امروز: سه شنبه, ۲۵ خرداد ۱۴۰۰ برابر با ۰۴ ذو القعدة ۱۴۴۲ قمری و ۱۵ ژوئن ۲۰۲۱ میلادی
کد خبر: 270232
۲۱۵۱
۱
۰
نسخه چاپی
فره ایزدی

دگردیسی های فره ایزدی تا صفویه

فره ایزدی از مهمترين اركان انديشه سياسي ايران باستان و جزو مؤلفه هاي اصلي مفهوم شاهی آرمانی بود. اين مفهوم مبنای مشروعیت شاهان در نظام سیاسی ایران باستان به شمار می رفت

دگردیسی های فره ایزدی تا صفویه

فره ایزدی

فره ايزدی در مفهوم لغوی و اصطلاحی

فره ايزدی از مهمترين اركان انديشه سياسی ايران باستان و جزو مؤلفه های اصلی مفهوم شاهی آرمانی بود. اين مفهوم مبنای مشروعیت شاهان در نظام سیاسی ایران باستان به شمار می رفت.

واژه فر در زبان اوستایی بمعنی شأن و شوکت است و به معنای عظمت و شکوه نیز بکار می رود. فر، فره، خره یا خُوارنه شکوه و اقبال و درخشش و بزرگی است.

فره، از‌ واژه اوستايی خورنه «xvarƏnah » ، معادل فارسی باسـتان «farnah» آمــده کــه اصــل مادی دارد و در زبان پهلوی (فارسی ميانه ) به صورت «(ah)farr » و «(ah)xvarr » بکار رفته است.

در اوســتا کـلمـۀ «xvarnah» و «xvarno» آمـده و معرف «hvarnah» ايرانی باستان است کـه در پهلـوی «xvarreh» و در پازنـد «xvareh» و در فارسی خره و خـوره‌ گرديـده‌ اســت.

واژه Aura در زبـان انگليسی که به فارسی به هاله ترجمه مي شود؛ معادل و هم سنگ با واژه فــره در زبــان فارسـی اسـت. بيشتر‌ محققان اروپائی مفهوم اصطلاحيی اين‌ لغت را با کلمات لاتـينی Splendor, Magnificentia, Potentia, Majestas gloria تـرجمـه نـمـوده انـد.

عـلاوه بـر ايـن واژه هـای power; glorious, majestic, imperial splendor,shining fortune, luminosity‌ and‌ shine, glory نيز به عنـوان معـادل، بـه رسميت شناخته شـده انـد.

فره ايزدی، مبنايی حقانيت و مشروعيت پادشـاهان در ايران بـاستان بـود. علاوه بر اين، موفقيت‌ انسان‌ در‌ رسيدن به کمالات روحانی و نفسانی را نيز از برکت هـمين نـيرو می دانسته اند.

«آنکه مؤيد به تأييد ‌‌ازليی است، خواه پادشاه و خواه پارسا و خواه نيرومند و خواه هنرپيشه، دارای فـر ايزدی اسـت‌. چون‌ فر‌ پرتوی خدايی است، ناگزير بايد آن را فقط از آن شهرياری شمرد که يزدان پرسـت‌ و پرهـيزگار و دادگر و مهربان باشد».

مـآخذ مـکتوب‌ دربـاره پيش از اسلام‌، چه‌ در زمينۀ تاريخ نگاری و چه در زمـينۀ ادبـيـات، در دو دسـتۀ کلی کتيبه ها (سنگ نوشته ها و سنگ نگاره ها) و متون، قابل تـقسيم اسـت.

فره ایزدی در دوران باستان

فرّ‌ایزدی موهبتی است که از سوی اهورامزدا به پادشاه اعطا شده است. پادشاهی که خصایل نیکو و نسب پاکش موجب اعطای این امتیاز به او شده است. نسب بهي و اصالت خون از عوامل اصلی دريافت فرّه ايزدی بود.

سنگ نوشته ها و سنگ نـگاره هـا

سنگ‌ نـوشته (کـتيبه )هـای مربوط به دوره باستانی ايران متعددند. با وجـود مـأنوس بودن ايرانيان با کلمۀ فر، در کتيبه های ميخی پادشاهان هخامنشی از آن ذکری نـيست.

نيولي (Gnoli‌) معتقد‌ است که نبودن فـرنه در کتيبه های فارسی بـاستان، دليل آن اسـت که در ايدئولوژی سلطنتی هخامنشی، نقشی نـداشته اسـت. اما تأکيد غير‌ مستقيم‌ بر آن را می توان در سراسر سـنگ نـوشته ها و سنگ نگاره ها از زبـان شـاهان هـخامنشی ديد.

غالب توصيفات بـکار بـرده شده در متون و تصاوير سـنگ نـگاره ها و سنگ‌ نوشته‌ های عصر باستان بگونه ای بوده که نوعی هم ذات پنداری يا اين همانی مـيان اهـورامزدا، يا نماد و مظهر او، با پادشاه را القا مـی کرده اسـت.

در سنگ نـوشته‌ و سـنگ‌ نـگاره بيستون، اهورامزدا چهره انـساني دارد‌ و دستش‌ را‌ با حلقه ای به سوی داريوش دراز کرده، مشغول مراسم تسليم قدرت و سلطۀ پادشاهی به اوست.

در سنگ نگاره داريوش در نقش رستم نيز‌ اهورامزدا‌، همانند‌ بشر خاکی ترسيم شده و پادشاه در بيشتر جزئيات بـه اهـورامزدا‌ شـباهت دارد.

در سنگ نگاره اردشير نـيز او فـر ايزدی يا مـقام شـاهی را‌ بـصورت‌ طـومار‌ فرمانی از دست اهورامزدا می گيرد. اهورامزدا دست راستش‌ را‌ به سوی اردشير دراز کرده و ديهيم يا حلقه ای را که نوارهايی به آن آويخته شده‌ به‌ شاهنشاه‌ اهدا می کند. در نـمادشناسی ايرانی، ديهيم نماد‌ فره‌ يا‌ توفيق ايزدی و آسمانی بود .

در بيشتر سنگ نوشته هـای دوره سـاسانی به دنبال اسـامی پادشـاهان، عبـارت «کـی چهـر از ايـزدان دارد» آمده است. به عنوان‌ نمونه‌ در کتيبۀ شاپور يکم در کعبۀ زرتشت می خوانيم : «من بغ مزديسن، شاپور شاهان‌ شاه‌ ايران‌ و انيران که چهر از ايزدان دارد، پور بـغ مـزديسن، اردشير، شاهان شاه ايـران که چهر‌ از‌ ايزدان دارد.

با توجه به نمونه‌ های ذکرشده می توان گفت که شالوده اصلی اين سنگ نگاره ها و کـتيبه هــا‌ بـر‌ پيونـد ميان شـاه آرمـانی و فروهر آسمانی و نزديکی هرچه‌ بيشتر‌ آنها به يکديگر استوار است.

در ايـن‌ آثـار‌، پادشاهان همانند ايزدان و خدايان تصوير شده و با اندکی تفاوت، تصـوير معکـوس يکـديگر قلمـداد‌ می شده‌ اند تا پيکره و فر پادشـاه‌ بـازتابی از تصوير‌ و فر‌ ايزد‌ مقابل او پنداشته شود. باين ترتيب‌، چـون‌ چهر اين پادشـاهان هماننـد چهـر ايـزدان اسـت؛ بنـابراين، آنهـا فـر و شـکوهی، هماننـد‌ ايـزدان‌ و خدايگونه، خواهند داشت. به بيانی ديگر‌، چهر از ايزدان داشتن‌، همان‌ فـره و عـنايـت الهــی اسـت.

هـمين‌ امر‌ سبب شده تا فرمانرويان، هويتی هم سنگ خـدايان بـرای خـود قائـل شـوند و شخصـيتيی فرابشريی و اقتداری مـتکی بر اراده ايی فرازمينيی برايی خويش در نظر‌ گيرند‌.

گفتنـی اسـت بـا وجـود‌ اشـتراک‌ در تـوصيف، مـفهوم مشروعيت پادشاه و چگونگی آن، از دوره هخامنشـی تـا عصـر ساسـانی، دچار‌ تغيير‌، شده است.

در کتيبه های هخامنشيی، اهوره‌ مزدا، اعـطا‌ ‌ ‌کـننده مقام‌ پادشـاهی، بـه شـاهان خوانده‌ شده است و هيچ يک از شاهان هخامنشی، ادعايی مبنی بـر اين کــه از نـژادخـدايان هسـتند‌؛ نداشته‌ اند. آنها خود را « ariya cica‌ » يعنی از‌ نطفۀ‌ آرياهـا‌ می دانسـتند.

اما، اسکندر مقدونی، در زمان حمله بـه ايران ، خـود را فرزنـد خـدا می دانسـت. پـس از اسـکندر‌، پادشاهان‌ سلوکی نيز، اين سنت را حفظ کردند و خود‌ را‌ از‌ نـطفه‌ خدا‌ «theos‌» دانستند.

مجموعۀ اين دگرديسی ها، موجب گرديد تـا در کتيبه های ساسانی، شاهان، تاکيد کنند که «چهر از ايزدان دارند‌».«اين لقـب يـا عنـوان را نـُه شاهنشـاه ساسـاني بطـور پـی در پـی، بکـار بـرده انـد». يعنـی شاهنشاهان سـاسانی خود را بغ يا خدا قلمداد می کنند و به ايزدان‌ ربط‌ می دهند. اين مسئله زمانی بيشتر قابل قبول می شود که يادآور شويم نام يکي از ايزدان ايرانی، ساسان «Sasan» بود که در عصر اشکانيان به صورت نام شخصـی هـم رواج داشــته‌ اسـت. ايـن معنـی را ايرانيـان، در دوران هلنـی از يونانيـان بـه عاريـت گرفته اند و يونانيان‌ آن‌ را از مصريان .

متون‌

معدودی از متونی که مأخذ پژوهشگران درباره چگونگی توصيف فره ايزديند، پيش از اســلام تــأليف شده اند و شمار قابل ملاحظه ای از اين آثار‌ در‌ دوره های پس از‌ اسلام‌.

از ميان آثار تدوين شـده پـيش از اسلام، توصيف فره ايزدی در دو کتاب اوستا و کارنامـۀ اردشـير بابکـان، داراي اهميـت بيشـتری است.

فره ايزدی در سراسر اوستا هم در برآمدن‌ و هـم‌ در فـروافتادن پادشاهان مهمتـرين عامـل بـه حساب مي آيد.

بر طبق آنچه که در زامياديشت ذکر شـده، پادشـاهان، بـدليل اينکـه بـا ديـن پيونـد استواری داشته اند، صاحب آن درجه از شايستگيی و لياقت‌ شده انـد‌ کـه بـتواننـد دريافــت کـننـده فـر باشند. «فری که از آن کـی گـشتاسب بـود که دينی انديشيد که‌ دينی سخن گفـت، کـه دينـی رفتـار کرد».

در زامياديشت، ابتدا به فـر اهـورامزدا، امـشاسـپندان و ايزدان اشـاره مـی شود و سپس از فر پادشاهان پيشدادی و کيانی و چگونگی ‌‌فرهمند‌ شـدن آنـها سـخن به ميان مي آيد.

بر طبق محتويات اين يشت، پس از‌ سپريی شدن‌ روزگار شهرياری کی گشتاسـپ، فـر به کسی ديگر نـمی رسد و اهـورامزدا آن را بـرای ايرانيان ذخيره‌ می کند. فر در اين يشت چنـان ارزش و تقدسی دارد که از نود و شش بـند‌، هشتادوهشت بند آن، در‌ تعظـيم‌ و بزرگداشـت فـر آمـده و فقـط هشت بند نخست آن به کوه های ايران اختصاص يافته است.

می توان گفت هـمانند سـنگ نـگاره هـا کـه در آنها اهورامزدا و شاهان زمينی مانند يکديگر ترسيم شده انـد‌؛ در اينـجا نيز فر، با پديـده ای زمينـی يعنی کوه که نماد استواری و بلندی است، پيوند يافته است.

علاوه بـر اين در اوسـتا در مـورد جمشـيد نيز فره در شکلی جسمانی و به‌ صورت حيوانی متجلی می شود و اين موهبت الهـی يـا فــره جـمشـيد، در قالب موجودی چون مرغ وارغن (شـاهين )، از او جـدا می شـود. «آن فـر جمشـيد، فـر جـم پسـر ويونـگهان بـه پيکـر‌ مرغ‌ وارغن به بيرون شتافت».

در کارنامۀ اردشير بابکان نيز در توصيف چـگونگی دسـت يابی اردشير به مقام سلطنت، به دفعات و با شکلهايی متفاوت، از فره ايزديی در هيئتی زمـينی و جـسمانی ياد مـی شود.

در اين اثر، هنگامی که ميش به عنوان نشانۀ فره ايزدی در دست های اردشير قرار می گيرد، وزير به اردوان می گويد کـه وی را دنـبال‌ نکند‌ زيرا‌ بختش (به شکل آن ميش)‌ همراه‌ اوست‌ و به او نخواهد رسيد. «از پس ايشان بره ای بـس سـتبر هـمی دويد که از آن نيکوتر بودن نشايست ... دستور گفت که‌ آن‌ فره خدايی است».

بـا وجـود‌ همانندی توصيف فره در اوستا و کارنامۀ اردشير بابکان، آميختگی فره ايزدی با فره کـيانی يا پادشـاهی، در اين دو اثـر‌، قابل‌ توجه‌ است. دو مقوله ای که با استناد به مندرجات اوستا‌؛ مـيان آنـها تـمايز وجود داشته است.

خوره در معنای عام، نـه تـنها نمی تواند انحصاری باشد‌، بلکه‌ ضرورتا واجد خصلتی عام است؛ زيرا بايد بر کارکرد خاص هر طبقه و شـأن اجـتماعی، منطبق شود‌. اما‌ فره‌ کيانی چيزی نيست که هرکسی را يارای بهره مندی از آن بـاشد‌، بـلکه‌ موهبتی است الهی که به برخی اشـخاص اعـطا مـی شود؛ از اينرو خوره کيانی يا فره ايزديی، سرشتيی موروثيی داشـت، نـه اکتسابی .

نکتۀ ديگر‌ آنکه‌ در اوستا، فر، بـعد از کـی گشتاسب ديگر به کسی تعلق نـمی گيرد و اهـوره مزدا‌ آن را‌ بـرای ايرانـيان ذخيره می کند؛ اما در کارنامه اردشير بـابکان، اردشـير، فره دارد که به‌ شکل‌ قوچی سفيد پديدار مي شود.

در مورد سير تحول اين اصطلاح در ايران بـاستان‌، بـه‌ اجمال‌ می توان گفت که تحول در اين اصـطلاح، از دريافتی زمينی به سـوی بـرداشتی تجريدی و آن‌ جهانيی بوده اسـت.

مـعنای اين واژه در آغاز ناظر بر مطلوبيت های مادی و زمينی بود‌ و آنگاه‌ مرادف با نيک بختی حـاصل از اين مـطلوبيت ها و نهايتاً به معناي بخت يا التـفات الهـی بـکار‌ رفته‌ است.

فـره ايزدی در‌ دوره اسـلامی

فره ايزدی پس از اسلام، به سـه شـکل در آثار ادبی، عرفانی و تاريخی انعکاس‌ می يابد‌:

١. استمرار فره ايزدی بدون دگرديسی و با حفظ عناصر و مـحتوا.

٢. دگـرديسی با تغيير‌ عناصر‌ و حفظ محتوا.

٣.دگـرديسی در راسـتای اصل بـازگشت‌ بـه‌ مـبدأ‌ .

استمرار فره ايزدی بدون دگـرديسی و با حفظ‌ عناصر‌ و محتوا

آثاری مانند دينکرد، بندهشن، شاهنامه و ... اگرچه در دوره اسلامی نگاشته شده اند‌، امـا‌ بـه طرح مقولۀ فره ايزدی و مفاهيم‌ برگرفته از‌ آن‌، بـهمان‌ صـورت قـديم و بـا حفظ عناصر و مـحتوای پيش از اسلام می پردازند. از اينرو توصيف فره ايزدی در اين آثار با‌ توصيف‌ آن در متون دوره پيش از‌ اسلام مثل اوستا و کارنامۀ‌ اردشير‌ بابکان، هـمانند اسـت و در مـوارد‌ متعدد‌، به صورت نمادين و با هيئتی جـسمانی آمـده اسـت . «... و آدمـی، شـکل گـيتوی يا ماديی اورمزد‌ است. نيروی ويژگی های همۀ آدميان‌ در‌ يک‌ شاه نيک يگانه‌، در‌ شاه کشورها گرد آمده‌ است‌ ».

از اين رو آنکه‌ به‌ نيروی فـر و تأييد آسمانی آراسته است‌؛ خود‌ جلوه ايی از‌ ايزدان‌ بر روی زمين است‌، بنابراين با ايزدان همانندی دارد. «آن روان پارسا که نيروی پارسايی از سوی ايزدان در‌ تن‌ او حلول می کند؛ بگونه ای که‌ در‌ هم‌ سامانی و چبودی همتاز ديگر ستودگان‌ (ايزدان‌ )، درسـت در همين پيکرينگی، با هنرهای اخلاقی منزه از هر عيب، به فر آراستگی همانند با‌ ايزدان‌ است‌ ».

در‌ شاهنامه‌ تنها‌ در‌ داستان‌ اردشير‌ بابکان، فره ايزدی، به تصريح، شـکلی عـينی و جسمانی دارد. در اين داستان دقيقا به همان شکلی که در کارنامۀ اردشير بابکان آمده است؛ فره ايزدی به شکل‌ يک قوچ به اردشير بابکان می رسد و به مدد آن، اردشـير مـوفق می شود سلسلۀ ساسانی را بنيانگذاری کـند.

بـــــدم ســـــواران يـــکی غــــرم پــــاک

چــــو اســـپی همـــی بـــر پراگنـــد خـــاک

بـدستــــور گــفــــت‌ آن‌ زمـــــان اردوان

کـــه ايـــن غـــرم بـــاری چـــرا شـــد دوان

چنــين داد پـاســـخ کــه آن فــر اوســت

بـشـــاهی و نـيـــک اختـــری پـــر اوســـت

به جز مورد‌ فوق‌، فره، در ديگر مواضع شاهنامه، نه تنها به تصريح، با نمود جسمانی توصيف نشده است؛ بلکه بعد آسمانی آن، بسيار پررنگ است؛ تا‌ آنجا‌ که پادشاه بدليل داشـتن فـره‌ ايزدی، می تواند به راز درون پی ببرد.

تــــو از ايــــزدی فــــر و بــــرز کيــــان

بـــه مـــوی انـــدر آيـــی ببينـــی ميـــان

علاوه بر‌ اين‌ فرشتۀ غيبی نيز بر‌ صاحب‌ فر وارد می شود و با او، همانند پيامبران الهی، سخن مـی گويد:

بــــه فرمـــان يـــزدان خـجســـته ســـروش

مــــــرا روی بنمــــــود در خــــــواب دوش

فردوسی به الهام يافتن فريدون‌، از‌ سوی خداوند، توسط سروش نيز تـصريح می کند:

سروشــی بــدو آمـــده ســت از بهشــت

کـــه تـــا بازگويـــد بـــدو خــــوب و زشــــت

ســــوی مهتـــر آمـــد بـــه ســـان پــــری

نـهــــــانش بيـامــــــوخت افسـونگــــــری

کــــه تـــا‌ بندهــــا‌ را بدانـــد‌ کلــــيد

گشــــاده بــــه افســــون کنــــد نـاپــــديد

به تـدريج مـشاهده مـی شود که شخص‌ برخوردار‌ از‌ فره ايزدی از خاصان حق و همانند اولياءالله به حساب می آيد و همانند عارفان، از دنيا جدا مـی شود و کمال ‌‌آسمانی می يابد.

چنــان ديــد در خــواب کــو را بــه گــوش

نهفـــــته بگفتــــی خجـــــسته ســــروش‌

بـــــه‌ همســــايگی داور پـــــاک جــــای

بيـــــابی بـديـــــن تـيـــــرگی در مپــــای

در راستای استمرار فره ايزدی با حفظ عناصر و محتوا در آثاری مانند سياست‌ نامه‌، چهارمقاله‌ نظامی عروضی، کليله ودمنه و... نمونه های فراوانی می توان‌ يافت‌ که در آنها، اگرچه عناصر، محتوا و مـضامين گـفتمان فـره ايزدی حفظ گرديده و استمرار داشته اسـت؛ امـا در بـستر اين‌ استمرار‌ گفتمانی، تغييراتی نيز، در چگونگی توصيف، در آنها قابل مشاهده است.‌ اين تغييرات، بسيار اندک بوده و در اغلب موارد هم مفهوم و هم عـناصر و واژه هـای مـورد استفاده برای بيان‌ آن‌ مفهوم‌، در قالب باستانی و قـديمی آن آمـده است.

دگرديسی با تغيير عناصر‌ و حفظ‌ محتوا

يکی از مهمترين اشکال بازتاب فره ايزدی در دوره اسلامی که همراه با تغيير عناصر‌ و حـفظ‌ مـحتوا‌ و در قـالبی جديد و متفاوت انجام گرفت؛ دگرديسی و استحاله آن به گفتمان ولايت‌ عـارفانه‌ بود.‌

دگردیسی های فره ایزدی تا صفویه

تکوين نظريۀ ولايت عارفانه در سرزمين ايران

خاستگاه نخستين نظريۀ ولايت عارفانه که به‌ تدريج‌ سراسر‌ قلمرو عرفان اسلامی را درنورديد؛ سـرزمين ايران اسـت.

بـا توجه به وسعت قلمرو حکومت‌ اسلامی در قرن سوم هجری، تکوين نـظريۀ ولايت عـارفانه توسط حکيم ترمذی، در سرزمين‌ ايران‌ اتفاقی نبود بلکه زمينه های فرهنگی و محيطی اين سرزمين يعنی انديشه هـای ايران بـاستان و عـناصر‌ سنت‌ فکری آن، در شکل گيری پيش زمينه های فکری و تدوين اين نظريه تأثير‌ فراوان‌ داشـت‌.

فـره ايزدی، يکـی از ريشه های هويتی و از مهمترين پيش زمينه ها و عوامل موثر در‌ شکل‌ گيری و تکوين نظريه ولايت عارفانه بـوده اسـت.

اين گـفتمان در طول قرنها‌ در‌ پنهانی ترين‌ لايه های ذهن و فکر جامعۀ ايرانی رسوخ داشت و جزئی از بنيادی ترين انديشه هـا در سـنت‌ فکری مردم‌ ايران زمين به حساب مي آمد.

در بسياری از منابع انعکاس دهنده فرهنگ‌ باستانی ايران، بـه مـوضوع فـره ايزدی با مفهومی نزديک به آن چه در نظريۀ ولايت عارفانه مطرح‌ می شود‌؛ اشاره شده است.

طبق مـندرجات زامـياديشت «فر، فروغی است ايزدی، به دل‌ هرکه‌ بتابد از همگنان برتری يابد...و نيز از‌ نيروی اين‌ نـور اسـت کـه کسی در کمالات نفسانی و روحانی کامل گردد». يعنی نوعی عنايت خاص از جانب خداوند که‌ چـنانچه‌ کـسی از آن برخوردار گردد‌؛ صاحب‌ کمالات و فضايل‌، شود‌.

با‌ آنکه ميان ديدگاه ترمذی، از مـفهوم‌ ولايت‌، بـا آنچه که در عقايد ايرانی پيش از اسلام از اين مفهوم‌ ارائه‌ گرديده ؛ تفاوت هايی وجود دارد؛ اما اشتراکات‌ موجود در آنها بـسيار‌ زياد‌ اسـت. از سـويی ديگر آنچه‌ گفته‌ می شود مبتنی و متکی بر پس زمينه ای است که خود آن پس زمـينه‌، يا‌ گـفته نمی شود و يا ناگفتنی است.‌

بنابراين‌ می توان‌ گفت تکوين ولايت‌ عارفانه‌ توسط حکيم ترمذی، صوفی اهل‌ خراسان بـزرگ در قـرن سوم هجری، اتفاقی نبود؛ بلکه زمينه های فراهم آمده در‌ اين‌ سنت و مـحيط از عـوامل عمده شکل‌ گيری آن بوده‌ است‌. از‌ اين رو سرنمون يا‌ مـنشاء اين نـظريه مـي تواند به انديشه های خسروانی و عقيده ايرانيان بـه فـره ايزدی باز گردد. يعنی مفاهيم‌ و انديشه های مرتبط با فره ايزدی که‌ تصور‌ می گرديد‌؛ پشت‌ سـر گـذاشته شده‌ و از‌ ميان رفته است؛ دوبـاره بـازگشت نموده و بـا سـيمايی ديگـر، از اعماق تاريخ، سر برون آورده است‌.

پس‌ از‌ اسـلام، با تغيير ايجاد شده در اعتقادات‌ و آداب‌ و رسوم‌ ايرانيان‌ و دگرگونی روابط‌ آنها بـا دنـيای پيرامون، نماد يا صورت نوعی فره ايزدي نـيز به نظريۀ ولايت عارفانه، دگـرديسی و تـطور پيدا کرد. زيرا در شرايط مختلف، قالب ها و عـناصر بـه سادگيی تغيير می يابند؛ اما مفاهيم و انديشه ها و آداب و رسوم پذيرفته شده و نهادينه شده مـلت ها تـا ديرزمان باقی می مانند و به شـکل های گـوناگون درمـی آيند.

فره ايزدی و نظريۀ ولايت عـارفانه

نـظريۀ ولايت که نخستين‌ بار‌ تـوسط حـکيم ترمذی مطرح گرديد، با آنچه در حکمت خسروانی در ايران پيش از اسلام با عنوان فره ايزدی مطرح بود، ارتـباط و اشـتراک فراوان داشت و اين مفاهيم، به صورت‌ سـاده‌ تـری در آيين زرتشتی نـيز وجـود داشـته است.

مسئلۀ ولايت که بـه ولی امکان می دهد تا به خاطر خلافت الهی خويش و اتصالی که به‌ حق‌ دارد در امور عالم تـصرف‌ کـند‌، قديم ترين صورش را در عقايد ايرانی بايد در مـفهوم «خـورنه » (= فـره) مـنسوب بـه زرتشت شمرد...گـويی بـا اين عنوان نوعی مقام ولايت به زرتشت‌ منسوب‌ است .

در انديشۀ ايران باستان، شاه نماد بـرخورداری از فـره ايزدی يعـنی مظهر ديانت بود و دو وجه رهبری دينی و سـياسی در شـخص شـاه ادغـام مـی شد. بـا اين فره‌ ايزديی بود که شاه مورد تأييد الهی قرار می گرفت و با بهره مندی از خرد و فيض الهی، مظهر و نماد عدالت دينی هم به حساب می آمد.

نکتۀ قابل توجه در اين طـرز تلقی، استمرار‌ و تداوم فيض‌ الهی در وجود شاه است که باعث می شود او شايستگی حکومت عادلانه و خردمندانۀ سياسی و دينی را بيابد‌ و واسطۀ اين فيض در ميان خداوند و مردم باشد.

در عرفان اسلامی به‌ خصوص‌ در مکتبهای ايرانـی آن، چـيزی مانند مفهوم استمرار و تداوم فيض الهی در فره ايزدی، به ولی نسبت ‌‌داده‌ شده و شخص ولی يا به تعبيری ديگر انسان کامل واسطه ای ميان خداوند‌ و مخلوقات‌ است‌.

در اين تعريف از ولايت، ولی رابطۀ دوگانه ای با خداوند و عالم دارد. «طـرفی کـه‌ به سوی خداست فيض الهی را دريافت می کند، اين فيض سپس از طرفيی که به جانب عالم‌ است‌، به آن عالم منتقل می شود». در اين ديدگاه ولی انسان کاملی است کـه در هـر دوره ای می تواند حضور داشته باشد، زيرا‌ فيض الهی همچنان ادامه دارد.

مکتب خراسان بستری مناسب برای شـکل گيری نـظريۀ ولايت

انسان موجودی شرايط مـند اسـت و انديشه اش در‌ قالب‌ سنت ها شکل می گيرد. پيش زمينه های فکری و فرهنگی و سنت ها از لوازم ذاتی شناخت، فهم و تفسير انسان است.

در سرزمين ايران، خراسان بزرگ، ميراث دار آيين ها و انديشه های ايران باستان گرديد‌ و در‌ تصوف، مکتب خراسان با پيش زمـينه هـای فرهنگ و انديشۀ ايرانی، مرده ريگ ايران باستان را بر دوش می کشيد. اين سرزمين به تدريج «در قرون اول اسلامی...از مراکز بسيار‌ مهم‌ تصوف شده، و صوفيان خراسان در تهور فکری و آزادمنشی پيشرو ساير صوفيان به شمار ميرفته اند».

بـيشتر صوفيان ديگر نواحی ايران نيز با مشايخ‌ خراسان‌ اتصال‌ داشتند؛ حلاج که از فارس‌ به‌ شوشتر‌ و سپس بغداد رفـت؛ از بايزيد بسطامی که از خراسان برخاسته بود؛ تأثير فراوان پذيرفت.

تصوف مـکتب خـراسان عـلاوه بر اثرپذيری از‌ انديشه‌ های خسروانی، از تفکرات و آموزه های مکتب تشيع نيز‌، که‌ به دليل حضور امام رضا (ع ) و عـلويان ‌ ‌در اين مـنطقه در حال گسترش بود؛ بهره داشت.

اعتقاد به وجود امام‌ در‌ مذهب‌ تشيع با ولايت ارتـباط نـزديک دارد. زيرا امـام کسی است‌ که دارای قدرت معنوی و مرتبۀ ولايت است و اين مرتبه و مقام او با مقام پير و مرشد طريقت در تصوف‌ شـباهت‌ بسيار‌ دارد.

در خراسان قرن سوم که حکيم ترمذی در آن زمان‌ نظريۀ‌ ولايت را انسجام بخشيد؛ پيش زمينه هـای فراوانی از تلفيق انديشه هـای ايران بـاستان و تفکرات شيعی در‌ ارتباط‌ با مسئلۀ ولايت وجود داشته است.

نگاهی تبارشناسانه به پيش زمينه های فکری موجود‌ در محيطی که نظريۀ ولايت در آن شکل گرفته است؛ نشان می دهد که در‌ قالب‌ نظريۀ‌ کامل درآمدن اين مفهوم، توسط يکـی از صوفيان اهل خراسان بزرگ يعنی حکيم ترمذی در‌ قرن‌ سوم هجری، اتفاقی نبوده است .

محيط فکری خراسان خود حاصل قرنها تعامل افکار‌، انديشه‌ ها‌، سنت ها و فرهنگ های مختلف و گاه متضاد بود.

بی ترديد يکـی از اين انـديشه های کهن در‌ پهنۀ‌ خراسان بزرگ، تفکر حکمت خسروانی و از ريشه دارترين مباحث در آن، انديشۀ حکيمان‌ پادشاه‌ و استمرار‌ فره ايزدی بوده است. اين انديشه ها از طريق بايزيد بسطامی (م ٢٦١) و نفوذ فوق العاده او‌، بر ساير صوفيان خـراسان بـزرگ از جمله حکيم ترمذی، تأثير گذاشت.

بايزيد‌ از‌ بزرگترين‌ و تأثيرگذارترين صوفيان دوره آغازين و بلکه تمام دوره های تصوف در ايران بوده است. او که‌ از‌ حاملان‌ انديشه های خسروانی در دوره اسلامی بود؛ با واسطه های گوناگون با‌ مـيراث‌ بـاستانی ايران پيوند می يافته است. «و ما از طريق رسالۀ النور من کلمات ابيطيفور ميدانيم که سروشان‌، جد‌ بايزيد بسطامی، گبری بود که مسلمان شد و خود بايزيد نيز در محله‌ ایی به نام موبدان - کـه ظـاهرا بـايد جمع‌ واژه‌ موبد‌ (روحانی زرتـشتی) بـاشد– زاده شـده و موبدان اجداد‌ او‌ بوده اند».

از طرف ديگر‌ حکيم‌ ترمذی، شاگرد شيخ احمد خضرويه‌ بود‌ و اين استاد‌ تـرمذيی، بـا‌ بـايزيد مصاحبت بسيار، داشت و نيز همسر‌ او‌ مريد بايزيد و بـسيار تـحت تأثير او بود. بنابراين حکيم ترمذی در چنين‌ فضايی و با بهره گيری و تأثيرپذيری از مجموعۀ‌ اين عوامل که هرکدام‌ به‌ گونه ای با انـديشه هـای بـاستانی ايران مرتبط بوده اند؛ به تدوين نظريه هايش که مهمترين آن نـظريۀ ولايت‌ بود‌؛ پرداخته است. از اين رو‌ طبيعی است‌ که حکيم ترمذيی، از‌ طريق استاد خود از‌ افکار‌ و انديشه های بايزيد بسطامی بـهره مـند و از آن مـتأثر شده است و بايزيد نيز با‌ واسطه‌ های مختلف ، با انديشه هـای بـاستانی ايران‌ مرتبط بوده‌ است‌.

شکل گيريی و رواج نظريۀ ولايت عارفانه‌

هرچند پيش از حکيم ترمذی، صوفيان نخستين نظير ابراهيم ادهم و بـايزيد بـسطامی– که اين دو نـيز‌ پرورش‌ يافتۀ خراسان بزرگ بودند- درباره ولايت‌، بحث‌ کرده‌ بودند‌؛ اما‌ حـکيم تـرمذی اين مفهوم را در قالب نظريه ای نسبتا کامل‌ و منسجم‌ درآورد.‌

در‌ زمـان‌ حکيم‌ ترمذی، مباحث‌ فراوانی پيرامون ولايت و حدود و ثغور آن، در ميان عارفان خراسان بزرگ، رواج داشت و از جمله پرسـش های شـاگردان ترمذی نيز همين مباحث بود و حکيم ترمذی، کتاب سيره الاوليا‌ و نظريات خود را در پاسخ مـريدان و رد نـظرات مـخالفان تأليف کرده است.

از اين رو می توان گفت که ثمرات فکری ترمذی، حاصل محيط فکری مـمتاز او يعـنی خراسان بزرگ بوده است‌ و خراسان‌ نيز متأثر از پيشينۀ فرهنگی و انديشه های ايران باستان و حـکمت خـسروانی بـود.

در کشف المحجوب از مکتبی نام برده شده که اعضای آن خود را حکيميان می خوانند و بنيانگذار آن‌ را‌ ترمذی مـی دانند. البته منظور از حکيم در اينجا همان عارف الهی و خداگونه است که تـعبير ديگـری از ولی بـه حساب‌ می آيد‌. «خود ترمذي نيز در برخی موارد‌ عارف و حکيم را هم عرض يکديگر بکار برده اسـت و حـکيم بـه نزد او معنای عارف متاله است ».

پرسشی که‌ در‌ اينجا بـه ذهـن متبادر‌ می شود‌ آن است که آيا اين حکيم الهی ترمذی، شکل اوليه و ابتدايی نظريات مشهور امام متأله محمد غزالی و حـکيم مـتأله سهروردی نيست ؟ خط سيری که اين تحقيق از ترمذی تا غزالی و سهروردی، درباره چـگونگی سـير نظريات ترمذی ترسيم می کند؛ پاسخ اين پرسش را مـثبت مـی داند و اثـرپذيری غزالی و سهروردی از نظريات ترمذی را تأييد می کند.

زنـجيره مـروجين ولايت عارفانه از ترمذی تا سهروردی

ثمرات‌ فکری ترمذی در آثار و افکار مختلف به صورت مـستقيم و يا غـيرمستقيم اثر گذارده، پس از جرح و تعديل بـه شـکل های مختلفی جـلوه گـر مـی شود که نقطۀ اوج آن را در شطحيات‌ حلاج‌ (م ٣٠٩‌) می توان مـشاهده نـمود. «درون مايه های خاصی را که ترمذی به آنها می پردازد می توان در انديشه های حـلاج‌ يافـت ». سرگذشت غـم انگيز حلاج‌ خود‌ بـاعث‌ تـوجه بيشتر به افکار او می گردد و بـسياری نـيز به ترويج انديشه های او مي پردازند.

سرحلقۀ‌ زنجيره مروج تفکر حلاجی در خراسان، صوفی بـزرگي بـه نام ابوالقاسم کرکانی (م ٤٥٠‌) است کـه شـاگرد نـامداری به‌ نام ابـوعلی فـارمدی (م ٤٧٧) دارد. بوعلی در طريقت به دوسـوی، يکـی ابوالقاسم کرکانی (م ٤٥٠)-که پس از مدتی با دختر کرکانی ازدواج نموده، داماد او نيز شد- و ديگری شيخ ابـوالحسن خـرقانی(م : ٤٢٥ ) انتساب دارد. طبق روايات صوفيه، فارمدی مقلد ابـوالحسن خـرقانی بود .

فـارمدی مـعاصر شـيخ ابو سعيد ابوالخير بـود و در مجلس درس وی نيز حاضر می شد. همين ابوعلي فارمدی راهنما و مراد امام‌ محمد‌ غزالی (م ٥٠٥) در تصوف بود و در جـهت دهی به شخصيت عرفانی او نقش بسيار مـؤثری داشـت و در حـقيقت شـيخ طـريقت امام محمد غـزالی بـود و غزالی نيز در تأليفاتش از او‌ نام‌ می برد و می گويد که من طريقۀ تصوف را از ابوعلی فارمدی اخذ کرده ام و در عبادت و ذکـر، دسـتورهای او را کـار بستم تا از عقبه ها گذشتم و مشقتها بـردم و بـر‌ آنـچه‌ مـی خواستم، دسـت يافـتم.

تعاليم ترمذی پس از طی فراز و نشيب فراوان به امام محمد غزالی رسيد و او در تأليفاتش بخصوص در تدوين بخش های مهمی از‌ احياء‌ علوم‌ الدين از آثار و افکار ترمذی بهره‌ های فراوان بـرد. غزالی در اين اثر، به نظرگاه های مختلف متصوفه می پردازد و در جهت اثبات توافق آن‌ با‌ شريعت‌ تلاش می نمايد.

کتاب احياء علوم الدين و کيميای سعادت‌ از جمله‌ کتاب های تعليمی صوفيه و نافذ در عالم اسلامی بـوده اسـت. کار سترگ غزالی در توفيق ميان شريعت و طريقت را بعدها‌ شيخ‌ شهاب‌ الدين يحيی سهروردی، معروف به شيخ اشراق (متوفی ٥٨٧ ق )، از‌ طريق رساله ها و کتاب های فارسی و عربی خود، دنبال کرد.

غزالی رساله ای مـهم بـه نام مشکوه الانوار دارد‌ که‌ درآن‌ به شرح نورالانوار، مراتب انوار و... می پردازد و در پايان رساله از «مطاع» سخن‌ به ميان می آورد که شايد تعبير ديگری از قطب يا امـام مـتأله باشد.

«می توان گفت که‌ طـرح‌ کـلی و خطوط اصلی انديشۀ سهروردی نيز در کتاب حکمـه الاشراق همان مسائلی است‌ که‌ غزالی در مشکوه الانوار به اجمال مطرح کرده است». بنابراين سـهروردی مـتأثر از غزالی است و کتاب مشکوه الانوار غزالی که تفسير سوره نور‌ است‌؛ به شدت در نظام فلسفی سهروردی مؤثر واقع شده است.

با وجود اينکه يکی از‌ منابع‌ افکار سهروردی رسالۀ مشکوه الانوار غـزالی بـود، و با وجود شهرت فراگير غزالی در زمان‌ سهروردی، در کتابهای سهروردی هيچ نامی از غزالی و آثار او برده نمی شود، بگونه ای که‌ اين‌ تصور پيش می آيد که سهروردی، غزالی را نمی شناسد و هيچ توجهی به آثار او ندارد؛ امـا‌ حـقيقت‌ آن است کـه سهروردی با دو واسطه شاگرد امام محمد غزالی است‌ و غزالی، حلقۀ واسطه و نقطۀ پيوند مـيان انديشه های ترمذی و سهروردی است.

باين ترتيب‌ که‌ شيخ‌ اشراق، شـاگرد مـجدالدين جـيلی (متوفی حدود سال ٥٥٠ هجری) است و حکمت و اصول‌ فقه‌ را نزد او می آموزد و مجدالدين جيلی از شاگردان امام محمدبن يحيی بن ابـی منصور ‌ ‌نـيشابوری و اين امام يحيی از‌ شاگردان برجسته و مشهور امام محمد غزالی است.

با توجه به آنـکه ابـوعلی فـارمدی، راهنما و مراد امام محمد غزالی در تصوف‌ بوده‌ و اين‌ جمله که «بيشتر چيزها که حواس تـو‌ مشاهده آن می کند همه از آواز پر جبرئيل است»؛ سخن او بوده اسـت‌؛ و با‌ عنايت به‌ اين‌ نـکته‌ که سهروردی نيز با دو واسطه‌ شاگرد‌ امام محمد غزالی است؛ بنابراين اشاره سهروردی مبنی بر اينکه رسالۀ آواز‌ پر‌ جبرئيل را در دفاع از سخن‌ ابوعلی فارمدی، تصنيف کرده‌ است‌؛ در ارتباط با‌ همين‌ خط سـير انديشه، معنی و مفهوم واقعی خود را باز مي يابد.

با توجه به‌ خط‌ سير ترسيم شده، ارتباط ميان‌ انديشه‌ های عارفانۀ سهروردی با‌ تفکرات‌ بايزيد و حلاج و خرقانی يعنی وارثان‌ معنوی خميره خسروانی حـکمت اشـراق مشخص و روشن می شود و سخنان سهروردی مبنی بر اينکه احياکننده‌ و ادامه‌ دهنده حکمت نوری حکيمان فهلوی است‌؛ معنی و مفهوم پيدا‌ می کند.‌

دگرديسی در راستای اصل بازگشت‌ به مبدأ

دگرديسی ولايت عارفانه به نظريۀ حـکيمان مـتأله

سهروردي(و: ٥٤٩ق .- ف : ٥٨٧ق) با تأثر از‌ نظريه‌ هاي ولايت عارفانه و امام متأله غزالي‌، نظريۀ‌ حکيمان‌ متأله‌ يا‌ حکيمان حاکم را‌ مطرح‌ مي نمايد. او با تلفيق اشراق، شهود معنوي و محتواي حکومتي در وجود قطب، به مبدأ اين نگرش‌ يعـني‌ گـفتمان‌ فرة ايزدي بازگشت. سهروردي، از رهبر معنوي‌ جامعه‌ به‌ قطب‌ يا‌ «حکيم‌ متأله » تعبير مي کند. از ديدگاه سهروردي، آنگاه که انسان از فيض خره برخوردار گـردد؛ مـي تواند حـکيمي کامل شود و خلافت الهي بيابد. «هرکه حکمت بـداند... بـه کمال رسد‌». سهروردي در پايان کتاب مطارحات، سلوک حکيمان متأله را سلوک در مراتب انوار مي داند و تأکيد مي کند کـه نـور مـدار‌ لذت‌ روحاني است. «فاللذه الروحانيـه دايره‌ مع‌ النور».

در نظر سهروردي سالکان به نهايت رسيده از نور طامس بهره مندند. «اما اصحاب السلوک فانهم جربوا في انفسهم انـوارا‌ و بـه فناي در‌ فنا‌ يعني بي خبري از فنا رسيده اند. «اما اين فنا...چهرة ديگـر آن بـقا است و برخورداري از فر نوراني وخــره کياني؛ و چنين کسي همان است که صوفيه قطبش مي خوانند و هدايت و ولايتـ‌ را‌ از آن او مـي دانند.

گفتنی است که سهروردی، به اثرپذيری خـود از نـظريۀ ولايت تـرمذی و نظريۀ قطب يا امام متأله غزالی و رسالۀ‌ مشکوه‌ الانوار او‌ اشاره ای نکرده است. با وجود اين سـهروردی در پاسـخ بـه اينکه حکمت خسروانی چگونه به دوره اسلامی راه يافته و توسط چه کسانی طی طريق نموده و تـا زمـان‌ او‌ به‌ حيات خود ادامه داده است؛ می گويد: «و اما خميره الخسروانيين فی السلوک، فهی نـازلـه الی سـيار بـسطام ، و من ‌‌بعده‌ الی فتی بيضا و من بعدهم الي سيار آمل و خرقان ».

به اين ترتيب سهروردی، اين چهار عارف بزرگ مکتب خراسان ، سيار بسطام‌ (بايزيد بـسطامی)، جـوانمرد بـيضا (منصور حلاج )، سيار آمل (ابوالعباس قصاب آملی) و سيار خرقان‌ (ابوالحسن خرقانی) را حاملان‌ و ادامه‌ دهندگان حـکمت خـسروانی پس از اسلام می داند.

اين نگاه سهروردی، باعث گرديده است تا بيشتر پژوهشگران امروزی نـيز، در مـورد چـگونگی حفظ و انتقال اين مسلک، با سهروردی هم رأی شوند و تصوف‌ ايرانی را بستر حفظ و انتقال آن به حساب آورنـد. «تـنها نـظری که راه به جايی می برد همان است که يادگار [حکمت ] خسروانی را در مسلک تـصوف [و عـرفان ] ايرانی جستجوکنيم ».

با پذيرش اين نکته که حکمت خسروانی از طريق تصوف تا زمان سهروردی طی طـريق نـموده است و با توجه به نقش پررنگ ترمذی و نظريۀ ولايت عارفانۀ او در‌ تصوف‌ و نيز بـا در نـظر گرفتن اين نکته که ترمذی در تدوين نظريۀ ولايت عـارفانه، از انـديشه هـای باستانی ايرانی تأثير پذيرفته و اين نظريه از طريق زنـجيره ای از اهـل‌ عرفان‌ به سهروردی رسيده است؛ آيا اشتراکات و همانندی های مفهومی فراوان ميان جنبه های عـارفانه و فـرا بشری در نظريه های فره ايزدی ايرانـيان، ولايت عـارفانۀ ترمذی و حـکيمان مـتأله سـهروردی می تواند بدون‌ ارتباط‌ و اثرپذيری از يکديگر بـوجود آمـده باشد؟

دگرديسی ولايت‌ عارفانه‌ به حاکميت صوفيانه

نسلی پس از سهروردی، محی الدين عربی تحت تـأثير حـکيم ترمذی، بحث ولايت را با شيوه ای منسجم‌ مـطرح‌ ساخت.

بررسی انديشۀ اسـتمرار فـيض الهی در افراد‌ برگزيده‌ از جهان بـينی ايرانـی تا مکتب خراسان و دگرديسی هايی که در اين انديشه، پس از شکل گيری نظريۀ ولايت از حکيم‌ ترمذی تا‌ سهروردی ايجـاد شـده و پس از او به ابن عربی رسيده‌ اسـت؛ نـشان مـی دهد که جهان بـينی ايرانـی، تأثير عظيمی بر تـأملات و انـديشه های ابن عربی، بر جای گذاشته است‌.

اين‌ نظريه‌، توسط ابن عربی، به شکلی اسـاسی مـورد بازنگری قرار می گيرد و پس‌ از‌ آميختن بـا انـديشه های مـختلف و طـی الارض فـراوان، بار ديگر به ايران بـاز می گردد و اين بار در هيئتی دگرگون‌ شده‌، مورد توجه متفکران اسلامی و به خصوص انديشمندان ايرانی قرار می گيرد و تـأثير قـابل‌ ملاحظه‌ ای در تصوف و تفکر ايرانی بر جـای مـی گذارد.

بـدين تـرتيب انـديشۀ استمرار فيض الهـی، از‌ طـريق‌ ترمذی با مکتب سهروردی و با نظريات عرفانی ابن عربی درهم آميخت، و اين مجموعه به قالب‌ تشيع‌ ريخـته شـد، و در واقـع صورت برزخی ميان فلسفه و عرفان خالص را پيدا کـرد‌.

يکـی از‌ مـهمترين افـراد در نـزديک نـمودن نظريات ابن عربی در مبحث ولايت با ديدگاه های شيعيان‌، صوفی شيعه به نام سيدحيدر آملی بود. او توانست‌ ميان‌ انديشه‌ های عارفانی مانند بايزيد، سهروردی و امثال آنها کـه ميراث داران حکمت خسروانی ايران هستند؛ با‌ نظريات‌ مطرح شده در عرفان مکتب ابن عربی، نوعی تلفيق ايجاد کند.

مجموعۀ اين کوشش ها و رواج انديشه های اين متفکران، زمينه های لازم را برای وحدت‌ ميان‌ تـصوف‌، فـلسفه و تشيع بر محور انديشۀ ولايت و رهبری دينی و سياسی امت اسلامی، فراهم‌ آورد.‌

يکی از مهمترين آثار و نتايج حاصل از دگرديسی های ولايت عارفانه، ايجاد وحدت نظری در نگرش اين‌ نحله‌ ها، براي رهبری سياسی و دينی، بـود. در فـلسفه، سهروردی توانست با احيای مفهوم‌ فره ايزدی و نزديک ساختن فلسفه و عرفان، به‌ بسط‌ آموزه‌ های خسروانی در حوزه انديشۀ اسلامی بپردازد‌.

در‌ تصوف ، مفهوم ولايت که سـنخيتی بـا ولايت در مفهوم حکومتی نداشت؛ بر اثـر‌ پيونـد‌ با انديشه های خسروانی و شيعی، به‌ تدريج، در‌ مفهوم‌ حکومتی نيز، بکار برده شد. در راستاي‌ اين‌ استحاله ها و دگرديسی های تدريجی بود که شيخ صفی الدين در تـصوف، جـريان انتخاب‌ ولی و مراد را به رونـدی مـوروثی تبديل‌ کرد و به جای روش‌ قبلی که پس از فوت ولی، کسی می توانست جايگزين او شود که در زمان حيات نزديکترين شخص به وی بوده‌ است‌؛ پس از شيخ صفی الدين، پسر‌ و نوادگانش‌ به‌ ترتيب تا شاه‌ اسماعيل‌ کـه از احـفاد وی بود‌ و سلسلۀ صفويه را تأسيس کرد، مرشد کامل تصوف شدند. گويی که تصوف بر آن‌ شده‌ بود تا خود را مهيای پوشيدن‌ ردای سلطنت نمايد‌. پس‌ از‌ آن، به تدريج شرايط‌ ذهنی جامعه نيز بـرای بـه دست گـرفتن حکومت توسط صوفيه آمادگی لازم را پيدا نمود‌ و مترصد‌ بود تا شرايط عملی به دست‌ آوردن‌ آن‌ نيز‌ فراهم‌ گـردد.

منبع: فره ایزدی، دگردیسیها و چگونگی استمرار آن تا عصر صفویه - عباس خائفی و دیگران - سبک شناسی نظم و نثر فارسی (بهار ادب) - شماره 30

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید