امروز: دوشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۹ برابر با ۱۶ رجب ۱۴۴۲ قمری و ۰۱ مارس ۲۰۲۱ میلادی
کد خبر: 271309
۹۶۷
۳
۰
نسخه چاپی
Cultural history

تاریخ فرهنگی؛ تعریف، روش شناسی و تاریخچه آن

منظور از «تاریخ فرهنگی» موضوع شدن «فرهنگ» در تاریخ یا داشتن رویکردی فرهنگ‌گرا به تاریخ است

تاریخ فرهنگی؛ تعریف، روش شناسی و تاریخچه آن

تاریخ فرهنگی

منظور از «تاریخ فرهنگی» موضوع شدن «فرهنگ» در تاریخ یا داشتن رویکردی فرهنگ‌گرا به تاریخ است.

یکی از ویژگی‌های مهم تاریخ فرهنگی توجه به وجوهی از جامعه است که به صورت سنتی در تاریخ‌نگاری سنتی کمتر مورد توجه بوه است. مثلا در تاریخ‌نگاری سنتی سقوط یا ظهور دولت‌ها، یا به طور کلی کنکاش درباره تاریخ سیاسی ملت‌ها را داریم. جنگ‌ها، سلاطین، گروه‌ها و احزاب و رقابت‌ها همگی سیاسی بوه است. در تاریخ‌نگاری فرهنگی ما از حوزه قدرت بیرون نمی‌آییم و آن را حذف نمی‌کنیم بلکه ما در آن «سیاست» را به صورت «سیاست به عبارت دیگر» در نظر می‌گیریم. جایی که سیاست از فوکو از روابط قدرت بیان می‌کند در ساختار اجتماعی پراکنده می‌شود.

رویکرد تاریخ فرهنگی به نوعی تلاشی است برای اینکه سیاست را به صورت امری مستقل نبینیم یا فرهنگ را از سیاست جدا نکنیم یا امر اقتصاد، سیاست و فرهنگ را به صورت اموری که در هم ادغام شده‌اند در نظر بگیریم. بسیاری از اندیشمندان مانند جینسون و حوزه‌های مختلف امروزه از چیزی به عنوان فرهنگی شدن یا چرخش فرهنگی صحبت می‌کنند که یکی از معانی‌اش این است که امروزه امر اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در حوزه فرهنگ ادغام شده‌اند. امروزه فقط همین چند دهه اخیر نیست.

فاصله گرفتن از موضوعات سنّتي تاريخ نويسي (سياست و جنگ) و تغيير جهت آن به سوي مطالعه تاريخ اجتماعي اعم از ادبيات، قانون، باورهاي فرهنگي، رسوم و آداب شهري- روستايي از رخدادهاي مهمي بود كه سرفصل جديدي را در خلق معاني تازه و تعريف حوزه ها و قلمرو وسيعي از مسائل پژوهشي ايجاد كرد. اين رويكرد جديد از تاريخ به منظور ابزاري جهت افزايش وحدت ملّي و تعليم و تربيت شهروند استفاده مي كرد. طرح تاريخ اجتماعي و جامعه به دليل دربرداشتن موضوعات گوناگون، جايگزيني مناسب بود تا رخدادها را از منظر جامعه و فرهنگ تفسير نمايند و رويكرد تاريخ سياسي به مثابه پارادايم غالب و الگوي تفسير رخدادها در نتيجه رواج اين رويكرد جزئي نگر و توسعه نگرش اجتماعي به تحولات، تقليل يافت. رويكرد فرهنگي عمدتاً توليد دانش از نظرگاه هاي فراموش شده و زيردست فرهنگ عمومي و گوش سپردن به آواهاي دوردست يا حاشيه اي را نشانه رفته است.

تاریخ فرهنگی یکی از گفتمان ها و شاخه های پررونقی است که از دهه ۱۹۷۰ به بعد گسترش یافته است، اما در ایران هنوز چندان شناخته شده نیست و مطالعات این حوزه بسیار اندک است. تاریخی که در رسانه های توده ای و مطبوعات ما بازنمایی می شود و همچنین تاریخ نگاری ایران بیشتر تاریخ سیاسی و تاریخ جنگ ها و نبردها است و در بیان وقایع تاریخی نیز کمتر از رویکردهای فرهنگی استفاده می شود. از این رو، می توان گفت یکی از ضرورت های معرفتی ما در این مرحله، معرفی و آشنایی با چیستی و چگونگی این رشته از دانش، رویکردها، قلمرو موضوعی، کاربردها، روشها و سپس تحلیل نسبت آن با رشته های کاملاً مجاور آن مانند مطالعات فرهنگی و تاریخ است.

تاریخ فرهنگی بخشی از فرایند «چرخش فرهنگی» و اهمیت یافتن فرهنگ در دانش های مختلف انسانی و اجتماعی مانند علوم سیاسی، جغرافیا، جامعه شناسی، اقتصاد، روان شناسی و مطالعات فرهنگی است.

محققان رویکرد خود را از «نظریه انتخاب عقلانی رفتارها»ی حاکم بر علم اقتصاد، جامعه شناسی و علوم سیاسی به سوی توضیح «تأثیر ارزش های گروه ها بر رفتارها» تغییر دادند و توجه خاصی به علائق گروه های خاص در سرزمین ها و دوره های معین کردند. برای مثال، ساموئل هانتیگتون ابراز داشت که در جهان امروز «مرزهای فرهنگی» مهم تر از مرزهای اقتصادی و سیاسی است.

عبارت تاریخ فرهنگی گویای این موضوع است که این دانش تلاش می کند تا با رویکردی بین رشته ای، دو حوزه اصلی علوم انسانی، یعنی تاریخ و فرهنگ را با یکدیگر و در تعامل با هم ببیند. از این رو، تاریخ فرهنگی دانشی است میان رشته ای که از علوم مربوط به فرهنگ شامل تاریخ، انسان شناسی، جامعه شناسی، مطالعات فرهنگی و امثال اینها همراه با تاریخ استفاده می کند. در میان شاخه های مختلف علوم انسانی، تاریخ فرهنگی بیشترین نزدیکی و مرز مشترک را با جامعه شناسی، تاریخ و مطالعات فرهنگی دارد.

رونالد رابرتسون در فصل اول کتاب جهانی شدن و نظریه های اجتماعی (۱۳۸۲) بحث مفیدی درباره مقوله فرهنگ در نظریه های اجتماعی مطرح می کند. به نظر وی، در اوایل قرن بیستم، فرهنگ در حکم زیربنا بوده و قدرت تبیین گری داشته است؛ برای مثال اثر وبر به نام اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری، از جمله آثاری است که برای فرهنگ و ارزشهای دینی قدرت تبیین کننده و تعین بخش قائل می شود؛ اما این نگاه تا سال ۱۹۲۰ حاکم بود. از آن پس تا سال ۱۹۶۰ که نگاه های مارکسیستی غلبه و سیطره یافت، توجه به اهمیت زیربنایی فرهنگ به طور کل از دیدگاه های اجتماعی حذف شد، اما از ۱۹۶۰ به بعد بار دیگر اعتنا و اقبال به فرهنگ در دیدگاه های اجتماعی رواج یافت. از این رو، بحث تاریخ فرهنگی از این دوره به بعد طرح شد.

این اهمیت یابی فرهنگ فقط منحصر به زمینه تاریخ و پیدایی رویکرد تاریخ فرهنگی نبود، بلکه مثلا در اقتصاد توجه به فرهنگ موجب تشکیک به قاطعیت اصل مصرف کننده عاقل و نظریه انتخاب عقلانی شد و در کنار آن به انتخاب های غیرعقلانی و یا حتی نمادینی که افراد از سر هیجانات و عواطف انجام میدهند، نیز توجه شد. یا در عرصه سیاست، قاطعیت اصل رأی دهندگان عاقل و نظریه رای عقلانی به دلیل اهمیت یافتن توجه به تفاوت های قومیتی- فرهنگی زیر سؤال رفت.

همچنین در عرصه روان شناسی، تشکیک به نقش تعیین کننده غرایز و به جای آن توجه به تجربیات فرهنگی، تحول اساسی به شمار می رود. در عرصه انسان شناسی و جامعه شناسی نیز، ظهور رشته هایی به نام انسان شناسی فرهنگی، جامعه شناسی فرهنگی و مطالعات فرهنگی – مورد اخیر مهم ترین پدیده ای است که در زمینه قرن بیستم شکل گرفت – اتفاقی بسیار مبارک محسوب می شود. همه مصاديق برشمرده از نوعی چرخش فرهنگی حکایت می کند که بر اساس آن، فرهنگ نقش بس تعیین کننده ای می یابد.

جنبش های اجتماعی جدید و احیای جنبش های بومی محیط زیست گرایان، جنبش فمینیسم یا زنان، جنبش ضد نژادپرستی، جنبش مدنی آمریکا و جنبش های مذهبی نیز بر اهمیت فرهنگی در نیمه قرن بیستم افزوده است؛ زیرا در همه آنها فرهنگ نقش کانونی و اهمیت محوری دارد.

اگر بخواهیم به طور زمان بندی شده، فرایند کانونی شدن نقش فرهنگ را بیان کنیم، باید بگوییم تا قرن نوزدهم شاهد قدرت نظامی هستیم، اما بعد از جنگ جهانی اول، قدرت اقتصادی اهمیت پیدا می کند. سپس از ۱۹۶۰ به بعد، قدرت سیاسی نقش و جلوه بیشتری می یابد و سرانجام، به قول بوردیو، نوبت به شکل گیری قدرت نمادین می رسد که در ورای فرهنگ مستتر است. به این ترتیب، کشورهایی قدرتمندتر محسوب می شوند که مثلا بنای تاریخی آنها جزء مواریث فرهنگی جهان به شمار می رود، عالِم یا دانشمند آنها موفق به کسب جایزه جهانی می شود، اثر هنری هنرمند آنها به شهرت جهانی دست می یابد، زبان آنها در عرصه بین المللی تعیین کننده می شود، ایده های فلاسفه آنها در جهان، ایده هایی جهت دهنده است، اختراعات و اکتشافات و ابداعات آنها مسیر کلی جهان را تغییر می دهد و ورزشکاران آنها افتخار جهانی می آفرینند. در وضعیت های فوق، نمادها تولید ثروت می کنند و در واقع، نمادها به مثابه دارایی های فکری تلقی می شوند.

وجه دیگر اهمیت یافتن فرهنگ، کاربرد گسترده این مفهوم در گفتمان عمومی و رسانه ها است. امروزه فرهنگ نه تنها در دانشگاه ها و محافل روشنفکری نفوذ کرده است، بلکه حتی در گفتمان عمومی رسانه ها و مردم نیز اغلب همه جا از فرهنگ صحبت می کنند، و واژه فرهنگ با عبارات و ترکیب های مختلف مانند «فرهنگ رانندگی»، «فرهنگ فقر»، «فرهنگ خانواده» و فرهنگ هر چیز، بسیار متداول است.

معرفت شناسی و روش شناسی تاریخ فرهنگی

به طور خلاصه، زمینه عمومی مطالعه مورخان فرهنگی را می توان بیشتر شناخت وجوه نمادین و تفسیرهای آنها دانست. نمادها، خودآگاه یا ناخودآگاه، در هر جایی، از هنرها گرفته تا زندگی روزمره وجود دارند، اما رویکرد به گذشته، با توجه به وجوه نمادین یا نمادگرایی، تنها یک رویکرد در بین رویکردهای بسیار موجود است.

از نظر روشهای مطالعه، اگرچه همچنان تنوع روش ها و همچنین مجادله بر سر آنها زیاد است که این نیز راه دشواری برای تمایز بخشیدن تاریخ فرهنگی از رشته های دیگر است، به هر حال از نظر روش، تاریخ فرهنگی بیشتر بر «روش های کیفی» و سوبژکتویته تأکید بیشتری دارد و مورخان این حوزه خود را بیشتر در جست و جوی معانی و معناکاوی و همچنین تمرکز بر مطالعه بازنمایی های فرهنگی می دانند. از این رو، هرمنوتیک و تفسیر و رویکردهای پدیدارشناسانه اهمیت زیادی در تاریخ فرهنگی داشته اند. تأثیر آرای کلیفورد گیرتز در این زمینه بسیار مشهور است. لين هارت در این باره می نویسد:

در سال های اخیر، مطرح ترین انسان شناس در زمینه تاریخ نگاری فرهنگی، کلیفورد گیرتز بوده است. مجموعه مقالات او به نام «تفسیر فرهنگ ها» از سوی نویسندگان متعددی در دوره های مختلف و در مکان های متعدد مورد رجوع قرار گرفته است. برای نمونه، رابرت دارنتون در کتاب خود کشتار بزرگ گربه ها و وقایع دیگر در تاریخ فرهنگی فرانسه، به طور واضح از امتیازات روش گیرتز در استراتژی های تفسیر فرهنگی یاد می کند.

دارنتون اعلام کرد که «تاریخ نگاری فرهنگی آن نوع تاریخی است که در راستای مردم شناسی عمل کند. نحوه بررسی انسان شناختی در تاریخ از این فرض آغاز می کند که هر تظاهر فرهنگی فردی در درون کلیت زبانی فرهنگی عام تری صورت می پذیرد. به این نحو، تاریخ فرهنگی یک علم تفسیری است: هدف آن «یافتن معانی است - معانی ای که توسط معاصران تعبیه می شود». بنابراین، استخراج معانی، و نه پیدا کردن قوانین علت و معلولی در تبیین، به عنوان وظیفه اصلی تاریخ نگاری فرهنگی رسمیت می یابد، درست همان طور که کلیفورد گیرتز آن را وظیفه اصلی انسان شناسی فرهنگی دانسته است (۱۳۸۸).

از نظر معرفت شناختی شاید بتوان مهمترین ویژگی این دانش را بین رشته ای بودن آن دانست. بین رشته ای بودن تاریخ فرهنگی اگرچه به دلیل فراهم آوردن امکان تحلیل های پیچیده تر، چند لایه تر و کیفی تر، مزیت تاریخ فرهنگی محسوب می شود، به دلیل نیازمند بودن تحلیل ها به اطلاعات گسترده از رشته های مختلف، بسیار دشوار است؛ زیرا مبنای حرکت در تاریخ فرهنگی، اولاً فرهنگ است نه تاریخ، ثانياً دغدغه یا مسأله اصلی اش «حال» است نه گذشته. این نکته بسیار مهمی است که یکی دیگر از ویژگی های تاریخ فرهنگی هم به شمار می رود.

بنابراین، حتی اگر ظاهرا چنین بنماید که مسأله ای را در فرهنگ معاصر یا فرهنگ امروز کاوش می کنیم، ولی باطن امر این است که ناگزیریم فرهنگ معاصر را تاریخ مند و زمینه مند نماییم تا موفق به استخراج و استنباط نظام های معنایی شویم. مثلاً درباره جنگ، اطلاعات بین رشته ای در بستر رویکرد تاریخ فرهنگی به ما این امکان را می دهد که به نظام معنایی خاصی که از بطن آن شیوه جنگ، آیین جنگ، چرایی جنگ، تداوم جنگ و پیامدهای جنگ بیرون آمده است، دست یابیم. به عبارت دیگر، بتوانیم همه آنچه را که از منظر درونی یک نظام معنایی را به خدمت می گیرد تا جنگ را تأویل و تفسیر کند، استنباط کنیم.

تحلیل های تاریخ فرهنگ بنا به دلایلی که گفته شد، بسیار عمیق است. یعنی در این رویکرد، ناگزیر باید برای کشف نظام معنایی مستتر در ورای فلان واقعه، جزئیات را احصا کرد، مطالعات میدانی انجام داد، چارچوب نظری ساخت تا در نظریه پردازی به کار بیاید و به مدد نظریه ها بر واقعیت ها نورافکند، مجموعه وسیعی از متغیرها را باید کنار هم گذاشت و بین آنها رابطه برقرار کرد و .... این همه از آن رو است که تاریخ فرهنگی ماهیتاً کیفی است، نه كمّی و در انجام آن به مهارتهای متعدد نیاز است.

برای مثال، در تحلیل فرهنگی از جنگ ایران و عراق، باید به زبان - به مفهوم گفتمان - آشنا بود تا بتوان از یک سو زبان شیعه، زبان اسلام سیاسی و زبان ایدئولوژی انقلاب اسلامی، و از سوی دیگر زبان فلسفه سیاسی حزب بعث، زبان جهان عرب و زبان ناسیونالیسم عربی را دریافت و سپس به درک زمینه ای که از هر دو طرف موجب بروز واقعه جنگ شده است، موفق شد و سرانجام بتوان، به تعبیر کلیفورد گیرتز، یک شرح فرهنگی غنی (Thick description) از جنگ عرضه کرد.

شرح فرهنگی غنی، فراتر از یک گزارش سطحی و در واقع کاوش لایه های مختلف یک موضوع یا واقعه است. مثلا گیرتز برای آنکه بتواند چنین شرحی را از جنگ خروس ها عرضه کند، سعی کرد همزمان اسلام، تاریخ اسلام در غرب آفریقا، تاریخ منطقه، زبان عرب و ... را دریابد. به همین دلیل تفسیر کلاسیک او از جنگ خروس ها یک تفسیر فوق العاده دقیق است.

تاریخ فرهنگی و مطالعات فرهنگی

تاریخ فرهنگی را می توان در امتداد گفتمان مطالعات فرهنگی یا به تعبیری، همان سنت تاریخی در کنار سنت های ادبی، فلسفی و جامعه شناختی این گفتمان دانست. دیورینگ و اغلب محققان مطالعات فرهنگی، کتاب شکل گیری طبقه کارگر انگلیسی اثر مورخ بریتانیایی، ادوارد. پی. تامپسون (۱۹۶۹) را به مثابه یکی از چند متن اولیه تأثیرگذار در پیدایش رشته مطالعات فرهنگی نام برده اند.

کتاب شکل گیری طبقه کارگر انگلستان توانست با عرضه رویکردی بین رشته ای، دانش تازه پاگرفته مطالعات فرهنگی را با تاریخ، در دهه ۱۹۷۰، درآمیزد. این دهه درست زمانی است که دانش تاریخ فرهنگی نیز شاهد رونق گرفتن و تحول پارادایمی جدید خود است.

تامپسون در این کتاب خود را به مطالعه و تحلیل نقش شکل گیری طبقات در تحولات سیاسی و اجتماعی محدود نکرد، بلکه جایگاه فرهنگ عامه پسند در فرایند این تحولات را نیز بررسی نمود. او در کتابش، توصیفات روشن و بلیغی از مناسک گذار هنرمندان و جایگاه نمایشگاه ها در حیات فرهنگی فقرا و همچنین وجوه نمادین غذا و شمایل نگاری شورش ها در خیابان ها عرضه کرد. او به تجزیه و تحلیل شعر گویش دار عامیانه برای تبیین ساختار احساسات طبقه کارگر پرداخت.

نقش تامپسون در زمینه تاریخ فرهنگی بسیار برجسته بوده است. این نقش را باید در زمینه کلی تر که تحول رویکرد مارکسیست ها به تاریخ است، توضیح داد.

چرخش به سمت فرهنگ در تاریخ نگاری مارکسیستی از همان ابتدا در درباره طبقه کارگر انگلستان، مشهود بود. تامپسون صریحا استعاره «زیربنا - روبنا» را مردود شمرد و توجه اش را وقف مطالعه ی «وساطت های فرهنگی و اخلاقی و روحی» یا «شیوه هایی که تجارب مادی در عمل به کار گرفته می شوند... یعنی شیوه های فرهنگی» مبذول داشت.

وی آگاهی طبقاتی را چنین توصیف می کند: «نحوه ای که این تجارب در روابط تولید برحسب ویژگیهای فرهنگی تحقق پیدا می کنند: تبلور یافته در سنت ها، نظام های ارزشی، انگاره ها و شکل های نهادی شده» (به نقل از این هارت). هرچند کتاب تامپسون بحث ها و درگیری های فراوانی را در میان مارکسیست ها پدید آورد و بسیاری از آنان وی را متهم کردند که به اراده گرایی و ایده آلیسم گرایش دارد، این اثر در میان تاریخ نویسان جوان تر از وجهه و منزلت مهمی برخوردار شد.

انتشار ژرونالی با عنوان هیستوری ورک شاپ (History Workshop ) توسط رافائل ساموئل در دهه ۱۹۶۰، اقدام بزرگی برای نگارش تاریخ از پایین، یعنی تاریخ مردم و زندگی فرهنگی آنان بود.

این ژورنال حاصل جنبش گروهی از مورخان انگلیسی بود که با عنوان گروه هیستوری ورک شاپ شناخته می شدند. لین هارت در این باره می گوید که یکی از جالب ترین چرخش های تاریخ نگاران مارکسیست به سمت فرهنگ، توجه روزافزون آنها به زبان است.

نسبت مطالعات فرهنگی با تاریخ بسیار پیچیده تر از روابط با مطالعات ادبی، جامعه شناسی یا انسان شناسی است.

سایمون دیورینگ، فصل دوم کتاب تازه خود را با عنوان مطالعات فرهنگی: درآمدی انتقادی (۲۰۰۵)، به بررسی نسبت میان مطالعات فرهنگی و تاریخ فرهنگی اختصاص داده است.

دیورینگ در این فصل توضیح می دهد که مطالعات فرهنگی، برخلاف تاریخ فرهنگی، به طور رسمی بر روی فرهنگ معاصر متمرکز است. با وجود این، اگر این تمایز سخت و انعطاف ناپذیر می بود، علاقه مطالعات فرهنگی به تاریخ تنها به پیگیری ردپای بازنماهای گذشته در فرهنگ معاصر محدود می شد؛ در حالی که مطالعات فرهنگی اغلب در این معنا به گذشته می پردازد، اما این دریافت از گذشته اندکی ساده انگارانه است. روی هم رفته، به محض آنکه بخواهیم وضعیت کنونی امور را شرح دهیم، به گفتن داستان هایی درباره گذشته وسوسه می شویم که این داستان ها نشان می دهند چگونه امر معاصر به شیوه ای که موجود است، شکل یافته است. چنین داستان هایی بیش از آنچه که بتوانند چیزی به ما بگویند، به ما وعده می دهند؛ چراکه تاریخ هرگز نمی تواند امر معاصر را به طور کامل تبیین کند. تاریخ همیشه بیش از اندازه گزینشی و جانب دارانه است. با وجود این، تبیین ها و روایت های تاریخی، اگرچه تقلیل گرایانه باشند، باز وجودشان به مراتب بهتر است از اینکه هیچ فهمی از گذشته نداشته باشیم.

به اعتقاد دیورینگ، مفهوم معاصر مفهوم چندان مبهمی نیست، اما پرسش این است که گذشته دقیقاً کجا تمام می شود و از کجا زمان حال آغاز می شود؟ به یک معنا، حال چیزی نیست جز جلوه و بیانی از گذشته؛ زیرا چیزی وجود ندارد که از هیج و عدم آمده باشد. از این رو، هر چیزی توسط ساختارهای گذشته تحقق یافته است.

زندگی معمولی روزمره از گذشته اشباع شده است. برای مثال غذا و آشپزی چیزهایی هستند که ما از نسل های گذشته به ارث گرفته ایم. ساختار سفره و میز غذاخوری انباشته از باورها و آیین هایی است که از پدربزرگ ها و مادربزرگ ها به ارث رسیده اند. به هرحال هر کنشی را که در نظر بگیریم، رد پایی از گذشته در آن وجود دارد. بخش زیادی از نظریه معاصر به تجزیه و تحلیل شیوه ای می پردازد که گذشته به نحو نادانسته در دنیای معاصر کشانده شده و استمرار یافته است.

در سطح فردی واژه ای که برای توصیف گذشته در زمان حال به کار می گیریم، واژه عادت است. همچنین از عادت های اجتماعی صحبت می کنیم. در مطالعات دانشگاهی، گذشته به عنوان تکرار عادت های اجتماعی یا زنجیره علل ناخودآگاه تلقی نمی شود، بلکه دقیقا گذشته برای ما تاریخ است. از این رو، باید در نظر داشته باشیم که تاریخ صرفاً شیوه ای خاص برای فهم گذشته است. واژه تاریخ مبهم است؛ زیرا هم به علم تاریخ و هم به گذشته اشاره می کند. این احساس وجود دارد که تمام تاریخ به اکنون تعلق دارد. چیزی که هیچ گونه حضوری در حال ندارد، تاریخ نیز ندارد. در واقع، به سادگی می توان گفت که آن چیز فراموش شده است.

ابهام بین دانش و تاریخ به مثابه حادثه ای در گذشته، نشانی از این است که تاریخ شیوهای نظام یافته برای ترسیم گذشته است. در نهایت، دیورینگ ابراز می دارد: «یک چیز روشن است؛ اینکه ما معاصر را بیشتر به مثابه فرایندها و روندها می بینیم تا چیزهایی ثابت. معاصر در این معنا امری سیال و متحرک است».

وی با نقل نظریه ریموند ویلیامز، درباره زمان حال، می نویسد که ویلیامز زمان حال را متشکل از سه مؤلفه می داند: نخست بقایا (چیزهایی که از گذشته به ارث رسیده و چندان با آینده ارتباط ندارند)، دوم چیزهای غالب (چیزهایی که زمان حال را تحت کنترل دارند.)، سوم چیزهای در حال ظهور (چیزهایی که هنوز به طور کامل رشد و توسعه نیافته اند، اما وجود دارند). مطالعات فرهنگی با توجه به خصلت سیال بودن امر معاصر و همچنین مؤلفه های گذشته و آینده آن، لاجرم چیزی از جنس تاریخ فرهنگی است.

تاریخ فرهنگی و تاریخ فرهنگ

همان طور که «مطالعات فرهنگی»، رشته ای مجزا و معین است و با «مطالعه فرهنگ» تفاوت دارد، تاریخ فرهنگی نیز با تاریخ یا تاریخ نگاری فرهنگ متفاوت است. البته هر دو گفتمان بر یکدیگر تأثیر می گذارند و از هم تأثیر می پذیرند و تفاوت بین آنها به معنای عدم ارتباطشان نیست.

در واقعیت، تشخیص متون متعلق به تاریخ فرهنگی از متون مربوط به تاریخ فرهنگ به سادگی میسر نیست؛ زیرا در یک متن ممکن است هر دو رویکرد با شدت و ضعف های مختلف بروز یابند. با بیان تقابل ها و تفاوت های میان این دو رویکرد، می توان فهم نسبتاً روشن تری از تاریخ فرهنگی به دست آورد. در اینجا تلاش می شود چیستی و چرایی تاریخ فرهنگی با توجه به تفاوت هایش با تاریخ فرهنگ واکاوی شود.

تاریخ فرهنگی نوعی شیوه تحلیل یا رویکرد خاص به جامعه معاصر است. تاریخ فرهنگ آنجا بروز می کند که تاریخ به مثابه ماده تاریخی مدنظر باشد، اما تاریخ فرهنگی آنجا رخ می نماید که تاریخ به یک ابزار و روش تحلیل و شناخت تبدیل شود.

بنابراین تاریخ فرهنگ به موجب آنکه تاریخ را به مثابه ماده تاریخی در نظر می گیرد، فرهنگ را به منزله یک کل نگاه می کند، بدون آنکه چندان به مؤلفه ها و اجزای آن بپردازد؛ اما تاریخ فرهنگی تاریخ توجه به اجزای فرهنگ است. نکته دیگر این است که اصطلاح تاریخ فرهنگ ناظر است به سیر شکل گیری، تحول، تکامل و دگرگونی فرهنگ و در واقع، نوعی شناخت توصیفی - روایی و تا حدودی تلقى تحصلی از فرهنگ است.

نگاه تاریخ فرهنگ، بیش از هر چیز نگاهی سنتی یا کلاسیک به فرهنگ است که در آن هرگز رابطه علت و معلولی جست وجو نمی شود. این نگاه در صدد تبیین فرهنگ نیست، بلکه صرفاً از منظر تاریخ به پدیده فرهنگ می نگرد، همان طور که از این منظر به سایر پدیده ها چون خانواده، دین، تکنولوژی، دولت و حکومت نگاه می کند. حاصل این منظر و نگاه نیز پیدایی گونه های مختلفی از تاریخ همچون تاریخ خانواده، تاریخ دین، تاریخ تکنولوژی، تاریخ دولت، تاریخ حکومت و... است.

در اینجا به نحو خلاصه و فهرست وار ویژگی های تاریخ فرهنگی را با توجه به مباحثی که تا اینجا عرضه کردیم و همچنین با توجه به وجوه تمایز معرفت شناختی و روش شناختی آن از تاریخ فرهنگ، بیان می کنیم:

1. تاریخ فرهنگی، فرهنگ را متغیری مستقل میشمرد نه وابسته. بنابراین، بیش از آنکه رویکردی تاریخی باشد، رویکردی فرهنگی به شمار می رود.

2. نگاه فرهنگ گرایانه به تاریخ فرهنگی، از دهه ۱۹۶۰ به بعد ظهور و رونق می یابد؛ در حالی که تاریخ فرهنگ، هم پای دیگر گونه های تاریخ، مانند تاریخ ادبیات، تاریخ علم، تاریخ هنر، تاریخ اندیشه، تاریخ سیاست و تاریخ اقتصاد، از قدیم و از گذشته های دور موجود بوده است.

3. تاریخ فرهنگی، نه تنها به مفهوم فرهنگ والا یا فرهنگ نخبگان توجه دارد، بلکه به فرهنگ مردم (فرهنگ پایین) نیز می پردازد و برخلاف تاریخِ فرهنگ (که صرفاً به فرهنگ برگزیدگان نظر دارد)، تاریخ فرهنگی فکر و اندیشه نیز هست. از سوی دیگر، تاریخِ فرهنگی، برخلاف تاریخِ فرهنگ (که صرفا در صدد گردآوری تجربه های علمی است)، به جست وجوی تجربه های فرهنگی در زندگی تمامی افراد جامعه می پردازد و به همین علت است که در این رویکرد، فرهنگ گسترش می یابد و فرهنگ روزمره مردم و فرهنگ عامه پسند را نیز در برمی گیرد. مثلا در مطالعه هنر و تجارب هنری، تجربه های این خانه دار هم اهمیت می یابد و در مطالعه موسیقی، علاوه بر موسیقی سنتی و کلاسیک، موسیقی پاپ هم به کانون توجه بدل می شود. به طور مختصر می توان گفت که تاریخ فرهنگی علاوه بر دانش آکادمیک و کلاسیک، به دانش مردمی و محلی نیز توجه دارد.

4. از دیگر ویژگی های تاریخ فرهنگی، احتراز از پذیرش دیدگاه های جوهری و نخبه گرایانه در تاریخ است. در تاریخ فرهنگی متأثر از دیدگاه فوکو، حوادثِ از پیش برنامه ریزی نشده در تاریخ اهمیت می یابند؛ از این رو، بر دیدگاه هگلی و نیز همه دیدگاه هایی که تاریخ را دارای سیر کلی و هدفمند و مراحل مشخص می دانند، انتقاد وارد می کند.

تاریخ فرهنگی، رویکردی است که جزئیات شکاف ها یا گسست ها را در تاریخِ شکل گیری و برساختگی یک حقیقت، به مراتب مهمتر از دوره های فارغ از شکاف و گسست می داند و برخلاف تاریخ فرهنگ - که در پی تصویرسازی از چهره های بزرگ و قهرمان و عرصه های وسیع است یا به عبارت دیگر بر نقاط اقتدار تاکید می ورزد و هم از این رو در صدد همگون سازی و مسلط کردن روح زمانه بر یک دوره یا انسجام بخشی و پیوستگی است - به تعارضها و تفاوت ها و چالش ها توجه می کند تا هرچه دقیق تر به چگونگی استیلا یافتن روابط قدرت و نقش آن در برساختگی معنا پی ببرد.

5. ویژگی دیگر تاریخِ فرهنگی توجه به عواطف، احساسات و تجارب جدی است؛ در حالی که تاریخ فرهنگ صرفاً به اندیشه یا به تعبیر فوکو، تاریخ نظام های اندیشه می پردازد. اگر کسی مانند فوکو به مسائلی مانند تاریخ جنون، تاریخ زندان، تاریخ سکس، تاریخ کلینیک و... می پردازد و در مطالعه موضوعات مختلف به دیرینه شناختی و تبارشناختی معطوف است، به این علت است که روش های دیرینه شناختی و تبارشناختی می تواند در دریافت چگونگی شکل گیری نخستین عواطف و احساسات و تلقی های ما از دنیا مؤثر باشد.

6. در بررسی هر واقعه با پدیده ای، تاریخ فرهنگی در پی آن است که دریابد چگونه حقایق تاریخی به وجود می آیند و به حقایق ذاتی و جوهری تبدیل می شوند. تاریخ فرهنگی جدید، که به اختصار جنبش NCH خوانده می شود، به شدت از معرفت شناختی پست مدرنیستی و انتقاد از تاریخ نگاری اثبات گرایانه پوزیتویستی، معطوف به روش های هرمنوتیک در تاریخ متأثر است و تأکید بسیار بر قدرت متن دارد.

این رویکرد عميقاً تحت تأثیر نظریه پردازانی مثل فوکو، باختین، بوردیو، الیاس و میشل دو سرتو بود. از سال ۱۹۶۰ به بعد، به طور جدی مطرح شد و در سال ۱۹۸۹، با انتشار کتاب NCH - که مجموعه مقالاتی در این باره و به قلم یک مورخ آمریکایی است - تئوریزه شد.

به این ترتیب، از منظر این رویکرد حقایق تاریخی تنها برساخته های اجتماعی هستند و هیچ حقیقت مطلقی خارج از ذهن بشر وجود ندارد، یا دستگاه فکری انسان قادر به کشف هیچ حقیقت مطلقی نیست و همه حقایق ناشی از ذهن و پنداشته ها و تخیلات پیش فرض های ذهنی افراد است و حقیقت در یک متن ساخته می شود. هایدن وایت، مورخ بزرگ آمریکایی، در کتاب فراتاريخ (۱۹۷۳)، با بررسی آرای چهار مورخ بزرگ قرن نوزدهم آمریکا و اروپا نشان داده است که چگونه روایت های متفاوت هر یک از این چهار مورخ، بر اساس یک ژانر ادبی ( اعم از کمدی، طنز، تراژدی و...)، بر شیوه روایت یک حقیقت تأثیر گذاشته اند.

بنابراین، در رویکرد تاریخ فرهنگی، برخلاف تاریخ فرهنگ، با رویکردی غیر پوزیتویستی تاریخ به صورت عینی قابل بررسی و تحلیل و مطالعه نیست و حقیقت همواره متأثر از ساختارهای فرهنگی و تاریخی جامعه یا تجارب فرهنگی و تاریخی افراد است.

بر این مبنا، هیچ روایتی از گذشته بازتاب مطلق یا بازنمای واقعی آنچه بوده است، نخواهد بود. این دیدگاه از جمله دیدگاه هایی است که ذیل نظریه های بازنمایی طرح می شود. دسته اول این نظریه ها با نام نظریه برساخت گرایی شناخته می شود و عمده ترین مفاهیم آن برساخت اجتماعی، تاریخی و سیاسی به مفهوم ساخته شدن معنا در بستر اجتماعی و فرهنگی است؛ چنانکه گویی انسان ها معناها را می سازند و سپس، به قول بارت، آن قدر آن را درونی می کنند که می پندارند آن امر، بدیهی، ازلی، ذاتی یا جوهری است.

7. دسته دوم نظریه های بازنمایی با نام نظریه بازنمایی بازتابانه، معنا را امری بیرونی می داند که روش و فن افراد مختلفی چون مورخ، عالم، فیلسوف، جامعه شناس، عکاس، نقاش و ... آن را منعکس می کند. دسته سوم از این نظریه ها، به نام نظریه بازنمایی هدفمند، معنا را امری بین الاذهانی می داند که طی فرایند تعامل ساخته می شود.

8. تاریخ فرهنگی نظریه محور است؛ در حالی که در تاریخ فرهنگ، برای مفاهیم و پدیده ها کمتر نظریه مطرح می شود. مثلاً در مقایسه آثار مورخان شاخص تاریخ فرهنگی، مانند هابرماس (با آثاری درباره بورژوازی)، ماکس وبر (با آثاری درباره مذهب پروتستان) و با نوربرت الیاس با آثار ویل دورانت و توین بی، می توان دریافت ویل دورانت و توین بی، نگاه تحلیلی و نظری به تاریخ و پدیده های تاریخی ندارند و نظریه ای نیز عرضه نمی کنند. پس از تحول در فهم نظری فرهنگ، در اواخر قرن نوزدهم بود که تاریخ فرهنگی نیز، نظریه محور شد.

منابع

تاریخ فرهنگی ایران مدرن - نعمت اله فاضلی

حوزه های كاربست رويكرد تاريخ فرهنگی در تحليل تاريخ قاجاريه (مطالعه و ارزيابی منابع سفرنامه ای) -محمد امیر احمدزاده - مجله جامعه شناسی ایران - شماره 3 - 1394

  • منبع
  • ایران آنلاین
  • حقوق نیوز
  • تاریخ شفاهی

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید