امروز: جمعه, ۰۷ آذر ۱۳۹۹ برابر با ۱۱ ربيع الآخر ۱۴۴۲ قمری و ۲۷ نوامبر ۲۰۲۰ میلادی
کد خبر: 273507
۲۷۷
۱
۰
نسخه چاپی
marina abramovic

مارینا آبراموویچ | زندگینامه مارینا آبراموویچ | مارینا آبرومویچ و اولای + فیلم

یکی از مشهورترین چهره جهانی در هنر اجرا (Performance Art) که لقب «مادر هنر پرفورمنس» را یدک می کشد، مارینا آبراموویچ است.

مارینا آبراموویچ

مارینا آبراموویچ یکی از مشهورترین چهره جهانی در هنر اجرا (Performance Art) است که لقب «مادر هنر پرفورمنس» را یدک می کشد.

پرفورمنس یعنی وادار کردن مخاطب به داوری، داوری اثری که خود بخشی از اجرای آن است. « پرفورمنس» یا «هنر زنده» گونه ای از هنرهای اجرایی است که با بهره گیری از هنرهای نمایشی و تجسمی و در مکان و زمان مشخصی توسط گروه یا به شکل یک نفره اجرا می شود. زمان، فضا، بدن بازیگر و ارتباط دوسویه بازیگر و مخاطب چهار عنصر سازنده و اصلی یک اجرای پرفورمنس را شامل می شود. در یک اجرای پرفورمنس هنرمند مجبور به رعایت قواعد خشک و الزامات رعایت یک سبک خاص نیست.

برای اجرای یک اثر پرفورمنس هنرمندان شاخه های هنرهای تجسمی و نمایشی برای انتقال بهتر مفاهیم به مخاطبان خود می توانند از دیگر هنرها نیز بهره بگیرند.

برخی از کارشناسان هنری هنر پرفورمنس را اجرای مدرن هنرهای تجسمی عنوان می کنند. در این گونه هنری انتقال پیام در صدر خواسته هنری هنرمند قرار دارد و به همین دلیل برای رساندن مفهوم به مخاطب از تمامی امکانات ازجمله شیوه های کلامی، حرکات آکروباتیک، اجرای موسیقی زنده یا پخش موسیقی، هنر مجسمه سازی، نقاشی و هر آنچه بتواند وی را در این امر یاری کند استفاده می نماید تنوع تکنیک های مورد استفاده در اجرای پرفورمنس سبب شده تا آن را زیرمجموعه هنرکا نسبت نیز بنامند.

اما باید توجه کرد که پایه گذاران پرفورمنس در یک معنای کلی به دنبال عنصر «اتفاق» در یک اثر هنری بودند. چیزی که بدون پیش بینی و در مقابل چشم مخاطب اتفاق می افتد پس از این حیث می توان گفت که پرفورمنس یک هنرکا نسبت صرف نیست.

یکی از مشهورترین چهره جهانی در هنر اجرا (Performance Art) که لقب «مادر هنر پرفورمنس» را یدک می کشد، مارینا آبراموویچ است.

مارینا آبراموویچ

مارینا آبراموویچ کیست؟

مارینا آبراموویچ (به صربی: Marina Abramović) متولد ۳۰ نوامبر ۱۹۴۶ در یوگسلاوی، هنرمندی در زمینه هنر اجرا می‌باشد.

آبرامویچ هنرمند یوگسلاوی‌تبار ساکن نیویورک است که از اوایل دههٔ ۱۹۷۰ خلق آثار پرفورمنس را به صورت حرفه‌ای آغاز کرد. وی با سه دهه فعالیت، سعی بر این دارد تا خود را به عنوان «مادر هنر پرفورمنس» مطرح کند.

پاتریچ واماوا عموی بزرگ مارینا آبراموویچ، کشیش یک کلیسای ارتدوکس صربستانی بود. والدین او، هر دو در جنگ جهانی دوم نظامی بودند. پدرش ووجو یک فرمانده بود که بعد از جنگ به عنوان یک قهرمان ملی مورد تحسین قرار گرفت. مادرش دانیکا، یک سرگرد ارتش بود که در اواسط دهه شصت مدیریت موزهٔ هنر و انقلاب بلگراد را بر عهده داشت.

پدر آبرامویچ در ۱۹۶۴ خانواده‌اش را ترک کرد. در مصاحبه‌ای که در ۱۹۹۸ منتشر شد، مارینا شرح داد که چگونه «مادر به شیوهٔ ارتشی‌ها کنترل من و برادرم را در دست گرفت. من تا سن ۲۹ سالگی اجازه نداشتم که بعد از ۱۰ شب از خانه بیرون بروم. . . . همه پرفورمنس‌هایم در یوگسلاوی را در غروب و قبل از ساعت ۱۰ شب انجام می‌دادم چرا که مجبور بودم که پس از آن به خانه بروم. کاملاً احمقانه بود اما تمام خودزنی‌ها، تازیانه‌زنی‌ها و خودسوزی‌هایم تقریباً زندگی‌ام را در ستارهٔ آتشین مفقود می‌کرد. همه‌چیز باید قبل از ساعت ۱۰ و در غروب انجام می‌شد.

وقتی مارینا آبراموویچ 14 ساله بود، پدرش او را پیش «فیلو فیلیپوویچ» هنرمندی صربستانی برد تا نقاشی آموزش بینند. اما این یک دیدار معمولی نبود. «فیلیپوویچ» بوم نقاشی را کف اتاقی که استودیوی هنری اش بود، قرار داد و روی آن با چسب، ماسه و رنگ های قرمز، زرد و سیاه پوشاند. «فیلیپوویچ» سپس روی آن بنزین ریخت، یک کبریت زد! و ایستاد و نتیجه را مشاهده کرد. او سپس به دخترک گفت: «این یک غروب است.» و سریع اتاق را ترک کرد.

این تجربه روی «آبراموویچ» تأثیر عمیقی گذاشت. او در کتاب زندگینامه ای خود که صمیمانه و کمی عجیب به نگارش درآمده، نوشت: «این اتفاق به من یاد داد، فرآیند مهم تر از نتیجه است. هنر ممکن است از هر یا هیچ چیزی ساخته شود.» او مدتی نقاشی را ادامه داد اما خیلی طول نکشید که فهمید مدیوم حقیقی او چیست.

مارینا آبراموویچ

«آبراموویچ» در بلگراد و در آپارتمانی بزرگ و مملو از کتاب بزرگ شده. خانه به قدر کافی بزرگ بود که استودیوی او را در خود جای دهد. برعکس بسیاری از خانواده ها، خانواده او از محرومیت دوران حکومت یوگوسلاوهای کمونیست رنج نبردند، والدین او با پارتیزان های تیتو جنگیدند و وقتی جنگ تمام شد، شغل های مهمی در حزب به آن ها داده شد.

اما با وجود این که آن ها امتیازات بخصوصی داشتند، به شدت ناشاد بودند. آن ها از هم متنفر بودند و مادرش «دانیکا» آدم خشن و کنترلگری بود. «مارینا» حتی در سن 24 سالگی هم باید قبل از ساعت 10 خانه می بود. فرار برای او، در کلاس های هنری و ازدواج نمود پیدا کرد. او در آکادمی هنرهای زیبای بلگراد آموزش می دید و با «نیسو پاریپوویچ» همکلاسی اش، ازدواج کرد. اما چنگال «دانیکا» سست ناشدنی بود. در نتیجه، طغیان های «آبراموویچ» شکل افراطی تری به خود گرفت؛ او یک بار محتوای 300 قوطی واکس قهوه ای کفش را روی دیوارها و پنجره های اتاق خواب و استودیویش مالید. مادرش در را باز کرد، جیغ کشید و دیگر پایش را به آنجا نگذاشت.

او نخستین اجرای خود را در سال 1969 به مرکز جوانان بلگراد پیشنهاد می‌دهد و نام این اجرا "بیایید لباس‌هایتان را بشویم" بود و تماشاگران هم در آن شرکت داشتند. او از بدن به مثابه سوژه و رسانه اصلی هنرش استفاده می‌کند.

برخی از آثار نخستین آبراموویچ که تقریبا از خطرناک‌ترین پرفورمنس‌های او نیز هستند، نه فقط مشارکت تماشاگران که حس خشونت بالقوه آنان را نیز برانگیخت. اجراهای این هنرمند شخصی و به لحاظ فیزیکی و حسی آشکار و پرمخاطره بودند. او در اجراهای خود کنش‌های زندگی روزمره مانند قدم زدن، جیغ کشیدن و در کل کارهای عادی زندگی را ملاک قرار می‌داد تا از این طریق قدرت نهفته در این کارها را افشا کند.

در سال 1973 که اواسط دهه سوم زندگی اش بود، او پروژه هنری به نام «ریتم 10» را در جشنواره ادینبورگ اجرا کرد که در آن 10 چاقو را به سرعت هر چه تمام تر بین انگشتانش فرو می کرد. او کارش را تمام کرد، کاغذی که دستش را روی آن گذاشته بود، پوشیده از خون شده بود. بدنش می لرزید، اما نه از درد، بلکه انگار برق او را گرفته بود. برای او آن لحظه، لحظه دگردیسی بود؛ «مخاطب و من یکی شده بودیم. یک ترکیب واحد... من تبدیل به مارینایی شدم که تا آن زمان نمی شناختم.»

«جیمز کاپلان» نویسنده ای که کتاب زندگینامه این هنرمند را به نگارش درآورده، می نویسد: سه «مارینا» وجود دارد: «اولی، یک جنگجوست؛ شجاع، مصمم و از لحاظ فیزیکی قوی. دومی زنی معنوی است که مرده ها را می بیند، به روزه گرفتن و سکوت اعتقاد دارد و دوست دارد با شَمَن ها مشورت کند. سومی هم مارینا کوچولویی است که فکر می کند همه کارهایش غلط است، مارینایی که چاق، زشت و دوست نداشتنی است.»

او در زندگی سعی می کند این «مارینا» را از دید مردم دور کند؛ جمعیت مشتاق و مطیعی که جمع می شوند تا انگیختگی او را ببینند. اما در «عبور از دیوارها» او به خودش اجازه می دهد که آهسته جلوتر بیاید. تأثیر این کار کاملا مشهود است. در این کتاب، عقل گرایی او به خودشیفتگی اش غلبه می کند و پشتش را به خاک می مالد. ناگهان تردیدهایش نسبت به این کار از بین می رود.

مارینا آبراموویچ

آشنایی مارینا آبروموویچ و اولای

در سال 1975 وقتی «مارینا» با «فرانک اووِه لایزیپن» آشنا شد، همه چیز تغییر کرد. این هنرمند آلمانی تبار که «اولای» صدایش می کنند، 12 سال با «آبراموویچ» همکاری کرد.

احتمالاً یکی از پرمخاطب‌ترین پرفورمنس‌هایی که از مارینا آبراموویچ در ایران دیده شده، اجرای «هنرمند حاضر است» بوده که در سال ۲۰۱۰ در موزه موما اجرا کرد. او همچون بسیاری دیگر از اجراهایش که ساعت‌ها روی صندلی می‌نشست، این بار هم ساعت‌ها پشت یک میز نشست تا مخاطبانی که دوست دارند روبه‌روش بنشینند و بدون صحبتی، تنها به هم نگاه کنند.

آنچه باعث شد فیلم این اجرا بارها در شبکه‌های مجازی دیده شود، لحظه‌ای بود که آبراموویچ چشمان خود را بسته بود تا مخاطب بعدی روبه‌رویش بنشیند و وقتی چشمانش را باز کرد، اولای را دید. اولای که البته در واقع فرانک اُوِه لیزیپن نام داشت، با حرکات صورت به آبراموویچ که حالا چشمانش‌تر شده بود، نگاه کرد.

آبراموویچ که تقریباً ۱۲ سال نه تنها با اولای زندگی کرد بلکه پرفورمنس‌های متعددی با یکدیگر اجرا کردند، در بخشی از کتاب زندگینامه خو به نام عبور از دیوارها بازگو می‌کند که در روز تولد ۲۹سالگی‌اش، ۳۰ نوامبر ۱۹۷۵، از طریق نامه‌ای که در صندوق پستی انداخته شده بود متوجه می‌شود گالری ده آپل آمستردام از او دعوت کرده است در شوی تلویزیونی هلندی بلدسپراک (سخنرانی تصویری) نمایشی اجرا کند.

وقتی اوایل دسامبر به آمستردام می‌رسد، همراه مدیر گالری، هنرمندی آمده که قرار است راهنمای آبراموویچ باشد؛ او کسی نبود جز اولای.

ماریا در شرح اولین دیدارشان می‌نویسد: «۳۱، ۳۲ساله، قدبلند و لاغر بود و موهای بلند و لختش را با چاپستیک می‌بست. اولای از سال‌های ۱۹۶۰ در آمستردام زندگی می‌کرد و کارش عکاسی بود. او معمولاً با دوربین پولاروید و اغلب از خودش عکس می‌گرفت. برای خودنگاره‌ها از نیمه زنانه صورتش آرایش غلیظ می‌کرد؛ ماتیک قرمز روشن، مژه مصنوعی و کلاه‌گیس. نیمه مردانه‌اش را دست نمی‌زد و می‌گذاشت همانی که هست بماند. خیلی زود فهمیدم ما نقاط مشترک زیادی داریم».

هر دوی آنها در یک روز متولد شده بودند و هر ۲ صفحه روز تولد خود را از دفترچه یادداشت‌شان می‌کندند. مارینا دلیل این کار را تنفر از روز تولدش عنوان کرده است.

او مدتی بعد از آشنایی با اولای، بدون اینکه به مادرش خبر دهد، مخفیانه بلگراد را ترک می‌کند تا به آمستردام برود.

مارینا آبراموویچ

مارینا درباره پیشینه خانواده اولای می‌گوید: «من در دوران کودکی از لحاظ مالی در رفاه بودم و از لحاظ احساسی کمبود داشتم، اما دوران کودکی اولای از من هم بدتر بود. او درست وسط جنگ در شهر سولینگن آلمان به دنیا آمده بود. مدت کوتاهی بعد از تولدش هزاران مرد و پسر جوان به دستور هیتلر به روسیه اعزام شدند تا در عملیات محاصره استالینگراد به دست نازی‌ها بجنگند. یکی از آنها پدر اولای بود. او آن زمان بیش از ۵۰ سال داشت. مدت‌ها طول کشید تا به خانه بازگردد.»

به گفته آبراموویچ، پدر اولای پس از شکست آلمانی‌ها به خانه برگشت، اما به شدت بیمار بود. او پیش از جنگ کارخانه تولید کارد و چنگال داشت، اما کارخانه‌اش زیر بمباران‌های آمریکایی‌ها از بین رفته بود. پدر و مادر اولای بعد از جنگ به شدت بی‌پول بودند و پدرش هرگز از بیماری‌اش بهبود کامل پیدا نکرد. اولای ۱۴ ساله بود که پدرش از دنیا رفت.

اولای بعد از عزیمت به آمستردام با عکس‌های پولارویدش در اوایل دهه ۱۹۷۰ شناخته شد که البته بعد از جدایی از آبراموویچ بار دیگر به پولاروید بازگشت.

آنها مدتی بعد از آشنایی، چون مجبورند برای اجراها‌یشان به شهرهای مختلف سفر کنند، یک ون می‌خرند تا در هزینه‌های زندگی نیز صرفه‌جویی کنند و راحت‌تر به سفر بروند که تقریباً بیش از یک دهه در این ون زندگی می‌کنند.

۱۴ پرفورمنس مشترک آنها بسیار مشهور است و چنان‌که «گاردین» در گزارشی از زندگی اولای نوشته، گرچه نمی‌توان گفت همه اجراها، اما آثارشان شاهکارهایی از خطر کردن، تحمل کردن و نابودی نفس به منظور تبدیل شدن به یک موجود واحد هنری بوده است.

نمونه خطر، تحمل و حتی خشونت در آثار آنها را می‌توان در اجرای «نور _ تاریکی» در سال ۱۹۷۷ دید که هر ۲ مقابل هم روی زانو نشستند و به صورت یکدیگر سیلی زدند و هر بار سیلی‌ها قدرت بیشتری می‌گرفت؛ یا در اجرایی دیگر اولای یک کمان را به سمت آبراموویچ نشانه گرفته بود که کوچک‌ترین حرکتی در انگشتان او می‌توانست قلب زن را مجروح کند.

همچنین آنها اجراهای متعددی را در شهرهای مختلف برگزار کردند که ساعت‌ها بدون تکان خوردن روی صندلی می‌نشستند و بدان‌سان که آبراموویچ در کتابش می‌نویسد، حتی منجر به آسیب‌های بدنی به خصوص برای اولای شده بود و او گاهی قادر نبوده است یک اجرا را به پایان ببرد. البته به روایت آبراموویچ، همین مساله موجب کدورت‌ اولای شده بود، چون او اعتقاد داشت آبراموویچ باید پرفورمنس را بعد از اینکه او صحنه را ترک کرده به پایان می‌برده است.

این کدورت‌ها شاید دلیل دیگری هم داشته‌اند. آبراموویچ در بخشی از کتابش چنین می‌نوسید: «مدتی بود که به عنوان شخصیت اصلی و غالب در مطبوعات ذکر می‌شدم. وقتی در مجله‌های هنری درباره اجراهایمان می‌نوشتند، تقریباً همیشه اسم من اول قید می‌شد. جیلو دورفلس، منتقد و فیلسوف ایتالیایی، درباره اجرای «ارتباط در فضا» متنی نوشت و در آن اولای کاملاً حذف شد. او اوایل چیزی نمی‌گفت، اما می‌دانم که اصلاً از آن بابت خوشحال نبود.»

مارینا آبراموویچ

با وجود این مسائل، آن ۲ همچنان شریک زندگی و کاری بودند و حتی در نظر داشتند اجرای «عاشقان» را به عنوان یک بیانیه برای رابطه‌شان روی دیوار چین اجرا کنند. هرچند جلب موافقت دولت چین برای این کار و تهیه بودجه آن، اجرای این ایده را به چند سال بعد موکول کرد. زمانی که در سال ۱۹۸۸ آنها از یکدیگر جدا شده بودند، این اجرا را به عنوان آخرین کار مشترک انجام دادند و در جهت مخالف هم بعد از سه ماه پیاده‌روی روی دیوار چین به یک نقطه مشترک رسیدند.

با تمام اینها، اجرای «عاشقان» نقطه پایانی حضور مشترک آنها در صحنه‌های عمومی نبود. در سال ۲۰۱۰، زمانی که آبراموویچ اجرای «هنرمند حاضر است» را در موزه موما در نیویورک به اجرا برد، اولای بدون اعلام قبلی روبه‌روی او قرار گرفت تا یکی دیگر از صحنه‌های درام زندگی آنها رقم بخورد.

یک سال بعد از این جریان، اولای به سرطان لنفاوی مبتلا شد، اما با شیمی درمانی بهبود پیدا کرد هرچند که سیگارش را ترک نکرد.

او ۲ سال بعد از آنکه به سرطان مبتلا شد، در مستند «روزانه‌های اولای از نوامبر تا توامبر» که درمان، زندگی و کار او را ترسیم می‌کرد حضور پیدا کرد.

ماجرای اولای و آبراموویچ در سال‌های آخر صورت دیگری هم پیدا کرد. آن‌طور که «گاردین» نوشته، اولای در سال ۲۰۱۵ از آبراموویچ شکایت و ادعا کرد که پولی به او بدهکار بوده، چون به طور کامل نقش او را در کارهای هنری خود در نظر نگرفته است، در نتیجه به این زن صربستانی دستور داده شد که به اولای ۲۵۰،۰۰۰ یورو بپردازد.

با وجود این، آنها دوباره با هم دوست شدند و سال ۲۰۱۷ در فیلمی به نام «داستان مارینا آبراموویچ و اولای» شرکت کردند که مسیر روابط و کار آنها را به تصویر می‌کشید. اولای درباره این فیلم گفت: «همه اختلافات ناپسند و اختلافات ناخوشایند. هر آنچه مربوط به گذشته، شکست ماست. این یک داستان زیباست.»

او البته به جز پولاروید در این سال‌های آخر پرفورمنس‌هایی اجرا کرد که یکی از آنها طی سال ۲۰۱۵ در هلند با نام «اسکلتی در کابینت» اجرا شد تا درجه حرارت و ثبت عکس را به چالش بکشد که بی‌ارتباط به وضع جسمانی‌اش نبود.

هرچند اولای در سال ۲۰۱۴ درمان شده بود، اما مدتی بعد از این اجرا، بار دیگر سرطان به سراغش آمد و پس از چند سال کلنجار رفتن با سرطان، سرانجام دوازدهم اسفندماه در ۷۶سالگی درگذشت.

گالری ریچارد سالتون که با اولای کار می‌کرد، پس از درگذشت این هنرمند طی بیانیه‌ای نوشت: «درگذشت او شکاف مهمی در جهان به وجود می‌آورد، کسی که به راحتی جایگزینی برایش نخواهد آمد.»

آبراموویچ نیز در صفحه اینستاگرامش در وصف شریک قبلی‌اش نوشت: «با غم و اندوه فراوانی امروز از مرگ دوست و شریک سابقم اولای خبردار شدم. او یک هنرمند و انسانی استثنایی بود که بسیار جایش خالی است. در این روز، دست‌کم مایه آرامش است که می‌دانیم هنر و میراث او تا ابد زنده خواهد ماند.»


  • منبع
  • tebyan.net
  • cinemacinema.ir
  • honaronline.ir

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید