
مقدمه
«مرگ» و «مرگ اندیشی» و «تأثیر آن بر مـعنی زنـدگی» یا «تـأثیر مـتقابل» آن دو بر یکدیگر از رویکردها و شـاخصهای اساسی اندیشه مولوی و هایدگر در تفسیر این دو پدیده است؛ آن دو با رویکردی مرگ اندیشانه به زنـدگی مـینگرند و زندگی را با عطف توجّه به مـرگ و مـرگ را از دریـچه زنـدگی مـینگرند.
به عبارت دیـگر، از مـنظر آنها، این دو هم بر همدیگر تأثیر میگذارند و از هم متأثّر میشوند. به تعبیری میتوان گفت: از دیدگاه ایـشان، نـوع نـگاه افراد به مرگ بر نوع زندگی آنـها تـأثیر مـیگذارد و «نـوع زنـدگی» هـر فرد در «مواجهه وی با مرگ» تأثیر میگذارد.
دیدگاه مولوی به مرگ
مولوی به هنگام گفت و گو درباب مرگ اندیشی، ابتدا نقطه مقابل آن؛ یعنی «غفلت» را مطرح می کند. برای مثال، وی در مثنوی از زبان پیامبر (ص) که برای دفن یکی از یارانش به گورستان رفـته بـود، طرح غفلت آگاهانه و مدبّرانه (غفلت ممدوح) از مرگ را ـ که از ذاتیات این عالم است ـ «ستون» و «مایه آرامش زندگی انسانی» میداند:
اُستُنِ این عالم ای جان غفلت است
هوشیاری این جهان را آفت است
او در دفـتر چـهارم و در «قصه مـوری بر کاغذی میرفت...» نیز غفلت و غافلان را مایه «قوام هستی» دانسته است؛ زیرا وجود آنان به مانند کـوههای برفی است که مانع سوختن حجاب خردمندان و عارفان میشوند:
غــافــلان را کـوه هــای بـــرف دان
تا نسوزد پردههای عاقلان
در همین دفتر مشورت کردن فرعون، آسیه را در ایمان آوردن به موسی (ع)، غفلت هوشمندانه را در زندگی، حـکمت و نـعمت دانسته است: زیرا آدمی به واسطه آن، شکستها، نعمتها، محرومیتها و مصیبتهای زندگی را فراموش مـیکند و بـا امـید و تلاش بیشتری به زندگی مینگرد:
غافلی هم حکمت است و نعمت است
تا نپَرَّد زود سرمایه زدسـت
در برابر این غفلت مثبت، در قصه «امتحان پادشاه به آندو غلام که نـو خریده بود» به نـکوهش غـافلانی (غفلت مذموم) پرداخته است که از حقیقت مرگ و سرانجام رذیلتهای خویش در زندگی غافل بوده، به رذیلت عیبجویی از یکدیگر میپردازند:
هرکسی گر عیـبِ خـود دیدی زپیش
کی بُدی فارغ خود از اصلاحِ خویش؟
غافلنـد ایــن خلـق از خـود ای پـدر
لاجرم گوینـد عیـبِ همـدگر
در دفتر پنجم مثنوی نیز (حکایت قصد شاه به کشتن امر او و شفاعت کردن ایاز پیش تخت سلطان که العفوأولی) چنین مضمونی را همراه با تعبیر «نسیان» آورده اسـت و بـر این عقیده است که غفلت از زندگی و مرگ، سبب گمراهی و گناه میشود؛ آیه شریفه «رَبَّنَا لاَ تُؤاخِذنا...) (بقره/286 )گواه آن است که فراموشی و غفلت به اعتباری گناه است:
لاَ تَؤاخِذ إِن نَسِینا شد گـواه
کـه بـوَد نسیان به وجهی هم گناه
قوم سبأ نیز در مثنوی، نماد گروهی هستند که پیش از آشنایی با دعوت پیامبران (ع)، از یاد مرگ و مرگ اندیشی غافل بودهاند و اکنون که برخی پیامبران الهـی، ایـشان را به یکتاپرستی و تأمّل درباره مرگ فرا خواندهاند، زبان به شکایت گشوده و نسبت به وضعیّت کنونی خود معترضند؛ زیرا از دیدگاه آنان، مرگ اندیشی که تا پیش از این، از آن غافل بودهاند، اکـنون سـبب نـاراحتی، اندوه و مایه کاستن آرامش و سـلب امـنیّت روانـی آنان شده است:
قوم گفتند ار شما سعــدِ خودید
نحسِ مایید و ضِدید و مُرتَدید
جان ما فارغ بُـد از انـدیشـه ها
در غم افگندید مـــا را و عـنــا
ذوق جمعیّت کـه بـود و اتفـاق
شد زفال زشتتان صــد افـتــراق
طــوطـی نُقـلِ شـکر بودیـم ما
مرغِ مرگ اندیش گشتیم ازشما
هر کجا افسانه غم گُستری است
هر کجــا آوازه مـسنکرَری اسـت
هـرکجا اندر جهان فالِ بَذی است
هر کجا مَسخی، نکالی، مـأخَذی است
در مثـالِ قصّـه و فـالِ شمـاست
در غم انگیزی شما را مُشتهاست
مولوی در همین قصه، چنین دیدگاهی را نمیپذیرد و آن را حاصل کردار زشـت، تـوهّم در زنـدگی و غفلت از نقش پیامبران از سوی آن قوم دانسته و پیامبران الهی را هادیان و آگاه کـنندگان بـشر از پلیدی و گمراهی دانسته است:
انبیا گفتند: فالِ زشت و بد
از میانِ جانتان دارد مَدَد
چون نبی آگه کـننده سـت از نـهان
کاو بدید آنچه ندید اهل جهان
در حقیقت، از نظر مولوی، غفلت مـذموم و گـریز از مـرگ اندیشی، سبب نادیده گرفتن ارزشهای زندگی و حقیقت آفرینش و زمینه پیدایش بسیاری از مشکلات در زندگی انـسان مـیشود و بـراین عقیده است که غفلت ممدوح به معنی: به فراموشی سپردن محدویّتها، کاستیها، امید بـه زنـدگی و تلاش برای بهتر زیستن است.
به عبارت دیگر، دیدگاه مولوی در بحث مرگ انـدیشی بـر پایـه «مرگ خواستهها و بریدن از تعلّقات و هوای نفس است. چنین رویکردی را میتوان با تعبیر: «مرگ ارادی و جـهش پیـشاپیش» بیان نمود.
این رویکرد به معنی نادیده گرفتن ارزش و معنی زندگی و اقـدام بـه خـودکشی نیست، بلکه بیانگر مضمون این حدیث شریف «موتوا قبل أن تموتوا» است. در این عقیده، روح انسانی پیـش از مـرگ اجباری و طبیعی با گزینش مرگ اختیاری از خواستهها و تعلّقات مادی و شهوانی منقطع گـردیده و یـاد خـداوند و آخرت، فراروی او قرار میگیرد:
مرگ پیش از مرگ، امن است ای فتی
این چنین فرمود ما را مـصطفی
گـفـت: مـُوتُــوا کُلُّکُـم مِــن قَبــلِ أَن
یَأتِی المَوتُ تَمُوتُوا بِالفِتَن
مرگ آگاهی مولوی همانطور کـه در «قـصه دقوقی و کراماتش» آمده است؛ به معنی پیوند انسان با نظام ماوراء الطبیعه است و هر کسی کـه پیـوند معنوی خود را با جهان برین معنا بگسلد، مرده است:
زان سبب کی جـمله اجـزای منید
جُزو را از کُل چرا بَر می کنید؟
جـُزو از کـُل قـطع شد، بیکار شد
عضو از تن قطع شـد، مـُردار شد
تا نپیوندد به کُل بارِ دگر
مُرده باشد، نَبودش از جان، خبر
مـولوی در تـبیین مرگ آگاهی، سه نوع مـرگ را بـرای انسان مـطرح مـیکند: مـرگ اختیاری (عاشقانه و فنای در حق)، مرگ اجـباری (مـرگ زیستی و طبیعی) و مرگ باطنی (دلبستگی به دنیا).
مراد از مرگ اختیاری این اسـت کـه آدمی با برنامههای الهی و عرفانی بـر خودبینی و انانیت خود چـیره آیـد و دیو نفس را به زنجیر عـقل و ایـمان درکشد و به تهذیب درون و صفای باطن رسد. حدیث «موتوا قبل أن تموتوا» که پیش از ایـن ذکـر شد، ناظر بدین مرگ اسـت.
در ایـن نـگاه، زندگی به مـعنی «نـفس کشیدن و رفتار غریزی کـردن» نـیست، بلکه زندگی به معنی «تولّد دوباره یافتن» است؛ یعنی از حیات تیره نفسانی مردن و در عـرصه فـضیلتهای اخلاقی و روانی تولّد یافتن است. بـا چـنین تعریفی بـسیاری از زنـدگان مـردگانند:
ای خُنُک آن را کـه پیش از مرگ، مُرد
یعنی او از اصل این رَز، بوی بُرد
چنین مرگی شرط اصلی تکامل انسان و ارتـقای بـه اوج کمال و جاودانگی معنوی است:
زندگی در مـُردن و در مـِحنت اسـت
آب حـیوان، در درون ظـلمت است
امـا مـقصود از مرگ اجباری، همان «مرگ طبیعی» معروف است که جبراً بر همگان عارض گردد و از آن هیچ گزیر و گـریزی نـیست:
زهـد و تقوی را گزیدم دین و کیش
زانکه میدیدم اجـل را پیـشِ خـویش
چـنین مـرگی به معنی فنا و نابودی انسان نیست، بلکه یکی از مراحل طبیعی و تکاملی انسان است:
گر ز قرآن، نقل خواهی ای حَرون
خوان: جَمیعٌ هُم لَدَینا مُحضَرون
مُحضَرون معدوم نَبوَد، نـیک بین
تا بقای روحها دانی یقین
و نیز:
مرگ ما هست عروسی ابد
سرّ آن چیست: «هوَ اللهُ احَد»
و حتی یکی از ویژگیها و مختصات «انسان کامل» را مرگ آگاهی و مواجهه آگاهانه با مـرگ مـیداند؛ زیرا خودی چنین انسانی، کمال یافته است:
همچنین بادِ اجل با عارفان
نرم و خوش همچون نسیمِ یُوسِفان
آتش، ابراهیم را دندان نَزَد
چون گُزیده حق بُوَد چونش گزد؟
و نوع سـوم مـرگ؛ مرگ باطنی است که از آن کسانی است که در ظاهر، زنده هستند اما در حقیقت به علت شیفتگی و دلبستگی به دنیا و رذیلتها و دوری از خداوند، آنچنان مُهر غـفلتی بـر دلهایشان زده شده است که گـویی مـردهاند:
نفس اگرچه زیرک است و خُرده دان
قبلهاش دنیاست، او را مُرده دان
از این رو، برخی از مردگانِ در گور بر این زندگانِ به ظاهر، برتری دارند:
ای بسا در گور خفته خـاک وار
بـه ز صد احیا به نـفع و انـتشار
به همین سبب است که مولوی مرگ را محک، ملاک و معیار تعیین ارزش میداند:
هر کسی را دعویِ حُسن و نمک
سنگِ مرگ آمد نمک ها را مِحَک
بنابراین، میتوان گفت که مرگ اندیشی مـولوی و تـأثیر آن بر معنی زندگی به معنی «بیداری»، «تلاش» و «امید»، «توجّه به مسأله جاودانگی» و «درک ناپایداری امور دنیوی» است.
از سوی دیگر، از دیدگاه وی، انسان «حضوری متناهی و رو به مرگ» نیست، بلکه حضوری است مـاورای مـرگ و مرگ او، تـکامل و آغازی است برای زیستن جاودانه و رسیدن به معنی حقیقی که تأثیر مثبتی بر معنی زندگی انسان دارد. هـمچنانکه انقطاع از خداوند و گرایش به ماسوی الله، سبب هبوط و بی معنایی زندگی انـسان مـیشود.

مرگ در اندیشه هایدگر
شـیوه هایدگر در تفسیر و تحلیل مرگ اندیشی برخاسته از فهم در جهان بودن دازاین و مهمترین وجه اگزیستانسیال او «هستی ـ معطوف به ـ مـرگ» اسـت. از این رو، برای تبیین این وجه اگزیستانسیال، اصالت یا عدم اصالت دازاین را مطرح مـیکند.
بـه عـبارت دیگر: مرگ آگاهی یا مرگ گریزی دازاین به اصالت (خویشتن خویش بودن و به تعبیر دیـگر؛ صادقانه زیستن) یا عدم اصالت او (غفلت از مرگ، روز مرّگی و همرنگی با دیگران) بستگی دارد.
از دیـدگاه هایدگر، مرگ آگاهی و بـه تـعبیری؛ مرگ اندیشی، مختص «دازاین اصیل» است و چنین زیستنی با اصالت (authenticity) است و با ساختار وجودی دازاین تناسب دارد.
این مفهوم از اصالت به معنی؛ «ریشه داشتن» یا «سنّتی بودن» نیست، بلکه مـقصود؛ خویشتن خویش بودن و به تعبیر دیگر؛ صادقانه زیستن است.
از نظر وی، چنین زندگی اصالت آمیزی که برخاسته از رابطه انسان و هستی است، با معناست.
در حقیقت، سخن هایدگر در زمینه مرگ آگاهی و ارتباط آن با مـعنای زنـدگی، با تقسیم دازاین به دو گونه اصیل و غیر اصیل تفسیر میشود.
از دیدگاه هایدگر، دازاین اصیل به ساختار وجودی خویش آگاه بوده و در مسیر عملی نمودن امکاناتش به منزله موجودی میرنده گام بـر مـیدارد.
مسیری که این دازاین اصیل بر میدارد همان زندگی اصیل و با معناست. این زندگی اصیل و با معنا، برخوردار از دو عنصر «خودمختاری» (تفرّد وگریز از سلطه آدم و خودداری از همرنگی با جماعت) و «تمرکز» (قـدرت انـتخاب و جهت بخشی در کشف میرندگی) است.
از این رو، میتوان دریافت: دازاین اصیل دارای چند شاخص اساسی است:
شاخص نخست؛ ترس آگاهی و پاسخ به ندای وجدانی است که امکانهای او را به بیرون کـشیدن از سـلطه دیـگران و حرکت در مسیر آزمونی هدفمند و جـهت دار، بـرانگیخته اسـت.
مشخصّه دوم این زندگی، این است که در مقام عمل، دارای خودمختاری و تمرکز نیز هست؛ بدین معنی که سراسر زندگی او اختیار در انتخاب، انـتظار و رویـاروی بـا مرگ و تصدیق آگاهانه و هدفمندانه آن است. در برابر اندیشه «انـسان اصـیل» از دیدگاه هایدگر، مولوی قائل به اندیشه «انسان کامل» است که پیش از این، بیان شد.
اما، دازاین غیراصیل (عدم اصـالت: (inauthenticity)، بـه ایـن امکان زندگی خویش پی نبرده و در دیگران منتشر شده است.
او همواره مـرگ را به تأخیر میاندازد و نمیخواهد به خود بقبولاند که مرگ در کمین او نشسته است و روزی باید با این مهمترین واقعیّت زنـدگی خـویش کـنار آید. او هر لحظه به مرگ نزدیکتر میشود، ولی هنوز در غفلت است کـه مـرگ، در نهایت، مرگ اوست و چیزی نیست که بتوان آن را با دیگری شریک شد یا آن را تقسیم کرد.
انسانی که در تـمام زنـدگیاش مـستحیل در دیگران بوده و همواره بر مبنای سخن «دیگران» یا «همگنان» تصمیم میگرفته اسـت، قـدرت فـهم این نکته را ندارد که مرگ دیگر نقطهای است که نمیتوان در آن از دیگران مدد گرفت.
چـنین دازایـنی، مـرگ ـ آگاهی نیافته است و بنابراین به شیوهای غیر اصیل زندگی میکند. این عـدم اصـالت در حقیقت به معنی؛ وجود عاریهای داشتن و یا زندگی دیگری را به جای زندگی خـود گـرفتن و بـه تعبیری از «خود بیگانگی» است.
عدم اصالت، وصف زندگی است که شخص به جای آنـکه خـود باشد، دیگری است، از خود حقیقی خود، غریب است، و شخصیّت و زندگی دیگری را به جـای زنـدگی خـود گرفته است.
از نظر هایدگر، زندگی غیر اصالت آمیز، نوعی از زندگی است که به جای آنـکه شـخص، خود آن را انتخاب کردهباشد، دیگران آن را انتخاب کردهاند، زندگی غفلت آمیز و خلسه آور اسـت.
انـسان بـه جای آنکه با دشواری انتخاب، روبه رو شود، زمام زندگی خود را به دست دیگران داده و به ایـن تـرتیب، خـود را (ظاهراً) از شرّ انتخاب آسوده کرده است... و با خیال راحت زندگی میکند.
چـنین زنـدگی از نظر هایدگر که ناشی از غفلت و بیگانگی از هستی است، بی معناست: «در بدو امر «من هستم» اما نـه بـه معنای خودِ خویشم، بل به معنای دیگران به شیوه همگنان.
در بدو امـر مـن از جانب همگنان و همچون همگنان به «خود داده» مـیشوم. در بـدو امـر، دازاین همگنان است و غالباً نیز همگنان مـیماند.
اگـر دازاین، جهان را به طور خاص کشف کند و آن را به نزدیک آورد، اگر دازاین، هستی اصـیلش را بـر خود گشوده دارد، انکشاف «جهان» و گـشودگی دازایـن همواره هـمچون رفـع پوشـش ها و ابهام ها یا همچون در یـدن لبـاسهای تلبیسی که دازاین با پوشیدن آنها خود را بر خود مسدود میکند؛ مـتحقّق مـیگردد».
بنابراین، میتوان گفت: زندگی دازایـن غیر اصیل، زندگی اسـت کـه گریز از مرگ و کتمان آن و به تـعبیری؛ غـفلت از مرگ و دچار روزمرّگی شدن از ویژگیهای اساسی آن است و چون مرگ در چنین زندگی، امکان بـروز نـداشته و هر چیزی که او را به اصـالت زنـدگی فـراخوانده است (مثل نـدای وجـدان و ترس آگاهی) همواره پوشـیده و مـسکوت مانده است.
چنین زندگی، چندان تأثیری (ایجابی یا سلبی) در معنی زندگی، انتخاب و شیوه آن نـدارد و دازایـنی که بدین سبک زندگی میکند، تـنها «فـوت» میکند و شـاید بـتوان گـفت برخی از این ویژگیهای دازایـن غیر اصیل (روزمرّگی) در این سخنان مولوی هم یافت میشود: آنجا که مثال دنیا مانند رؤیـای شـخص خوابیده است که خیال میکند صـحنههای رؤیـا واقـعی و پایـدار اسـت، اما با مـرگ اسـت که از تیرگی پندار و فریب دنیا و اهل دنیا نجات یابد:
همچنان دنیا که حُلم نایم است
خـفته پنـدارد کـه این خود دایم است
تا برآید نـاگهان، صـبحِ اجـل
وا رَهـَد از ظـلمتِ ظـنّ و دغل
از این رو، در مقایسه دیدگاه مولوی و هایدگر میتوان دریافت که مرگ اندیشی در نزد مولوی و تأثیر آن بر معنی زندگی به معنی؛ «بیداری، تلاش و امید»، «توجّه به جاودانگی جهان آخـرت» و درک «ناپایداری امور دنیوی» است، اما مرگ اندیشی در تفکّر هایدگر برخاسته از رابطه انسان با هستی است.
این ارتباط، با تقسیم دازاین به اصیل و غیر اصیل صورت میگیرد. اگر ویژگیهای دازاین اصـیل را در چـند شاخص اساسی زیر بدانیم، میان هایدگر و مولوی شباهتها و تفاوتهای ظریفی دیده میشود؛ زندگی با دیگران و در عین حال؛ تفرّد و خلوت گزینی، قدرت انتخاب و پیدا کردن جایگاه خود در هستی، ندای وجـدان و تـأثیر آن بر مرگ و زندگی، مواجهه و رویارویی با مرگ در عین اضطراب و دلهره، آگاهی نسبت به هستی محدود و فناپذیر.
این انسان اصیل هایدگر که درپی کشف امـکانات وجـودی خویش است، شباهت زیادی بـا «انـسان در مسیر تکامل تدریجی» مولوی دارد که در پی کشف تعاملات خود با انسان، خدا و هستی است.
هستی دازاینِ معطوف به مرگ هایدگر، شبیه سالکی است که در انـدیشه مـولوی با «لا» گفتن نسبت بـه مـاسوی الله خود را رها میکند که در فرهنگ عرفانی ـ اسلامی از شرطهای سلوک است.
از دیگاه هایدگر، انسان موجودی است متناهی، در برابر مرگ، روبه مرگ و به سوی مرگ. در حالی که در اندیشه مولوی، انسان نه تـنها حـضوری متناهی و روبه مرگ نیست، بلکه حضوری است «ماورای مرگ» و مرگ او، تکامل و آغازی است برای زیستن و رسیدن به معنی حقیقی و به تعبیر مولوی؛ «نه چنان مرگی که در گوری روی/مرگ تبدیلی کـه در نـوری روی».
در این دیـدگاه، مرگ، نه تنها نقطه پایان نیست و امکانات او را محدود نمیکند، بلکه سرآغاز زندگی حقیقی و به تعبیری؛ امکان حـیات بخشی جاودانه و واقعی اوست.
اگر غفلت از مرگ و دچار روزمرّگی شدن، سـبب عـدم اصـالت و بی معنایی زندگی و مرگ دازاین میشود، از دیدگاه مولوی، انقطاع از خداوند و گرایش به ماسوی الله، سبب هبوط، گمراهی و بـی مـعنایی زندگی انسان میشود.
نتیجه گیری
1.اگرچه مرگ اندیشی مولوی، در نگاه عرفانی و حالت شور و شـیدایی او ریـشه دارد، امـا وی تنها به این رویکرد بسنده نمیکند، بلکه مرگ اندیشی و مرگ هراسی را ابزاری برای بـیداری و تـوجّه به جاودانگی جهان آخرت و ناپایداری امور دنیوی میداند؛ اما هایدگر به عنوان یـک «فـیلسوف اگـزیستانسیالیست»، رویکرد اساسی که در مسأله مرگ اندیشی دارد، این است که مرگ را «امکان شخصی» (منحصر به فـرد) هـر کسی میداند.
وی به جای فرار و گریز از یاد مرگ، رویاروی و مواجهه با مـرگ را مـطرح مـیکند. در نظر وی، انتظار مرگ و غوطه ورشدن در اندیشه آن موجب میشود، انسان سایر امکانات خود را به این امـکان اسـاسی مـربوط سازد و از دنبال کردن امور حاشیهای و بی اهمیّت که توهّمزا هستند، تا حـدّی در امـان ماند.
2.. مولوی با مرگ اندیشی خود در پی زدودن توهّم و بازگشت به اصالت و حقیقت است، اما در فـلسفه او یـأس جایگزین توهم نمیشود، بلکه حقیقتی توأم با آمال گستردهتر و در نتیجه زندگی هـدفمندتر، بـا برنامه تر و منظم تر را موجب میگردد.
هـایدگر ایـن گـونه مواجهه صادقانه با فناپذیری خویشتن را «اصیلانه درـ جـهت ـ مـرگ ـ بودن» مینامد. در حقیقت، او بر این باور است که زندگی که همراه با اصـالت نـباشد، به نوعی بی معنی و بـیانگر حـسّ «پوچی»، «گـم گـشتگی» یـا «فقدان مالکیّت» برخود است.
3. در اندیشه مـولوی، اسـاس و بنیاد معنی داری زندگی، مسأله جاودانگی است. در اندیشه وی، انکار حقیقت معاد، نشان گـمراهی و غـفلت انسان از حقیقت خود و آفرینش است.
در حـالی که از بنیادهای فکری هـایدگر در ایـن زمینه، «عدم اعتقاد به مـسأله جـاودانگی» است؛ طبق نظر وی، زندگی که جاودان باشد، فاقد معنا خواهد بود، وی معتقد اسـت از آنـجایی که در یک زمان بی نـهایت، تـمام احـتمالات بالقوه زندگی مـیتوانند بـه فعلیّت برسند، هرگاه شـخص مـحکوم به زندگی جاودان باشد، هیچ انتخابی نمیتواند با اهمیّت باشد.
4. هایدگر، «بودن در جهان را» بـه «بـودن در زمان» نیز ارتباط میدهد. مولوی نـیز مـعنای مرگ و زنـدگی را در «حـرکت و هـمراهی با زمان» میداند؛ بـا این تفاوت که انسان مولوی در این حرکت و همراهی به سوی آگاهی، معرفت، جاودانگی، معنویت و کـمال نـزدیک میشود.
منبع: بررسی و تحلیل تطبیقی مرگ و رابطه آن با معنای زندگی از دیدگاه مولوی و هایدگر - مهدی دهباشی و دیگران - الهیات تطبیقی - شماره 11









دیدگاه