌﻨﯽ ﺳﻠﻄﻪ ﻓﻦﺳﺎﻻراﻧﻪ اﺳﺖ و ﺑﺎ آن راﺑﻄﻪ ﻧﺰدﯾﮏ دارد. در واﻗﻊ ﻋﻠـﻢ ﺑـﻪ ﻋﻨـﻮان وﺳـﯿﻠﻪای ﻣﻄﺮح ﻣﯽﺷﻮد ﺑﺮای رﺳﯿﺪن ﺑﻪ ﻋﻘﻞ اﺑﺰاری ﺗﺎ ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺑﺮ ﻃﺒﯿﻌﺖ و ﺟﺎﻣﻌـﻪ ﺗﺴـﻠﻂ ﭘﯿـﺪا ﮐﻨـﺪ .

ﻣﻀﻤﻮن اﺻﻠﯽ ﮐﺘﺎب دﯾﺎﻟﮑﺘﯿـﮏ روﺷـﻨﮕﺮی ﺗﻮﺳـﻂ آدورﻧـﻮ و ﻫﻮرﮐﻬـﺎﯾﻤﺮ ﮐـﻪ در ﻣﻘﺪﻣـﻪ ﮐﺘﺎب آﻣﺪه اﺳﺖ از ﺧﻮد وﯾﺮاﻧﮕﺮی روﺷﻨﮕﺮی ﯾﻌﻨﯽ ﺧـﻮد وﯾﺮاﻧﮕـﺮی ﻋﻘـﻞ ﮐـﻪ ﻫـﻢﭼـﻮن ﻧﮕـﺮش اﻧﺘﻘﺎدی و ﻣﻨﻔﯽ ﺑﻪ اﻣﻮر واﻗﻊ در ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮد. ﺑﻪ واﺳﻄﻪ وﺿﻮح ﮐـﺎذﺑﯽ ﮐـﻪ در ﺗﻔﮑـﺮ ﻋﻠﻤـﯽ و ﻓﻠﺴﻔﻪ ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴﺘﯽ ﻋﻠﻢ ﭘﯿﺪا ﺷﺪه اﺳﺖ، اﯾﻦ آﮔﺎﻫﯽ ﻋﻠﻤﯽ ﻣـﺪرن ﺑـﻪ ﻋﻨـﻮان ﻣﻨﺒـﻊ ﻋﻤـﺪه اﻧﺤﻄـﺎط ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺗﻠﻘﯽ ﻣﯽﺷﻮد ﮐﻪ در ﻧﺘﯿﺠﻪ آن ﺑﺸﺮﯾﺖ ﺑﻪ ﺟﺎی ورود ﺑﻪ وﺿﻌﯿﺘﯽ ﺑﻪ راﺳـﺘﯽ اﻧﺴـﺎﻧﯽ در ﺣـﺎل ﻓﺮو رﻓﺘﻦ در ﺑﺮﺑﺮﯾﺘﯽ از ﻧﻮع ﺟﺪﯾﺪ اﺳﺖ.

ﻋﻠﻢ و ﺗﮑﻨﻮﻟﻮژی ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪه آنﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﺜﺎﺑﻪ اﯾﺪﺋﻮﻟﻮژیﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ اﻣﮑﺎن ﭘﯿﺪاﯾﺶ اﺷﮑﺎل ﺟﺪﯾﺪ ﺳﻠﻄﻪ را ﻣﯿﺴﺮ ﺳﺎﺧﺘﻪ و ﺑﻪ آن ﮐﻤﮏ ﻣﯽرﺳﺎﻧﻨﺪ

5. ﯾﮑﯽ از ﺗﻔﺎوتﻫﺎی اﺻـﻠﯽ ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴـﺖﻫـﺎ ﺑـﺎ ﻣﻌﺘﻘـﺪان ﺑـﻪ دﯾﺎﻟﮑﺘﯿـﮏ ﮐـﻪ ﺷـﺎﻟﻮده ﻧﻈﺮﯾـﻪ اﻧﺘﻘﺎدی را ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯽدﻫﺪ ﺗﻔﺎوت ﻣﻌﺮﻓﺖﺷﻨﺎﺧﺘﯽ اﺳﺖ. اﯾﻦ ﺗﻔـﺎوت ﻣﻨﺠـﺮ ﺑـﻪ ﺣﻤﻠـﻪای اﺳﺎﺳـﯽ از ﺟﺎﻧﺐ ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرﺗﯽﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴﻢ ﺷﺪ. در ﺗﺠﺮﺑﻪﮔﺮاﯾﯽ اﺻﻞ ﺑﺮ ﺗﺠﺮﺑﻪ اﺳﺖ، اﻣﺎ دﯾﺎﻟﮑﺘﯿﮏ ﻣﻌﺘﻘـﺪ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺪون داﺷﺘﻦ ﯾﮏ ﻧﮕﺮش ﮐﻠﯽ اﻧﺴﺎن ﻗﺎدر ﺑـﻪ درک ﭘﺪﯾـﺪهﻫـﺎی اﺟﺘﻤـﺎﻋﯽ ﻧﺨﻮاﻫـﺪ ﺑـﻮد و ﺟﺎﻣﻌﻪ ﯾﮏ ﮐﻠﯿﺖ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ درون آن ﮐﺸـﻤﮑﺶ وﺟـﻮد دارد. ﺑـﺮای ﻫـﺮ ﭘﺪﯾـﺪهای ﻻزم اﺳﺖ ﮐﻪ دو ﻋﻨﺼﺮ ﻫﻤﺰﻣﺎن و ﻧﺎﻫﻤﺰﻣﺎن ﻣـﻮرد ﺷﻨﺎﺳـﺎﯾﯽ ﻗـﺮار ﮔﯿـﺮد. ﻋﻨﺼـﺮ ﻫﻤﺰﻣـﺎن ﺳﺎﺧﺘﺎرﻫﺎی ﻣﻮﺟﻮد اﺳﺖ. اﻣﺎ ﻋﻨﺼﺮ ﻧﺎﻫﻤﺰﻣﺎن رﯾﺸﻪﻫﺎی ﺗﺎرﯾﺨﯽ ﯾﮏ ﭘﺪﯾﺪه را ﺑﯿﺎن ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺑﺎ اﯾـﻦ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻧﮕﺮش دﯾﺎﻟﮑﺘﯿﮏ ﻫﻢ ﭘﺪﯾﺪه را ﺑﺮرﺳﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﻫﻢ رﯾﺸـﻪﻫـﺎی ﺗـﺎرﯾﺨﯽ آن را. اﻣﺎ ﭘﻮزﯾﺘﯿﻮﯾﺴﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺑﺮﺷﯽ از ﯾﮏ ﻣﻘﻄﻊ و ﺗﺤﻠﯿﻞ آن ﻣﯽﭘﺮدازﻧﺪ.

منابع:

ﻣﮑﺘﺐ ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرت و ﻧﻈﺮﯾﻪ اﻧﺘﻘﺎدی(آراء و ﻧﻈﺮﯾﻪﻫﺎ) ﺟﻌﻔﺮ اﺑﺮاﻫﯿﻤﯽﻣﯿﻨﻖ، ﻣﺤﻤﺪ اﻣﯿﺮی، ﻣﻬﺪی ﻋﺎﻣﺮی

اندیشه های سیاسی غرب در قرن بیستم - ملک یحیی صلاحی

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید