امروز: دوشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۹ برابر با ۰۴ جمادى الآخر ۱۴۴۲ قمری و ۱۸ ژانویه ۲۰۲۱ میلادی
کد خبر: 271837
۶۸۲
۱
۰
نسخه چاپی
کارل مارکس (Karl Marx)

کارل مارکس | نظریه طبقاتی مارکس | مارکس و از خود بیگانگی

در يك نقطه معین، روابط اجتماعی دگرگون شده تولیدی با روابط مالکیت موجود، یعنی با شیوه تقسیم بندی های موجود میان مالکان و غیر مالکان، تضاد پیدا می کنند. همین که جامعه به چنین نقطه ای می رسد، نمایندگان طبقات رو به تعالی، روابط موجود مالکیت را مانع تکامل بیشترشان تلقی می کنند. این طبقات که دگرگونی در روابط مالكیت موجود را به عنوان تنها راه تعالی شان تشخیص می دهند، طبقاتی انقلابی می شوند

کارل مارکس | نظریه طبقاتی مارکس | مارکس و از خود بیگانگی

کارل مارکس يك نظریه پرداز و سازمانده ی سوسیالیست، شخصیتی بزرگ در تاریخ اندیشه ی فلسفی و اقتصادی و يك پیامبر بزرگ اجتماعی بود. اما در اینجا، او تنها به عنوان يك نظریه پرداز اجتماعی مورد نظر ما است.

کلیت اندیشه مارکس

به نظر مارکس، جامعه از توازن متغیر نیروهای متضاد ساخته می شود. بر اثر تنش ها و کشمکش های این نیروها، دگرگونی اجتماعی پدید می آید.

بینش مارکس مبتنی بر يك موضع تکاملی بود. به نظر او، نه رشد آرام، بلکه نبرد، موتور پیشرفت است. ستیزه مولد همه چیزها است و کشمکش اجتماعی جان کلام فراگرد تاریخی را تشکیل میدهد. این طرز تفکر گرچه با بیشتر آیین های اسلاف قرن هیجدهمی مارکس در تضاد بود، اما در عوض، با بیشتر اندیشه های سده ی نوزدهم همخوانی داشت.

به عقیده مارکس، نیروی برانگیزاننده ی تاریخ، همان شیوه ی ارتباط انسانها در رهگذر کشمکش های شان برای به دست آوردن زیستمایه از چنگ طبیعت است.

«نخستین عمل تاریخی... تولید خود زندگی مادی است. براستی که این يك عمل تاریخی و شرط بنیادی سراسر تاریخ است» . جستجوی خورد و خوراك كافی و سرپناه و پوشاك، هدف های اصلی انسان در سپیده دم تاریخ بشر بودند و اگر ساختمان پیچیده ی جامعه نوین را از هم بشکافیم، در می یابیم که این هدفها هنوز هم در کانون کوششهای انسان کنونی جای دارند. تا زمانی که این نیازهای اساسی برآورده نشوند، کشمکش انسان با طبیعت همچنان ادامه خواهد داشت.

انسان يك حيوان همیشه ناخرسند است. هرگاه که نیازهای اصلی او برآورده شوند، «نیازهای تازه ای پدید می آیند و همین تولید نو به نو نیازها، خود نخستین عمل تاریخی است» . همین که انسانها راه هایی برای ارضای نیازهای پیشین شان پیدا می کنند، نیازهای تازه ای سر بلند می کنند.

همین که انسان ها در مسیر تکاملی شان مرحله ابتدایی و اشتراکی را پشت سر می گذارند، برای برآورده ساختن نیازهای نخستین و ثانوی شان درگیر یك همزیستی تنازع آمیز می شوند. به محض آن که تقسیم کار در جامعه بشری پدید می آید، این تقسیم کار به تشکیل طبقات متنازع می انجامد. همین طبقات هستند که بازیگران اصلی در صحنه ی نمایش تاریخ اند.

ویژگی تاریخی، نشانه خاص رهیافت مارکس است. برای مثال، زمانی که او اظهار داشته بود که همه دوران تاریخی پیشین را نبرد طبقاتی مشخص می کند، بی درنگ این نکته را نیز افزوده بود که این نبردها بر حسب دوران مختلف تاریخی تفاوت می یابند. مارکس برخلاف اسلاف رادیکالش که تاریخ را به منزله نبردی یکنواخت میان دارا و ندار و قدرتمند و بیقدرت میدیدند، معتقد بود که گرچه نبرد طبقاتی شاخص سراسر تاریخ است، اما دو طرف نبرد با گذشت زمان دگرگون می شوند.

به نظر او، گرچه شاگردان صنفی اواخر قرون وسطی که علیه ارباب صنفی شان می جنگیدند با کارگران صنعتی جدید که در برابر سرمایہ داران صف آرایی کرده اند شباهت هایی داشتند، اما با این همه، دو طرف نبرد در دو مورد یاد شده، اساساً در دو موقعیت متفاوت قرار داشتند.

خصلت زمینه کلی اجتماعی، صورتهای نبرد اجتماعی را تعیین می کند. این واقعیت که کارگران صنعتی جدید بر خلاف شاگردان صنفی قرون وسطی، برای همیشه از تسلط بر وسایل تولید محروم مانده اند و از همین روی، باید نیروی کارشان را به دارندگان این وسایل بفروشند، از آنها طبقه ای اساسا متفاوت از صنعتگران یا شاگردان صنفی می سازد. همین واقعیت که کارگران جدید در فروش نیروی کارشان رسما «آزاد» اند ولی در حقیقت، ناچار به فروش آنند، وضعیت ویژه ای از نظر تاریخی به آنها می بخشد و آنها را از طبقات استثمارشده دوران پیشین به کلی متفاوت می سازد.

به اعتقاد مارکس، دگرگونی نظام های اجتماعی را نمی توان بر حسب عوامل غیر اجتماعی همچون جغرافیا یا آب و هوا تبیین کرد، زیرا این عوامل در برابر دگرگونیهای تاریخی عمده نسبتا ثابت باقی می مانند. يك چنین دگرگونی را با ارجاع به پیدایش افکار تازه نیز نمی توان تبیین کرد. تکوین و پذیرش افکار بستگی به چیزی دارد که خود از جنس اندیشه نیست. افکار محرك نخستین نیستند، بلکه واکنش مستقیم یا تصعیدیافته منافع مادی ای اند که انسانها را به معامله با دیگران وا می دارند.

به نظر مارکس، گرچه پدیده های تاریخی نتیجه تأثیر و تأثر عوامل گوناگونند، اما در تحلیل نهایی، همه این عوامل به جز عامل اقتصادی، متغیرهای وابسته اند.

«تحول سیاسی، حقوقی، فلسفی، ادبی و هنری همگی بر تحول اقتصادی استوارند، اما همه اینها بر یکدیگر و بر مبنای اقتصادی نیز تأثیر می گذارند. این بدان معنی نیست که موقعیت اقتصادی تنها علت فعال به شمار می آید و هر چیز دیگری تنها معلول منفعل این علت است، بلکه در چهارچوب ضرورت اقتصادی، این عوامل گوناگون در کنش و واکنش با یکدیگرند» .

کل روابط تولیدی، یعنی آن روابطی که انسانها ضمن کاربرد مواد خام و فنون موجود برای دستیابی به هدف های تولیدی شان با یکدیگر برقرار می سازند، همان بنیادهای واقعی اند که روساختار فرهنگی کل جامعه بر روی آنها ساخته می شود.

منظور مارکس از روابط تولیدی تنها تکنولوژی نیست، زیرا به نظر او، گرچه تکنولوژی نقش مهمی دارد، اما روابط اجتماعی ای که مردم از طریق اشتراك در زندگی اقتصادی با یکدیگر برقرار می سازند، اهمیت درجه یکم دارند. «ماشین به همان اندازه گاوی که زمین را شخم می زند يك مقوله اقتصادی است. کارگاه جدید که به کاربرد ماشین وابسته است، در واقع، يك رابطه تولیدی اجتماعی و يك مقوله اقتصادی است» .

شیوه تولید اقتصادی که در روابط میان انسان ها خود را نشان می دهد، مستقل از هر فرد خاصی است و تابع اراده ها و مقصودهای فردی نیست.

انسانها با اشتراك در تولید اجتماعی وارد روابط معینی می شوند که گریزناپذیر و مستقل از اراده های شان اند. این روابط با مرحله معینی از تکامل قدرت های مادی و تولیدی انسانها بستگی دارند. جمعیت این روابط تولیدی ساختار اقتصادی جامعه را می سازد، یعنی همان بنیاد واقعی ای که فراساختارهای حقوقی و سیاسی بر پایه آن بدید می آیند و صورت معینی از آگاهی اجتماعی با آن همراهند. شيوه تولید زندگی مادی، خصلت عام فراگردهای اجتماعی، سیاسی و روحی را تعیین می کند. این آگاهی انسانها نیست که هستی آنها را تعیین می کند، بلکه برعکس، این هستی اجتماعی آنها است که آگاهی شان را تعیین می نماید.

نکته بنیادی در این نظرهای مارکس این است که انسان ها در جامعه زاده می شوند و جامعه روابط مالكیت را پیش از زاده شدن آنها تعیین می کند. این روابط مالکیت به نوبه خود به پیدایش طبقات گوناگون اجتماعی می انجامند. همچنان که انسان نمی تواند خود پدر خویش را برگزیند، در گزینش طبقه اش نیز اختیاری ندارد.

(تحرك اجتماعی گرچه از سوى مارکس بازشناخته شده بود، اما در تحلیل او نقش چندانی را بازی نمی کند). همین که يك انسان بر حسب تولدش به طبقه ویژه ای باز بسته می شود و به محض آن که او يك ارباب فئودال یا سرف، يك كارگر صنعتی با سرمایه دار می گردد، شیوه رفتار ویژه ای نیز به او اختصاص داده می شود. « افراد معین که به شیوه معینی فعالیت تولیدی می کنند، وارد... روابط اجتماعی و سیاسی معینی نیز می شوند». همین نقش طبقاتی ماهیت انسان را به گونه مؤثری مشخص می سازد.

مارکس در پیشگفتار کتاب سرمایه نوشته بود که «در اینجا با افراد تنها به عنوان تشخص مقوله های اقتصادی و تجسم روابط و منافع ویژه طبقاتی سر و کار پیدا می کنیم». مارکس در این اظهارنظرها عملکرد متغیرهای دیگر را انکار نمی کند، بلکه بر نقش طبقاتی به عنوان نقش تعیین کننده تأکید می کند.

مکانهای گوناگونی که انسانها در طیف طبقاتی اشغال می کنند، به منافع طبقاتی گوناگونی نیز می انجامند. این منافع گوناگون از آگاهی طبقاتی یا فقدان آن در میان افراد برنمی خیزند، بلکه از جایگاه های عینی شان در فراگرد تولید مایه می گیرند. انسانها ممکن است به منافع طبقاتی شان آگاه نباشند، اما باز همین منافع تو گویی که از پشت سر آنها سوق شان میدهد.

تقسیم جامعه به طبقات، جهان بینی های سیاسی، اخلاقی، فلسفی و مذهبی گوناگون را پدید می آورد، جهان بینی هایی که روابط طبقاتی موجود را بیان می کنند و بر آن گرایش دارند که قدرت و اقتدار طبقه ی مسلط را تحکیم یا تضعیف کنند.

«افکار طبقه حاکم در هر عصری، افکار حاکم بر کل جامعه اند؛ یعنی، طبقه ای که نیروی مادی مسلط بر جامعه است، در ضمن، نیروی فکری مسلط آن نیز به شمار می آید. طبقه ای که ابزارهای تولید مادی را به دست دارد، بر ابزارهای تولید ذهنی نیز تسلط دارد» . به هر روی، طبقات ستمکش گرچه دست و پای شان را چیرگی ایدئولژيك ستمگران بسته است، اما با این همه، برای نبرد با آنها ایدئولژی های ضد ایدئولژی حاکم را نیز به وجود می آورند. در دوران انقلابی یا پیش از انقلاب، برخی از نمایندگان طبقه مسلط تغییر جهت می دهند. بدین سان، « برخی از صاحبنظران بورژوا که خود را به سطحی ارتقاء داده باشند که بتوانند از جهت نظری مسیر کل جنبش را دریابند» ، به طبقه پرولتاریا روی می آورند.

نیروهای مادی تولیدی هر نظام اجتماعی ای پیوسته دستخوش دگرگونی اند؛ منظور از این نیروهای مادی تولیدی همان نیروهای طبیعی اند که می توان با تکنولوژی ها و مهارت های شایسته مهارشان کرد. در نتیجه، «روابط اجتماعی تولید با دگرگونی و تحول ابزارهای مادی تولید و نیروهای تولیدی جامعه دگرگون می شوند».

در يك نقطه معین، روابط اجتماعی دگرگون شده تولیدی با روابط مالکیت موجود، یعنی با شیوه تقسیم بندی های موجود میان مالکان و غیر مالکان، تضاد پیدا می کنند. همین که جامعه به چنین نقطه ای می رسد، نمایندگان طبقات رو به تعالی، روابط موجود مالکیت را مانع تکامل بیشترشان تلقی می کنند. این طبقات که دگرگونی در روابط مالكیت موجود را به عنوان تنها راه تعالی شان تشخیص می دهند، طبقاتی انقلابی می شوند.

بر اثر تضادها و تنش های موجود در چهارچوب ساختار رایج اجتماعی، روابط اجتماعی تازه ای تحول می یابند و این روابط به نوبه خود، به تضادهای موجود دامن می زنند.

برای مثال، شیوه های نوین تولید صنعتی به تدریج از بطن جامعه فئودالی پدید می آیند و به بورژوازی که بر این شیوه های نوین تولیدی نظارت دارد، اجازه می دهند که با چیرگی طبقاتی که بر نظام فئودالی تسلط داشتند به گونه مؤثری مبارزه کند. همین که کفه شیوه تولید بورژوایی سنگینی کافی و مؤثری پیدا کند، روابط فئودالی ای را که خود در بطن آن به بار آمده است درهم می شکند. «ساختار اقتصادی جامعه سرمایه داری از درون ساختار جامعه فئودالی برخاسته است. فرو پاشیدگی ساختار فئودالی، عناصر ساختار سرمایه داری را آزاد می سازد» . به همین سان، شیوه تولید سرمایه داری، طبقه پرولتاریا یا کارگران کارخانه را پدید می آورد. همین که این کارگران آگاهی طبقاتی پیدا کنند، تنازع بنیادی شان را با طبقه ی بورژوا تشخیص می دهند و برای برانداختن رژیمی که ضامن بقای سرمایه داری است، دست به دست هم میدهند. «پرولتاریا حکم محکومیتی را که مالکیت خصوصی با خلق پرولتاریا برای خود صادر کرده است، به اجرا می گذارد» . صورتهای نوین اجتماعی و اقتصادی در زهدان صورت های پیشین شکل می گیرند.

کارل مارکس | نظریه طبقاتی مارکس | مارکس و از خود بیگانگی

نظریه طبقاتی مارکس

نظریه طبقاتی مارکس مبتنی بر این نظر است که تاریخ جوامعی که تاکنون موجود بوده اند، تاریخ نبردهای طبقاتی است» . بنابراین نظر، جامعه بشری همین که از حالت ابتدایی و به نسبت تمایز نیافته اش بیرون آمد، پیوسته منقسم به طبقاتی بوده است که در تعقیب منافع طبقاتی شان با یکدیگر برخورد داشته اند. برای مثال، در جهان سرمایه داری، واحد هسته ای نظام سرمایه داری، یعنی کارخانه، نه مکانی برای یك همکاری کارکردی، بلکه جایگاه اصلی تنازع میان طبقات استثمارگر و استثمار شده و یا خریداران و فروشندگان قدرت کار بوده است. به نظر مارکس، منافع طبقاتی و برخورد قدرتی که همین منافع به دنبال می آورند، تعیین کننده اصلی فراگرد اجتماعی و تاریخی اند.

تحلیل مارکس پیوسته بر این محور دور می زند که چگونه روابط میان انسانها با موقعیت شان در ارتباط با ابزارهای تولید شکل می گیرند، یعنی این روابط به میزان دسترسی افراد به منابع نادر و قدرتهای تعیین کننده بستگی دارند.

او یادآور می شود که دسترسی نابرابر به این منابع و قدرت ها، در همه زمانها و شرایط به نبرد طبقاتی مؤثری نمی انجامد؛ بلکه مارکس تنها این نکته را بدیهی میداند که امکان درگیری طبقاتی در ذات هر جامعه تمایزیافته ای وجود دارد، زیرا که يك چنین جامعه ای میان اشخاص و گروه هایی که در درون ساختار اجتماعی و در رابطه با ابزار تولید پایگاه های متفاوتی دارند، پیوسته برخورد منافع ایجاد می کند. مارکس می خواست بداند که پایگاه های ویژه در ساختار اجتماعی به چه شیوه هایی تجارب اجتماعی دارندگان این پایگاه ها را شکل می بخشند و آنها را به اعمالی در جهت بهبود سرنوشت جمعی شان سوق می دهند.

اما در جامعه شناسی مارکس، منافع طبقاتی بدون سابقه پدید نمی آیند. مردی پایگاه های اجتماعی ویژه ای دارند، وقتی که در معرض مقتضیات اجتماعی ویژه ای قرار می گیرند، منافع طبقاتی خاصی پیدا می کنند.

برای مثال، در مؤسسات صنعتی اولیه، عامل رقابت، منافع شخصی «جمعی از مردمی که همدیگر را نمی شناسند متفاوت می سازد. اما حفظ دستمزدهای شان، یعنی همان مصلحت مشترکی که علیه کارفرمای شان دارند، آنان را به یکدیگر پیوند میدهد» . «افراد جداگانه تنها زمانی تشکیل يك طبقه میدهند که در يك نبرد مشترك عليه طبقه ای دیگر درگیر شوند؛ در غیر این صورت، آنها به عنوان رقیب های یکدیگر، روابط دشمنانه با هم خواهند داشت» .

برخلاف نظر مکتب فایده گرایی و اقتصاد سیاسی كلاسیك انگلیس، به اعتقاد مارکس، منافع طبقاتی از منافع فردی تفاوت بنیادی دارند و نمی توانند از منافع فردی برخیزند.

منافع اقتصادی بالقوه اعضای يك قشر خاص، از جایگاه آن قشر در درون ساختارهای اجتماعی ویژه و روابط تولیدی سرچشمه می گیرند. اما این امکان بالقوه تنها زمانی بالفعل می گردد و «طبقه در خود» به «طبقه برای خود» تبدیل می شود که افراد اشغال کننده پایگاه های یکسان در يك نبرد مشترك درگیر شوند؛ در آن صورت، شبکه ای از ارتباطات میان آنها پدید می آید و آنان از این طریق به سرنوشت مشتركشان آگاه می شوند. در این زمان است که این افراد بخشی از يك طبقه منسجم می شوند و در درون این طبقه، به منافع مشتركشان دقیقا آگاهی می یابند.

همچنان که کارلایل زمانی اظهار داشته بود، «بانگ صدای مشترك انسان ها بس بلند است». گرچه مجموعه ای از انسانها ممکن است پایگاه های همانندی در فراگرد تولید داشته باشند و زندگی شان به یکسان تعیین شده باشد، اما تنها زمانی به عنوان يك هیئت خود آگاه و تاریخ ساز تشکیل يك طبقه میدهند که از طریق نبرد با طبقات مخالف شان، به همانندی مصالح شان آگاه گشته باشند.

به نظر مارکس، مبنایی که نظام های قشربندی اجتماعی بر آن استوارند، همان رابطه مجموعه ای از انسانها با ابزار تولید است. طبقات عمده جدید عبارتند از «مالکان قدرت کار، مالکان سرمایه و مالکان زمین که منبع درآمدشان به ترتیب عبارتند از دستمزد، سود و اجاره زمین» . طبقه مجموعه ای از اشخاصی است که در سازمان تولید کارکرد یکسانی انجام میدهند. اما پیدایش يك طبقه خود آگاه و متمایز از مجموعه افراد سهیم در يك سرنوشت مشترك، به شبکه ای از ارتباطات، تمرکز توده های مردم، دشمن مشترك و نوعی سازماندهی نیاز دارد.

طبقه خود آگاه تنها زمانی پدید می آید که به اصطلاح ماکس وبر، مصالح «آرمانی» و منافع «مادی» بر یکدیگر منطبق شوند، یعنی در صورتی که درخواست های اقتصادی و سیاسی با هدف های اخلاقی و عقیدتی درهم آمیزند.

همان نوع استدلالی که مارکس را به این اظهار نظر واداشت که طبقه کارگر همین که شرایط متناسب پدید آیند، بیگمان به آگاهی طبقاتی دست خواهد یافت، این ادعا را نیز به دنبال آورد که بورژوازی به دلیل روابط ذات رقابت آمیز میان تولید کنندگان سرمایه دار، نمی تواند به يك آگاهی فراگیر نسبت به منافع جمعی اش برسد.

اقتصاددانان كلاسيك نظام اقتصادی مبتنی بر بازار را به گونه ای تصویر می کنند که در آن، هر کسی که به دنبال منافع شخصی و تنها به فکر تأمین بیشترین سود برای خود است، در ضمن، منافع و هماهنگی کل جامعه را نیز تأمین می کند. مارکس در اختلاف نظر شدید با آنها، همچنان که ریمون آرون نیز یادآور شده است، می گوید که «هر انسانی ضمن دنبال کردن منافع شخصی اش، هم به تسهیل کارکرد ضروری رژیم و هم به نابودی آن کمک می کند».

مارکس برخلاف فایده گرایانی که نفع شخصی را تنظیم کننده يك جامعه هماهنگ می انگارند، می گوید که خود همین نفع شخصی در میان سرمایه داران، نابودکننده نفع طبقاتی عام آنها است و به نابودی نهایی سرمایه داری به دست خود سرمایه داران خواهد انجامید. همین واقعیت که هر سرمایه داری بر مبنای نفع شخصی اش عقلایی عمل می کند، به بحران های اقتصادی بیش از پیش عمیق تر و در نتیجه، به نابودی منافع مشترك سرمایه داران منجر خواهد شد.

شرایط کار و نقش هایی که کارگران به عهده می گیرند، آنها را مستعد همبستگی می سازند و بر آن می دارند که رقابت اولیه شان را رها کنند و به عمل دسته جمعی در جهت منافع مشترك طبقاتی شان روی آورند. اما سرمایه داران که ملزم به رقابت در بازارند در پایگاه ساختاری خاصی قرار دارند که به آنها اجازه نمی دهد که پیگیرانه به دنبال منافع مشتركشان باشند.

بازار و شیوۂ رقابت آمیز تولید که ویژگی سرمایه داری را تشکیل می دهند، گرایش بر این دارند که تولیدکنندگان فردی را از هم جدا سازند. مارکس گرچه این واقعیت را پذیرفته بود که برای سرمایه داران نیز ممکن است که از منافع شخصی شان فرا گذرند، اما باز بر این اندیشه بود که این امکان تنها در عرصه های سیاسی و عقیدتی وجود دارد و نه در صحنه اقتصادی، سرمایه داران با آن که به خاطر رقابت اقتصادی ان همدیگر جدایند، اما باز یك ایدئولوژی توجیه کننده و نیز نظام سلطه ای را پرورانده اند که در خدمت منافع همگانی شان به کار می روند.

«دولت، صورتی است که افراد طبقه حاکم در قالب آن منافع مشتركشان را بیان میدارند». «افکار طبقه حاکم... همان افکار حاکم بر جامعه اند». پس قدرت سیاسی و ایدئولوژی برای سرمایه داران، همان کارهایی را انجام می دهند که آگاهی طبقاتی برای طبقه کارگر. اما این قرینه، تنها جنبه ظاهری دارد.

به نظر مارکس، عرصه اقتصادی همیشه قلمرو تعیین کننده و سرنوشت ساز است که در آن، بورژوازی همیشه قربانی همان رقابتی می شود که در ذات شیوه وجود اقتصادی سرمایه داری نهفته است. سرمایه داری می تواند آگاهی ای را بپروراند، اما این آگاهی هميشه يك «آگاهی دروغین» است، یعنی آگاهی ای که نمی تواند از وجود ریشه گرفته در شیوه تولید رقابت آمیزش فراتر رود. از این روی، نه بورژوازی به عنوان يك طبقه، نه دولت بورژوا و نه ایدئولوژی بورژوایی می تواند در خدمت فرا گذشتن از نفع شخصی در جهان بورژوایی به درستی به کار آید. هرگاه که شرایط اقتصادی آماده گردد و طبقه کارگر همبستگی یابد و به منافع مشترك خود آگاه شود و با نظام فکری شایسته ای برانگیخته گردد و با دشمنان نامتحدش روبرو شود، حاکمیت بورژوایی راهی جز نابودی ندارد. همین که کارگران آگاه شوند که از فراگرد تولید بیگانه اند، کوس سپری شدن عصر سرمایه داری به صدا درخواهد آمد.

مارکس و از خود بیگانگی

به نظر مارکس، تاریخ نوع بشر جنبه ای دوگانه دارد، یعنی، از يك سوى، تاریخ نظارت آفریننده انسان بر طبیعت است و از سوی دیگر، تاریخ ازخودبیگانگی هرچه بیشتر انسان است.

ازخودبیگانگی به وضعی اطلاق می شود که در آن، انسانها تحت چیرگی نیروهای خود آفریده شان قرار می گیرند و این نیروها به عنوان قدرت های بیگانه در برابرشان می ایستند. این مفهوم در کانون نوشته های نخستین مارکس جای دارد و در نوشته های بعدی اش نیز البته دیگر نه به عنوان يك قضية فلسفی بلکه به عنوان يك پدیده اجتماعی، همچنان جای مهمی را به خود اختصاص می دهد. مارکس جوان می پرسد: در چه شرایطی انسانها قدرتها و ارزش های شان را صرف چیزهایی می کنند که از نظارت آنها سر باز می زنند؟ علت های اجتماعی این پدیده چیستند؟

به عقیده مارکس، همه نهادهای عمده جامعه سرمایه داری، از دین و دولت گرفته تا اقتصاد سیاسی، دچار از خود بیگانگی اند. وانگهی، این جنبه های گوناگون از خودبیگانگی، وابسته به یکدیگرند. «عینیت بخشی ، کار از خود بیگانگی است. درست همچنان که انسان تا زمانی که تحت تأثیر شدید دین است، ذات خویش را تنها می تواند با يك هستی ازخودبیگانه و موهوم عینیت بخشد، تحت چیرگی نیاز خودخواهانه نیز تنها می تواند خودش را تایید کند و از طریق قرار دادن فرآورده های تولیدی و فعالیت شخصی اش تحت تابعیت و چیرگی يك هستی بیگانه و وابسته ساختن آنها به اعتبار يك هستی باز هم بیگانه، یعنی پول، چیزهایی را تولید نماید».

«پول همان ذات ازخودبیگانه کار و وجود انسان است. این ذات بر انسان چیره می شود و مورد پرستش او قرار می گیرد». «دولت همان واسطة میان انسانها و آزادی بشری است. درست همچنان که مسیح واسطه ای است که انسان همه اولوهیت و همه پیوندهای مذهبی اش را بدو نسبت می دهد، دولت نیز واسطه ای است که انسان همه عدم اولوهیت و همه آزادی انسانی اش را در گرو او می گذارد». پس، انسان در همه نهادهایی که گرفتارشان شده است، با از خود بیگانگی روبرو است. اما به نظر مارکس، ازخودبیگانگی در محل کار از همه بیشتر اهمیت دارد، زیرا که انسان به عقیده او، گذشته از هر چیز دیگر، يك انسان سازنده است. «دستاورد سترگ پدیده شناسی هگل... این است که او خود آفرینی انسان را به عنوان يك فراگرد در نظر می گیرد... و بنابراین، ماهیت کار را درك می کند و انسان عینی را... نتیجه کار خودش میداند» .

برخلاف صورت های دیگر از خود بیگانگی، ازخودبیگانگی اقتصادی نه تنها در اذهان انسان ها بلکه در فعالیت های روزانه شان نیز رخ می نماید. «ازخودبیگانگی مذهبی تنها در عرصه آگاهی و در زندگی درونی انسان رخ می دهد، اما ازخودبیگانگی اقتصادی به زندگی واقعی باز بسته است... و از همین روی، بر هر دو جنبه زندگی تاثیر می گذارد».

ازخودبیگانگی در قلمرو کار، چهار جنبه دارد: انسان از محصولی که تولید می کند، از فراگرد تولید، از خودش و سرانجام، از اجتماع همگنانش بیگانه می شود.

« محصولی که با کار تولید می شود، اکنون بسان يك هستی بیگانه و قدرتی مستقل از تولید کننده در برابر او می ایستد... هرچه که کارگر بیشتر خود را وقف کارش می کند چیزهایی که به ضد خودش می آفریند، نیرومندتر می شوند و او در زندگی درونی اش فقیرتر می شود و کمتر به خودش تعلق می یابد».

« به هر روی، ازخودبیگانگی تنها نه در نتیجه تولید، بلکه در فراگرد تولید در چهارچوب خود فعالیت تولیدی نمایان می شود... اگر محصول کار، ازخودبیگانگی است، خود تولید نیز باید يك نوع از خود بیگانگی فعال باشد... از خود بیگانگی محصول کار، تنها بیانگر ازخودبیگانگی در خود فعالیت کار است».

انسانی که از محصولات کارش و از فراگرد تولید بیگانه می شود، از خودش نیز بیگانه می گردد. او دیگر نمی تواند جنبه های گوناگون شخصیت اش را به گونه ای کامل بپروراند. «کار برای کارگر جنبه خارجی پیدا می کند... و دیگر بخشی از ماهیت او را نمی سازد؛ در نتیجه، او خودش را در کارش محقق نمی سازد، بلکه بدین طریق، خودش را انکار می کند... از این روی، کارگر تنها زمانی که اوقات فراغتش را می گذراند، احساس می کند که خودش هست، حال آن که ضمن کار چنین احساسی را ندارد».

«کارگر در حال کار، نه به خودش بلکه به شخص دیگری تعلق دارد». «کارگر با فعالیت خودش در چنان ارتباطی است که کارش را بسان چیزی بیگانه و نه متعلق به خودش می انگارد و فعالیت اش را رنج (انفعال)، نیرویش را بی قدرتی و خلاقیت اش را به عنوان عدم مردانگی اش تلقی می کند. انرژی ذهنی و جسمانی شخصی کارگر و زندگی خصوصی اش... به فعالیتی تبدیل می شود که علیه او جهت گرفته و مستقل از او است و به او هیچ تعلق ندارد».

سرانجام، انسان از خود بیگانه از اجتماع بشری و از هستی نوعی» اش نیز بیگانه می گردد. «انسان از انسان های دیگر بیگانه شده است. انسانی که در برابر خودش قرار می گیرد، در برابر انسانهای دیگر نیز قرار می گیرد. هر آنچه که در مورد رابطه انسان با کارش، محصول کارش و با خودش صدق دارد، در مورد رابطه اش با انسان های دیگر نیز مصداق پیدا می کند... هر انسانی از دیگران بیگانه است... و هر يك از دیگران نیز به همین سان از زندگی بشری بیگانه است» . مارکس می بایست از این بیت شعر آ، ای، هاوسمان خوشش آمده باشد که گفته است، «من، يك بيگانه و هراسان، در جهانی که هرگز نساخته امش». تنها تغییری که مارکس می بایست در این بیت بدهد، جایگزین ساختن ضمير ما به جای من است.

اصطلاح ازخودبیگانگی را در نوشته های بعدی مارکس نمی توان پیدا کرد، اما مفسران جدید مارکس در اشتباهند که ادعا می کنند او این فکر را بعدها رها کرده بود. این مفهوم در نوشته های بعدی مارکس، بویژه در سرمایه نمایان است. مارکس در مفهوم « بت انگاری کالاها» که برای تحلیل اقتصادی او جنبه ای کانونی دارد، بارها اصطلاح ازخودبیگانگی را به کار بسته بود. کالاها محصولات کار از خود بیگانه انسان و تجلیات تبلور یافته همین کارند که بسان هیولایی بر آفرینندگانش چیره گشته اند. مارکس در سرمایه می نویسد که:

صورت کالایی و رابطه ارزشی میان محصولات کار که مهر کالا را بر این محصولات می زند، با خواص مادی محصولات کار و روابط مادی ای که ضمن تولید این محصولات ایجاد می شوند، هیچگونه ارتباطی ندارد. صورت کالایی کار در واقع يك نوع رابطه میان انسانها است که به چشم آنها به صورت يك رابطه موهوم میان چیزها نمایان می شود. اگر خواسته باشیم که این رابطه را با چیز دیگری مقایسه کنیم باید به نواحی دورافتاده جهان مذهبی ارجاع کنیم. در این جهان، محصولات مغز بشر به عنوان هستی های زنده و مستقلی نمایان می شوند و با یکدیگر و نیز با نوع بشر ارتباط برقرار می کنند. در جهان کالاها نیز انسان ها با محصولات دست شان چنین رابطه ای برقرار می کنند. این همان چیزی است که من بت انگاری می خوانم و همین که محصولات کار به عنوان کالا تولید می شوند، در مورد آنها مصداق پیدا می کند.

مفهوم از خودبیگانگی چه با بیان آشکار و چه به صورت ضمنی، همچنان در کانون تحلیل اقتصادی و اجتماعی مارکس جایش را حفظ می کند. در يك جامعه ازخودبیگانه، كل وضع ذهنی انسانها و آگاهی شان، تا حد زیادی بازتاب شرایطی اند که انسانها در آنها خودشان را می یابند و نیز منعکس کننده پایگاه های متفاوت آنها در فراگرد تولیداند.

کارل مارکس | نظریه طبقاتی مارکس | مارکس و از خود بیگانگی

پویایی دگرگونی اجتماعی در اندیشه مارکس

تأكيد مارکس بر فراگرد دگرگونی اجتماعی، در تفکر او چندان اهمیت دارد که در واقع، همه نوشته های او را مشخص می سازد. به نظر مارکس، نیروی محرک تاریخ را نباید در هیچیك از عوامل فرا بشری مانند «مشیت الهی» یا «روح عینی» جستجو کرد. او بر این باور بود که انسانها خود تاریخ شان را می سازند. تاریخ بشری همان فراگردی است که انسانها از رهگذر آن خودشان را دگرگون می سازند، حتی هنگامی که برای چیرگی بر طبیعت به مقابله با آن برمی خیزند. انسانها در طول تاریخ پیوسته در طبیعت دخل و تصرف می کرده اند تا بیشتر بتوانند آن را در خدمت مقاصدشان در آورند. آنان ضمن دگرگون ساختن طبیعت، خودشان را نیز تغییر می دهند.

برخلاف حیوانات که برای به دست آوردن جای امنی در نظام زیست بومی شان و ادامه حیات ناچارند که با مقتضیات طبیعی به گونه ای انفعالی سازگاری کنند، انسان در ارتباط با محیط پیرامونش خصلتی فعال دارد. او برای دگرگون ساختن سکونتگاه طبیعی اش ابزارهایی را ابداع می کند. انسانها «همین که آغاز به تولید وسایل معیشت می کنندان، آغاز به آن نیز می کنند که خودشان را از حیوانات متمایز سازند... انسانها با تولید وان زیست شان، به گونه ای غیر مستقیم زندگی مادی بالفعل شان را نیز تولید می کنند.».

انسانها که در فراگرد تولید، «هرروزه زندگی شان را دوباره می سازند»، تنها در اجتماع با دیگران می توانند چنین کاری را انجام دهند. همین عامل است که انسان را به يك جانور سیاسی تبدیل می کند. روابطی که انسانها از رهگذر کار با طبیعت برقرار میسازند، در روابط اجتماعی شان انعکاس می یابند.

تولید زندگی، چه تولید زندگی شخصی به وسیله کار و چه تولید زندگی جدید از طريق زاد و ولد، به صورت يك رابطه دوگانه ظاهر می شود، بدین سان که از يك سوى، يك رابطه طبیعی و از سوی دیگر، يك رابطه اجتماعی است. مراد از رابطه اجتماعی همان همکاری افراد گوناگون است، بگذریم از این که همکاری یادشده در چه شرایط، به چه شیوه و با چه هدفی انجام می گیرد. از این سخن چنین برمی آید که يك شيوه معین تولید با يك مرحله صنعتی، همیشه به يك شيوه همکاری معین وابسته است و این شیوه همکاری، خود يك «نیروی مولد» است.

انسانها طی نبردشان با طبیعت و تأمین معیشت از طریق کار دسته جمعی، سازمانهای اجتماعی ویژه ای را پدید می آورند که با شیوه های تولید خاص شان هماهنگ باشند. همه این شیوه های سازمان اجتماعی، به جز آن شیوه هایی که در نخستین مرحله کمونیسم ابتدایی رایج بودند، با نابرابری اجتماعی مشخص می شوند. همین که جوامع بشری از حالت جماعتهای اساسا بدون تمایز بیرون می آیند، تقسیم کار به پیدایش قشربندی اجتماعی می انجامد، یعنی به پیدایش طبقاتی از مردم که بر اثر دسترسیهای متفاوت شان به وسایل تولید و قدرت اجتماعی، از یکدیگر متمایز می شوند.

با توجه به کمیابی نسبی منابع، هر اندازه اضافه محصولی که انباشته گردد، به دست کسانی خواهد افتاد که از طریق سلب مالکیت وسایل تولید از دیگران، تسلط به دست آورده باشند. اما این تسلط هرگز همچنان بلامنازع نخواهد ماند. به همین دلیل است که تاریخ جامعه بشری «تاکنون، تاریخ نبرد طبقاتی بوده است».
از آغاز تاریخ، آزادان و بردگان، نجیبزادگان و عوام، اربابها و سرفها، ارباب صنفی و شاگردان و استثمارکنندگان و استثمارشوندگان، پیوسته وردرروی یکدیگر بوده اند. با این همه، مارکس بر اصل ویژگی تاریخی نیز تأکید داشت؛ به این معنی که او یادآوری این نکته را ضروری می دانست که هر تنازع طبقاتی خاصی ریشه در شرایط تولیدی خاصی دارد و باید در همان شرایط ویژه اش مورد تحلیل قرار گیرد. هر مرحله ای از تاریخ را باید به عنوان يك كل کارکردی و با شیوه های تولید ویژه اش در نظر گرفت، یعنی همان شیوه هایی که درگیری های خاصی را میان طبقات استثمارکننده و استثمارشونده هر عصری پدید می آورند.

همه طبقات استثمارشده بخت آن را ندارند که در یک نبرد پیروزمندانه علیه استثمارگران شان ابراز وجود کنند. شورش های بردگان تاریخ باستان و قیام روستاییان آلمانی در عصر اصلاح مذهبی، محکوم به شکست بودند، زیرا که این طبقات شورشی بازنمود کننده آن شیوه تولیدی نبودند که در آینده می بایست تسلط یابد. اما از سوی دیگر، برای بورژوازی در آخرین مرحله عصر فئودالیسم و پرولتاریا در زمانه اخیر، پیروزی رقم زده شده است، زیرا که این طبقات شیوه تولید و سازمان اجتماعی آینده را باز نمود کرده اند.

گرچه مارکس را می توان يك تكاملی اندیش تاریخی دانست، اما نباید او را به اشتباه، يك اندیشمند معتقد به تکامل تك خطی بینگاریم. او به دوره های رکود نسبی در تاریخ بشری بویژه در جوامع شرقی، به خوبی آگاه بود و می دانست که دوره هایی در تاریخ وجود دارند که با وفقه و توازن موقتی طبقاتی مشخص می شوند.

نوشته های مارکس درباره رژیم ناپلئون سوم، يك موقعیت تاریخی را به سبکی استادانه ترسیم می کنند، موقعیتی که در آن، نیروهای طبقه قدیم و جدید به گونه ای تعادل می یابند که هیچکدام از آن دو طبقه نمی تواند بر دیگری برتری گیرد و بدینسان، سکون « بنا پارتی» پدید می آید. وانگهی، گرچه مارکس در سراسر زندگی اش به سختی بر این اعتقاد بود که آینده به طبقه کارگر تعلق دارد و این طبقه راه را برای پیدایش يك جامعه بی طبقه هموار می سازد، با این همه، او این امکان را نیز در نظر داشت که طبقه کارگر شاید که شایسته «وظیفه تاریخی»اش نباشد و بشریت به يك نوع بربریت نوپدید کشانده شود.

مارکس پس از مرحله آغازین کمونیسم ابتدایی، چهار شیوه تولید عمده و پیاپی را در تاریخ نوع بشر در نظر گرفته بود: تولید آسیایی، باستانی، فئودالی و بورژوایی. هر يك از این شیوه های تولید از رهگذر تناقضها و تنازع های پرورده در دل نظام پیشین پدید می آیند. «هیچ سامان اجتماعی تازه ای پدیدار نمی شود، مگر آن که پیش از آن، همه نیروهای تولیدی موجود در بطن سامان پیشین تحول یافته باشند؛ و روابط تولیدی نوین و برتر هرگز پدید نمی آید، مگر آن که شرایط مادی وجود این روابط در دل جامعه قدیم به خوبی پرورانده شده باشند».

تنازع های طبقاتی ویژه هر شیوه تولید خاص، به پیدایش طبقاتی می انجامند که دیگر نمی توانند در چهارچوب نظم موجود منافع شان را تأمین کنند؛ در این ضمن، رشد نیروهای تولیدی به آخرین حدود روابط تولیدی موجود می رسد. هرگاه که چنین لحظه ای فرا رسیده باشد، طبقات جدیدی که باز نماینده اصل تولیدی نوینی اند و در زهدان سامان موجود پرورانده شده اند، شرایط مادی مورد نیاز برای پیشرفت آینده را می آفرینند.

به هر روی، «روابط تولیدی بورژوایی، فرجامین صورت تنازع در فراگرد اجتماعی تولید» است. هرگاه که این آخرین نوع روابط تولید متنازع از سوی پورلتاریای پیروز برانداخته شود، ما قبل تاریخ جامعه بشری به پایان خواهد رسید» و اصل دیالکتیکی که بر تکامل پیشین بشر حاکم بود، دیگر از عملکرد بازخواهد ایستاد و در روابط انسانها، هماهنگی جانشین ستیزه اجتماعی خواهد شد.

تأکید مارکس بر ریشه های وجودی افکار و این نظر که تفکر را نیز باید در هر شرایط یکی از انواع فعالیت های اجتماعی به شمار آورد، همچنان به عنوان یکی از ماندگارترین بخش کار مارکس باقی مانده است. این نظر همراه با تفسیر اقتصادی سیر تاریخ بشر، نظریه روابط طبقاتی و تأکید مارکس بر جنبه های از خود بیگانه کننده زندگی اجتماعی در جامعه نوین، به گونه یکی از بخش های ثابت هرگونه تحلیل جامعه شناختی در آمده است.

منبع: زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی - لیوئیس کوزر - ترجمه محسن ثلاثی

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید