امروز: پنج شنبه, ۲۹ مهر ۱۴۰۰ برابر با ۱۴ ربيع الأول ۱۴۴۳ قمری و ۲۱ اکتبر ۲۰۲۱ میلادی
کد خبر: 267758
۲۴۲۲
۱
۰
نسخه چاپی
William James

ویلیام جیمز را بشناسید! | روانشناسی ویلیام جیمز

جیمز میان رفتار(غریزی) حیوانات که از روی عادت انجام می گیرد و رفتارهای مربوط به کسب عادات (انسان ها)، تمایز قائل می شد. رفتار اکثر حیوانات، خودکار و تقریباً محدود و ساده است؛ ولی خواسته ها و امیال آدمی وسعت بیشتری دارند و اگر بخواهیم در این باره به نتایج خاصی برسیم باید آگاهانه عادت های جدیدی را برای خود ایجاد کنیم.

ویلیام جیمز را بشناسید! | روانشناسی ویلیام جیمز

ویلیام جیمز کیست؟

در 11 ژانویه 1842 در یک خانواده ثروتمند در نیویورک به دنیا اومد. 4 خواهر و برادر داشت و فرزند بزرگ خانواده به حساب می‌آمد. پدرش یک روحانی سرشناس بود و نفوذ زیادی در قدرت داشت. اما داستان اصلی از جایی آغاز می‌شود که خانواده او متوجه شدند با مشکلات سلامتی بسیاری به دنیا آمده است، از جمله مشکلات بینایی که باعث نابینایی موقت او نیز شد و مشکلات گوارشی بسیار که او را وادار به داشتن رژیم غذایی سفت و سختی تا آخر عمرش کرد. و اینگونه بود که زندگی پیچیده ویلیام آغاز شد.

پدر ثروتمند آن ها عمیقاً به الهیات و عرفان امانوئل سوئدنبرگ علاقمند بود و اعتقاد داشت بچه هایش باید تحت بهترین نوع آموزش قرار بگیرند. در 1855، خانواده به اروپا مهاجرت کردند و جیمز در مدارس فرانسه، آلمان و سوئیس به تحصیل پرداخت و علاوه بر آموختن چندین زبان، از موزه های مختلف اروپا دیدن کرد.

در 1860، بعد از بازگشت به آمریکا نشان داد استعداد زیادی در نقاشی دارد و به همین منظور تصمیم گرفت نقاش شود. اما با ناراحت شدن پدرش و تهدید او به خودکشی مجبور شد از نقاشی کناره گیری کند. در 1861 جیمز به عنوان دانشجوی شیمی در دانشگاه هاروارد ثبت نام کرد. اما بعد به فیزیولوژی تغییر رشته داد و سرانجام در دانشکده ی پزشکی هاروارد ثبت نام کرد. اما طی یک سفر دریایی علمی دچار بیماری شد و کمردرد شدیدی گرفت. در 1867، تصمیم گرفت به آلمان برود و در آب های معدنی آن جا حمام بگیرد. در آلمان به مطالعه ی روانشناسی و فلسفه ی آلمان پرداخت و بعد از آشنایی با ویلهلم وونت تصمیم گرفت روانشناسی را به علم تبدیل کند.

بالاخره به آمریکا بازگشت و در 27 سالگی مدرک پزشکی خود را گرفت و در 30 سالگی شروع به تدریس فیزیولوژی در دانشگاه هاروارد کرد. در 1875، شروع به تدریس روانشناسی نمود و اولین آزمایشگاه تجربی روانشناسی را در امریکا تاسیس کرد. در 1879 کتاب اصول روانشناسی را به رشته ی تحریر درآورد. در 1878، با آلیس هاوگیبوتر، که معلم مدرسه ای در بوستون بود، ازدواج کرد و صاحب پنج فرزند شد.

جیمز در 1907 از هاروارد بازنشسته شد و در 1910 در خانه ی روستایی خود در نیوهمپشایر در اثر بیماری قلبی درگذشت. اثار معروف او عبارتند از: باورطلبی، انواع تجارب مذهبی، پراگماتیسم.

در 18896، وقتی که سومین کنگره ی بین المللی روانشناسی در مونیخ تشکیل شد، روزنامه ی برلین طی گزارشی که در این باره نوشت از ویلهلم وونت با عنوان «پاپ روانشناسی دنیای قدیم» و از ویلیامز جیمز با عنوان «پاپ روانشناسی جدید» یاد کرد و آن ها را به عنوان رهبران دنیای روانشناسی معرفی نمود. ویلیامز جیمز در واقع به بزرگترین فیلسوف آمریکا شهرت دارد. علت این امر آن است که در زمان های گذشته روانشناسی به عنوان بخشی از فلسفه تلقی می شد اما جیمز خود روانشناسی را جزئی از علوم طبیعی می دانست و معتقد بود احساسات، آرزوها، شناخت، قوه ی استدلال و تصمیم گیری و غیره همگی باید بر اساس ویژگی های عوامل سازنده ی آن ها تجزیه و تحلیل شوند.

جیمز اغلب دچار افسردگی روحی بود یا از درد و رنج جسمانی شکایت می کرد. کتاب اصول روانشناسی 12 سال از عمر او را گرفت و بالغ بر 1400 صفحه است. جیمز بعد از دو سال خلاصه ای ازکتاب را تحت عنوان «روانشناسی :درس مختصرتر» منتشر کرد که به جیمی معروف است.

در سال 1899 که ویلیام جیمز سرگرم بالا رفتن از کوهی در نزدیکی خانه‌اش در نیوهمپشایر بود، راه بازگشت خود را گم کرد. تلاش شدید او برای یافتن راه بازگشت از کوه مزبور، موجب تشدید ناراحتی قلبی‌اش شد. در طول دو سال آینده، تقریباً زمین‌گیر بود. اما به ناگهان و در کمال حیرت، بهبود یافت و توانست به هاروارد برگردد و شغل پرمشغله تدریس را از سر گیرد.

در سال 1907 بازنشسته شد و در 1909 کتاب یک جهان کثرت‌گرا را انتشار داد؛ وی در این اثر به طرز درخشانی به آثار هگل، فخنر و برگسون پرداخته‌ است. پس از چند ماه، ناراحتی قلبی او دوباره بروز کرد و در 26 اوت 1910 در خانه‌اش، واقع در نیوهمپشایر، درگذشت.

روانشناسی ویلیام جیمز

جیمز معتقد بود بیشتر رفتارهای حیوان و انسان تحت تاثیر غریزه قرار دارد، ولی او رفتارهای غریزی را کورکورانه و تغییرناپذیر نمی دانست، بلکه اعتقاد داشت تجربه می تواند رفتار غریزی را تغییر دهد. به علاوه او بر این باور بود که الگوی های رفتاری شبه غریزی جدیدی هم در طول عمر انسان پرورش می یابند که آن ها را می توان عادت نامید.

جیمز میان رفتار(غریزی) حیوانات که از روی عادت انجام می گیرد و رفتارهای مربوط به کسب عادات (انسان ها)، تمایز قائل می شد. رفتار اکثر حیوانات، خودکار و تقریباً محدود و ساده است؛ ولی خواسته ها و امیال آدمی وسعت بیشتری دارند و اگر بخواهیم در این باره به نتایج خاصی برسیم باید آگاهانه عادت های جدیدی را برای خود ایجاد کنیم. مشکل این است که برای ایجاد عادت های جدید باید زحمت بسیاری متحمل شویم. جیمز معتقد بود نکته ی مهم برای کسب عادت های جدید این است که قاطعانه تصمیم بگیریم و با پشتکار عمل کنیم. مسیر مدنظر در مغز فقط از طریق تکرار عمل ایجاد می شود.

جیمز می گفت :«دقیقاً همان طور که مصرف نوشیدنی های الکلی به صورت پراکنده می تواند ما را به یک دائم الخمر تبدیل کند، تکرار کارهای پراکنده می تواند ما را به فردی مقدس در حوزه ی اخلاقیات، یا صاحب نظری در حیطه ی علم تبدیل کند.»

جیمز معتقد بود هر فرد توسط دیواری که جمجمه نام دارد از دیگران جدا می شود و دنیا دقیقاً به دو نیمه تقسیم شده است. که یک نیمه ی آن به فرد و نیمه ی دیگر آن به دیگران تعلق دارد. او می گفت مردم به خاطر تحقیقات گسترده ای که روانشناسی در مورد احساس و اندیشه انجام داده است به ان علاقمند نمی شوند، بلکه بدین منظور به سوی روانشناسی می آیند که می خواهند بدانند علت افکار و احساساتی که دارند چیست.

جیمز نشان داد، هریک از ما علاوه بر آن که نگاه متفاوتی به دنیا داریم دیدگاهایمان هم روز به روز یا ساعت به ساعت تغییر می کند. به قول جیمز: «احساسات ما در هنگام خواب یا بیداری، گرسنگی یا سیری، سرحال بودن یا خستگی، شب و روز، تابستان یا زمستان و از مهمتر در دوران کودکی، بزرگسالی یا پیری متفاوت اند. در نتیجه چیزی که زمانی برایمان عالی و هیجان انگیز بوده، زمان دیگر ممکن است خسته کننده و بی حاصل باشد.»

او همچنین متوجه شده بود هر فکری که در سرمان ایجاد می شود منحصر به فرد است و هرگز نمی توان عیناً همان فکر را داشت؛ زیرا دنیا دائم در حال تغییر و دگرگونی است. اغلب اوقات خودمان هم از تغییر دیدگاهایمان در مورد موضوعات مختلف شگفت زده می شویم. البته جیمز معتقد بود این ایرادی ندارد، زیرا به سبب همین تغییر دائمی و بازگشت به تعادل است که به ما انسان گفته می شود.

جیمز اعتقاد داشت فکر مثل چشمه ای در حال جاری شدن است. او در جایی می نویسد:« گذر اندیشه از موضوعی به موضوع دیگر، به معنای وجود وقفه ای در میان آنها نیست، بلکه این گذر همچون بندهایی است که در چوب خیزران وجود دارد. همان طور که بندها جزئی از چوب خیزران هستند این گذر هم بخشی از جریان اندیشه است.»

جیمز می گوید بعضی مواقع آرزو می کرد یک میلیونر، کاوشگر، یا فرد محبوب و جذابی باشد، ولی سرانجام به این واقعیت تلخ رسیده است که فقط می تواند یک نفر باشد. بنابراین، برای این که در زندگی موفق باشیم باید از میان شخصیت های گوناگون فقط یکی را انتخاب و موفقیتمان را در آن جستجو کنیم. جنبه ی منفی قضیه این است که اگر فقط یک هدف برای خودمان در نظر بگیریم، مثلاً آرزو کنیم ماهیگیر موفق یا روانشناس برجسته ای شویم، آن گاه چنانچه در این راه شکست بخوریم، ضربه ی مهلکی به عزت نفسمان وارد می شود و دچار نومیدی می شویم.

جیمز بر این نکته تاکید می کند که اگر از خیالبافی موهوم، مثل آرزوی دوباره جوان شدن، داشتن جثه ای لاغر، ورزشکار مشهوری شدن و غیره دست برداریم، آن گاه احساس سبکی خواهیم کرد. با کنار گذاشتن و حذف هر توهم، در واقع یک احتمال برای شکست خوردن را از میان خواهیم برداشت و به سوی پیروزی واقعی پیشروی خواهیم کرد.

روانشناسی ویلیام جیمز عمدتاً فردگراست و ذهن انسان را به شفق قطبی تشبیه می کند که تمام توازن داخلی آن با ضرباهنگ هر تغییری جهتش را عوض می کند. روح عمل گرایی در روانشناسی جیمز، به گونه ای کاملاً طبیعی به شکل گیری روانشناسی کاربری می انجامد. به اعتقاد جیمز، سودمندی، واقعیت و ارزش هر چیز را تعیین می کند. او با بررسی تمام جنبه های وجودی انسان، از قبیل رفتار، شناخت، احساسات، اراده و حتی تجربه های مذهبی، موضوع مطالعه ی روانشناسی را گسترش داد.

منبع: مکاتب روان شناسی - حمیدرضا بلوچ

  • منبع
  • حقوق نیوز
  • ویرگول

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید