امروز: سه شنبه, ۰۵ مرداد ۱۴۰۰ برابر با ۱۶ ذو الحجة ۱۴۴۲ قمری و ۲۷ ژوئیه ۲۰۲۱ میلادی
کد خبر: 266583
۱۰۷۳
۱
۰
نسخه چاپی
فاشیسم (fascism)

فاشیسم و ساختار آن

نام فاشیسم توسط موسولینی از کلمه فاشیو سمبل لژیونرهای رومی که از یک دسته ترکه چوب که تبری را در خود محکم داشت و هنگام جنگ همراه سپاه حمل می شد، انتخاب شده بود. نطفه این فکر در سال 1917 همراه با روند تکامل و پیروزی کمونیسم در روسیه در ذهن موسولینی شکل گرفت و نهایتاً در سال 1922 توسط او به بار نشست

فاشیسم و ساختار آن

نام فاشیسم توسط موسولینی از کلمه فاشیو سمبل لژیونرهای رومی که از یک دسته ترکه چوب که تبری را در خود محکم داشت و هنگام جنگ همراه سپاه حمل می شد، انتخاب شده بود. نطفه این فکر در سال 1917 همراه با روند تکامل و پیروزی کمونیسم در روسیه در ذهن موسولینی شکل گرفت و نهایتاً در سال 1922 توسط او به بار نشست.

قبل از مطرح کردن اندیشه و نظام فاشیسم باید به این مسأله توجه داشت که اولاً فاشیسم و تفکر فاشیستی وسیع تر از آن است که فقط به دوران حکومت موسولینی در ایتالیا یعنی بین سالهای 45- 1922 و یا حکومت هیتلر بین سالهای 45- 1933 محدود شود. ولی این نظام فقط در آلمان هیتلری و ایتالیای دوران موسولینی به نوعی واقعیت دوران ساز، نمود پیدا کرد. پس الگوی فاشیستی و ساخت این دو رژیم را باید متوجه این دو حکومت نمائیم.

فاشیسم از درون تضادهای جامعه ی اواخر قرن نوزدهم و بویژه اوایل قرن بیستم میلادی و بنا بر ضرورت آن زمان اروپا یعنی عدم کارآیی لیبرالیسم از یک طرف و رشد کمونیسم و وحشتی که سرمایه داری از آن داشت، به عنوان یک جنبش و دولت فراگیر که بتواند ضعف های لیبرالیسم و خطرات کمونیسم را برطرف نماید در ایتالیا و سپس آلمان جایگاه اصلی پیدا کرد. از طرف دیگر چون این جنبش از هر نظریه یا مکتبی (از قدیم تا جدید) که در جهت توجیه اهداف خود ضروری می دانسته، استفاده برده، پس می توان آنرا به نوعی یک نظریه التقاطی نیز دانست.

به عبارت دیگر اگر مکاتب سیاسی شناخته شده در طول زمان به پالایش خود پرداخته و سعی نموده اند تا به انتقادات و کمبودها پاسخ دهند، مکتب فاشیسم فاقد چنین مشخصاتی است و همواره در برابر تضادهای درونی خود، سکوت اختیار کرده و سعی نموده با حالتی اسرارآمیز و تصوف با خردستیزی مخصوص به خود از کنار انتقادات و کمبودهای خویش بگذرد.

فاشیسم در حقیقت تولد نظام و قاعده ای بود که بعد از تحولات جنگ جهانی اول و پس از سال 1919 در مقابل رشد فزاینده ی نظام سوسیالیستی، جایگاهی مناسب یافت.

در همین رابطه «ارنست نولته» مورخ ماربورگی، آلمان فاشیسم را به عنوان شاخه ی افراطی دستگاه توتالیتاریسم و به عنوان یک معضل اروپایی اوایل قرن بیستم یا بهتر بگوئیم پدیده ی بین دو جنگ یعنی حادثه قرن بیستم می داند. او می گوید:

مهمترین عامل شکل گیری فاشیسم، انقلاب بلشویکی است، که تهدیدی برای نظام لیبرال جهان غرب به حساب می آمد. نظام لیبرال نوعی از زندگی اجتماعی و سیاسی است که در آن نه تنها می توان هیأت حاکمه را مورد انتقاد شدید قرار داد، بلکه اصولاً می توان تمام وضعیت حیات اجتماعی را به زیر سئوال برد، در حالیکه این مطلب از نظر مقامات دولتی نیز کاملاً قابل فهم بوده و معمولاً موثر هم واقع می شود.

او عقیده دارد که ضعف های نظام لیبرال و هرج و مرج اقتصادی که در بطن آن نهفته است و انقلاب روسیه از یک طرف و بحرانهای اقتصادی و سیاسی ناشی از جنگ جهانی اول، پایه های نظام فاشیسم را مستحکم نموده و جاذبه های کاذب خود را به عنوان تنها چاره ی مشکلات موجود ارائه کرد.

این نظام موفق شد به سرعت از حمایت طبقه ی ثروتمند سنتی نیز برخوردار شده و خود را به عنوان نجات دهنده نظام لیبرال بورژوازی در برابر تهدیدات کمونیسم روسی که خطری جدی برای نظام لیبرال سرمایه داری محسوب می شد، معرفی نماید.

نکته جالب اینجا است که فاشیسم پس از بدست آوردن قدرت، نه تنها جنبش های سوسیالیستی، کمونیستی و تا حدودی مذهبی را سرکوب کرد، بلکه نظام لیبرال – دموکراسی اروپایی را نیز به عنوان افیون بی نظمی از میان برداشت.

با مقایسه بین دو شاخه ی توتالیتاریسم یعنی کمونیسم و فاشیسم، باید گفت در حالیکه کمونیسم در جوامع فقیر و توسعه نیافته جایگاه اصلی خود را پیدا می کرد و سپس سعی در در گسترش به دیگر نقاط جهان داشت، در مقابل نظام فاشیسم در وحله ی نخست در کشورهای نسبتاً صنعتی و غنی تر شکل گرفته و بر خلاف همزاد خود، علاقه ای به گسترش از نظر ایدئولوژی و جذب دیگر ملل در خود نداشت.

از نظر تاریخی، در حالیکه کمونیسم در جوامع غیردموکراتیک و غیرصنعتی جایگاه پیدا نمود، فاشیسم در جوامعی که بطور سطحی با دموکراسی آشنا شده و از نظر تکنولوژی پیشرفت های سریعی نموده بودند، مستقر شد. زیرا حل مشکلات اجتماعی و اقتصادی که در نظامهای لیبرال معمولاً غیرقابل پیش بینی است، با خشونت، سریع تر رفع خواهد شد و باز باید توجه داشت که جنبش های فاشیستی ابتدا از بحران هایی که خرده‌بورژوازی و عناصر روستایی کوچک را تهدید می کرد، سود جسته است.

در ایتالیا از سال 1919 این مطلب مورد توجه و تجزیه و تحلیل قرار گرفته بود، زیرا خرده‌بورژوازی از نظر روانی و ذهنی اگرچه میل گسترش به سوی کلان بورژوازی دارد، ولی از تمایلات پرولتاریایی بویژه در دوران بحران های اقتصادی و خطراتی که او را تهدید می کند، بی تاثیر نیست. در سال 1923 «لوئیجی سالراتورِلی» در یکی از نشریات «ناسیونال فاشیسم» فاشیسم ایتالیا را به عنوان «مبارزه طبقاتی خرده بورژوازی» ترسیم نمود.

فاشیسم و ساختار آن

ساختار فاشیسم

ساختار و استخوان بندی فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم بر شش مفهوم که از داخل به هم پیوند خورده و ساختمانی واحد را می سازند، استوار می باشد.

مفاهیم شش‌گانه عبارتند از:

1- خِردستیزی

2- داروینیسم اجتماعی

3- ملت گرایی

4- دولت فراگیر

5- اصل رهبری

6- نژادپرستی که بیشتر در ناسیونال سوسیالیسم جای دارد.

فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم بر مفاهیم شش‌گانه بالا بنیاد گذارده شده اند، که به صورت یک کل قابل مطالعه می باشد و چنانچه هریک از مفاهیم مزبور را بطور جداگانه ای در جای دیگر منظور نمائیم، تاثیر خود را از دست خواهد داد.

خردستیزی و فاشیسم

جالب ترین و فنی ترین مفهوم از مفاهیم شش گانه، همانا خِرد ستیزی یا بهتر بگوئیم، خردگریزی است؛ زیرا از زمان ارسطو، انسانها را خردگرا و تفاوت او را با حیوان در همین اصل دانسته اند. اگرچه هزاره قرون وسطی، کلیسا خلاف آنرا تبلیغ می کرد، یعنی اگرچه انسان را موجودی ذی‌شعور بر می شمرد لیکن رستگاری او را در پیروی از آموزه های کلیسای روم و دوری از تعقل و اثبات عقلی می دانست.

اواخر قرون وسطی مجدداً عقل گرایی شروع می شود و جالب اینکه زمانی که اصل دین و پالایش آن از تعصبات زائد توسط مارتین لوتر آلمانی انجام می گیرد، دوباره عقل گرایی و استدلال با سئوال مواجه می شود، زیرا او عقیده داشت که اصولاً مذهب یک حالت تصوف و اسرارآمیز دارد و نمی توان آنرا فقط با معیارهای عقلی محک زده و اثبات نمود، بلکه با اشراق و چشم دل باید آنرا دید.

به هر حال آموزش‌های طولانی کلیسا و حتی بعضی از متفکران آزادیخواه چون روسو، شاید این تاثیر را در انسان غربی به جای گذارده که دوری از استدلالات عقلی، خیلی هم دور از انصاف نباشد.

فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم نیز پایه آموزش های خود را بر اصل نابخردی توده ها و استدلالاتی بر اساس خردگریزی بنا نهادند. در همین رابطه است که دور اندیشی های رهبر خردمند و خطاناپذیر سعادت فرد و جامعه را تضمین می کند.

بدین ترتیب فاشیسم به نقش خرد در مسائل بشری بی اعتماد بوده و بیشتر به عناصر عاطفی، احساسی و غیرعقلی تاکید می ورزد و به همین جهت این جنبش یا نحله فکری قبل از اینکه یک نهضت روشنفکرانه باشد، بیشتر ارتجاعی و جزمی است.

در نتیجه، رژیم های فاشیستی تابوهای تقدیس شده و خواسته های منع شده را به عنوان کمال مطلوب فرد و جامعه در اذهان عمومی نشر داده و سمبل سازی می نمایند. این تابو در زمان آلمان هیتلری نژاد پاک آلمانی – آریایی و ایتالیای موسولینی ملت سرافراز رومی – ایتالیایی و اگر احیاناً و به زحمت ژاپن آن زمان را هم بخواهیم در این چارچوب مطرح نمائیم، باید این تابو را امپراتور دانست که ضمن مقدس بودن این عوامل، به هیچ وجه انتقاد یا وجود کمبود در آنان نباید در مخیله شهروند فاشیست بگنجد.

فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم بر اساس تعلیمات هگل بر این فرض استوارند که افراد انسانی جزیی از یک کل یعنی ملتی خاص هستند. البته هر فردی جزیی از یک ملت خاص یا جامعه ی مدنی خود می باشد، ولی مقصود فاشیسم از جزیی از کل بودن انسانها به مراتب عمیق تر از آن است که هر فرد را عضوی از جامعه مدنی یا کشوری معلوم بدانیم.

به عبارت دیگر مقصود این است که هر فرد انسان، متاثر از دیده ها و تجربه های خود از جامعه ای است که به آن تعلق دارد. فرد از محدوده ی خانواده و آموزش های آن وارد محدوده ای بزرگتر یعنی جامعه ی مدنی می شود، در این رابطه فرد در اعتقادهای معینی با دیگر افراد جامعه شریک شده و ناخودآگاه با گذشته، حال و آینده ی جامعه خود اشتراکات زیادی را پیدا می کند.

به کلام بهتر، سنت ها و آموزش های جامعه و ایده آلهای آینده ی او را به گونه ای سطحی ولی متعصب به جامعه و حکومت بار می اورد که شناخت آگاهانه ی آن تقریباً غیرممکن است. زیرا نیرویی غیرقابل لمس در ماوراء طبیعت انسان وجود دارد که پیروان فاشیسم آنرا اراده می نامند و معتقدند که این نیروی اراده بدون هدف و برنامه ریزی خاص، دائماً و به طور مستمر و تا بی نهایت در حال ساختن و ویران کردن هستند و به همین جهت به راحتی می توان احساسات توده را دامن زده و در رابطه با تشویش های معین به حرکت واداشت.

در همین رابطه است که نظریه هایی مربوط به نژاد، خون، سرزمین و ملت مطرح می شود که از زوایای خوف‌پذیر و وحشت‌آفرین آدمی سرچشمه گرفته و احساسات او را به شدت تحریک می کند. این عوامل، غرور انسانهای آرزومند به عظمت و شکوه گذشته را به ویژه اگر جریحه دار شده باشد، به شدت متاثر کرده و آنها را آماده می سازد تا از هر روند خلاف امیال خود، نفرت داشته باشند، پس خویشتن داری کرده و با ناامیدی، امید به آینده می بندند. بنابراین به آسانی تحت تاثیر کسانی قرار می گیرند که این نفرت ها، ترس ها و ناامیدی ها را شناسایی کرده و با تبلیغات روانشناسانه، مرحمی بر غرور شکسته شده و رانده شده آنان از جامعه گذارده و حتی به آنها دامن زده و کینه آنان را از اعماق وجودشان به سطح و حیطه عمل می آورند.

فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم از این روش که بر اساس خردگریزی استوار می باشد و به شدت از احساسات سرچشمه می گیرد، در حقیقت پست ترین سطوح از نیازهای انسانی بویژه زمانی که ناامید و پر کینه می باشند(مانند بیکاران، جنگجویان پس از جنگ و رانده‌شدگان از جامعه به هر عنوانی) شناسایی نموده و اساس جنبش و بهره‌وری خود را بر آن استوار می نماید. رودلف هس معاون زمان قدرتمندی هیتلر با او در زندان لاندسبرگ در جنوب باواریا آشنا شد، مانند خود او پر کینه از گذشته و حال ولی مملو از آرزوهای بزرگ در آینده بود و به همین جهت با اشتیاق زیاد به تحریر کتاب نبرد من که هیتلر دیکته می کرد، پرداخت.

فاشیسم و داروینیسم اجتماعی

داروینیسم نظریه ای منسوب به چارلز داروین که در قرن نوزدهم توسط او درباره ی اصل و منشأ موجودات زنده، چه نبات یا حیوان تحقیق و ارائه شده است.

داروین در کتاب اصل انواع فقط به مسأله تحول انواع و اینکه موجودات از صورت ساده به صورت تکامل یافته سیر کرده و در این روند انواع بیشتری بودجود آمده است اکتفا کرده و به هیچ وجه از منشأ انسان یا اینکه انسان از تکامل میمون حادث شده حرفی به میان نیاورده است؛ زیرا او به هر حال تا آخر عمر به کلیسا و دین مسیح وفادار باقی ماند. ولی با این حال کلیسا عقاید داروین را کفرآمیز و او را ضد دین و خدانشناس و ملحد معرفی کرد. همین امر باعث شد که او بدنبال پیدایش منشأ انسان رفته و تحقیقات خود را در این رابطه ادامه دهد.

او در کتاب اصل انسان که در سال 1871 انتشار یافت، بیشتر معتقد می شود که انسان از تیره میمون است و به هر حال این مطلب را در یک هاله ابهام و دوسویه در نوشته های خود باقی می گذارد؛ و بدین ترتیب کفر را برای خود تا ابد به ارمغان آورد.

پس از این مقدمه از عقاید داروین، داروینیسم اجتماعی که در علم سیاست و جامعه شناسی سیاسی به عنوان نظریه ای اشتقاق یافته از عقاید داروین مصطلح شده کاربرد پیدا کرده، بهتر قابل درک می باشد.

داروینست های اجتماعی این نظریه را در مورد هر نوع از موجودات و یا بهتر بگوئیم یک نوع مورد استفاده قرار داده و استدلالات داروین را درباره ی آن بکار می گیرند.

فاشیست ها و ناسیونال سوسیالیست ها نیز این خمیرمایه و کاربرد نظریه را در مورد ملت و نژاد بکار گرفته اند و از آن در رابطه با اهداف خود سوءاستفاده می کنند. به عبارت دیگر فاشیست ها عقیده دارند که جوهره ی اصلی و اساسی قدرت که حیات را به حرکت درآورده و آنرا ارزشمند می کند، منبعث از جوهری است که در تکامل انواع وجود داشته است و این جوهره در این حرکت مداوم در عالی ترین نوع خود یعنی انسان باقی می ماند. ولی انسانها از شرایط مساوی برخوردار نمی باشند، پس در روند تکامل، انسانهایی که از شرایط مساعدتری برخوردارند به کسب قدرت بیشتری نائل آمده و روند تکامل این جوهره را به اوج خود می رسانند.

نتیجه ای که فاشیسم و نازیسم از آن گرفتند، این بود که موسولینی معتقد شد که ملتی که به اوج تکامل خود رسیده(به زعم او ایتالیا) لیاقت حکومت بر دیگر ملت ها را دارد، همچنان که هیتلر معتقد بود که نژاد خالص آریایی، برترین نژاد در طول تاریخ بوده و اکنون به مرحله ای رسیده است که لزوماً باید رهبری جهان و دیگر ملل را بدست گرفته و رسالت تاریخی و الهی خود را به انجام برساند.

فاشیسم و ساختار آن

ملت‌گرایی و فاشیسم

اگرچه شعار ملی در عنوان ناسیونال سوسیالیسم به وضوح دیده می شود، ولی ملت و ملت گرایی نزد فاشیست ها بیش از نازی ها اهمیت دارد، زیرا نازیسم در درجه ی اول بر نژاد تاکید دارد و پس از آن ملت را قرار می دهد. از نظر فاشیست ها فرد مهمترین عامل، لیکن جزیی از ملت محسوب می شود، پس ملت چیزی غیر از تشکیل افراد است همچنان که ملت فرد را در بر گرفته، تکامل می بخشد و همه چیز را به او می دهد.

یک فرد فاشیست باید طوری بیندیشد که نتواند وجود خود را خارج از ملت تصور کند، بدین ترتیب فرد احساس وفاداری کامل به ملت داشته و با آرامش خاطر خود را وقف پیشرفت و عظمت ملت می کند.

ناسیونالیسم یا ملی گرایی در حقیقت چیزی نیست جز احساس مالکیت و به عبارت بهتر شرکت و مشارکت در یک مالکیت عمومی که ظرف آن کشور و مظروف ملت است.

در ناسیونال سوسیالیسم، نژاد جای ملت را می گیرد و ملت بعد از نژاد جایگاهی والا دارد. از نظر هیتلر، نژاد مهمترین عامل شکل‌گیری یک ملت است. به زعم او نژاد باعث طبقه بندی ملت ها می شود. نژادهای ضعیف خود به خود جذب نژاد قوی می شوند. به کلام بهتر، طبیعت نژاد قوی طوری است که نژاد ها ضعیف تر را زیر سلطه خود می گیرد.

در همین رابطه بود که هیتلر بارها تاکید می کرد که رایش سوم حداقل هزار سال دوام خواهد داشت و موسولینی از این هم فراتر رفته و می گفت، فاشیسم ایتالیا به تاریخ پیوسته و تا ابد دوام خواهد داشت. او نتیجه می گرفت که دولت، مطلق و افراد نسبی هستند، پس وفاداری به دولت جزء مهمی از حیات فرد را تشکیل می دهد. از نظر او دولت حامل فرهنگ و مالک روح مردم و ملت است.

دولت از دیدگاه فاشیسم، گذشته، حال و آینده است، پس موضوع وفاداری یا خیانت محدود به زمان معینی نخواهد بود و جبران خیانت تقریباً غیرممکن است، زیرا بر ضد نسل های گذشته و حال و آینده انجام گرفته است.

از نظر موسولینی، دولت در حکم کالبد فیزیکی روح ملت است و دولت فاشیسم ایده‌آلهای آرمانی سوسیالیسم را فرا چنگ می آورد و خواست‌های عقلانی ملت را تشخیص داده، تفسیر کرده و به حقیقت می رساند. پس دولت باید کاملاً مقتدر و نیرومند باشد تا نیروی لازم را برای حفظ و ارتباط نیازهای ملت داشته باشد. بنابراین باید با اصل رهبری کاملاً در ارتباط و آمیزش باشد، بطوریکه این دو را از یکدیگر نتوان تفکیک کرد.

البته توصیفی که از جامعه ی فاشیستی رفت، کمال مطلوب یک شهروند فاشیست است. ولی مشکل بتوان تصور کرد که همه شهروندان دولت فاشیستی بتوانند خود را با الگوی مزبور کاملاً وفق دهند. اگرچه نباید عنصر خِردگریزی که ذکر آن رفت را فراموش کرد، زیرا تلفیق خردگریزی و ملت گرایی چنانچه با ابزارهای دستگاه رهبری و حکومتی بطور آگاهانه مورد استفاده قرار گیرد، تا حدودی می تواند شهروندان را در این مسیر حداقل برای مدتی رهبری کرده و نظم دهد.

دولت فراگیر و فاشیسم

دولت در نظام فاشیستی از نظر معنایی با مفهوم متعارف آن در دیگر نظام های سیاسی متفاوت است. فاشیسم در چارچوب نظام استبداد فراگیر معنایی به مراتب گسترده تر از مفهومی که در نظامهای لیبرال، دموکراتیک و حتی استبدادی دارد.

هیتلر دولت را سازمانی می دانست که نژاد برتر آریایی – آلمانی را سامان داده و در جایگاه خود قرار دهد. هیتلر بارها گفته بود که قوم آریا و بهتر بگوییم ملت آلمان حاصل قدرت است و نه دولت، یعنی دولت به خودی خود، هدف نیست بلکه ملت و ملیت است که واقعیت دارد و از درون جامعه، حاکمان نخبه توده را حفظ کرده و توسعه می دهد. در اینجا کاملاً روشن است که اهرم فرمان راندن بر دولت، همانا حزب است که به دست رهبر به حرکت در می آید و معنی ملت بدون حزب (و رهبری و پیشوا) هیچ‌گونه معنا و مفهومی نخواهد داشت.

بسیاری از مفسرین فاشیسم و حتی سردمداران آن، حزب را قدرت برتر می دانستند، زیرا مستقیماً با رهبری در تماس بود.

هیتلر در نبرد من می گوید:

از تاریخ 21-1920 بازماندگان بورژوازی که اکنون دوره ی حکومتشان به پایان رسیده بود کم و بیش خود را به حزب جوان ما نزدیک کرده و در برابر دولت کنونی جبهه ی تازه ای تشکیل دادند و این خود نشان می داد که از این تاریخ بین دو جبهه مبارزه ی شخصی آغاز خواهد شد.

از نظر موسولینی، دولت مانند جامعه مفهومی ارگانیک دارد، یعنی همیشه وجود داشته و خواهد داشت و در نتیجه در تمام نسل ها جریان پیدا می کند، یعنی مانند یک موجود زنده باید توسعه یابد(که بدین ترتیب جنگ و امپریالیسم از نظر فاشیسم توجیه می شود). چون دولت وجودی معنوی دارد، پس فرد فقط در اجتماع معنوی یعنی در چارچوب دولت است که می تواند به غایت خود برسد، بنابراین نباید در موقعیتی قرار گیرد که بتواند از دولت انتقاد کند.

دولتِ ناظم جامعه جهت نیل به حکومت مطلق و در نتیجه به آرمانهای واقعی فرد و جامعه جامه عمل می پوشاند، حیات ملت وابسته به دولت است، پس شایسته نهایت وفاداری و فروتنی است. همانطور که به روشنی دیده می شود، در این رابطه تمایز بین دولت و جامعه و حزب به آسانی قابل تشخیص نیست، اگرچه فرد در این مجموعه به ظاهر کم اهمیت مطرح می شود، ولی عنصر تشکیل دهنده ی تمامی نهادهای ذکر شده است.

فاشیسم و ساختار آن

فاشیسم و اصل رهبری

همانطور که در بحث داروینیسم مطرح شد، انتخاب اصلح در درون یک نوع، منجر به برتری یک یا تعدادی از آن نوع خاص در درون خود می شود. داروینیسم های اجتماعی آن را درباره ی انسان بکار گرفته و معتقد شدند که در درون نژاد برتر هم یک یا چند نفر ابرمرد از دیگران متمایز می شوند.

در این رابطه هیتلر می گوید:

قانون طبیعی حکم می کند، یک فرد که از همه قوی تر است قدم پیش گذارده و ملت خود را از مشکلاتی که او را در ورطه نابودی می برد، نجات دهد. اگرچه تا مدتی توده قدرت درک این را ندارد که این مرد همان کسی است که با قیام برای او، رهایی خود را بدست می آورد. اصولا همیشه کارهای بزرگ بدست یک مرد انجام گرفته است.

بدین ترتیب فاشیسم از نظریه پردازان الیتیسم(نخبه گرایی) مانند نیچه، موسکا، پاره‌تو و میشلز و بسیاری دیگر ظاهراً کمک گرفته و قسمت هایی از نظرات آنان را به میل خود دست چین کرده و حتی با تغییراتی در آنها مورد استفاده قرار داده است.

رهبر مطلق به حکم قانون طبیعی، خردمندترین و با قدرتمندترین فرد در جامعه است. او به حکم طبیعت خطاناپذیر و تنها مرجع تشخیص دهنده ی سعادت فرد و جامعه است. پس باید از او بی چون و چرا اطاعت کرد. رهبر مطلق، عین قانون است، هر زمان که لازم بداند و شرایط موجب شود قانونی را وضع و یا لغو و یا تغییر می دهد؛ زیرا فقط او است که می تواند خیر و صلاح را از شر واقعی تشخیص دهد.

در حقیقت اراده ی رهبر اراده ی اجتماعی است ولی رهبر الزامی ندارد که از خواسته های مردم پیروی کند، زیرا فقط اوست که نیازهای واقعی مردم را از هوس های زودگذر درک کرده، تشخیص داده و حتی تفسیر می کند.

رهبر در نظام فاشیسم و نازیسم حالی تقدیس شده یافت که در وهم نگنجد و بر خلاف دموکراسی در برابر توده پاسخگو نباشد.

فاشیسم و نژادپرستی

نژادپرستی خصیصه ای است که بیش از دیگر تفاوت ها، نازیسم را از فاشیسم متمایز می سازد. هیتلر در فصل دهم جلد اول کتاب نبرد من که از طولانی ترین فصل های کتاب هم به شمار می رود، به مساله ملل و نژاد پرداخته، اگرچه در سراسر کتاب بدون هیچ روش شناسی و نظم و ترتیبی، روح نژادپرستی و به گفته او راسیسم حکمفرماست و تمامی عناصر و عوامل دیگر چون ابزاری در خدمت نژاد و پیروزی آن بر دیگر نژادهاست.

بسیاری از محققان انسان شناسی و جامعه شناسی به این نتیجه رسیده اند که یکی از تضادها و ناهمگونی های سیاسی – اجتماعی از اختلاف نژادها و رنگ ها است. به هرحال اگر بپذیریم که آب و هوا، سنت های پایدار و روش زندگی، همراه با اعتقادات خاص آن اجتماع بر شکل فیزیکی و حتی ذهنی انسان تاثیر می گذارد، پذیرش این مهم که انسانهایی که در یک زمان معین و محل مشخص با یکدیگر زندگی می کنند با دیگر اجتماعاتی که از نظر زندگی متفاوتند، تفاوت خواهد داشت.

نتیجه آن خواهد بود که نظریه پردازان نژادگرا، این روند را در تفاوت نژادها موثر دانسته اند. به عبارت بهتر، بعضی از نژادها موفق شده اند جامعه و حکومتی منظم تر بوجود آورند و در این رابطه بر دیگر نژادها که از نظر آنان پست تر هستند، حکومت کنند و این حقیقت یادآور همان نظریه ی نخبه گرایی است که گروهی اندک بر توده ی مردم حکومت می کنند.

به عقیده ی هیتلر تمامی پیشرفت های بشری و خلاقیت های انسانی از ابتدا تا انتها در طول تاریخ فقط توسط نژاد آریایی بوجود آمده و خواهد آمد. او نژادها را در یک طیف ارزشی طبقه بندی می کند و در این طبقه بندی، نقطه مقابل نژاد آریا را قوم یهود قرار می دهد که فقط به فکر جان و مال و منافع خود است.

او عقیده دارد که یهود قومی است که در طول هزاران سال همیشه منافع شخصی و فردی خود را به منافع جمعی و اجتماعی ترجیح داده است. به همین جهت هیچ گاه ملتی استوار و پیشرو نبوده است و از آن گذشته اصولاً یهود به عنوان یک مذهب در عمل مذهب الهی نیست، بلکه یک قوم و یا بهتر بگوئیم قوم بنی اسرائیل است که در طول تاریخ در زیر چتر مذهب، هر زمان که لازم بوده و منافعش ایجاب می کرده تغییر مذهب داده است، زیرا برای او فقط حفظ خون پاک یهودی مهم است و نه مذهب و اعتقاد در مفهوم مسیحی. تعلیمات یهودی فقط رستگاری این جهان را اشاعه می دهد و به همین جهت یکی از دستورات فلسفه صهیونیست این است که فرد یهودی باید همه چیز را انکار کند مگر ملت یهود را.

هیتلر در نبرد من ادامه می دهد که بدترین صفتی که یهودیان دارند رباخواری و حرص ثروت شخصی است که این خصیصه باعث شده است که آنان مانند زالویی خون ملت های دیگر را مکیده و از پای درآورند. مارکسیسم نیز زاییده فکر یهود است، زیرا بدین ترتیب تمام نژادهای عالی و برتر و نژادهای پست با یکدیگر ادغام شده و از بین می روند و بدین ترتیب فقط قوم یهود است که به برتری و تسلط بر دیگران دست می یابند.

از نظر هیتلر نژاد پست از نژاد عالی بهره برده و به حیات خود ادامه می دهد، اگر یهود در جهان منحصر و تنها بود، در گرداب تاریکی فرو رفته بود. غریزه ی تمدن سازی نژاد آریا فقط در هوش و استعدادهای او نهفته نشده است، اگرچه هوش و استعداد خلاق از ویژگی های منحصر به فرد این نژاد است. ولی مهمتر از آن اینکه، جوامعی که صاحب این نژاد عالی هستند، همواره به فکر منافع جامعه خود می باشند و منافع و خواست های شخصی را در این راه فدا می کنند و به همین جهت است که منشا خلاقیت فرهنگ و تمدن جهانی شده اند و الا آتیلا و بسیاری دیگر از این قبیل با هوش و زیرک بودند و برای مدتی هم بر دنیا حکومت کردند ولی نه تنها فرهنگ و تمدنی از خود به جا نگذاشتند، بلکه فرهنگ های غنی را نیز ویران کردند.

اگر بخواهیم مطالب بالا را خلاصه نمائیم باید بگوئیم که ناسیونال سوسیالیست ها نژادهای انسانی را به سه گروه عمده - اگرچه با زیرگروه های کوچکتر – تقسیم می کنند:

1- نژاد تولید کننده ی فرهنگ و تمدن که نژاد آریاست.

2- نژاد مصرف کننده ی فرهنگ و تمدن که نژادهای سفید اروپایی (غیر اسلاوها) را در بر می گیرد.

3- نژاد مخرب و نابود کننده فرهنگ و تمدن که رنگین پوستان و یهودیان می باشند.

نازیسم بر این عقیده است که برتری نژاد آریا، از ابتدای اجتماعات انسانی بر سایر نژادها وجود داشته و در تمام تاریخ به وضوح دیده شده است. اطاعت و پیروی نژاد فروتر از نژاد برتر به نفع نژاد فروتر و حق تسلط نژاد برتر از طریق قانون طبیعی شناخته شده است. از نظر نازیسم نژاد، خون و خاک هر سه مقدس اند، پس در حفظ آن از دستبرد دسگر نژادها باید نهایت سعی و کوشش را نمود تا پاک و خالص باقی بماند.

مهمترین وجه تمایز نازیسم از فاشیسم اصرار بی حد و حصر آن در ارزش نژاد است که نازیسم را به نژادپرستی افراطی کشانده است. در این رابطه فاشیسم ایتالیا بر ملت گرایی افراطی یعنی به برتری ملت ایتالیا نسبت به دیگر ملت ها تاکید می نماید و نه به تفاوت آنها.

منبع: اندیشه سیاسی غرب در قرن بیستم - دکتر ملک یحیی صلاحی

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید