امروز: سه شنبه, ۰۴ آذر ۱۳۹۹ برابر با ۰۸ ربيع الآخر ۱۴۴۲ قمری و ۲۴ نوامبر ۲۰۲۰ میلادی
کد خبر: 273765
۱۲۵
۱
۰
نسخه چاپی

تساهل و تسامح | سیر تاریخی تساهل و تسامح | مبانی تساهل و تسامح

تساهل و تسامح به معنای رواداری و تحمل پذیرش آرا و نظریات متفاوت در عرصه های مختلف می باشد.

تساهل و تسامح به معنای رواداری و تحمل پذیرش آرا و نظریات متفاوت در عرصه های مختلف می باشد.

تساهل و تسامح | سیر تاریخی تساهل و تسامح | مبانی تساهل و تسامح

ریشه لغوی تساهل و تسامح

تلرانس از ریشه ی لاتینی tolero به معنای شکیبایی، تحمل کردن، ابقا نمودن، و تجویز است. مصدر tollo به معنای حمل نمودن، بردن و اجازه دادن است. بنابراین گویا این واژه همواره مفهومی از تحمل را در خود دارد. واژگان تسامح، تساهل، رواداری، حلم و مدارا را برای این واژه برابر نهاده اند. تسامح و تساهل را آسان گیری، آسان کردن، و با همدیگر به آسانی رفتار نمودن معنی نموده اند.

اما مفهوم اصطلاحی تلرانس عبارت است از ممانعت نکردن از سر آگاهی، اختیار و قصد، با عقاید یا رفتاری که مورد پذیرش یا مورد علاقه نیست، و نیز مداخله نکردن در آنها. این عقیده یا رفتار ممکن است مذهبی، سیاسی، اخلاقی و...بوده باشد.

بر همین مبنا تساهل و تسامح ساحت های گوناگونی پیدا می کند. معمولاً تعبیر «خشونت» را در مقابل این مفهوم به کار می برند.

عده ای از سر بی دقتی تساهل و تسامح را به معنای پذیرش چیزی که مورد قبول نیست معنا کرده اند. اما تساهل و تسامح – خصوصاً اگر بر مبنایی غیر از مبنای معرفت شناختی و نسبی گرایانه استوار باشد- مستلزم پذیرش رأی طرف مقابل نیست؛ و بلکه اساساً تساهل و تسامح بیشتر در مواردی صادق است که اختلافی در کار باشد؛ و اصولاً چه بسا بتوان گفت منحصر به همین مورد است؛ چرا که در صورت پذیرش رأی دیگری به نظر می رسد موضوعی برای تساهل باقی نخواهد ماند. البته شاید مسامحتاً بتوان مراد از پذیرش را همان خودداری کردن از ممانعت دانست.

برای فهم بهتر مفهوم اصطلاحی تساهل، مناسب است به مؤلفه هایی که در این مفهوم ذکر شده توجه کنیم:

1- وجود تنوع و اختلاف

2- ناخشنودی و نارضایتی

3- وجود آگاهی و اختیار

4- عدم ممانعت و مداخله با وجود قدرت و توانایی.

البته علاوه بر این چهار مؤلفه، برخی دیگر شرایط افزونی را قایل شده اند اما به هر صورت تساهل با بی تفاوتی یا طفره و تعلل متفاوت است. زیرا بی تفاوتیِ فرد بی تفاوت معمولاً بر اساس عوامل روانی است؛ اما تساهل، روشی است که آگاهانه و به شکل مدلل پذیرفته شده است. به یاد داشته باشیم که در تساهل اصطلاحی قدرت برای مداخله وجود دارد؛ اما در حلم لزوماً چنین قدرتی ملحوظ نیست.

امروزه در فرهنگ غرب، تلرانس یا تساهل، تنها صفت شخص و رفتار شخصی نیست؛ بلکه خصلتی است مربوط به ادبیاتِ سیاسی و روشی است که حکومت به کار می گیرد. تساهل – با مبانی خاصی که ذکر خواهد شد- یکی از عناصر و ویژگیهای مهم فلسفه لیبرالیسم و رفتار لیبرالی محسوب می شود.

سیر تاریخی تساهل و تسامح

هم مدارا و آسان گیری در فرهنگ اسلام و هم تلرانس در مغرب زمین هر کدام در زمینه و بستر فرهنگی خود دارای قدمت بلندی است؛ اما آنچه در مغرب زمین بکار می آمده با مفهوم اسلامی آن کاملاً متفاوت است. در مغرب زمین، تلرانس ابتدا رنگ و بوی دینی داشت مثلاً در یونان باستان به دلیل وجود خدایان و مراسم گوناگون، هر آیین نسبت به رفتار غیر مقبول آیین دیگر چندان اعتراضی نمی کرد؛ البته در همان زمان رفتار سیاسیِ رومیان متغیر بود گاهی تساهل را اعمال می کردند و گاه بسیار نامتساهل بودند.

در دوره ی قرون وسطا هنگامی که دین یک نهاد دولتی بود، خشونت و عدم تساهل سایه سنگینی بر رفتار آدمیان انداخته بود. استقبال شدید و مشتاقانه ی جوامع غربی از مفاهیمی چون آزادی، تساهل، جدایی دین از سیاست، کوچک کردن حوزه ی دین و دولت، و تقدم حق بر تکلیف و...، انعکاس دهنده ی میزان خشونت های کلیسایی است.

فشار و مداخله و تفتیش از عقاید در آن دوران به پایه ای رسیده بود که امروزه هنوز پس از گذشت قرن ها، مفاهیمی مثل باید و نباید، امر و نهی، و تکلیف اجتماعی دینی و...از امور مطرود به حساب می آیند. از جمله شخصیتهای بارز در این دوره قدیس آگوستین را می توان نام برد که مجازات اعدام را برای مخالفان جایز می شمرد، تفسیر دینی آنها این بود که مدارا در قبال بدعت گذاران نوعی ظلم به ایشان و به جامعه ی دینی است.

دوره ی دیگر اواخر قرون وسطا است که خود چهار مرحله را شامل است:

نخست، مسیحیت خود را تنها دین نجات بخش می دانست در مرحله ی دوم کلیسای مقدس رم به سال 1446 اعلام کرد که هیچ کس بیرون از کلیسا باقی نمی ماند؛ که این عقیده بر فراگیر بودن دین مسیحیت دلالت دارد. مرحله سوم همه ی ادیان را به یک اندازه مورد احترام می دانستند، مشروط به این که با بداهت عقل ناسازگار نیافتد. در مرحله چهارم، شورای واتیکان حتی عقاید غیردینی را هم محترم شمرد.

بنابر آن چه گفته شد، مفهوم تساهل در غرب خیزشگاه دینی داشت و بیشتر به یک گرایش و موج عمومی شباهت داشت تا یک نظریه. اما بعدها خصوصاً در دوره ی روشنگری با مبانی انسان گرایی (اومانیسم)، عقل گرایی(راسیونالیسم)، و فردگرایی تئوریزه شد؛ و به حوزه های غیردینی نیز سرایت کرد. از آن پس تاکنون تساهل به عنوان یک اصل و به مفهوم «به رسمیت شناختن مطلق تنوع و گوناگونی» در هر عرصه ی معرفتی و رفتاری – اعم از فردی، اجتماعی، سیاسی، دینی، فرهنگی و...تبدیل شده است.

تساهل و تسامح | سیر تاریخی تساهل و تسامح | مبانی تساهل و تسامح

مبانی تساهل و تسامح

قائلان به تسامح برای توجیه و تبیین آرای خود به مبانی گوناگونی تمسک کرده اند؛ که در پی به سه مبنای عمده اشاره می شود:

1- از جمله ی مبانی، مبنای «معرفت شناختی» است. محور این مبنا نسبیت حقیقت (حقیقت نسبی) و عدم دستیابی به حقیقت مطلق است. می توان گفت مسأله تحصیل یقین و دستیابی به حقیقت از کهن ترین مسایل از صدر تا ذیل اندیشه های معرفت شناسانه بوده است.

در یونان باستان، گرگیاس واقعیت را انکار می کرد؛ و پروتاگوراس می گفت هر چیز همان است که به نظر انسان می رسد، زیرا انسان معیار است.

این نوع تفسیر از انسان و حقیقت می تواند دستمایه ی انسان گرایی، ذهنیت گرایی، نسبیت گرایی، تکثرگرایی و فردگرایی بشود. این اندیشه موجب می شود تا انسان، محور همه چیز باشد؛ به گونه ای که مفهوم بیراهه و خطا مفهومی واقعی نخواهد بود و صرفاً نسبت به سایر نگاه ها به عنوان خطا مطرح شود. در این صورت معلوم است که فرزند چنین تفکری تجویز تساهل فردی در همه ی عرصه ها خواهد بود.

در فلسفه های جدید (از دکارت به بعد) نیز این گونه نسبی گرایی که می تواند مبنای تساهل باشد، به شکل های مختلف و به تفاوت درجات، سکه رایج نظریات گوناگون معرفت شناختی است. به عنوان مثال عقل گرایی دکارتی اگر چه به بدیهیات عقلی نظری قایل است و اگر چه ابتدا با شک دستوری شروع می کند، اما میان ذهن و عین تفکیک قائل می شود و میان عالم واقعی و ادراک انسان ارتباط دقیقی نمی توان برقرار کند. عقل گرایی کانتی نیز بر داده های عقلِ عملی تکیه می کند، اما عقل نظری را قادر به شناخت جهان واقع – یا نومن – نمی داند.

تجربه گرایان (آمپریست ها) نیز هر نوع معرفت غیرتجربی را مردود می شمرند و به هیچ نوع از معرفت عقلانی یا ایمانیِ محض اعتقاد ندارند. پوزیتیویست های منطقی به شکلی افراطی تر هر گزاره ی غیرتجربی (مابعدالطبیعی) را تنها بی ارزش که «بی معنا» قلمداد می کنند.

پیداست که همه ی این دستگاه های فکری در سطوح متفاوت، به نوعی از نسبیتِ معرفت شناختی معتقدند؛ که از لوازم آن عدم امکان ارزیابی و داوری در مورد درستی یا نادرستیِ باورهای فکری و روشهای رفتاری است. چنین تفکری به وجهی بلیغ منجر به عقیده به تساهل و تسامح می شود. اما برخلاف توهم برخی – بی تردید مشخص است که هر نوع باوری به تساهل، لزوماً مبتنی بر این مبنا نیست.

بنابراین با لحاظ مبنای معرفتی، رواداری همزاد نسبی گرایی و شک گرایی و تکثرگرایی است، و هر نوع جزم و یقین و اعتقاد حصرگرایانه را موجب خشونت و عدم تساهل می داند. از افراد شاخص این نوع رویکرد از جان لاک و پیر بیل می توان یاد کرد.

2- مبنای دیگر، «مبنای هستی شناختی» است. تقریباً تمام نظریات در این باب را می توان به این صورت خلاصه نمود که : خلقت و جهان مخلوقات مستلزم دوگانگی و اختلاف است. حتی در نظم و تدبیر الاهی و در میان اسماء و صفات الاهی نیز ریشه های دوگانگی و اختلاف قابل مشاهده است.

در جهان همه چیز از طریق ضد خودش شناخته می شود. به همین دلیل است که تساهل و عدم تساهل نه تنها مقولاتی اخلاقی اند بلکه جهان شمولند. لذا مسأله تساهل را نباید صرفاً یک گزینش و انتخاب اخلاقی یا ارزشی دانست؛ بلکه باید به عنوان واقعیتی جهان شناختی به حساب آورد که از هماهنگی و همگرایی با جهان واقعیت زائیده می شود.

سایر توجیهات هستی شناسانه ی تساهل نیز جانمایه ی ایده ی ارسطو را دارند که می گوید جهان سراسر دوگانگی و ضدیت است؛ و عقل آدمی باید آزاد باشد تا مجال گزینش و انتخاب داشته باشد؛ چرا که سعادت او در گرو همین امر است؛ و تساهل ورزی، حافظ و ضامن این انتخاب و گزینش اوست. در واقع لازمه ی انتخاب و گزینش، وجود تکثر و تنوع است. بنابراین، شخص ناشکیبا و نامتساهل و خشونت گرا که این تنوع را بر نمی تابد و جهانی یکدست و یکنواخت را می طلبد، اولاً، با جهان واقع و با هستی از در ستیز درآمده است؛ و ثانیاً قدرت انتخاب و نتیجتاً سعادت آدمیان را محدود می کند.

3- از دیگر مبانی تساهل، «انسان گرایی و فردگرایی» است. بر اساس اعتقاد به محوریت انسان و نیز بر اساس باور به تقدم و اصالت فرد انسانی و خیر فردی یک چرخش اساسی در فلسفه ی اخلاق و فلسفه سیاست غربی افتاد؛ و در واقع مفهوم جدید و بنیادیِ «حقوق طبیعی» را پدید آورد.

این دگردیسی از «قانون طبیعی و الاهی» به «حقوق طبیعی» توسط هوگو گروسیوس، توماس هابز، ساموئل پوفندورف و جان لاک – در قرن 17 – ایجاد شد. در این دیدگاه انسان صرفاً موجودی مطالبه گر و ذی حق است؛ نه مسؤول و مکلف. به همین خاطر کسی حق ندارد به او چیزی را تحمیل و تکلیف کند.

اندیشه، احساس و رفتار آدمی اصل است؛ و تا آنجا که به دیگری لطمه نزده است باید مورد تساهل و تسامح واقع شود، و مداخله ای در آن صورت نگیرد، چرا که برای دیگری علی الاصول حقی وجود ندارد که به جز این رفتار کند. در واقع این نحوه نگرش بازتابی طبیعی و گریزگاهی بود برای رهایی از مداخله ها و تحمیل گریها و خشونتهای دو نهاد کلیسا و دولت.

این مبنا در مباحث حق و حقوق انسانی و ارائه جهان بینی اساساً عنصر خداوند و مالک هستی را نادیده می گیرد. و بیش از آن که مبتنی بر استدلال باشد، بر حس ابتهاج انسان استوار است.

همین مبنای انسان گرایانه با تکیه و توجه به «نیک سرشتیِ» انسان نیز تقریر شده است. بر این اساس انسان موجودی است که نهاد و سرشت اولیه او چنان چه آزاد و رها گذارده شود به خیر و نیکی میل می کند، و در برابر خطاهای استثناییِ او بایستی با مدارا و تسامح رفتار شود.

تساهل و تسامح | سیر تاریخی تساهل و تسامح | مبانی تساهل و تسامح

حوزه های تساهل

برای تساهل حوزه های گوناگونی وجود دارد:

حوزه ی اخلاق

تساهل اخلاقی در مفهوم معاصر آن عبارت است عدم جلوگیری و دخالت از باورها و رفتارهای اخلاقی افراد و گروههای مختلف و محترم دانستن این باورها و رفتارها.

تساهل اخلاقی را به گونه های متفاوتی توجیه کرده اند. برخی توجیهات از وجود تکثر و تنوع در باورهای اخلاقی و نظام های اخلاقی تغذیه می کنند، که به آن «نسبیت گرایی توصیفی» می گویند. در برخی از توجیهاتِ دیگر گفته می شود که ارزشهای اخلاقی صرفاً بسته به اعتبار و ذهنیت افراد است؛ و هیچ نظام اخلاقی اصالت ندارد. لذا باید در این حوزه به طور کامل تساهل ورزید.

این نسبیت گرایی را «نسبیت گراییِ معرفتی» می توان نام نهاد. همچنان که پیداست این توجیه به مبنای معرفت شناختیِ سابق الذکر مربوط می شود. این نکته قابل توجه است که در این توجیه تساهل اخلاقی را به عنوان یک حکم اخلاقی توصیه می کنند، که به قول جفری هریس حکمی که درباره ی ارزش اخلاقی است یک حکم فرااخلاقی است و خود دیگر نمی تواند ارزش اخلاقی داشته باشد، بنابراین مرز میان اخلاق و فرااخلاق رعایت نشده است.

رویکردهای لیبرالی هم – با اتکا به مبانی معرفت شناختی و انسان گرایانه و فردگرایانه – و با نسبی دانستن ارزشهای اخلاقی و با بسط آزادیهای فردی درصدد توجیه تساهل اخلاقی و تقبیح و ممانعت از مخالفان تساهل و ترویج نوعی اباحی گری هستند. اما به نظر منتقدان، در واقع این توجیه مستلزم ممانعت از مخالفان تساهل نیست. زیرا ممکن است عده ای در جامعه معتقد به اصالت و تدصل ارزشهای اخلاقی و حتی قائل به عدم تساهل باشند که در این صورت بنابر همان اصل آزادی فردی کسی حق مخالفت با آنها را ندارد.

به عبارتی منتقدان معتقدند که تفکر لیبرالی در توجیه تساهل اخلاقی مستلزم ناسازگاریِ درونی و یک توجیه خود.یرانگر است. به گفته ی رابرت پاول چرچیل مفاد این حکم که، کاری خطا و نادرست است، این است که می توان از آن کار ممانعت نمود. اگر چه ممکن است گفته شود حد ازادی تا جایی است که به ازادی دیگران لطمه ای وارد نشود؛ اما در مقابل، کسانی نیز می توانند ادعا کنند که بسیاری از رفتارهای آزادانه ی برخی افراد مانع آزادی افراد دیگر، و یا مانع و مزاحم جامعه برای رسیدن به مطلوب خویش یا به سعادت است؛ وافراد بر اساس این توجیه ممکن است آزادانه دست به رفتاری غیرمتساهلانه بزنند. بسیاری از اندیشمندان غربی در پی نقادیهای خود به تناقض آمیز بودن چنین تساهلی پی برده اند.

حوزه ی دین

حوزه دین حوزه دیگرِ تساهل، تساهل دینی است. میان فلاسفه ی دین در ارائه تعریف دین اختلافات زیادی وجود دارد. مراد از دین در این جا شبکه ای از معارف به هم پیوسه است، که اعتقاد و ایمان به آن امری قلبی و باطنی است و اکراه و اجبار در آن راه ندارد و مسلم است ادیان الاهی چون دین یهود و مسیحیت و اسلام هیچ کدام ایمان آوردن اجباری را توصیه نکرده اند؛ چه ایمان امری است که ذاتاً به صورت اختیاری صورت تحقق می بندد. ایمان اجباری در واقع امری خودمتناقض (پارادوکسیکال) است.

حوزه سیاست

از مهمترین عرصه های تساهل، عرصه ی حیات سیاسی است. تساهل سیاسی هم به روش دولت و حکومت مرتبط می شود، و هم شامل رفتار شهروندان و گروهها و احزاب سیاسی می شود. در فلسفه ی سیاسی، تساهل و مدارا، یکی از علایم و ملاکهای عمده برای «توسعه ی سیاسی» است؛ و از جمله لوازم حکومتهای مردمسالار محسوب می شود.

جامعه ای از حیث سیاسی توسعه یافته تر و دموکراتیک تر است که بیشتر اهل مدارا باشد؛ و اقلیتها و احزاب مخالف (اُپوزیسیون)، بتوانند حتی برای تبدیل شدن به اکثریت و بدست گرفتن حاکمیت تلاش کنند. میزان آزادی بیان و مطبوعات و ازادی احزاب و اجتماعات و...در هر جامعه نشان دهنده ی میزان تساهل و توسعه ی سیاسی است.

اساساً حضور تنوع و تکثر و پلورالیسم سیاسی امروزه در اکثر فلسفه های سیاسی یک ارزش محسوب می شود. ارسطو برخلاف افلاطون در فلسفه ی سیاسی خود، وجود تکثر را لازمه ی سعادت انسان می داند. وجود گزینه های مختلف در جامعه، مجال گزینش و انتخاب را برای افراد میسورتر می کند؛ و به بالندگی و رشادت عقلی آنها کمک می نماید.

تساهل همچنان که گفته شد از لوازم و پیش شرطهای اساسی برای تحقق دموکراسی است. اعتقاد بر این است که تمرکز قدرت می تواند به خودکامگی و استبداد بینجامد؛ و وجود سلیقه ها و گروه های متکثر در جامعه از عوامل بازدارنده از استبداد هستند؛ و تساهل و مدارای حکومت در این راستا شرط حیات گروهها و سلیقه های متکثر است.

علاوه بر این مبانیی چون انسان گرایی و فردگرایی و اعتقاد به «حقوق طبیعی» نیز از جمله ی مبانی در برخی از نظامهای سیاسی (خصوصاً نظامهای لیبرالی) محسوب می شود. بنابر این اصول، از ابتدایی ترین حقوق طبیعی افراد، آزادی در ابراز عقیده و ابراز رفتار سیاسی است.

کسانی چون پوپر در کتاب «جامعه ی باز و دشمنانش» تساهل را بر مبنای نسبیت معرفت شناختی بنا کرده است.

منبع: فرهنگ واژه ها - عبدالرسول بیات

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید