امروز: پنج شنبه, ۰۳ مهر ۱۳۹۹ برابر با ۰۶ صفر ۱۴۴۲ قمری و ۲۴ سپتامبر ۲۰۲۰ میلادی
کد خبر: 265315
۵۰۶۵
۱
۰
نسخه چاپی
تهوع Nausea

بررسی کتاب تهوع Nausea اثر ژان پل سارتر

رمان تهوع یکی از محوری‌ترین آثار مکتب اگزیستانسیالیسم است. سارتر در سال ۱۹۶۴ به خاطر این رمان برنده جایزه نوبل ادبیات شد اما از پذیرش جایزه سر باز زد

بررسی کتاب تهوع Nausea اثر ژان پل سارتر

تهوع، یکی از معروف‌ترین رمان های ژان پل سارتر، فیلسوف و نویسنده، اگزیستانسیالیست فرانسوی است که در سال ۱۹۳۸، زمانی که سارتر استاد دانشگاه بود، منتشر شد. رمان تهوع یکی از محوری‌ترین آثار مکتب اگزیستانسیالیسم است.

سارتر و رمان تهوع

زمانی که جایزه ی نوبل ادبیات سال ۱۹۶۴ به ژان پل سارتر تعلق گرفت، در واقع این جایزه به فصل مشترک چند رویکرد، چند جریان و چند انسان در قالب یک انسان تعلق گرفته بود؛ یکی نویسنده ای که بیش از بیست سال بر زندگی ادبی فرانسه و به تبع آن جهان تاثیر گذاشته بود، یکی فعال سیاسی که سال ها در محافل مختلف به ایراد سخنرانی و نوشتن مقاله در جراید پرداخته بود و دیگری فیلسوفی که نظریاتی راهگشا برای نسل بعد از جنگ جهانی دوم ارائه داده بود.

بین سال های ۱۹۳۸ تا ۱۹۴۶، ویژگی مشترک آثار سارتر برخورد با مسئله ی تنهایی انسان و نیز لزوم آزادی و انتخاب و به تبع آن قبول مسئولیت این انتخاب ها بود. البته سارتر در این راه تنها نبود و بیشتر نویسندگان آن دوره نظیر آلبر کامو و مالرو هم در آثارشان در حال پرداختن به این مسائل بنیادی بودند. انسان مدرن احساس تنهایی می کرد، در حالی که دیگر چیزی برای هدایتش وجود نداشت. این احساس تنهایی و مسئولیت توأمان، دلهره آور بود. این مسئله یکی از ستون های بزرگ ادبیات سارتر است.

تهوع عنوان اولین رمان ژان پل سارتر است و از نظر خودش یکی از بهترین تألیفات او نیز به شمار می آید.

تهوع حاوی مفاهیم پیچیده فلسفی در قالب رمان است، مفاهیمی که سارتر در کتاب “هستی و نیستی” و دیگر آثار تحلیلی-فلسفی خود عنوان کرده است. این رمان در واقع دفترچه یادداشت شخصی به نام “آنتوان روکانتن” است که با ثبت وقایع از دیدگاه خود، مفاهیمی از قبیل آزادی، تخیل، زمان، پدیدارشناسی و… را پیش می کشد.

آنتوان روکانتن قهرمان و به نوعی ضد قهرمان رمان تهوع است. مردی سی ساله و مجرد که در ابتدای رمان در شهر بوویل سکونت داشته و مشغول تحقیق و پژوهش به منظور نگارش کتابی در خصوص یکی از شخصیت های بزرگ قرن هجدهم فرانسه به نام “مارکی دورولبون” است. روکانتن مردی تنها است که شهرش را دوست ندارد.

او در این انزوا رفته رفته در برخورد با اشیاء دچار حالت تهوع می شود. نخستین تهوع او در ساحل دریا، هنگامی که سنگریزه ای در دست می گیرد رخ می دهد. بعدها این تهوع به امور دیگر نیز سرایت می کند. آنتوان روکانتن در تنهایی خویش به پرسش های بنیادی در خصوص هستی شناسی بر می خورد. سوال اساسی رمان تهوع این است: «ما چرا وجود داریم؟»

در انتهای رمان روکانتن راه برون رفت از تهوع را باز می یابد و بعبارتی دیگر پاسخ های کاربردی برای سوالات هستی شناسانه ی خود پیدا می کند.

خلاصه رمان تهوع

کتاب تهوع، یکی از معروف‌ترین رمان های ژان پل سارتر، فیلسوف و نویسنده، اگزیستانسیالیست فرانسوی است که در سال ۱۹۳۸، زمانی که سارتر استاد دانشگاه بود، منتشر شد. رمان تهوع یکی از محوری‌ترین آثار مکتب اگزیستانسیالیسم است. سارتر در سال ۱۹۶۴ به خاطر این رمان برنده جایزه نوبل ادبیات شد اما از پذیرش جایزه سر باز زد.

شخص اول داستان، آنتوان روکانتن مورخی است که در حال نوشتن زندگی شخصیتی سیاسی به نام (مارکی دورلبورن) است. کتاب تهوع در واقع دفتر خاطرات کسی است که برای فهمیدن موقعیت خود شروع به نوشتن دفتر خاطرات می کند که توسط آن به تغییرات فکری و محیط پیرامون و نقش و تاثیر و رابطه خود و دنیا و اشیا اطرافش پی ببرد.

در ابتدای کتاب تهوع روکانتن حالتی در درون خودش احساس می کند، حالتی همچون تهوع و پی می برد عواملی چون اشیاء پیرامونش و رفته رفته انسان های اطرافش در شکل گرفتن این احساس نقش دارد و شرایطی را در او پدید می آورند که به تهوع شباهت دارد. نگاه ابزاری او کم کم نسبت به اشیاء از بین می رود و اشیاء را به صورت ذاتی و جسمی موجودشان می بیند. اما او خوب می داند وجود او با وجود اشیاء تفاوت هایی دارد. رفته رفته اتفاق هایی می افتد که آنتوان روکانتین به وجود دیگری پی می برد وجودی که وجود ذهنی نام دارد و انسان را موجودی با دو وجود می یابد: ۱ـ وجود جسمی و ۲ـ وجود ذهنی که وجود ذهنی را برتر از وجودِ جسمی می داند. و علت و عامل تهوع را، بودن در شکاف دو بودن (هستی) می فهمد.

روکانتن دغدغه اش درک هدف بودنش است، اما دلیلی برای بودن خودش پیدا نمی کند، در جایی از زبان روکانتن با چنین جمله ای روبرو می شویم:” دلم می خواهد پا شوم بروم به جایی که در آن براستی در جای خودم باشم جایی که با آن جور در بیایم … اما جای من هیچ جا نیست، من زیادیم”( در واقع روکانتن نمی تواند دلیلی برای بودنش بیابد) .

روکانتن کارهای دیگران ،احساساتشان، پنهان شدنشان در پس بعضی از کارها را صرفا اعمالی می بیند که انسان ها برای توجیه بودنشان و فرار از واقعیت تلخ تنهایی و ضروری نبودن بودنشان می کنند و دیدن این کارها احساس تهوع را در او تشدید می کند.(کارهایی چون انسان دوستی، دانش اندوزی، عاشق شدن، کسب کردن تجربه و … )

تعریف او از زندگی این چنین است : زندگی کردن عبارت است از داشتن تجربه هایی الله بختکی که از پی هم می آیند و تنها هنگامی که به گذشته نگاه می کنیم معنایی فراگیر به خود می گیرند. و همچنین تعریف او از بودن ذهنی(هستی ذهنی) تعریف خیلی شفافی نیست، تعریفی است که به صحتش گویا مردد است و صحتش را تا زمانی که قواعد مادی دیگر ثابت باشند صحیح می داند.

او وجود ذهنی را وجودی می داند که به دست خود انسان شکل می گیرد، وجودی که با تمام آزادی هایی که دارد، در زمان و مکان و محیط محدود است. این وجود (وجود ذهنی) وجودی است آزاد ” آزاد در انتخاب ” و رقم زننده آینده و بدین سان روکانتن می فهمد زندگی حال است، و اینگونه ماهیت حقیقی زمان حال آشکار می شود ،” زمان حال همان است که وجود دارد و هر آنچه حال نباشد وجود ندارد.” او خواستار آینده ای است که بتوان پیامد تمام انتخاب ها را بداند و آنگاه راهی را انتخاب کند.

در واقع روکانتن (سارتر) معتقد است که وجود جسمی انسان ناخواسته است اما وجود دیگر که وجود ذهنی یا اندیشه ای می نامیم در دست خود انسان است و انسان خود آن را رخ می دهد.

کم کم روکانتن پی می برد مسائل ایده آل مورد نظر او (همچون آنی) پدید آمدنشان در این دنیا محال است، و این گونه خودش را تنها میبیند و تلاشهایشان را بی ثمر، آنها آینده را مبهم می بینند و گذشته را پوچ! و به این سبب گاهی از زبان آنی می خوانیم ” من دارم بیشتر از خودم عمر می کنم “

روکانتن فهمیده است مسائلی تهوع را از بین می برد، مسائلی که کامل اند یا به عبارتی نیستند ، مسائلی که در تخیل امکان وجود دارد، عواملی هنری هچون موسیقی.

سرانجام روکانتن پی می برد انسانی که خودش وجودش الزامی نیست نمی تواند وجود غیر لازم کسی را (مارکی دورلبورن) لازم جلوه دهد، پس روکانتن اینگونه از نوشتن تاریخ دست می کشد و سعی در پناه بردن به دنیایی می کند که شروع و حال و سر انجامش در دست اوست! پس سعی می کند موضوعی کامل و تخیلی را پیش گیرد هچون هنر یا موسیقی. (چون موسیقی یا هنر به محض خلق شدن دیگر از بعد زمانی خارج می شوند. و شروع و پایان همواره مشخصی پیدا می کند و تغییر و از بین رفتن جسمیشان خللی در وجودشان به وجود نمی آورد ( مثلا با شکسته شدن یا سوختن کتاب داستان همان است که بود و نت ها همان نت ها « اگر نمایشنامه هملت بسوزد در شخصیت هملت تغییری رخ نمی دهد» ) .

پس به نوشتن رمانی روی می آورد که در آن آزادی تصمیم و اختیارش به علت محصور نبودن در زمان و رویدادهای خارج از حدس و فهم محدود نباشد و این گونه با خلق اثری تخیلی و خواندن آن اثر تخیلی توسط دیگران و یاد آوری از نویسنده آن یعنی روکانتن (که بعدها توسط خوانندگان رخ می دهد) روکانتن بودن خودش را یادآوری و به عبارتی تبرئه می کند.

تحلیل رمان تهوع

کتاب تهوع رمان نیست، فلسفه هم نیست، چیزی بین این دو است که سرگردان مانده مانند روکانتن. تهوع حاوی مفاهیمی است که سارتر در کتاب هستی و نیستی و دیگر آثار فلسفی خود عنوان کرده است. این رمان در واقع دفترچه یادداشت شخصی به نام آنتوان روکانتن است که با ثبت وقایع از دیدگاه خود مفاهیمی از قبیل آزادی، تخیل، زمان، پدیدارشناسی و … را پیش می کشد.

روکانتن مردی تنها است که شهرش را دوست ندارد. او در این انزوا رفته رفته در برخورد با اشیا و افراد دچار تهوع می شود. روکانتن ابتدا هنگامی که می خواهد سنگی را به دریا پرتاب کند ناگهان دچار احساسی می شود که از توصیف آن عاجز است و بعداٌ این احساس را به نوعی تهوع تشبیه می کند:

“یک جور دل آشوبه شیرین مزه بود. چقدر ناگوار بود! و از سنگریزه مى ‏آمد، مطمئنم، از سنگریزه گذشت و آمد توى دستهایم. بله، خودش است، درست خودش است: نوعى تهوع توى دست ها.”

بعدها این تهوع به امور دیگر سرایت می کند. روکانتن در تنهایی خویش به پرسش های بنیادی در خصوص هستی شناسی بر می خورد. سوال اساسی رمان تهوع این است : ما چرا وجود داریم؟

سارتر، نویسنده کتاب تهوع معتقد است که انسان در ابتدای امر هیچ ماهیتی از خود ندارد، بلکه فقط وجود دارد. انسان بوسیله اعمال خود ماهیت خود را می آفریند؛ بعبارتی بشر هیچ نیست مگر آنچه از خود می سازد. پس برای شناخت هر انسانی، ناگزیریم به اعمال او دقت کنیم. ماهیت انسان، مجموعه اعمال اوست.

از نظر روکانتن وجود هر چیزی زاید و بیهوده و غیر ضروری است و موجب تهوع می شود حتی خودش. خودش را زاید می بیند که اگر ناپدید هم می شد، ناپدید شدنش احساس نمی شد، چرا که وجودش در جهان واقعی به هیچ رو واجب نبود.

در واقع روکانتن وجود خود را دارای ماهیتی ارزشمند نمی داند، البته او بعداً در می‌یابد موسیقی و ادبیات این تهوع را تسکین می‌دهند و به دنبال جاودانه شدن یا به عبارتی دیگر ارزشمند ساختن موجودیت خود و زندگیش، خود را وقف نویسندگی می‌کند:

“باید یک کتاب باشد : بلد نیستم هیچ کار دیگری بکنم . ولی نه یک کتاب تاریخ، کتابی از نوع دیگر . درست نمی دانم چه نوع، ولی باید در پشت کلمات چاپ شده، در پشت صفحات، چیزی را حدس زد که وجود نداشته باشد، که بر فراز وجود باشد .

یک کتاب. یک رمان و کسانی خواهند بود که این رمان را خواهند خواند و خواهند گفت: آنتوان روکانتن آن را نوشته است. آدم موسرخی بود که در کافه ها پرسه می زد و آنها به زندگیم خواهند اندیشید. سپس شاید از خلال آن بتوانم زندگیم را بدون دلزدگی به یاد آورم”.

  • منبع
  • نگاه فرد
  • دکتر امیرمسعود رستمی
  • کافه داستان

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید