
مقدمه
قرن چهاردهم هجری شمسی، عصر گذار شتابان جامعه ایران از سنت به مدرنیته بود.
از مشروطه تا انقلاب اسلامی، ساختارهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ایران دگرگون شد و شاعران به عنوان حساس ترین عناصر این تحولات، در آثار خود این گذار پرتنش را بازتاب دادند.
در این میان، سید محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار) ۱۲۸۵-۱۳۶۷ به عنوان یکی از پرآوازه ترین شاعران این دوره، نماد بارز این موقعیت تاریخی است.
شهریار در تبریز زاده شد و در آغوش سنتهای عمیق مذهبی و ادبی رشد کرد. تحصیل در دارالفنون تهران او را با نهادهای مدرن و جریانهای نوگرایانه آشنا کرد، اما هسته اصلی جهان بینی او همواره بر آموزه های عرفانی و کلاسیک استوار ماند.
زندگی پر فراز و نشیب او، از تجربه عشق ناکام گرفته تا مواجهه با تحولات بزرگ سیاسی مانند دوره پهلوی و انقلاب اسلامی، همگی در شعرش تبلور یافت.
این مقاله با رویکردی جامعه شناختی می کوشد شهریار را به عنوان "شاعر گذار" تحلیل کند.
پرسش اصلی این است که او چگونه تقابل سنت و مدرنیته را در زندگی و آثارش بازتاب داده است؟
به نظر می رسد شعر شهریار آمیزه ای از پایبندی به سنت های عرفانی و مواجهه اجتناب ناپذیر با الزامات جهان مدرن است که در قالب نوستالژی، تعارض درونی و سازگاری انتخابی متجلی شده است.
از غزل های عاشقانه تا منظومه "حیدربابایه سلام" و اشعار مذهبی، همه نشانه های این کشمکش تاریخی هستند که شهریار را به چهرهای ماندگار در ادبیات معاصر ایران تبدیل کرده است.
چارچوب نظری: جامعه در حال گذار ایران و ادبیات
برای تحلیل جایگاه شهریار به عنوان شاعری در دوره گذار، لازم است ابتدا چارچوب نظری مناسبی برای درک "جامعه در حال گذار ایران" و نسبت آن با ادبیات تبیین شود.
این چارچوب بر سه مفهوم کلیدی استوار است: "گذار از سنت به مدرنیته"، "موقعیت شاعر" و "ادبیات به مثابه میدان کشمکش".
۱. مفهوم گذار از سنت به مدرنیته در بافت ایرانی
در بستر تاریخی ایران، مدرنیته را نباید صرفاً به عنوان یک تحول درونزا فهمید، بلکه بیشتر به مثابه "مواجهه" و "واکنش" در نظر گرفته میشود.
این مواجهه از اواسط دورۀ قاجار و به ویژه پس از شکستهای ایران در جنگهای با روسیه آغاز شد و نخبگان سیاسی و روشنفکری را متوجه عقبماندگی کشور کرد.
نقطه عطف این روند، جنبش مشروطه (۱۲۸۵ ه.خ) بود که نخستین نهادهای مدرن سیاسی مانند مجلس و قانون اساسی را پایهریزی کرد.
با به قدرت رسیدن رضاشاه (۱۳۰۴ ه.خ)، این گذار شتابی تحمیلی و آمرانه به خود گرفت.
پروژه "دولت - ملت سازی مدرن" او متمرکز بر مظاهر بیرونی مدرنیته بود: تأسیس نظام آموزشی متمرکز و سکولار، ایجاد بوروکراسی دولتی مقتدر، کشف حجاب، توسعه شریانهای ارتباطی و نوسازی کالبدی شهرها.
این روند در دورۀ محمدرضاشاه نیز با برنامههای "انقلاب سفید" و شبه مدرنیسم وابسته به غرب ادامه یافت.
ویژگی اصلی این گذار در ایران، "شکاف عمیق" و "دوشقگی" (Dichotomy) بود.
مدرنیزاسیون بیشتر در سطح شهرها و در قالب نهادهای رسمی رخ داد، در حالی که بخش عظیمی از جامعه، به ویژه در مناطق روستایی و عشایری، در بافت سنتی خود باقی ماند.
این امر به ایجاد "جامعهای دوپاره" منجر شد که در آن ارزشها، جهانبینیها و شیوههای زندگی سنتی و مدرن، همزمان و اغلب در تقابل با یکدیگر وجود داشتند.
۲. موقعیت شاعر در میدان کشمکش
بر اساس نظریه میدان پیر بوردیو، میتوان فضای اجتماعی و ادبی این دوره را به عنوان "میدانی" در نظر گرفت که نیروهای مختلف (سنتگرا، مدرنیست، دولت) در آن برای کسب "مشروعیت" و "تعریف ادبیات مشروع" با یکدیگر رقابت میکردند.
در چنین شرایطی، موقعیت شاعر بسیار پیچیده و بحرانی میشد. شاعر دیگر تنها مقلد سبکهای کهن یا مداح دربار نبود، بلکه در میدان نیروهای متعارضی قرار گرفته بود:
1- جاذبه سنت: شامل میراث عظیم عرفانی (مولوی، حافظ)، سبکهای کلاسیک شعر (غزل، قصیده)، و ارزشهای مذهبی و اخلاقی ریشهدار.
2- فشار مدرنیته: شامل ظهور "روشنفکر" به عنوان طبقۀ جدید، گرایش به مضامین اجتماعی و سیاسی، توجه به "فرادستان" و فردیت، و تجربۀ فرمهای ادبی جدید (مانند شعر نیمایی).
3- دستگاه دولتی: که اغلب میکوشید ادبیات را در خدمت پروژه ملت-سازی مدرن خود قرار دهد و شکلی از ادبیات "مدرن ولی مطیع" را ترویج کند.
شاعر در این میدان، ناگزیر به "انتخاب" یا "تلفیق" بود. این موقعیت میتوانست برای شاعرانی که ریشه در سنت داشتند، منجر به "بحران هویت"، "احساس بیگانگی"، "نوستالژی برای گذشته" و "تعارض درونی" شود.
۳. ادبیات به مثابه متن گذار
ادبیات این دوره، به ویژه شعر، دیگر صرفاً هنر کلمات نبود، بلکه به "متن" یا "سندی" تبدیل شد که گفتمانهای مسلط زمانه و کشمکش بین آنها در آن ثبت میشد. ادبیات بازتابندۀ این گذار بود:
1- بازتاب تعارضات: شعر این دوره، عرصۀ بروز کشمکش بین "عقلانیت مدرن" و "عرفان سنتی"، "فردیت" و "تعلقات جمعی"، و " زندگی شهری" و "حسرت روستا" بود.
2- نوستالژی به عنوان پاسخ: بسیاری از شاعران، در پاسخ به بیهویتی و آشفتگی ناشی از مدرنیزاسیون شتابان، به "نوستالژی" به عنوان یک مکانیسم دفاعی روی آوردند.
بازگشت ادبی به کودکی، طبیعت بکر و جامعۀ آرمانی گذشته، پاسخی به "اکنون" نامطلوب بود.
3- فرم و محتوا: این کشمکش تنها در "محتوا" (مضامین) محدود نماند، بلکه در "فرم" نیز خود را نشان داد.
تقابل بین وفاداری به قالبهای کهن (مانند غزل) و تجربهگری در قالبهای جدید (مانند شعر نیمایی)، خود تجلی دیگری از همان تقابل سنت و مدرنیته در عرصۀ ادبیات بود.
در نتیجه، برای تحلیل شهریار، باید او را در این "میدان" پیچیده قرار داد.
او نه یک سنتیگرای منزوی بود و نه یک مدرنیست تمامعیار، بلکه محصول و بازیگر این فضای گذار بود.
اشعار و زندگی او، از غزل و قصیده گرفته تا "حیدربابایه سلام"، متنی غنی برای خوانش نشانههای این کشمکش تاریخی فراهم میکند.
وفاداری او به قالب غزل در کنار استفاده از زبان نزدیک به گفتار، عشق زمینی در کنار عرفان، و نوستالژی شدید برای "حیدربابا" در تقابل با زندگی در تهران، همه و همه او را به نمونهای ایدهآل برای مطالعه "شاعر در دوره گذار" تبدیل میکند.

شهریار؛ محصول بستر سنتی
شهریار به عنوان یکی از آخرین بازماندگان مکتب ادبی سنتی ایران، ریشه در عمیقترین لایههای فرهنگی و مذهبی جامعه ایرانی داشت. فهم جایگاه او به عنوان "شاعر گذار" بدون درک دقیق این بنیانهای سنتی ممکن نیست.
خاستگاه خانوادگی و تربیت اولیه
سید محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار) در سال ۱۲۸۵ هجری شمسی در محله «چایکنار» تبریز در خانوادهای مذهبی و اهل ادب متولد شد.
پدرش، حاج میرآقا بهجت تبریزی، از وکلای دادگستری بود که با ادبیات کلاسیک فارسی آشنایی داشت. این محیط خانوادگی، نخستین سنگ بنای آشنایی شهریار با سنتهای ادبی بود.
تحصیلات ابتدایی را در مدارس سنتی تبریز مانند متحده و فیوضات گذراند.
در همین دوره بود که با حضور در مجالس روضهخوانی و مراسم مذهبی، با فرهنگ شیعی و ادبیات عاشورایی آشنا شد.
این تجربیات اولیه، خمیرمایه اصلی جهانبینی او را تشکیل داد که تا پایان عمر بر اشعارش سایه افکند.
تحصیل در دارالفنون و تثبیت بنیانهای سنتی
در سال ۱۳۰۰ به تهران آمد و در مدرسه دارالفنون مشغول تحصیل شد.
اگرچه دارالفنون نماد نهادهای مدرن آموزشی بود، اما شهریار در همین محیط نیز به سنتهای ادبی پایبند ماند.
حضور او در محضر استادانی مانند محمدتقی بهار (ملکالشعرا) که خود از برجستهترین چهرههای ادبیات سنتی و نوپرداز همعصرش بود، تأثیر عمیقی بر تثبیت گرایشهای سنتی او گذاشت.
بهار که احیاگر سبک خراسانی در شعر کلاسیک فارسی بود، بر شهریار به عنوان استاد و الگویی ادبی تأثیرگذار بود.
افزون بر این، شهریار در محافل ادبی تهران با چهرههای شاخص سنتگرا و پیشگامان شعر نو، مانند نیما یوشیج، ارتباط داشت که این تعاملات، موضع فکری و ادبی او را در تقابل و تعامل با جریانهای مختلف زمانه شکل داد.
شهریار در همین دوره به تحصیل در رشته پزشکی پرداخت، اما هرگز نتوانست خود را از کشش ادبیات سنتی رها کند.
انصراف از پزشکی در سال آخر، نشان از اولویتبندی روشن او در انتخاب بین سنت ادبی و مشاغل مدرن داشت.
پایبندی به قالبهای کهن شعری
شهریار در طول حیات ادبی خود، وفاداری عمیقی به قالبهای کلاسیک شعر فارسی به ویژه غزل و قصیده نشان داد.
این وفاداری تنها به فرم محدود نبود، بلکه در محتوا و درونمایه نیز تداوم داشت. او حتی زمانی که به مضامین جدید میپرداخت، آنها را در قالبهای سنتی میریخت.
غزلهای عاشقانه او ادامه مستقیم سنت سعدی و حافظ بود، با همان زبان شیرین و بیان ساده ولی عمیق. قصیدههایش نیز وامدار سبک خراسانی و عراقی بود، هرچند با بیانی امروزیتر.
جهانبینی عرفانی-مذهبی
شهریار در خانوادهای متدیّن پرورش یافته بود و این تربیت در سراسر زندگی و اشعارش متجلی بود.
شعر معروف «علی ای همای رحمت» که در جوانی سرود، نشان از ارادت خاص او به اهل بیت داشت.
این شعر که به یکی از ماندگارترین اشعار مذهبی فارسی تبدیل شد، ریشه در همان تربیت اولیه و باورهای عمیق مذهبی او داشت.
تأثیرپذیری او از حافظ و مولانا نیز نشان از تعلق خاطر او به عرفان ایرانی-اسلامی داشت.
شهریار در تلفیق عشق زمینی و عرفانی، راه حافظ را ادامه داد و در بیان مفاهیم عرفانی، از مولانا الهام گرفت.
زبان و بیان
زبان شهریار، اگرچه ساده و روان بود، اما ریشه در سنت داشت. او از یک سو از اصطلاحات و تعبیرات کهن بهره میبرد و از سوی دیگر آنها را با زبان معاصر درمیآمیخت. این تلفیق، باعث شد هم اهل ادب و هم عامه مردم با اشعارش ارتباط برقرار کنند.
حیدربابا و بازگشت به ریشهها
منظومه «حیدربابایه سلام» که به زبان ترکی آذری سروده شد، اوج تعلقات سنتی شهریار را نشان میداد.
این اثر که نوعی نوستالژی برای زادگاه و دوران کودکی بود، از فرهنگ بومی، آداب و رسوم محلی و باورهای عامیانه سرچشمه میگرفت.
شهریار در این اثر نشان داد که چگونه میتوان در قالب سنتی، به بیان احساسات و خاطرات شخصی پرداخت.
در مجموع، شهریار را باید محصول طبیعی بستر سنتی جامعه ایران دانست که حتی با حضور در مرکز تحولات مدرن (تهران) و تحصیل در نهادهای جدید آموزشی، هرگز از اصل خود جدا نشد.
این پایبندی به سنت، هم نقطه قوت او بود و هم عاملی که موقعیت او را به عنوان شاعر دوره گذار تعیین میکرد.

مواجهه اجتنابناپذیر با مدرنیته
شهریار، با وجود ریشههای عمیق در سنت، بهطور اجتنابناپذیری در معرض جریانهای مدرنیته قرار گرفت.
این مواجهه که بیشتر در تهران و از خلال تحولات سیاسی-اجتماعی رخ داد، تأثیرات ژرف و متعارضی بر زندگی و شعر او گذاشت.
تجربه زندگی در تهران؛ نماد مدرنیزاسیون شتابان
ورود شهریار به تهران در دهه ۱۳۰۰، همزمان با اوج پروژه مدرنیزاسیون آمرانه رضاشاهی بود.
تهران به عنوان نماد ایران مدرن، با خیابانکشیهای جدید، ساختمانهای دولتی، دانشگاه تهران (تأسیس ۱۳۱۳) و نهادهای آموزشی سکولار، در حال پوست انداختن بود. زندگی در این فضا، شهریار را با واقعیتهای جدیدی مواجه کرد:
1- روشنفکری و محافل ادبی نوگرا: حضور در محافلی که تحت تأثیر اندیشههای غربی و جریانهای نوین ادبی مانند شعر نیمایی قرار داشتند.
2- فردیت و بیگانگی شهری: تهران برای شهریارِ جوان، هم فرصت بود و هم عامل بیگانگی. فضای گمنامی و ازخودبیگانگی شهر بزرگ، تضاد آشکاری با جامعه سنتی و همبسته تبریز داشت.
تحصیل ناتمام در پزشکی؛ نماد تعارض سنت و مدرنیته
انتخاب رشته پزشکی توسط شهریار، خود نشانگر تلاش برای همگامی با جریان مدرنیته بود، زیرا پزشکی از نمادهای مشاغل مدرن و علم جدید به شمار میرفت.
با این حال، انصراف او از ادامه تحصیل در سال آخر، به روایت خودش به دلیل "ندیدن صورت معشوق" در اتاق تشریح، به نمادی قدرتمند از این تعارض تبدیل شد.
این کنش را میتوان تقابل "عرفان و احساسات سنتی" با "عقلانیت ابزاری و علم مدرن" تفسیر کرد. این واقعه نشان میداد که هسته اصلی جهانبینی او بر پایه سنت استوار مانده است.
تحولات سیاسی؛ آزمونی برای موضعگیری
شهریار در طول حیات خود شاهد تحولات بزرگ سیاسی بود که هرکدام به نوعی بازتاب مواجهه ایران با مدرنیته بودند:
1- دوره رضاشاه: پروژه نوسازی آمرانه و شتابزده که با مقاومت سنتها روبرو میشد.
موضع شهریار در قبال این دوره مبهم و دوگانه بود. ابتدا با آن همراهی کرد اما پس از مواجهه با پیامدهای اقدامات رضاشاه منتقد آن شد.
2- نهضت ملی شدن نفت: شهریار از این نهضت مردمی حمایت کرد که نشان از تمایل او به سنت "مردمسالاری" و "استقلالخواهی" داشت.
3- انقلاب اسلامی: حمایت او از انقلاب را نیز میتوان در این چارچوب تحلیل کرد؛ انقلابی که خود واکنشی به مدرنیزاسیون شتابزده و وابسته محمدرضاشاه بود و در پی احیای هویت اسلامی-ایرانی برآمد.
شکست عشقی؛ تجسم تعارض در عرصه خصوصی
شکست عشقی شهریار (که موضوعیت آن در زندگی او مورد تأکید منابع معاصر است) را نیز میتوان در این بستر تحلیل کرد.
این واقعه که در فضای جدید شهری تهران رخ داد، نماد برخورد "عشق آرمانی و سنتی" با "واقعیتهای زندگی مدرن" بود.
این تجربه شخصی، به عاملی برای بحران هویت و انزوای بیشتر او تبدیل شد و ردپای آن در بسیاری از غزلهای حسرتآلودش آشکار است.
در مجموع، مواجهه شهریار با مدرنیته، مواجههای انتخابی و همراه با مقاومت بود.
او برخی مظاهر مدرنیته را پذیرفت (مانند زندگی در پایتخت، تحصیل در رشته مدرن)، اما هنگامی که این مظاهر با بنیانهای فکری و عاطفی او در تعارض قرار میگرفت، به سنت پناه میبرد.
این تقابل و دوگانگی، درونمایه اصلی بسیاری از تعارضات درونی و بیرونی او شد که در فصل بعد به تبلور آن در شعرش خواهیم پرداخت.

تبلور گذار در شعر و شخصیت شهریار
تجربهٔ گذار از سنت به مدرنیته در وجود شهریار تنها یک مواجههٔ بیرونی نبود، بلکه به عمیقترین لایههای شخصیت و شعر او نفوذ کرد و در قالبهای گوناگونی متبلور شد.
این تبلور را میتوان در سه محور اصلی «نوستالژی به عنوان مکانیسم دفاعی»، «تعارض درونی و دوگانگی» و «سازگاری انتخابی» تحلیل کرد.
۱. نوستالژی به عنوان مکانیسم دفاعی
در روانشناسی، نوستالژی پاسخی است به نارضایتی از اکنون و اضطراب از آینده. برای شهریار، که مدرنیته را بیشتر به مثابه یک «شوک» و عامل «بیهویتی» تجربه میکرد،
نوستالژی به اصلیترین سازوکار دفاعی بدل شد. این حس نه تنها در یک یا دو شعر، بلکه به یک گفتمان مسلط در بخش عمدهای از آثارش تبدیل شد.
اوج نوستالژی: حیدربابایه سلام: این منظومهٔ ترکی، تنها یک توصیف ساده از طبیعت یا کودکی نیست، بلکه بازسازی یک «جهان آرمانی» است.
در برابر آشفتگی، بیریشگی و فردگرایی شهر تهران، شهریار به سوی جامعۀ عشیرهای، همبسته و پاکِ کودکی خود در «خشکناب» بازمیگردد.
تصویرپردازی او از کوه حیدربابا، مرتع، مادر، آداب و رسوم محلی و زندگی سادهٔ روستایی، همه پادزهرهایی هستند برای زخمهای زندگی مدرن.
حیدربابا تنها یک کوه نیست، بلکه نماد ثبات، تعلق خاطر و هویتی است که در شهر مدرن مفقود شده است. این اثر، یک «بازگشت به ریشهها» در واکنش به «احساس غربت» در وطن خودش است.
۲. تعارض درونی و دوگانگی
شهریار هیچگاه نتوانست یا نخواست بین قطبهای متضاد وجودش آشتی برقرار کند. این تعارض، شعر او را از یکنواختی خارج کرد و به آن عمق دراماتیک بخشید.
شاعر عاشق در برابر شاعر ناامید: در یک سو، شهریار عاشقِ شورانگیز غزلهای سعدی و حافظ قرار دارد که به عشق زمینی و آسمانی میسراید («بی تو مهروز نمیشود دیروز نمیشود»).
در سوی دیگر، شاعر عمیقاً ناامید و گوشهگیری است که از هستی شکوه میکند و به قهقرا و انزوا پناه میبرد.
این نوسانِ مداوم بین امید و یأس، ریشه در همان شکاف بنیادین بین تعلقات سنتی (که به او امید میداد) و واقعیتهای زندگی مدرن (که او را دچار یأس میکرد) داشت.
شاعر درباری در برابر شاعر مردمی: از یک سو، او قصیدههایی در ستایش حکومت میسراید و در محافل رسمی حاضر میشود. از سوی دیگر، به «شهریار» معروف میشود؛ لقبی که خود برگزید تا از تعلقات اشرافی و درباری («بهجت») فاصله بگیرد و به مردم نزدیک شود.
این دوگانگی در مواجهه با قدرت نیز مشهود است؛ گاه در ستایش سیاستمداران شعر میگوید و گاه از نهضت مردمی ملی شدن نفت و انقلاب اسلامی استقبال میکند.
این رفتار، نشان از جستوجوی مداوم او برای یافتن یک «مرجع قدرت مشروع» در دنیای در حال تغییر داشت.
۳. سازگاری انتخابی
شهریار یک سنتگرای متحجر نبود. او در عمل راهی برای «سازگاری انتخابی» یافت؛ به این معنا که صورتهای جدید را میپذیرفت، اما درونمایههای سنتی را در آن میریخت. این همان نقطهٔ اوج «گذار» در عمل ادبی اوست.
تجدید حیات غزل: وفاداری شهریار به قالب غزل، یک وفاداری منفعلانه نبود.
او با تزریق عواطف شخصی، زبان نزدیک به گفتار و خاطرات زیستی خود به غزل، آن را از حالت کلیشهای خارج کرد و به کالبدش جان دوباره بخشید.
او نشان داد که میتوان در چارچوب یک فرم سنتی، از دردهای انسان مدرن سخن گفت.
تلفیق زبان و مضمون: او از دستاوردهای ادبیات مدرن، مانند «سادهنویسی» و «توجه به زندگی روزمره» بهره برد، اما این ابزارها را در خدمت بیان مضامین کهنی چون عشق، ایمان، حسرت و مرگ قرار داد.
برای مثال، در همین شعر ساده «آمدی جانم به قربانت»، زبان به ظاهر ساده و عاشقانه است، اما در بافت تاریخی خود، بیانیهای سیاسی است.
در مجموع درشخصیت و شعر شهریار را باید «صحنهٔ نبرد» نیروهای متعارض عصر گذار دانست.
نوستالژی در «حیدربابا»، تعارض در «غزلهایش» و سازگاری در «تجدید حیات غزل»، همه صورتهای مختلف این نبرد درونی و تاریخی بودند.
او نه برندهٔ این نبرد بود و نه بازنده؛ بلکه خود، آیینهٔ تمامنمای این نبرد بود.
به همین دلیل، خوانندهٔ امروزی، فارغ از گرایشهای فکری، همچنان میتواند با حسرتها، دوگانگیها و جستوجوهایش همذاتپنداری کند.
شهریار، تراژدی گذار یک ملت را در وجود خود به نمایش گذاشت.
نتیجهگیری
تحلیل جامعهشناختی شخصیت و موقعیت شهریار به عنوان شاعر دوره گذار، تصویری روشن از تقابل سنت و مدرنیته در ادبیات معاصر ایران ارائه میدهد. شهریار در طول حیات ادبی خود، بهعنوان پلی بین دو جهان سنتی و مدرن عمل کرد.
از یک سو، شهریار با ریشههای عمیق در سنتهای ادبی کلاسیک و فرهنگ مذهبی، وفاداری خود را به قالبهای کهن شعری مانند غزل و قصیده حفظ کرد.
از سوی دیگر، زندگی در تهران و مواجهه با تحولات سیاسی-اجتماعی، او را ناگزیر به تعامل با مدرنیته کرد. این تعامل در مواردی چون تحصیل در دارالفنون و رویارویی با جریانهای نوین ادبی نمایان شد.
شاهکار شهریار در تلفیق این دو جهان متعارض بود. او با زبانی ساده و امروزی به بیان مضامین کهن پرداخت و از فرمهای سنتی برای بازتاب دغدغههای انسان مدرن بهره برد.
منظومه "حیدربابایه سلام" نماد کامل این تلفیق است - زبانی محلی، ساختاری کلاسیک و درونمایهای جهانی.
شهریار نه سنتگرایی متحجر بود و نه مدرنیستی رادیکال. موقعیت او به عنوان "شاعر مردمی" حاصل همین توانایی در گفتوگو با هر دو جهان بود.
امروز شهریار نماد شاعری است که در عین حفظ اصالت فرهنگی، با زمانه خود همراه شد و نشان داد که میتوان در آستانه تحولات بزرگ تاریخی، هم وفادار ماند و هم نوآور بود.









دیدگاه