امروز: سه شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۹ برابر با ۰۲ ربيع الأول ۱۴۴۲ قمری و ۲۰ اکتبر ۲۰۲۰ میلادی
کد خبر: 269882
۶۵۱
۱
۰
نسخه چاپی
ساختار سیاسی (political culture)

ساختار سیاسی و تأثیرات آن بر فرهنگ سیاسی در دوره پهلوی

متناسب با این که چه دریافتی از ساختار سیاسی داشته باشیم، برداشت از فرهنگ سیاسی نیز متفاوت خواهد بود. برای نمونه افرادی که در پژوهش ساختار های سیاسی جامعه ایران بیشتر از منظر یک جامعه «استعمار شده» و «جهان سومی» می نگرند، بیان و تبیین متفاوتی از فرهنگ سیاسی دارند تا افرادی که بر اساس ساختار های استبدادی و سلطنتی به آن نظر می کنند.

ساختار سیاسی و تأثیرات آن بر فرهنگ سیاسی در دوره پهلوی

ساختار سیاسی | فرهنگ سیاسی | پهلوی

متناسب با این که چه دریافتی از ساختار سیاسی داشته باشیم، برداشت از فرهنگ سیاسی نیز متفاوت خواهد بود. برای نمونه افرادی که در پژوهش ساختارهای سیاسی جامعه ایران بیشتر از منظر یک جامعه «استعمار شده» و «جهان سومی» می نگرند، بیان و تبیین متفاوتی از فرهنگ سیاسی دارند تا افرادی که بر اساس ساختارهای استبدادی و سلطنتی به آن نظر می کنند.

رهیافت امپریالیسم/جهان سوم

رهیافت «امپریالیسم/جهان سوم» گرچه می پذیرد استعمار به شیوه قرن نوزده و اوایل قرن بیست به پایان رسیده است، اما آثار آن را همچنان پابرجا می داند.

نخستین میراث استعماری، تغییر ساختار اقتصادی کشور های مستعمره بود، که آن ها را به «تابع» نیاز های اقتصادی کشور های استعمارگر تبدیل کرد. کشور های جهان سوم به تولیدکنندگان مواد خام تبدیل شدند و تنوع و خودکفایی اقتصادی خود را از دست دادند. بازار جدید و کار ارزان هم از دیگر ویژگی ها بود.

دومین میراث استعماری، تخلیه منابع طبیعی، انسانی و سرمایه ای این کشورها و انتقال آن به کشور های استعمارگر بود.

سومین میراث استعماری، تغییر ساختار اجتماعی به واسطه تغییر ساخت اقتصادی بود. بر این اساس اقشار و طبقات جدیدی ظهور کردند و برخی از اقشار و طبقات پیشین ضعیف شدند. طبقاتی پیدا شدند که با ساز و کار های حاکمیت استعماری مربوط می شوند.

آخرین میراث مهم استعمار در کشور های جهان سوم، تغییراتی است که در فرهنگ و روانشناسی اجتماعی کشور های مزبور اتفاق افتاده و برجای مانده است که خود متأثر از عوامل و آثار پیشین است. در این جا منظور از تغییرات فرهنگی که به طور طبیعی رخ می دهد، مانند شهرنشینی که در اثر تغییر محیط پدیدار می شوند، نیست.

منظور آن ویژگی هایی است که یک قوم یا ملت تحت سلطه، در اثر تداوم قدرت های بیگانه بر حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی خود پیدا می کند. منظور خصایصی مانند خود کم بینی قومی و فرهنگی و تلاش برای تقلید از بیگانگان، توطئه نگری، سلب مسئولیت از خود و انداختن همه تقصیر ها به گردن بیگانگان، بدبینی، کینه توزی و غیره است.

به عبارت دیگر، وجود نظام امپریالیستی در حوزه بین الملل و تأثیرات آن بر جوامعی مانند ایران به طرق مختلف به بحران هویت و بحران مشروعیت سیاسی منجر می شود. جامعه از ضعف حکومت در برابر امتیاز هایی که به بیگانگان می دهد ناراضی می شود و حاکمان، چون قدرت دولت های استعماری را از قدرت جامعه خود بیشتر می دانند، بیش از گذشته به دولت های استعماری وابسته می شوند. چنان که برخی از آثار آن را در احوالات محمدرضا پهلوی مشاهده کردیم. حکومت به جای پیگیری مطالبات جامعه و احترام به ارزش ها و ایستارهای آن برای حفظ قدرت خود به کسب رضایت دولت هایی که آنان را قدرتمند و صاحب نفوذ می داند، می اندیشد.

از سوی دیگر، حکومت تلاش می کند فرهنگ و ارزش های آن جوامع را به جامعه خود نیز منتقل کند تا همان طور که آنان را «پیشرفته» می داند، کشور خود را نیز به آن سو بکشاند. در چنین شرایطی استبداد و استفاده از قوه قهریه افزایش می یابد، چنان که در دوران پهلوی نمایان شد.

در ساختار های امپریالیستی، حاکمان کشور های در حال توسعه و استعمار شده برای بقای خود با یک مسأله پارادوکسیکال مواجهند.

مسأله این است که مطالبات جوامع آن حکومت ها با مطالبات دولت های استعماری همخوانی و مطابقت ندارد و در نتیجه آنان باید یکی از آن دو را برگزینند. در چنین شرایطی اگر حکومتی همانند پهلوی بقای خود را در کسب رضایت دولت های صاحب قدرت ببیند به تدریج به سمتی پیش می رود که شکاف میان جامعه و حکومت بیشتر می شود. با این وضعیت، دولت های وابسته برای سرپوش گذاشتن بر شکاف میان جامعه و حکومت به ایدئولوژی پردازی گسترده دست می زنند، ایدئولوژی ای که جامعه به همان دلیل یاد شده آن را پس می زند. وقتی شکاف جامعه و حکومت بیشتر شود، ایدئولوژی پردازی حاکمان و روشن فکران وابسته به هیأت حاکم نیز به مذاق جامعه خوش نخواهد آمد و حکومت نمی تواند به «هژمونی ایدئولوژیک» خوش بین باشد.

در نتیجه حکومت با روش های توتالیتاریستی و اقتدارگرایانه به تبلیغ و بسط ایدئولوژی خود می پردازد. همین موضوع علاوه بر آن که منابع فرهنگی و ارزشی را چندگانه می کند، به بدبینی ها دامن می زند. همچنین توطئه در این کشورها چون ما به ازای خارجی داشته است و به تدریج با بدبینی آمیخته می شود، به فرهنگ توطئه انگاری تبدیل می شود.

فرهنگ توطئه انگاری فراتر از آن که توطئه باشد یا نباشد و بینه و شواهد قابل اعتنایی در دسترس باشد یا نه، اصولا تمایل به بدگمانی دارد و آن را به بسیاری از امور سیاسی تعمیم می دهد.به هر حال تجربه حضور استعمار در تاریخ گذشته نیز او را در باور خود مصمم می سازد.

اگر نگاهی به کودتای 28 مرداد 1332 بیندازیم، درمی یابیم که حکومت پهلوی به پشتوانه دولت های استعماری (به ویژه آمریکا) توانست به مقابله دولت ملی و مهمتر از آن نهضت ملی نفت برود. در واقع نهضت نفت بهانه و مظهری برای مطالبات ملی و بر جا مانده از مشروطه بود. شکست این جنبش اجتماعی در جامعه و فرهنگ سیاسی ایران تاثیر فراوانی بر جای گذاشت.

کودتای 28 مرداد تلخ و ناگوار بود، همچنان که شکست مشروطه و شکاف های اجتماعی حاصل از آن سنگین بود و همچنان که تشکیل دولت کودتایی و دیکتاتورانه رضا خان تلخ بود. در مجموع این تجربیات، از یک سو حکومت پهلوی قرار داشت که در پی جلب حمایت دولت های استعماری بود و در سوی دیگر جامعه ایران قرار داشت که تجربه های نافرجام و تفرقه افکنانه ای را مشاهده می کرد. انباشت این تجربیات را نباید در شکل دهی به فرهنگ سیاسی جامعه و هیأت حاکم نادیده گرفت. تأثیر آن در یکی به این ترتیب بود که به یأس و منفی بافی و بدبینی تبدیل می شدو در دیگری به اتکای هرچه بیشتر به قدرت های خارجی و جدایی از جامعه می انجامید.

البته نباید غافل بود که پدیده استعمار همچنان که نظریه «حکومت دست نشانده» را تقویت می کرد، در سطح جامعه به سیاسی تر شدن افراد و بسیج مردمی از سوی نیرو های اجتماعی منجر می شد. زمانی که مسأله ائتلاف حکومت (به ویژه در دوران پهلوی) با دولت های صاحب قدرت غربی پیش می آمد، برای نیرو های اجتماعی چاره ای نمی ماند تا قدرت سیاسی خود را از طریق نفوذ اجتماعی و بسیج مردمی تأمین کنند که سوی دیگر چنین رویکردی سیاسی تر شدن جامعه ایران پس ازمشروطه و هم چنین در زمان پهلوی بود. این سیاسی شدن توده چون بیشتر با هیجانات سیاسی آمیخته بود، پس از شکست نهضت یا سرکوب می شد (ماند نهضت نفت) یا موجب باز تولید بدبینی به حکومت و سیاست می شد (مانند نهضت پانزده خرداد).

فرهنگ سیاسی در دوره پهلوی

ساختارهای استبدادی و سلطنتی

گذشته از ساختار سیاسی استعمار شدگی، ساختار سیاسی دیگری که در زمان پهلوی از اهمیت برخوردار است، وجود نظام پادشاهی و مونارشیک است. نظام پادشاهی که امروز از مهم ترین نمونه های حکومت استبدادی به شمار می آید، با فرهنگ سیاسی معطوف به خود مورد توجه پژوهشگران فرهنگ سیاسی بوده است.

ویژگی های ساختار سیاسی پادشاهی و استبدادی

تملق و چاپلوسی

از جمله ویژگی های مهمی که به عنوان تابعی از ساختار سیاسی پادشاهی و استبدادی فراوان به آن توجه شده، رشد فرهنگ تملق و چاپلوسی در هیأت حاکم و حتب جامعه است.

در تبیین این مسأله، چاپلوسی و تملق را همزاد و همراه استبداد دانسته اند. با سر بر آوردن هر صاحب قدرتی، لاف زنان هم آب به آسیاب استبدادش ریخته اند و زمانی که شمار متملقان فزونی گرفته، خودسری و کژاندیشی آن مستبد بیشتر شده است.

آنان با ستایش های گزاف، مستبدان را در حصاری از نیرنگ و فریب گرفتار کرده و از حقایق پیرامون بیگانه می سازند. اندک اندک، صراحت و صداقت خوار می شود و راستگویان و خیرخواهان جز انزوا و گوشه گیری راهی پیش روی خود نمی بینند. فرد مستبد هم دیگر جز تمجید و تحسین نمی پسندد و شنیدن حقیقت را تاب نمی آورد. او چنین گمان می کند که بیش از همه می داند و به رأی و مشورت کسی نیاز ندارد.

چاپلوسان، خودکامگان را در چاه عمیقی که خود کنده اند، دفن می کنند و با آشکار شدن اولین نشانه های سستی و فتور در پایه های قدرت مستبد، به سرعت از گرد او پراکنده می شوند تا دیکتاتوری تازه از راه رسیده را به سرنوشتی مشابه دچار کنند. این موضوع را حتی می توان در برخی تفسیر هایی که هیأت حاکم پهلوی از انقلاب سال 57 داشت نیز مشاهده کرد.

فریده دیبا مادر فرح پهلوی در این باره می نویسد، بوسیدن دست و پای محمدرضا و اطلاق القاب و اسامی پر طمطراق از زمان روی کار آمدن او در شهریور 1320 شروع شده بود، اما از دوران حکومت دکتر اقبال به بعد اوج گرفت و در دوران نخست وزیری هویدا به منتهی درجه خود رسید. در این سال های پایانی عمر سلطنت، به خصوص بعد از سال های 1350 و بعد از جشن های دو هزار و پانصد ساله، محمدرضا دیگر خودش را یک آدم زمینی و مانند دیگران نمی دید.

در مناسبت های مختلف، حتی در مجامع و محافل و ملاقات های عمومی، خود را یک انسان ویژه و نظر کرده که مورد حمایت نیرو های ماورای زمینی است، معرفی می کرد و می گفت که مطمئن است که نیرو های ماوراءالطبیعی رسالت شاهنشاهی را بر دوش او گذاشته اند. محمدرضا همه منتقدان خود و خانواده اش را توده ای و مارکسیست می نامید. به همین دلیل، حتی من و دخترم هم که بیش از دیگران به او نزدیک بودیم، به خاطر آن که متهم به طرفداری از توده ای ها و مارکسیست ها نشویم، کم کم چشم خود را بر روی اعمال و رفتار خواهران و برادران محمدرضا بستیم و سعی کردیم همه چیز را نادیده بگیریم.

برای نمونه اقبال در دوران صدارت خود در ملاءعام خود را «غلام اعلاحضرت» معرفی کرد. او یک بار در حضور دوست قدیمی اش به یک لیوان آب اشاره کرد و گفت:«من این لیوان آب را بدون اجازه اعلاحضرت نمی نوشم.» اقبال در روزی که حسین پیرنیا نماینده مجلس در مقام استیضاح دولت برآمد، خطاب به او گفت:«فقط در صورتی که شاهنشاه اجازه فرمایند، به استیضاح شما جواب خواهم داد.» جالب تر آن که وقتی ابوالحسن عمیدی نوری یکی از وکلای مجلس در پی نطق اقبال «احسنت» گفت، وی جواب داد:«من اصلا به احسنت شما وکلا احتیاجی ندارم.» اقبال که در پی این افراط ها به شهرت رسیده بود و مدعی بود:«شاه ظل الله است و همه باید از او اطاعت کنیم.» در پاسخ به سناتوری که به یکی از لوایحی که منتسب به شاه بود، ایراد گرفت، گفت:«مملکت مال اعلاحضرت است و ما به هیچ کس اجازه نمی دهیم درباره تصمیمات ایشان اظهار نظر کند.»

ابوالحسن ابتهاج، رئیس بانک ملی ایران در زمان پهلوی، می نویسد:«در تاریخ 15 بهمن 1327 وقتی به شاه سوء قصد شد، کسانی که به دیدن شاه می آمدند با گریه و زاری خود را روی پای او می انداختند، از آن جمله یکی هم هژیر بود.» درباره حسین اعلاء نیز گفته می شود که وی در مراسم افتتاح باشگاه لاینز (باشگاه شیران) که ریاست عالی آن با شاه بود، خطاب به شاه گفت:«اعلاحضرتا تا ما همه شیریم و شما سر شیر.» امیرعباس هویدا در اظهاراتش از شاه به عنوان پدر تاجدار و ناجی ملت نام برد و می گوید:«در کشور های غربی زیاد بحث و گفت و گو می کنند. در ممالک خارجی برای یک تصمیم گیری ساده، مدت ها در مجلس مجادله می شود و چندین دور رأی گیری به عمل می آید، در حالی که ما این جا فقط به حضور شاهنشاه می رسیم. نظر مبارکشان را می پرسیم و سپس به آن عمل می کنیم.»

ساختار سیاسی و تأثیرات آن بر فرهنگ سیاسی

هویدا روزی خطاب به اردشیر زاهدی وزیر خارجه اش گفت:«مملکت، آقا و صاحب و رییس و همه کاره دارد که شاهنشاه آریامهر هستند و همه ما نوکر و چاکر ایشان هستیم. اگر از دولت ناراضی باشند، می فرمایند مرخصی، بروید خانه خودتان بتمرگید. اراده ما در مقابل اراده شاهنشاه صفر و هیچ است. ما نوکر و غلام در خانه اعلاحضرت هستیم. شاهنشاه نباشد هیچ کدام ما نیستیم. شما هم نیستید. فکر نکنید بدون وجود مقدس شاهانه، کسی ما را به حساب می آورد. اگر ایشان بفرمایند بتمرگید، فحش اعلاحضرت برای من نوشدارو، شفا، مایه هستی و بقاست.»

هویدا در جریان احداث سد فرحناز پهلوی (لتیان) یک مشت سکه پهلوی در داخل بتون ریخت. وی دلیل کار خود را چنین بیان کرد که «این سکه های طلا منقوش به تمثال مبارک ملوکانه را به این جهت در اعماق بتون پایه های سد می ریزد که ده ها هزار سال بعد باستان شناسان آینده آن ها را کشف کنند و آگاه شوند که در عصر شکوهمند کدام پادشاه خردمند، این سازندگی عظیم صورت گرفته و چنین سد های عظیمی ساخته شده اند.» البته شاه نیز از این چاپلوسی هویدا خوشش آمد و از آن تاریخ به بعد این عمل در داخل بتون های دیگر تکرار شد.

نصرت الله معینیان، رییس دفتر مخصوص شاه، به علی بهزادی از مدیران نشریات پهلوی که از او تقاضای کاری از شاه کرده بود، چنین پاسخ می دهد:«یعنی می گویید من از اعلا حضرت سوال کنم؟ مگر چنین چیزی ممکن است. ما هرگز از اعلاحضرت درباره چیزی سوال نمی کنیم و چیزی را هم به ایشان القا نمی کنیم. ایشان هر وقت اراده فرمودند چیزی بپرسند، از ما سوال می کنند، ما جواب می دهیم.»

اسداله اعلم همیشه در سخنرانی ها، نوشته ها و مصاحبه های خود شاه را تحسین می کرد و از اقدامات اصلاحی او تمجید می کرد. وی در برخی موارد شخصیت شاه را حتی غیر زمینی و ماوراگونه توصیف کرده بود. او بدین طریق حتی الگوپذیری شاه از غرب را نیز انکار می کرد. به ادعای علم، مردی که در روی زمین، سایه خداوند و مأمور انجام خواسته های یزدان است چگونه می تواند از میان آدم های دیگر برای خود مدل انتخاب کند.

علم در مصاحبه با «مارگارت لاینگ» می گوید:«نمی توانم بگویم ایشان در این دنیا هیچ عیب و نقصی ندارند، همه ی انسان ها همانطور که گفتید عیب و نقصی دارند؛ اما من چیزی را به شما خواهم گفت که ممکن است خوششان نیاید. شاید برای خود من هم بد باشد که این حرف را می زنم و در عین حال، ممکن هم هست چاپلوسی تعبیر شود. اما آنچه می خواهم بگویم و شما هم ممکن است بخندید، این است که تنها عیب ایشان را می توان این طور خلاصه کرد که برای این مردم ما، زیاده از حد بزرگ و عالی است که درک کنند.» البته علم نیز در کتاب خود اعتراف می کند که تملق در عصر پهلوی حضور پررنگی داشته است. او این ویژگی را متعلق به تاریخ دیرینه ایران می داند و می نویسد «ما ایرانی ها اسکندر را با تملق به روزی انداختیم که تمام سران لشکری خودش را که تملق او را نمی گفتند، کشت.»

ترویج این فرهنگ سیاسی را در رسانه های پهلوی نیز می توان مشاهده کرد. برای نمونه در سال 1346 ترانه ای از رادیو ایران پخش می شد که خطاب به شاه می گفت:«روشن تر از نور خدایی/در علم و دین رهبر مایی».

محمود جعفریان، معاون سیاسی رادیو تلویزیون پهلوی نیز درباره محمدرضا شاه چنین می گوید:« برجی که همچون دیده بانان کوروش کبیر، بزرگ ترین آبراه جهان را زیر نظر دارد و امنیت نظام اقتصادی جهان را تضمین می کند و میلیارد ها نفر در جهان، سوخت خود را از آن می گیرند و آرامش جهان، از برکت وجود نگهبانی اوست که با چشم های تیزبین در کاخ کیش ناظر ایستاده است؛ کوروش قرن بیستم.»

در یکی از سرمقاله های روزنامه «ملیون» ارگان رسمی «حزب اکثریت ملیون» مطلبی آمده است که همین سخنان را به زبان دیگری تداعی می کند:«اعلاحضرت محمدرضا شاه دومین شاهنشاه سلسله پهلوی، مترقی ترین و متفکر ترین و دانشمندترین شاهان ایران بود و معظم له در عصر خود، پیشرو تر از هر پیشرو در انجام اصلاحات و گذرانیدن قوانین و افزاطی تر از هر افراطی، در کار تلقی مملکتند. بدون این که کوچک ترین اخلال و ناامنی ایجاد شود.»

بدبینی های سیاسی

از دیگر آثار نظام سیاسی استبدادی بر فرهنگ سیاسی، رواج بدبینی در جامعه است. از این منظر استبداد به بدبینی های سیاسی دامن می زند.

با سیطره استبداد و عدم مشارکت عمومی در تصمیم ها و فعالیت های سیاسی، حتی مشکل ها و موانع کشور داری هم، چون از نزدیک و از سوی گروه های اجتماعی لمس نمی شوند، توطئه تلقی می شوند. در حکومت های مشارکتی چوب بسیاری از نخبگان سیاسی در دوره ای دولت را در دست داشته اند و خود را در تحولات و مدیریت سیاسی سهیم می دانند، از سختی ها و مشکلات حکومت داری آگاه اند و بسیاری از نواقص را موانع می پندارند؛ نه توطئه و بی لیاقتی. اما در حکومت های استبدادی چون زمینه برای مشارکت وجود ندارد و بسیاری از دور به قدرت می نگرند، به نظریه توطئه از جانب دولت معتقد می شوند و حکومت را در همه امور نالایق، خائن و توطئه گر می دانند.

در فضای گسترش بی اعتمادی جامعه به حکومت، حاکمان نیز از سوی جامعه خود احساس ناامنی می کنند. در چنین شرایطی نگرش های امنیتی، نظامی و انتظامی در هیأت حاکم تقویت می شود که بازخورد آن تقویت و باز تولید فرهنگ بی اعتمادی و ناامنی است. به همین دلیل است که در دوران پهلوی نقش ساواک و سازمان های امنیتی در مقدرات سیاسی کشور بیش از سازمان های دیگر به چشم می خورد. به همین دلیل است که پس از کودتای 28 مرداد، شاه در ظرف دو سال نظارت خود را بر نیروهای مسلح و نیز مجلس تضعیف شده مستحکم کرد و اندکی بعد ساواک را بنا نهاد.

شاه در این مدت فرماندهی های جداگانه ای برای نیروی زمینی، هوایی و دریایی به وجود آورد و هر سه رکن ارتش به اجرای برنامه های گسترده نوسازی که در دهه های 1340 و 1350 رونق داشت، دست زدند. شاه برای تأمین اهداف خود، با دقت و مراقبت افسران و وفاداران مورد اعتماد خود را در رأس کارهای حساس گذاشت و توانایی آن ها را در مرحله بعد قرار داد. او همه انتصابات را تا سطوح پایین تحت نظارت شخصی خود گرفت و حتی ترفیع درجات افسران هم که یک روال عادی بود، بدون تصویب و فرمان او عملی نمی شد.

شاه هر سه نیرو را جداگانه تحت نظر و فرمان خود گرفت و وحدت فرماندهی تنها در وجود او محقق می شد. فرماندهان نیرو ها نیز هرگز بدون حضور او جلسه مشترکی تشکیل نمی دادند. رییس واقعی ستاد مشترک این نیرو ها خود شاه بود و پست وزارت جنگ در کابینه معمولا به یک ژنرال سال خورده و یا بازنشسته تفویض می شد. شاه به عنوان تنها منبع قدرت، مختار بود که بنا به مصلحت خود، به شخصی پاداش داده یا وی را تنبیه کند و لازم نبود این کار حتما توأم با منطق بوده باشد و از آن جا که هیچکس به سرنوشت خود اطمینان نداشت، لذا همه امرای نظامی سعی داشتند از خطا اجتناب ورزیده و خواست های شاه را به بهترین وجه ممکن تعبیر و تفسیر کنند. علاقه شدید شاه به امور نظامی موجب شده بود که در تمام دوران حکومتش بودجه ی نظامی هرگز کمتر از 23 درصد بودجه کل کشور نباشد که در طول دهه 40-1330 این نسبت بالا تر بود و اغلب از 35 درصد می گذشت.

در مجموع، نیروهای مسلح نقش مهمی را در پشتیبانی از سیاست های خارجی و داخلی شاه ایفا می کرد. این مسئولیت های غیر انتظامی به ویژه پس از برنامه اصلاحات «انقلاب سفید» در 1342 بیشتر شد. نفوذ نیروهای مسلح تنها به مسائل اجتماعی و اقتصادی محدود نمی شد.

پهلوی اغلب افسران ارتش را به مقام های گوناگون در کابینه، ارکان های دولتی و سفارت خانه های ایران در خارج می گمارد. مشاغل مهم در نهاد های امنیت داخلی و اجرای قانون به کادر نظامی وفادار و مورد اعتماد شاه واگذار می شد. استانداران و شهرداران مراکز شهری عمده، اغلب تیمسار های ارتش شاه بودند. او کوشش کرد تا وفاداری کامل به شخص خود را به نظامیان تزریق کند و به این منظور مزایای مادی در اختیار فرماندهان ارتش خود گذاشت. برای حصول اطمینان از وفاداری ارتش به حکومت پهلوی افسرانی را که مستقل به نظر می آمدند، به بهانه تهدید امنیت اخراج می کرد. در این دوران، ژاندارمری و شهرداری که جدای از ارتش بودند، در مجموع بیش از 76 هزار عضو داشتند که خود تحت الشعاع واحد های اطلاعاتی و امنیتی قرار داشتند.

واحد های اطلاعاتی/امنیتی، ستون اصلی نظام حکومت شاه بودند. نیروهای مسلح، آخرین و نهایی ترین تضمین کننده این قدرت بودند، اما وظیفه نیروهای امنیتی این بود که ترتیب اطمینان بخشی بدهند تا نیروهای مسلح علیه او به کار نروند. این نیرو ها چشم و گوش و در موارد لازم مشت آهنین شاه بودند و هدف از آن ها خنثی کردن و محو همه نهاد ها و کسانی بود که نسبت به حکومت وفادار نبودند. در میان واحد های اطلاعاتی/امنیتی، سازمان ساواک، رکن 2 (اداره دوم)، کمیته مشترک ضد خرابکاری، سازمان بازرسی شاهنشاهی، دفتر ویژه اطلاعات و شورای عالی هماهنگی از اهمیت بیشتری برخوردار بودند. در میان آن ها نیز گستره فعالیت و اهمیت ساواک بیش از دیگران بود که اندکی به آن می پردازیم.

لایحه تشکیل ساواک ذر سال 1335 به تصویب مجلس سنا و شورای ملی رسید و این سازمان به طور رسمی از سال 1336 فعالیت خود را آغاز کرد. رییس ساواک گرچه معاون نخست وزیر محسوب می شد اما در کارهای خود با نخست وزیر ملاقات نمی کرد و هفته ای دو روز به دیدار شاه می رفت و گزارش های ادارات مختلف را به اطلاع شاه می رسانید و از وی دستور می گرفت.

دادگاه های عادی هیچ گونه قدرتی روی عملیات ساواک نداشتند. ساواک محکومین خود را از طریق دادگاه های نظامی که در آن ها قضات و اعضای دادگاه، همگی نظامی بودند تحت تعقیب قرار می داد.

تنها سازمانی که از ساواک بالاتر بود «سازمان بازررسی شاهنشاهی» بود، ولی ساواک به طور معمول فقط در مقابل شاه پاسخگو بود. ساواک به نام منافع کشور افراد را بازداشت، بازپرسی، شکنجه، زندانی و نابود می کرد، بدون آن که فرد یا ارگانی کار آن را کنترل کند و یا در قبال آن پاسخ گو باشد.

ساواک از سه بخش اصلی ادارات کل، ساواک تهران و ساواک استان های ایران تشکیل شده بود. این سازمان برای در نظر داشتن استان ها شبکه متراکمی از شعبات و مراکز خود را در شهر ها ایجاد کرده بود. ساواک در شهرها ایجاد کرده بود. ساواک در شهرها در کنار سپاهیانی مانند سپپاه دانش، سپاه بهداشت و سپاه دادرسی وجود داشت. این امر در مورد «سندیکاهای کارگری» نیز که توسط ساواک تأسیس شد و موظف بودند کارگران را کانالیزه کنند، صدق می کرد.

ساختار سیاسی و تأثیرات آن بر فرهنگ سیاسی در دوره پهلوی

در میان ادارات ساواک، اداره کل سوم که به «مرکز دفاع» نیز موسوم بود، مهم ترین بخش ساواک به شمار می آمد. مهم ترین قسمت های ساواک عبارت بود از: اداره امور مربوط به حزب توده، اداره امور مربوط به جبهه ملی، اداره امور مربوط به دانشجویان خارج از کشور، اداره مطبوعات، اداره امور مربوط به قبایل، اداره امور مربوط به احزاب و شخصیت ها (طرفداران دولت)، اداره امور مربوط به کارگران و دهقانان، اداره مدارس و دانشگاه ها، اداره نارضایتی های عمومی، اداره مجلس سنا و وزارتخانه ها و ...

ساواک به طور کلی قوای مقننه و قضاییه را تحت کنترل خود در آورده بود و نه تنها شهروندان معمولی بلکه وزرا، نمایندگان و قضات نیز تحت نظر سازمان بودند.

ساواک به روزنامه ها نیز درباره نحوه درج مطالب رهنمود داده و در مورد افرادی که قرار بود به مقامی برسند، تحقیق می کرد. ساواک می توانست تصمیمات وزارت پست و تلگراف و تلفن را هم کنترل و لغو کند. دستگاه های ارتباطی با اجازه ساواک واگذار می شد. برای نمونه نصب دستگاه تلکس در هر سازمانی محتاج اجازه مخصوص ساواک بود و نام مسئول تلکس را باید به ساواک می دادند، اما به ندرت دستورالعمل ها به نام ساواک داده می شد. بلکه بالعکس، ساواک از پشت پرده عمل می کرد و به این ترتیب ارتباط مستقیم خود را با یک عمل یا تصمیم، پنهان نگه می داشت.

روزنامه اطلاعات ارگان نیمه رسمی دولت در سال 1354 تعداد افراد ساواک را حدود سه هزار نفر عنوان کرده بود، اما مجله آمریکایی نیوزویک بر این عقیده بود که بین سی تا شصت هزار نفر به طور دائم برای ساواک کار می کنند، ولی میزان کسانی که هرکدام به طریقی ساواک را یاری کرده بودند، بسیار بیشتر است.

از گزارش های دیپلمات ها بر می آمد که در حدود سه میلیون ایرانی برای ساواک خبرچینی می کردند. محل کار آنان شامل هتل ها، تاکسی ها، مدارس، نمایندگی های دول و شرکت های خارجی، کارخانه ها، ادارات، مطب پزشکان، حتی خوابگاه ها و رستوران های سلف سرویس که دانشجویان ایرانی در طول زمان تحصیل خود در خارج در آن جا زندگی و تغذیه می کردند می شد. گرچه ممکن است ادعای سه میلیون گزاف باشد، اما یک مسأله را به روشنی بیان می کند، این که فضای سیاسی کشور به شدت امنیتی بوده و فرهنگ سیاسی بدبینی در آن تقویت شده است. نفوذ ساواک به اندازه ای عمیق تلقی می شد که این باور وجود داشت که کسی در هیچ محیطی نمی تواند به مخاطب خود اطمینان داشته باشد.

ساواک همچنین به میزان زیادی در امر سانسور سیاسی و کنترل مسائل هنری و ادبی با وزارتخانه اطلاعات و فرهنگ و هنر همکاری داشت.

قدغن کردن نمایش فیلم ها، نمایش نامه ها و یا عدم صدور اجازه چاپ نوشته ها، جزیی از وظایف ساواک بود. به عبارت دیگر، رواج فرهنگ سیاسی سانسور به شیوه افراطی در حکومت پهلوی، از نشانه های ساختار سیاسی استبداد گونه آن نظام بود. البته مقصود از سانسور در این نوشته «سانسور سیاسی» است و شامل اقسام دیگر آن مانند «سانسور اخلاقی» و «سانسور دینی» نمی شود.

ممیزی سیاسی-اجتماعی بیشترین فراوانی را در حکومت پهلوی دوم داشته است. تعلق صاحب نظران و نخبگان فرهنگی مشهور جامعه به جبهه مخالف حکومت پهلوی موجب احتیاط و واهمه هیأت حاکم بود. به طوری که یکی از آنان در جلسه ای دانشجویی گفته بود:«آقایان مواظب باشید. هرچه مطالعه کتاب های خارج درسی کمتر، بهتر. شما مسئولیت بزرگی دارید و باید مراقب باشید. هرچه بر سر این مملکت آمده از کتاب آمده.» در دهه های چهل و پنجاه با افزایش سانسور سیاسی معلوم می شود که حساسیت حکومت بیشتر شده و احساس خطر نیز فزونی یافته است.

البته از سوی دیگر فرهنگ سیاسی سانسورگرایی در هیأت حاکم آثاری را نیز بر فرهنگ سیاسی جامعه داشت. به این صورت که فرهنگ سیاسی طعنه گویی و کنایه زدن را در جامعه رواج داده و از رک گویی و صراحت کاسته بود. فشار های حکومت و اختناق حاکم همیشه موجب شده است نوعی نمادگرایی، ایهام و طنز برای بیان مشکلات و مفاسد به کار گرفته شود. حتی برخی هنرمندان دلیل موفقیت خود را زیستن در چنین شرایطی می دانستند و آثار حافظ و عبید زاکانی را نیز با این تفسیر تحلیل کرده و موفق می خوانند.

این نمادگرایی دستگاه سانسور، ممیزان پهلوی را نسبت به واژه هایی مانند سیاهی، فقر، تباهی، طاغوت و نابرابری حساس ساخت و موجب شد که آنها را اشاراتی برای حمله به نظام تلقی کنند و تبلیغ هرگونه مفاهیمی مانند روشنی، برابری، اتحاد و ... را حملاتی علیه نظام پهلوی تفسیر کنند. حساسیت های سیاسی/اجتماعی ممیزان را در دو دهه واپسین پهلوی می توان در مقولات زیر مشاهده کرد:

1. به کارگیری نام ها و لقب هایی که ویژه خاندان سلطنتی است و یا به آن ها اشاره دارد (مانند حذف کلمه «سلطنت» از کتاب «صلح امام حسین»)

2. کتاب های مذهبی تحلیلی، که اغلب نیز با برچسب «خلاف مصلحت نظام» و «مارکسیست اسلامی» مواجه می شدند (مانند کتاب های ولایت فقیه، بعثت و ایدئولوژی و بت شکن)

3. هرگونه نقد و انتقاد به حکومت پهلوی و پیشنهاد برای اصلاح وضع موجود

4. سانسور نام بعضی افراد و اسماء خاص (مانند عبدالحسین نوشین، حسینیه ارشاد، گل سرخ)

5. حساسیت به کتاب های مارکسیستی و مفاهیم مربوط به آن

6. انتقاد بع عملکرد بعضی کشور ها (مانند اسراییل و ایالات متحده)

7. نشر هرنوع مطلب پیرامون انقلاب سایر کشور ها و یا هر نوشته ای که به نوعی با حرکت های اجتماعی مرتبط بود.

8. نشر کتاب به زبان غیر فارسی مانند عربی، ترکی، کردی و بلوچ ممنوع بود.

نکته قابل توجه درباره بسیاری از ممیزی ها این است که در چنین فرهنگی، ممیزی غیرمنطقی و گاه مضحک طبیعی به نظر می رسد. زیرا بسیاری از ممیزان دیدگاه های خود را چنان عنوان می کردند که بعدها دچار مشکل نشوند. زیرا اگر کتابی با نظر مثبت ممیزان منتشر می شد و ساواک بعد به آن ایراد می گرفت، برای ممیز مشکلاتی ایجاد می کرد.

هم چنین در بسیاری از اظهار نظر ها روحیه مداحی گری برای تقرب به ارباب قدرت دیده می شود و در این راه حتی بسیاری از واقعیت های سیاسی و اجتماعی مانند جهان سومی بودن ایران، در عین آگاهی ممیز از آن نادیده گرفته می شود.

به هر طریق، در طول شانزده سال (دو دهه واپسین پهلوی) به نسبت 22 سال پیش از آن آمار نشر کتاب 4/2 برابر افزایش یافت که برای ایران آن روز تحول بزرگی به شمار می آمد. به لحاظ کیفی نیز نشر کتاب های مناسبی در حوزه مسائل سیاسی، اجتماعی و دینی، حکومت پهلوی را متوجه قدرت دگرگون ساز کتاب ساخت. از این رو در این دوران شدیدترین سانسور ها در حوزه اندیشه اعمال شد و افراد بسیاری ممنوع القلم و ممنوع المنبر شدند. گزیده آن که پدیده «سانسور گرایی» در فرهنگ سیاسی هیأت حاکم پهلوی را می توان از عوامل و نشانه های مهم نارضایتی نخبگان فرهنگی و فکری آن دوران از آن حکومت دانست.

ساختار سیاسی و تأثیرات آن بر فرهنگ سیاسی

نظریه استبداد شرقی

در پی تبیین فرهنگ سیاسی ناظر بر نظام سیاسی استبدادی بجاست اشاره ای هم به «نظریه استبداد شرقی» بشود. ریشه این نظریه را می توان در آثار ارسطو، ماکیاولی، هیوم و منتسکیو مشاهده کرد.

گذشته از آثار نویسندگان پیش از رنسانس درباره شرق، منتسکیو در کتاب «روح القوانین» با به کار گیری مفهوم «استبداد شرقی» در صدد مقایسه حکومت های آسیایی با حکومت های اروپایی برآمد. وی بر اساس تجربه فئودالیسم در اروپا و مقایسه آن با امپراتوری های بزرگ آسیا می نویسد:«آسیا همیشه امپراتوری های بزرگی داشته است، اما در اروپا امکان چنین امپراتوری هایی هرگز وجود نداشته است... در آسیا قدرت سیاسی همیشه باید استبدادی باشد، زیرا اگر یوغ تعبد و بردگی قوی نباشد، امپراتوری تجزیه می شود.»

منتسکیو یکی از علل این تفاوت را ویژگی های جغرافیایی مشرق زمین می داند و می گوید:«طبیعت جغرافیایی آسیا امکان تسلط یک حکومت استبدادی به سرزمین وسیع را ممکن می سازد. در حالی که در اروپا تقسیمات جغرافیایی به گونه ای است که مانع چنین امپراتوری های وسیعی می شود. کشور های اروپایی وسعت خاک متوسطی دارند.»

او حکومت های اروپایی را مبتنی بر قانون، ولی حکومت های آسیایی را مبتنی بر زور می داند و علت این تفاوت و پیامد های آن را اینگونه بیان می کند که:«کشور های اروپایی برای تداوم بقای خود ناچار بوده اند که متکی بر قوانین باشند و این خصوصیت سبب پیدایش قریحه آزادی در میان این جوامع شده است، در حالی که در آسیا روح تعبد و بردگی حاکم است.»

منتسکیو در کتاب خود به تفصیل درباره خصوصیات استبداد شرقی در زمینه ساختارها و نهاد های سیاسی و قضایی، نحوه انتقال قدرت، روان شناسی فرمان روایان و فرمان برداران می پردازد. پس از منتسکیو، مارکس نیز به شیوه دیگری به تبیین نظریه «استبداد شرقی» پداخته است. او در این باره از مفهوم «شیوه تولید آسیایی» بهره می برد و آن را در مقابل «شیوه تولید فئودالی و سرمایه داری» قرار می دهد.

وی عوامل جغرافیایی را قبول نداشت و معتقد بود تضادهایی مانند تضاد طبقاتی ناشی از مالکیت خصوصی، یا تضاد بین شهر ها و روستا ها در جوامع غربی موجب تسریع تکامل اجتماعی آن ها شده است، اما در جوامع آسیایی ضعف مالکیت خصوصی و پراکندگی جمعات دهقانی زمینه های لازم را برای تشکیل و تداوم حکومت های خودکامه فراهم کرده است. چنین دولت هایی بر منابع اقتصادی تسلط دارند و از طریق بوروکراسی های ارضی-تجاری که به طور عمده در شهر ها مستقراند، بر سرزمین های وسیع و جماعات بی شمار، اما پراکنده روستایی اعمال قدرت می کنند.

در میان نظرات ویتفوگل بیش از دیگران شهرت دارد. او در تبیین نظریه «استبداد شرقی» به مسأله کمبود آب در این جوامع اشاره می کند. وی استدلال کرد که در این جوامع به دلیل نیاز کشاورزی به سیستم آبیاری مصنوعی (نظیر قنوات، آب بند ها و کانال های هدایت آب) و ناتوانی مالکان خصوصی منفرد و جماعات دهقانی در احداث و نگهداری چنین سیستم هایی، به ناچار دولت در امر تولید دخالت کرده است. از جمله این که دولت وظیفه احداث و حفظ شبکه های آبیاری را به دست گرفته است. این موضوع به نوبه خود به تحکیم و تداوم اقتصاد دولت (مالکیت بر اراضی) و تفوق سیاسی آن (خودکامگی) انجامیده است.

در میان نویسندگان ایرانی که مسائل حکومت پهلوی را بر اساس نظریه استبداد شرقی تبیین کرده اند، می توان به محمدعلی کاتوزیان، محمدعلی خنجی، یرواند آبراهامیان و احمد اشرف اشاره کرد.

البته جان فوران، نویسنده آمریکایی نیز در کتاب «مقاومت شکننده» که از عصر صفوی به بعد را تبیین می کند، از همین باور بهره برده است. برای مثال، الگوی عام کاتوزیان در بهره گیری از نظریه یاد شده مبین این سیکل است که نخست یک دولت استبدادی شکل می گیرد، سپس در پروسه تاریخی با چالش ها و مقاومت ها و شورش های مختلف رو به رو شده و در پی این بی ثباتی ها تمایل به ایجاد حکومتی استبدادی دوباره به وجود می آید.

گرچه در این گفتار وجود نظام استبدادی در دوران حکومت پهلوی پذیرفته شده است، اما نمی توان پذیرفتن آن را با پذیرش «نظریه استبداد شرقی» یکی گرفت. این نظریه گذشته از آن که به طور مغالطه آمیزی القا می کند که در تاریخ غرب خودکامگی و استبداد وجود نداشته است، در تبیین علت های استبداد دچار تقلیل گرایی می شود و دلایل استبداد را به عواملی تقلیل می دهد که حتی از لحاظ تاریخی قابل بررسی اند.

نظریه استبداد شرقی با بهانه هایی همچون «فرهنگ توطئه انگاری» و «توهم توطئه» واقعیت تاریخی بزرگی مانند استعمار در کشور های در حال توسعه را نادیده می گیرد و نقشی برای این پدیده تحمیلی در تحولات سیاسی و آثار آن بر فرهنگ سیاسی جوامع و حکومت های مذکور در نظر نمی گیرد. هم چنین نباید فرهنگ سیاسی را خصیصه و امری لایتغیر در نظر گرفت.

فرهنگ سیاسی پدیده ای با دو ویژگی پایا و پویا است که به تدریج تغییر می کند و ثابت نمی ماند. این که ادعا کنیم ایرانیان در طول چندین هزارسال این ویژگی ها راداشته اند، در صورتی درست خواهد بود که شرایط و ساختار ها دگرگون نشده باشد. حتی اگر در چندین سده پیش وضعیت اجتماعی و سیاسی ایران به همان گونه ای باشد که منتسکیو توصیف کرده است، برای تبیین استبداد موجود در حکومت پهلوی نمی توان به آن استناد کرد. لذا مطابق یافته های این پژوهش، استبداد دوران پهلوی را باید ترکیبی از ساخت قدرت در نظام پادشاهی پهلوی با پدیده استعمار (البته با ویژگی های خاصی که در ایران رخ داد) دانست.

رفتار سیاسی پهلوی را بدون در نظر گرفتن ساخت قدرت در ایران از یک سو و حضور دولت های استعماری به ویژه آمریکا و انگلیس از سوی دیگر نمی توان تبیین کرد.

منبع(Source)

انقلاب و فرهنگ سیاسی ایران - حمیدرضا اسماعیلی

  • منبع
  • حقوق نیوز

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید