مقدمه
مفهوم انسان کامل در مکاتب فلسفی و دینی غربی و شرقی یکی از موضوعات پیچیده و جذاب است که همواره ذهن اندیشمندان را به خود مشغول کرده است.
این مفهوم بهطور کلی به ایدهای اشاره دارد که انسان با دستیابی به ویژگیها و صفات ایدهآل، میتواند به کمال روحی، ذهنی و جسمی دست یابد.
در مکاتب غربی، انسان کامل بهعنوان موجودی عقلانی و اخلاقی شناخته میشود که قادر به تحقق پتانسیلهای درونی خود است.
این ایده در فلسفههای مختلفی از جمله رنسانس و انسانگرایی مورد توجه قرار گرفته و تأکید بر استفاده از عقل، اخلاقیات و آزادی فردی در دستیابی به کمال دارد.
در مکاتب شرقی، مفهوم انسان کامل بیشتر با آموزههای معنوی و درونی ارتباط دارد.
در این مکاتب، انسان کامل به عنوان فردی که به درک عمیقتری از حقیقت هستی دست یافته و از تمامی تعلقات مادی رها شده است، شناخته میشود.
برای مثال، در عرفان اسلامی و هندوییسم، انسان کامل به کسی اطلاق میشود که به مرتبهای از خودشناسی و وحدت با خدا یا حقیقت نهایی رسیده باشد. در این دیدگاهها، تکامل روحی و رسیدن به تعالی معنوی از اهمیت زیادی برخوردار است.
با وجود تفاوتهای فرهنگی و فلسفی، در هر دو مکتب غربی و شرقی، مفهوم انسان کامل به نوعی جستجوی فردی برای رسیدن به کمال درونی، زندگی اخلاقی و معنوی اشاره دارد.
این جستجو نه تنها در ابعاد فردی، بلکه در قالب اجتماعی و فرهنگی نیز مطرح میشود و میتواند الگویی برای زندگی انسانها در جوامع مختلف باشد.
انـسان کـامل در مکاتب غربی
سه محور انديشۀ غربی از دورترين ايام انسان، جهان و خدا بوده و البته اهـميت نـسبی هريک در ادوار مختلف تفاوت داشته اسـت.
در غـرب از دوره رنسانس بـه بـعد بـررسی انسان به جای الهيات و متافيزيک کـانون اصـلی توجه شد و به صورت فلسفۀ اولی درآمد.
در قرن نوزدهم يعنی در دوره رمانتيک، با تـأثير مـتفکرينی مانند داروين، مارکس، نيچه و فرويد نگاه غـرب به دنيا و انسان کـاملا دگـرگون شد و معنای همه چيز در هـمين دنـيا نهفته گرديد.

انسان کامل از ديدگاه داروينيسم
چارلز رابرت داروين زيست شناس انگليسی و واضع نـظريۀ «تـحول انواع » می باشد.
داروين در پنجاه سـالگی کـتاب مـنشأ انواع را منتشر کـرد و بـدين ترتيب تحولات شگرفی در عـلوم و مـکاتب فلسفی ايجاد نمود.
نظريۀ او از مهم ترين و تأثيرگذارترين نظريه ها در انسان شناسی است.
او در نظريه اش بـيان کـرد که جانوران به تدريج تغيير مـی کنند؛ زيرا بـين تمام مـوجودات زنـده کـشمکش دائمی برای زنده مـاندن وجود دارد تا تعادل جمعيت حفظ شود و در اين نزاع آنان که صفات برجسته تری دارند و قويتر بـاقی مـی مانند و انواعی که با محيط سازگار نـيستند حـذف مـی شوند.
داروين ابـتدا دربـاره انسان سخنی نـگفت امـا ده سال بعد در کتاب «تبار انسان »، انسان را حالت تکامل يافته ای از حيوانات ناقص تر برشمرد.
طبق اين نظريه «اخـتلاف انـسان و حـيوانات ديگر» نوعی نيست بلکه «رتبی» و از مقولۀ شـدت و ضـعف اسـت و بـه تـعبير فـلسفۀ اسلامی اختلاف ماهوی بين انسان و حيوان نيست.
مغز و هوش انسانی حالت کامل تر از مغز ميمون است و انسان های بدوی حلقۀ واسط انسان و ميمون های پيشرفته اند.

انسان کامل از ديدگاه مارکسيسم
کارل هاينريش مارکس متفکر و انقلابی آلمانی است که آزادی انسان را در گرو آزادی جامعه ميداند.
انسان عضوی از جامعه و مـحصول جـامعه و تاريخ است و به همين دليل به تنهايی و بدون تغیيرات اساسی در نهادهای اجتماع و همچنين اقتصاد نمی تواند به کمال و رهايی دست يابد.
مارکس بيشتر به جنبه های اجتماعی گرايش پيدا کرده نـه بـه جنبه های فردی.
او انسان کامل را انسان بی طبقه ميداند و معتقد است که اگر انسانی در طبقه ای باشد و مخصوصا در طبقه های عالی تر هميشه يک انـسان مـعيوب است و بلکه در جامعۀ طبقاتی هـيچوقت انـسان درست و سالم وجود ندارد.
انسان کامل از نظر اين مکتب يعنی انسان بی طبقه.
انسانی که هميشه با انسان های ديگر در وضعی مساوی زندگی کند، پس مـلاک کـامل بودن انسان ها، مـا بـودن آنهاست و ملاک ما شدن از بين رفتن اختصاص ها و جايگزين شدن اشتراک است.
بعد از اين که تساوی و برابری حاکم شود و تعلقات اختصاصی نفی گردد انسان از من بودن خارج شده و ما مـی شود و بـدين ترتيب ديگر ناقص نيست و کامل می شود.

انسان کامل از ديدگاه نيچه
فردريش ويلهلم نيچه فيلسوف و شاعر آلمانی است.
کانون اصلی تفکر نيچه «خواست قدرت » است. او می گويد: خدا مرده اسـت و «ابـرمرد» جای او را گـرفته است.
از نظر او انسان پل است، پلی بين حيوان و ابرانسان، انسان بودن هدف نيست، غايت نيست بلکه انسان بايد وضـع موجودش را ويران کند و به کمال برسد و اين کمال يعنی نزديک شدن به ابـر انـسان و هـر چه به ابر مرد نزديک تر شود به خود نزديک تر شده است.
انسان برتر از ديدگاه نـيچه انـسانی قوی و نيرومند است که به قلمرو آزادی گام نهاده و تمام ارزش های کهن و محدوديت هـای اخـلاقی را رد مـی کند.
او زندگی زمينی را دوست دارد و به معنويات و جهان های خيالی اهميتی نمی دهد و در قيد و بندهای اخلاق سـنتی محدود نمی شود و همه چيز از اراده خود او بر می خيزد.
هدف اصلی اش کسب قدرت و نـيرومندی است و برای رسيدن بـه آن بـه عقل و دانش تکيه نمی کند بلکه از غريزه و حس آفرينندگی اش بهره می گيرد و حيات زمينی را فارغ از خطای اعتقاد به هر گونه محدوديت اخلاقی و واقعيت ماورايی با شادی تجربه می کند.

انسان کامل از ديدگـاه فرويد
زيگموند فرويد روان شناس اتريشي و پدر علم روانکاوی است.
اساس تفکر فرويد در مورد انسان تقسيم ذهن انسان به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه ميباشد.
فرويد روان انسان را به سه بخش تقسيم ميکند: نهاد ، خود و فـراخود
هـدف اصلی نهاد افزايش لذت و کاهش تنش است و برای ارضاء نامحدود غرايزش به قوانين و موانع اجتماعی و محدوديت های اخلاقی توجهی ندارد، با حضور فرد در جامعه به تدريج بخشی از نهاد به خود تـبديل مـی شود و به عنوان واسطۀ بين نهاد و دنيای بيرون عمل می کند.
خود حامل کنترل کننده منطقی روان است و به مصلحت انديشی می پردازد و تصميم گيری می کند که نيازها نهاد برآورده شود يا سرکوب گـردد.
فرويد مذهب را مورد حملۀ شديد قرار می دهد و می گويد مذهب منع کننده انديشه و محدود کننده نيروی منطقی و عقلی و از دلايل سرکوبی غرايز است.
او هيچ فايده ای در ديندار بودن نمی ديد.
به طور کلی از نـظر فـرويد انـسان به صورت ذاتی خواستار کـسب لذت و دوری از تـنش مـيباشد و به هيچ وجه کمال گرا نيست و تنها در صورتی می تواند کامل باشد که از ماوراء الطبيعه دوری کرده و طبق سرشت و غريزه اش عمل کند و بـه مـحرکات درونـی و غرايزش پاسخ مثبت دهد.
انسان کامل در مکاتب شـرقی
هـمۀ اديان شرق و به هر راه و بيانی که باشند، معتقدند بر اينکه انسان قائم به ذات خود نيست بلکه زندگی او به نحوی اسـاسی بـه قـوه مرکزی مستقلی وابسته است.
اين ادراک در اديان ابتدايی به صورت اعتقاد بـه قوا و نيروهای موجود در طبيعت آغاز شد و در اديات برتر به صورت اعتقاد به موجودی فرامادی که آفريننده عالم و اصل هـمه چـيز در هـستی است، درآمد.
علاوه بر اين مسئلۀ کمال پذيری انسان موضوع مشترکی است کـه اديان مـختلف را به هم پيوند ميزند، زيرا در تمام اديان تعابير مختلفيی از کمال و انسان کامل وجود دارد.

انسان کامل از ديدگاه هندوئيسم
آئين هـندو در بـين اديان هـند ديانت عام به حساب می آيد.
اصول اساسی هندوئيسم اعتقاد به وحـدت مـوجودات، وحـدت خدايان، وحدت مذاهب و اديان، الوهيت روح، انکار ثنويت و کثرت، تناسخ و التزام رياضت است.
هندوان بـه يک اصـل و مـبدأ غير متناهی و نامحدود معتقدند و آن را برهما می نامند.
هدف انسان در کيش هندو يکی شدن با بـرهماست.
هـندوان معتقدند که انسان برای رسيدن به کمال خلق شده است و در همين زندگی دنـيا بـايد بـه کمال برسد و اگر موفق نشود بارها و بارها دوباره زاده خواهد شد تا کامل شود و حـيات و آينـده هر موجود و طبقه ای که در آن به دنيا می آيد مطابق با کردار و گفتار و پندارش در زنـدگی های پيشـين او تـعيين می شود.
بر اساس اين فلسفه انسان پاک به دنيا نمی آيد بلکه با نتيجه اعمال زندگی های پيشين کـه بـه اختيار خود انجام داده است متولد می شود اين قانون عمل و عکس العمل را قانون «کـارما» مـی خوانند: «کـامل کردن خود مستلزم زدودن اين کارما است چرا که اين کارما سبب زايش مجدد فرد می شود و انسان بايد «آتـمان » را کـه هـمان نفس حقيقی است از ميان لايه های تيره و تار کارما درآورد و آن را آشکار سازد.».

انـسان کـامل از ديدگاه يهوديت
يهوديت از قديمی ترين اديان بشر و مخصوص قوم اسرائيل است و نخستين دين ابراهيمی و نيز نخستين دين توحيدی به شـمار مـی رود.
در دين يهود انسان خداگونه خلق شده است و بر ديگر موجودات برتری دارد.
اين نکته نـشان دهـنده کمال پذيری انسان در يهوديت است.
بر اساس ديدگـاه يهـوديت، جـهان خلقت در آغاز غير مادی و روحانی بوده اسـت ولی آدم کـه در عالم تفريق مجذوب آفرينش شده و از اصل خود غافل مانده بود، نافرمانی کرده و بـا گـناه و سقوط او تمام عالم خلق روحـانی سـقوط کرد و مـادی و جـسمانی شـد در نتيجه اين سقوط وحدت و همبستگی اوليه آفرينش در هـم شـکست و عالم جسمانی از عالم روحانی جدا افتاد.
بدين ترتيب در دين يهود انسان بـر اسـاس گناه اوليه سقوط کرد و پس از سقوط تـنها راهی که برای او مـاند بـازگشت به جايگاه اوليه يا رسيدن به کـمال اسـت و اين کمال ميسر نيست مگر با «کمال عقلانی» و «پيروی از دستورات شريعت ».
در واقع در يهوديت، خير اعـلی کـه همۀ خوبيها از آن سرچشمه می گيرد هـمان کـمال عـقلانی است و راه رسيدن بـه کـمال انسانی اطاعت از دستورات تـورات و قـوانين شريعت حضرت موسی است.

انسان کامل از ديدگاه مسيحيت
مسيحيان نيز مانند يهوديان مـعتقدند خـداوند انسان را به صورت خود آفريد و کـمال پذيری انـسان را از همين نـکته مـی گيرند .
در مـسيحيت انسان اگر چه بـا گناه اوليه و عصيان بر عليه خدا آلوده شده اما به صورت بالقوه دارای صفاتی است که ميتواند اين صـفات کـمال را به صورت بالفعل در خود محقق کـند و بـه رسـتگاری بـرسد.
در مسيحيت کمال انـسان و نـجات او از گناه در گرو ايمان به مسيح قرار دارد و بر خلاف يهوديت عبادات و آداب مذهبی برای رسيدن به کمال کـافی نـيست، بـلکه رستگاری در ايمان و اعتقاد نهفته است.
اما اين ايمـان بـه دسـت نـمی آيد مـگر بـا فيض الهی، همچنين در اين دين خدا محبت است؛ بنابراين انسان کامل در مسيحيت کسی است که به مسيح ايمان کامل آورد و بر طبق اراده الهی رفتار کند و خلوص کامل و تسليم مـحض پيشه کند و قلبی پاک و مخلص داشته باشد.
او اخلاقيات را در حد کمال رعايت می کند و اصل محبت را نسبت به دوست و دشمن يکسان می داند و هرگز بدی را بدی مقابله نمی کند و فلاح و رستگاری در زندگانی از قلب او سـرچشمه مـی گيرد.
منبع: سیمای انسان کامل در اشعار نظامی گنجوی - آمنه فولادی









دیدگاه